۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

The Western Canon; Introduction - Part 1

این متن ترجمه‌ی مقدمه‌ی «کتاب‌های کانونی ادبیات غرب» نوشته‌ی هرولد بلوم منتقد امریکایی ست (به استثنای چند خط-اش). این مقدمه به دلیل ِ قضاوت‌های ِ بی‌تعارف ِ بلوم درباره‌ی آثار و نیز گمانه‌زنی‌های-اش درباره‌ی نویسنده‌ی بخش‌هایی از تورات برای-ام جذاب است.

 

این کتاب بیست‌وشش نویسنده‌ را ناگزیر با نوستالژی‌ خاصی مطالعه می‌کند، چرا که می‌خواهم تا تنها کیفیاتی را بررسی کنم که این نویسندگان را کانونی می‌کند، یعنی، آن‌ها را در فرهنگ ِ ما مرجع می‌سازد. گاهی ”ارزش زیبایی‌شناختی“ نه یک واقعیت بل‌که ایده‌‌‌ای از ایمانوئل کانت تلقی شده، اما تجربه‌ی یک عمر مطالعه‌ی من مؤید چنین چیزی نیست. چیزها به‌هرحال از هم گسیخته‌، مرکز و محور پایدار نمانده، و آن‌چه زمانی ”جهان فرهیخته“ (learned world) خوانده می‌شد در معرض هجوم آنارشی ِ محض است.
جیامباتیستا ویکو، در New Science چرخه‌ا‌ی سه مرحله‌ای شامل دوران تئوکراتیک، آریستوکراتیک، دموکراتیک، را مطرح کرده که به دنبال-اش هرج‌ومرج و از دل هرج‌ومرج دوره‌ی تئوکراتیک ِ نویی پدید می‌آید. جویس در بیداری فینیگان‌ها به نحو چشم‌گیری ایده‌ی ویکو را به شکلی نیمه‌جدی (seriocomic) به کار برده، و من همان شیوه‌ی بیداری را دنبال کرده‌ام با این تفاوت که ادبیات دوارن تئوکراتیک را نادیده گرفته‌ام. ترتیب ِ تاریخی ِ کار من با دانته آغاز و به ساموئل بکت ختم می‌شود، هرچند که همیشه دقیقاً از ترتیب گاه‌شمارانه پیروی نکرده‌ام. بنابراین، دوران آریستوکراتیک را با شکسپیر آغاز کرده‌ام، چرا که او چهره‌ی مرکزی ِ کانون ِ غربی ست، درنتیجه او را تقریباً در پیوند با تمامی دیگر نویسندگان بررسی کرده‌ام، از چوسر و مونتنی، که بر او تأثیر گذاشته‌اند، تا کسان بسیاری که زیر تأثیر او بوده‌اند- ازجمله میلتون، دکتر جانسون، گوته، ایبسن، جویس، و بکت- و نیز آن‌ها که تلاش کرده‌اند او را انکار کنند: تولستوی به‌ویژه، و فروید، که از آثار شکسپیر استفاده می‌کرد و در عین حال اصرار می‌کرد که اشراف‌زاده‌ی آکسفوردی نوشته‌های مرد استراتفوردی [شکسپیر] را نوشته بوده است. (2)
انتخاب نویسندگان در این کتاب آن‌طور ‌که به نظر می‌رسد آن‌قدرها هم دل‌بخواهی نبوده است. آن‌ها، هم به خاطر ِ کیفیت والا و هم به دلیل سرشت ِ نمایانگر-شان انتخاب شده‌اند: کتابی درباره‌ی بیست‌وشش نویسنده ممکن است، اما درباره‌ی چهارصد نفر خیر. بی‌شک اصلی‌ترین نویسندگان غربی پس از دانته در این‌جا حاضر اند- چوسر، سروانتس، مونتنی، شکسپیر، گوته، وردزوُرث، دیکنز، تولستوی، جویس، و پروست. اما پترارک، رابله، آریوستو، اسپنسر، بن جانسون، راسین، سویفت، روسو، بلیک، پوشکین، ملویل، جیاکومو لئوپاردی، هنری جیمز، داستایوسکی، هوگو، بالزاک، نیچه، فلوبر، بودلر، برونینگ، چخوف، ییتس، دی. اچ. لاورنس، و خیلی‌های دیگر کجا هستند؟ تلاش کرده‌ام تا نویسندگان کانونی هر کشور را با مهم‌ترین چهره‌های-اش عرضه کنم: چوسر، شکسپیر، میلتون، وردزوُرث، دیکنز، از انگلستان؛ مونتنی و مولیر از فرانسه؛ دانته از ایتالیا؛ سروانتس از اسپانیا؛ تولستوی از روسیه؛ گوته از آلمان؛ بورخس و نرودا از امریکای لاتین؛ و ویتمن و دیکنسون از ایالات متحده. زنجیره‌ی نمایش‌نامه‌نویسان ِ بزرگ این‌جا ست: شکسپیر، مولیر، ایبسن، و بکت؛ و رمان‌نویس‌ها: آوستین، دیکنز، جورج الیوت، تولستوی، پروست، جویس، و وولف. دکتر جانسون [سموئل جانسون] در این‌جا بزرگ‌ترین منتقد ادبی غرب تلقی شده؛ دشوار بتوان رقیبی برای او یافت.
بنا به ادعای نیکو پیش از بازگشت دوران دوم تئوکراتیک دوران هرج‌ومرج نداریم؛ اما با این‌که قرن ما به‌ظاهر ادامه‌ی دوران دموکراتیک است، به‌تر از آشوب‌زده نمی‌توان توصیف-اش کرد. به‌ترین نویسندگان-اش فروید، پروست، جویس، و کافکا هستند: این‌ها تجسم روح ادبی ِ زمانه اند. فروید خود را دانشمند می‌نامید، اما به‌عنوان مقاله‌نویسی بزرگ هم‌چون مونتنی و امرسون بقا خواهد یافت، و نه به‌عنوان ِ بنیان‌گذار درمانی که اکنون به عنوان فصلی‌ دیگر در تاریخ ِ شمنیزم بی‌اعتبار شده (یا تعالی یافته) است. کاش این‌جا علاوه بر نرودا و پسوا فضای بیش‌تری برای شاعران مدرن داشتیم، اما هیچ‌یک از شاعران ِ قرن ما در حد ِ در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته، اولیس (یولیسیز)، یا بیداری فینیگان‌ها، مقاله‌های فروید، یا تمثیلات و قصه‌های کافکا نیستند. (3)
با اکثر این بیست‌وشش نویسنده، تلاش کرده‌ام تا مستقیماً با عظمت و شکوه رویارو شوم: بپرسم که چه چیز نویسنده و آثار را کانونی می‌کند. چنین می‌نماید که پاسخ، اغلب، بیگانگی یا غرابت است، نوعی اصالت که یا نمی‌توان کاملاً درک-اش کرد، یا چنان ما را جذب می‌کند که متوجه ِ غرابت-اش نمی‌شویم. والتر پیتر رمانتیسیزم را افزودن ِ غرابت به زیبایی تعریف کرده، اما به نظر من او نه رمانتیک‌ها، بل‌که تمام نوشته‌های کانونی را توصیف کرده است. دایره‌ی آثار از کمدی الهی تا  آخر بازی ست، از غرابت تا غرابت. وقتی برای اولین بار یک اثر کانونی را می‌خوانید با غرابت، با شگفتی‌ای غریب و مرموز مواجه می‌شوید، و نه با تحقق ِ انتظارات-‌تان. نقطه‌ی اشتراک کمدی الهی، بهشت گمشده، بخش دوم فاوست، حاجی مراد، پیر گینت Peer Gynt، اولیس، و Canto General، که به‌تازگی خوانده‌ام، غرابت-شان است، و این‌که می‌توانند شما را در جایی آشنا به‌شکلی نامنتظر دچار غرابت ‌کنند.
شکسپیر، بزرگ‌ترین نویسنده‌ای که تا ابد خواهیم شناخت، به‌طور معمول تأثیر معکوسی می‌گذارد: در جاهای بیگانه، خارج، سرزمین‌های دیگر احساس قرابت را القا می‌کند. توان جذب یا درونی‌کردن (assimilation) و توان آلودن-اش (contamination) [2] بی‌همتا ست و چالشی همیشگی برای تئاتر ِ جهان و نقد ادبی ست. از نظر من عجیب و مایه‌ی تأسف است که نقد ِ کنونی ِ شکسپیر- ”ماتریالیست فرهنگی“ (نئو مارکسیست)؛ ”تاریخ‌گرایی نوین“ (فوکو)، و نقد ”فمینیستی“، از رو‌به‌رو شدن با چنان چالشی دوری کرده‌اند. نقد شکسپیر کاملاً از نیروی عظیم زیبایی‌شناختی-اش گریزان است و در عوض می‌کوشد تا او را به ”نیروهای اجتماعی“ عصر رنسانس تقلیل دهد، انگار که بین آفریننده‌ی لیر، هملت، یاگو، فالستاف و شاگردان-اش هم‌چون جان وبستر و توماس میدلتون هیچ تفاوت ِ واقعی زیباشناختی وجود نداشته است. به‌ترین منتقد زنده‌ی انگلیسی، سِر فرانک کِرمود، در کتاب-اش با عنوان ِ Forms of Attention (1985) تا جایی که می‌دانم صریح‌ترین هشدار را درباره‌ی سرنوشت کتاب‌های کانونی، یعنی، در درجه‌ی نخست، درباره‌ی سرنوشت شکسپیر داده است:

کانون‌ها (canons)، که تمایز دانش (knowledge) و باور/عقیده (opinion) را نفی می‌کنند، این ابزارهای بقا که قرار است در برابر زمان مقاوم باشند و نه در برابر منطق و دلیل (reason)، البته قابل ِ شالوده‌شکنی اند؛ اگر مردمان فکر کنند که وجود-شان ضروری نیست، حتماً راهی برای نابودی-شان می‌یابند. محافظت از آن‌ها دیگر به‌دست قدرت‌های نهادینه‌ی مرکزی ممکن نیست؛ دیگر نمی‌توانند الزامی باشند، هرچند تصور-اش دشوار است که نهادهای آموزشی چه‌گونه کار معمول-شان، شامل تجدید نیرو، را بدون آن‌ها انجام ‌می‌دهند.
آن‌طور که کرمود می‌گوید، وسیله‌ی نابودی کانون‌ها کاملاً مهیا ست، و فرایند نابودی واقعاً آغاز شده است. بحث من، چنان‌که در این کتاب بارها اشاره کرده‌ام، معطوف به بحث ِ بین دست‌راستی‌هایی که از کانون به خاطر حفظ ارزش‌های اخلاقی مفروض (و موهوم)اش دفاع می‌کنند، و شبکه‌ی آکادمیک-ژورنالیستی (که من آن را The School of Resentment نامیده‌ام)، که می‌خواهند کانون‌ها را براندازند تا برنامه‌ی مفروض (و موهوم) تغییرات اجتماعی-شان را پیش ببرند، نیست. امیدوارم این کتاب نه مرثیه‌ای برای کانون غربی، بل‌که حتی عکس ِ این باشد، و جماعتْ دست از پیروی کورکورانه بردارند. در فهرست نهایی ِ نویسنده‌های کانونی، به‌ویژه نویسندگان قرن ما، احتمالات بقا را به شکل محدودی پیش‌بینی کرده‌ام. (صص 4-1)
کتاب وسترن کنون را از این‌جا دانلود کنید.
سه‌شنبه 23/مهر/1392
----------------------------------------------------------------------
[2] بلوم معنای خاصی از contamination اراده می‌کند که برای من کاملاً روشن نیست. شاید منظور-اش تأثیر جبری شکسپیر بر دیگران است. این حدس را بر اساس این منبع می‌زنم:
In his own century, Emerson's power of contamination was unique, and even writers who backed away from him could not fail to absorb his stance.

هیچ نظری موجود نیست: