۱۳۹۱ دی ۱۲, سه‌شنبه

پناه بر رؤیا

سال ِ دوهزارودوازده هم‌چون بسی سال‌های دیگه مردمانی در هزار گوشه‌ی زمین، منتظر ِ تحقق ِ روایت ِ ”پایان“ بودند. انتظار ِ زیر و رو شدن ِ دنیا رؤیای کسانی ست که چشم‌انداز ِ دور و نزدیک رو مه‌آلود می‌بینن. از متون ِ مقدس و نامقدس ِ باستان تا متن‌های کوتاه و بلند ِ مدرن، روایت ِ پایان و رؤیاپردازی درباره‌ی آرزوهای ناممکن همیشه مضمون ِ متن‌ها بوده. روایت ِ ادبی و اسطوره‌ای چه‌قدر قدرتمنده؟ ادبیات، پناه‌گاه ِ ناامیدها س؟ جولان‌گاه ِ رؤیاپردازی ِ امیدوارها س؟ شاید هم «سکونت‌گاه ِ کوچک ِ حرف‌ها». من با این یکی موافق‌تر ام. اتاقکی مثل همان اتاق ِ هوگوی اسکورسیسی که تصویرهای رؤیایی مِلییس تو-ش پرواز می‌کردن. اتاقی برای جریان ِ سیال ِ حرف‌ها.

سال ِ نوی ِ وبلاگی رو با کتاب ِ همیشگی و با رؤیا شروع می‌کنم.
رؤیای یوحنا
9 من یوحنّا که برادر ِ شما و شریک در مصیبت و ملکوت و صبر در عیسی مسیح هستم، به‌جهت ِ کلام ِ خدا و شهادت ِ عیسی مسیح در جزیره‌ای مُسمّی به پَطمُس شدم. 10 و در روز ِ خداوند در روح شدم و از عقبِ خود آوازی بلند چون صدای صور شنیدم، 11 که می‌گفت: «من الف و یا و اول و آخر هستم. آن‌چه می‌بینی در کتابی بنویس و آن را به هفت کلیسایی که در آسیا هستند، یعنی به اَفَسُس و اسمیرنا و پَرغامُس و طیاتیرا و ساردِس و فیلادَلفیه و لائودکیه بفرست.»
12 پس رو برگردانیدم تا آن آوازی را که با من تکلّم می‌نمود بنگرم؛ و چون رو گردانیدم، هفت چراغدان ِ طلا دیدم، 13 و در میان ِ هفت چراغدان، شبیه ِ پسر ِ انسان را که ردای بلند در بر داشت و بر سینۀ وی کمربندی طلا بسته بود، 14 و سر و موی ِ او سفید چون پشم، مثل ِ برف سفید بود و چشمان ِ او مثل ِ شعله‌ی آتش، 15 و پاهای‌اش مانند ِ برنج ِ صیقلی که در کوره تابیده شود، و آواز ِ او مثل ِ صدای آب‌های بسیار؛ 16 و در دستِ راست ِ خود هفت ستاره داشت و از دهان‌اش شمشیری دودمۀ تیز بیرون می‌آمد و چهره‌اش چون آفتاب بود که در قوّت‌اش می‌تابد.
17 و چون او را دیدم، مثل ِ مُرده پیش ِ پاهای‌اش افتادم و دست ِ راست ِ خود را بر من نهاده، گفت: «ترسان مباش! من هستم اول و آخر و زنده؛ 18 و مرده شدم و اینک تا ابدالآباد زنده هستم و کلیدهای موت و عالمِ اموات نزد ِ من است. 19 پس بنویس چیزهایی را که دیدی و چیزهایی که هستند و چیزهایی را که بعد از این خواهند شد، 20 سِرّ ِ هفت ستاره‌ای را که در دست ِ راست ِ من دیدی و هفت چراغدان ِ طلا را. اما هفت ستاره، فرشتگان ِ هفت کلیسا هستند و هفت چراغدان، هفت کلیسا می‌باشند.»
***
دست‌کم تا همین یکی-دو سال پیش نمی‌دانستم این همه تصویرهای تخیلی ِ سینمایی و ادبی چه ریشه‌ای دارن: تغییر ِ چهره‌، نامرئی شدن، پرواز ِ شخصیت‌ها، نامیرایی، خوندن ِ فکر ِ دیگری، پیش‌گویی، سفر به دنیاهای دیگه؛ خون‌آشام‌ها، جن‌ها، ارواح؛ و... .
در نقل ِ قول ِ بالا بعضی از تصویرهای عجیب و غریب اومده: چشمانی همچون ”شعله‌ی آتش“؛ نامیرایی؛ عالم ِ اموات؛ صدایی همچون ”آب‌های بسیار“؛ «و از دهان‌اش شمشیری دودمۀ تیز بیرون می‌آمد»؛ «و چهره‌اش چون آفتاب بود که در قوّت‌اش می‌تابد».
اگر فیلم‌های Twilight رو دیده باشید، خون‌آشاما نامیرا ن؛ چشمان ِ چون شعله‌ی آتش خیلی وقت‌ها متعلق به شخصیت‌های خبیث ئه. چشمای همسر ِ پولانسکی تو «دروازه‌ی نهم» این‌طوری ئه. "عالم ِ اموات"، "جهنم"، "بهشت" یا دنیای دیگه سوژه‌ی خیلی از داستانا و فیلما و بازیا س: بازی ِ Doom، فیلم ِ Silent Hill فیلم ِ نارنیا، سریال دکتر هو، داستان ِ «نیروی اهریمنی‌اش»، «آلیس در سرزمین ِ عجایب» و خیلی کارای دیگه؛ شخصیت‌های عجیب با ”صدای ِ عجیب“ تو بَت‌من، ارباب ِ حلقه‌ها، و خیلی فیلمای دیگه هستن.
مثال‌ها بی‌شمار ئه. این یادداشت مقدمه س. این‌ متن‌های ادبی و سینمایی رو تو رده‌ی supernatural جا می‌دم. متن رو با دوتا پرسش‌ تموم می‌کنم: به چه دلیل دوران ِ چیرگی ِ واقع‌گرایی ِ ادبی اون‌قدر کوتاه بود؟ و این همه تصویرها و متن‌های تخیلی تو قرن ِ بیست و بیست‌ویک محصول ِ چی ئه؟ آدمی‌زاد این‌قدر وابسته‌ی رؤیا س؟
سه‌شنبه 12/دی/1391
 

هیچ نظری موجود نیست: