۱۳۹۱ آذر ۲۵, شنبه

Night

Night
Elie Wiesel
Translated from The French by: Marion Wiesel
Published by Hill and Wang, 2006
146 pages

“Only those who experienced Auschwitz know what it was. Others will never know.”


 
ایلای ویزل، در سی‌اُم ِ سپتامبر 1928، در شهر ِ کوچک ِ "سیگِت" (Sighet) در منطقه‌ی ترانسیلوانیای کشور ِ رومانی به دنیا آمد. آن‌گونه که خود می‌گوید، پدر-اش مردی بافرهنگ بود و از برجستگان ِ جامعه‌ی یهودی ِ محل به شمار می‌‌رفت. ایلای، پسری مؤمن، خواننده‌ی مداوم ِ تلمود و مشتاق ِ آشنایی با کابالا بود. در سال ِ 1944 او و خانواده-اش (پدر، مادر، و خواهر ِ کوچک-اش) از گتتوی ِ شهر ِ "سیگِت" اخراج، و همراه ِ دیگر یهودیان، در واگن‌های دربسته ره‌سپار ِ اردوگاه‌های کار و مرگ شدند. از خانواده، تنها ایلای باقی ‌ماند. رمان ِ «شب» خاطره‌ی این سفر، و روایت ِ تجربه‌ی او از چهار اردوگاه ِ بیرکنائو، آشویتس، بونا، و بوخِنوالد، از آوریل 1944 تا آوریل 1945 است. [1]
نسخه‌‌‌‌ی فعلی ِ کتاب (pdf)، مقدمه‌ی تازه‌ای دارد که خواندنی ست. این نسخه مفصل‌تر از نسخه‌ی پیشین ِ کتاب است. چهل‌و‌هفت سال ِ پیش، در اواخر ِ دهه‌ی پنجاه، زمانی که ایلای برای اولین بار سعی کرد ترجمه‌ی فرانسه یا انگلیسی‌ ِ کتاب-اش را، که دراصل به زبان ِ ییدیش (Yiddish) نوشته بود، منتشر کند، ناشران ِ بزرگ ِ پاریسی و امریکایی روی خوشی به او نشان ندادند و او به کوتاه‌شدن ِ اثر-اش رضایت داد. در مقدمه‌ی جدید، نویسنده برخی تفاوت‌های نسخه‌ی دست‌نویس و نسخه‌ی منتشرشده را یادآوری کرده است. برای نمونه، نسخه‌ی ییدیش این‌گونه آغاز می‌شده:
«در آغاز، ایمان بود- که چیزی بچگانه است؛ و اعتماد بود- که بی‌‌معنا ست؛ و توهم- که خطرناک است. ما به خدا باور داشتیم، و به انسان اعتماد داشتیم، و با این گمان ِ باطل می‌زیستیم که به هر یک از ما پرتو ِ مقدسی از شعله‌ی "شکینا" تفویض شده؛ این‌که در چشم و در روح-مان تصویر ِ خدا منعکس است. این تصور، منشأ ِ تمام ِ مصیبت‌های-مان بود.» (xi)
دیگر این‌که این ترجمه، ترجمه‌ای جدید و کار ِ همسر ِ ایلای، ماریون، است. در پایانِ کتاب هم، سخن‌رانی ِ نویسنده به هنگام ِ دریافت ِ جایزه‌ی صلح ِ نوبل در سال 1986 آمده، که آن هم خواندنی ست. ترجمه‌ی فارسی ِ این کتاب در ایران منتشر شده است. [2]
ایلای می‌گوید اگر در تمام ِ عمر-اش تنها مجبور بود یک کتاب بنویسد، همین را می‌نوشت، و اضافه می‌کند که مُهر ِ این نخستین اثر، بر دیگر آثار-اش باقی ست، و کسی نمی‌تواند کتاب‌های بعدی-اش را که تِم‌های کتاب مقدسی، تَلمودی و حَسیدی (Hassidic) دارند، بدون ِ خواندن ِ «شب» بفهمد.
«چرا این کتاب را نوشتم؟
تا دیوانه نشوم؟ یا، برعکس، تا دیوانه شوم که بتوانم دیوانگی را درک کنم، دیوانگی ِ عظیم و هولناکی که در تاریخ و در ضمیر ِ بشر رخ داد؟» (vii)
شاید این کار را کرده‌ام تا به عنوان ِ یک شاهد، مانع از آن شوم که دشمن، با پاک‌شدن ِ جنایت‌های-اش از حافظه‌ی انسان‌ها آخرین پیروزی-اش را جشن بگیرد.
«امروزه در آلمان، فرانسه و حتا در ایالات ِ متحد ِ امریکا یهودستیزانی هست‌اند که به مردمان ِ جهان می‌گویند: ˝داستان ِ کشتار ِ شش‌میلیون یهودی چیزی بیش از یک حقه نیست̏، و بسیاری از مردم که چیزی در این باره نمی‌دانند، احتمالن حرف ِ آنان را می‌پذیرند، حالا اگر امروز نه، فردا، یا پس فردا... . من آن‌قدر ساده‌لوح نیست‌ام که فکر کنم این کتاب ِ کوچک مسیر ِ تاریخ را تغییر می‌دهد یا وجدان ِ جهان را می‌لرزاند. کتاب‌ها، دیگر آن نیروی ِ پیشین را ندارند. آنان که دیروز سکوت کرده‌اند، فردا نیز ساکت خواهند ماند. (xiii)
*
در این‌جا برخی تم‌های برجسته‌ی کتاب را همراه با اشاراتی شخصی می‌آورم. خوانش ِ مفصل بماند برای بعد.
1. در زمان ِ جنگ ِ دوم، ایلای و خانواده-اش همچون بسیاری دیگر از یهودیان و غیریهودیان، اخبار ِ مربوط به آزار ِ شدید یا امحاء ِ یهودیان یا دیگر زندانیان را باور ندارند. حتا یک خادم ِ کنیسه که اتفاقی توانسته از مرگ ِ نازی‌ها بگریزد، نمی‌تواند به یهودیان ِ شهر ِ سیگت بقبولاند که چه در انتظار-شان ست. ماجرای ایلای در 1944، یعنی یک‌سال مانده به پایان ِ جنگ، رخ می‌دهد. همه بسیار امیدوار‌ند که پایان ِ جنگ نزدیک است، و آلمانی‌ها دیگر فرصت ِ آزار یا انتقال ِ آنان از موطن-شان را ندارند. واقعیت ِ بی‌خبری ِ قربانیان ِ هولوکاست، و مخفی‌کاری ِ بی‌نهایت ِ رژیم ِ نازی در طرح‌های جنایت‌بار-اش در کتاب ِ ویزل هم تأیید شده است.
2. معتقدان باور نداشتند که یهوه، خدای بزرگ، آنان را به حال ِ خود رها می‌کند تا آلمانی‌ها هر بلایی که خواست‌اند سر-شان بیاورند. تراژدی ِ تحمل‌ناپذیر، مرگ‌های بی‌هوده‌ی بچه‌های بی‌گناه و خانواده‌های-شان در اردوگاه‌های مرگ، و عریانی و بی‌پناهی ِ انسان ِ رهاشده در جهان ِ دیوانه بود. ایلای ایمان-اش را می‌بازد، و آن‌گاه که زندانی‌های درمانده، با دعا به درگاه ِ "اَدونای" به قتلگاه می‌روند، خشم ِ ایلای متوجه ِ آن باوری ست که خدا را ناظر، مسئول، و ناجی ِ بشر می‌بیند. باورهای دینی ِ قوم ِ یهود، بر بنیاد ِ یک فرهنگ ِ چند هزار ساله، آنان را مطمئن می‌کرد که خدای وعده‌دهنده، خدای نیرومند و قهار، خدای قدردان، خدای اسرائیل از آنان محافظت می‌کند، و آن‌گاه که همه‌ی امیدها خاکستر شود، او در ابر، در آسمان، در کوه و در دریا جلوه می‌کند، و فرزندان ِ اسرائیل را نجات می‌دهد. اما تاریخ، به‌رغم ِ خدا راه ِ دیگری می‌رفت. در جنگ ِ دوم اکثر ِ یهودیان ِ جامعه‌ی اروپا نابود شدند. مرگ ِ ایمان، تجربه‌ی تلخ ِ بسیاری از بازماندگان ِ هولوکاست است. ایلای می‌گوید، سخن ِ نیچه درباره‌ی مرگ ِ خدا را با دو چشم ِ خویش، در اردوگاه‌های مرگ دیده است. پسری زیبا و نوجوان در مقابل ِ چشمان-اش به دار آویخته می‌شود:
یک‌روز، وقتی از کار برمی‌گشتیم، سه چوبه‌ی دار در محل ِ آمارگیری افراشته بود. همان مراسم ِ همیشگی. سه زندانی ِ زنجیرشده را آوردند که یکی-شان همان پسرک، همان فرشته‌ با چشمان ِ غم‌زده بود. سربازان ِ اِس‌اِس‌ انگار این‌بار بیش از معمول نگران بودند. دارزدن ِ یک بچه در برابر ِ چشمان ِ هزاران بیننده موضوع ِ کوچکی نبود. فرمانده‌ی کمپ حکم را خواند. همه‌ی چشم‌ها به سوی آن بچه بود. رنگ‌پریده و آرام بود، اما زیر ِ سایه‌ی دار لب‌های-اش را می‌گزید. سه زندانی ِ محکوم‌ روی صندلی‌ها رفت‌اند. حلقه‌ی طناب هم‌زمان بر گردن ِ آن سه انداخته شد. دو مرد ِ محکوم فریاد زدند: زنده باد آزادی! اما پسرک ساکت بود. کسی از پشت ِ سر-ام ‌پرسید: "خدای ِ مهربان و بخشنده کجا ست؟ واقعن کجا ست؟" با علامت ِ فرمانده، پایه‌ها از زیر ِ پای ِ محکومان کنار رفت. اردوگاه در سکوت ِ مطلق بود. در افق، خورشید غروب می‌کرد. فرمانده فریاد زد، "کلاه‌ها-تون رو بردارید!" صدای-اش می‌لرزید. ما اشک می‌ریختیم. "کلاه‌ها-تون رو بذارید!" سپس رژه‌ی ما به دور ِ اجساد شروع شد [محض ِ عبرت]. آن دو مرد، مُرده بودند. زبان-اشان کبود و متورم از دهان-شان آویخته بود. اما طناب ِ سوم هنوز می‌لرزید: بچه، به دلیل ِ وزن ِ اندک-اش، هنوز نفس می‌کشید. و بیش از نیم‌ساعت، همین‌طور در برابر ِ چشمان ِ ما تاب می‌خورد و بین ِ مرگ و زندگی در نوسان بود. ما را وادار کردند که او را از نزدیک تماشا کنیم [باز هم محض ِ عبرت]. وقتی من از برابر-اش می‌گذشتم، هنوز زنده بود. زبان-اش هنوز سرخ بود، و چشمان-اش هنوز خاموش نشده بود. از پشت ِ سر-ام همان صدای قبلی را شنیدم که می‌گفت: "آخر خدا کجا ست؟" و صدایی از درون-ام می‌گفت: ˝کجا ست؟ این‌جا ست- بر این دار آویخته است.̏ (ص 65) (قسمت‌های داخل ِ قلاب رو من اضافه کردم. البته بر اساس ِ بخش‌های دیگر ِ متن.)
3. آن‌چه من در روایت‌های ادبی و تاریخی از تجربه‌های دشوار ِ انسانی (کشتارهای گسترده، بلاهای عظیم و...) دیده‌ام، حاکی از آن است که آشفتگی ِ انسان‌‌ها به چنان حدی نمی‌رسد که  در یک موقعیت ِ دشوار، جمعن و یک‌پارچه انسانیت را مطلقن رها کنند. حتا ذره‌ای رابطه‌ی انسانی، بین ِ مادر و فرزند، خانواده، و دوستان و مردمانْ نقیض ِ فراموشی ِ جمعی ِ وجدان، و رسیدن به جنون ِ مطلق است. تنها نقیض ِ این روایت‌ها (که من در ذهن دارم)، یکی روایت‌های دقیق ِ شاهدان ِ اتاق‌های گاز، و دیگری روایت‌های دینی از آخرالزمان و رستاخیز است. اولی، حاکی از جنون ِِ قربانیان و قاتلان، و دومی روایتی تخیلی ست. ادعا نمی‌کنم که روایت ِ جنون و ویرانی ِ جمعی، به  این دو منبعْ محدود می‌شود، بل‌که دارم از خوانده‌های خود-ام می‌گویم: منابع ِ دینی و روایت‌های هولوکاست دو منبع ِ برجسته‌ی روایت‌های آپوکالیپتیک اند. [3]
 ایلای و برخی دیگر از راویان ِ هولوکاست، گوشه‌هایی از این تصویرهای باورنکردنی و وحشت ِ دیوانه‌کننده را تجربه کرده‌اند. ایلای از همان مقدمه‌ی کتاب، از افسوس ِ عمیق و احساس ِ گناه درباره‌ی پدر-اش می‌گوید. در روایت-اش لحظه‌هایی هست که او از زندگی بیزار شده و به تبع-اش به زندگی ِ پدر-اش بی‌اعتنا شده. این لحظات دیری نمی‌پایند، ولی چنان وزنی دارند که زندگی ِ نویسنده را با افسوس ِ همیشگی آمیخته‌اند. نمونه‌های دیگری از بی‌رحمی ِ متقابل ِ پدران و فرزندان در روایت ِ ایلای آمده. در تجربه‌های ایلای و دیگر بازماندگان ِ هولوکاست، روایت‌های اسطوره‌ای و آپوکالیپتیک، با واقعیت‌های دیوانه‌کننده یکی شده‌اند.
4. به دلیل ِ تجربه‌ی زندگی ِ مذهبی، «شب» حاوی ِ مؤلفه‌های ژرف ِ دینی، و شیوه‌های درک ِ مذهبی و سمبولیک ِ پدیده‌ها ست. در قطاری که یهودیان ِ سیگت را به اردوگاه می‌بَرد، زنی عقل ِ خود را می‌بازد و هرازگاهی چنان فریاد ِ فجیعی می‌کشد که همه را عاصی می‌کند، تا جایی که دیگر ساکنان ِ واگن، هم‌شهریان-اش، کتک-اش می‌زنند و دهن‌ و دست‌ و پای-اش را می‌بندند. این زن در فریاد‌های جنون‌آمیز-اش یک چیز می‌گوید: آتش!
شب ِ سوم، وقتی [در واگن] خوابیده بودیم، بعضی نشسته و چسبیده به هم، و برخی ایستاده، فریادی گوش‌خراش سکوت را شکست:
"آتش! آتش می‌بینم، آتش می‌بینم.
همه وحشت‌زده شدند. کی بود جیغ کشید؟ خانم ِ شاکتِر بود. در نور ِ ضعیفی که از پنجره می‌تابید، وسط ِ واگن، همچون درختی خشک در زمینی خشک ایستاده بود. رو به پنجره فریاد می‌کشید: «نگاه کنید! آتش را ببینید! این آتش ِ وحشتناک را ببینید. به من رحم کنید!» بعضی‌ها به پنجره چسبیدند تا بیرون را نگاه کنند. آن بیرون چیزی نبود به‌جز تاریکی ِ شب. (ص 24 و 25)
مسافران ِ درب‌و‌داغان نتیجه می‌گیرند که زن ِ بی‌چاره دیوانه شده. زن، چند بار ِ دیگر این هشدار ِ گوش‌خراش را تکرار می‌کند، اما کسی معنای آن را درنمی‌یابد. مکاشفه تنها از آن ِ زن ِ بی‌چاره است. وقتی مسافرها از واگن‌ها پیاده می‌شوند، معنای مکاشفه آشکار می‌شود:
«در برابر ِ ما، آن شعله‌ها بودند. در فضا بوی ِ گوشت ِ سوخته. حدودن نیمه‌شب بود. رسیده بودیم. به بیرکنائو.» (ص 28)
این یکی از آن بیان‌های شهودی یا آپوکالیپتیک ِ واقعیت ِ تاریخی ست. تصویر ِ راه‌پیمایی ِ کُشنده‌ی آخر ِ کتاب نیز، از نظر من، تصویری آخرالزمانی ست. به تصویر ِ صحرای ِ محشر ِ مسلمانان شبیه است. [4]
5. «شب» ِ ویزل، شفاف، منسجم، و از درخشان‌ترین شهادت‌ها بر آن تراژدی ِ عظیم است. برخی تصویرهای کتاب، چنان ژرف و زنده‌اند که با تصویرهای اسطوره‌ای یا با متن‌های برجسته‌ی کلاسیک پهلو می‌زنند. یولیک (Juliek آن پسرکی که آخرین دقایق ِ زندگی-اش را با نوای ِ ویولون و با قطعه‌ای از یک کنسرتو ویولون ِ بتهون تصویر می‌کند، مانند ِ سیمون سِرِبنیک در شواه، تصویر ِ اورفه را به خاطر می‌آورَد.
ایلای ویزل قلمرو ِ شب را تصویر کرده است: شب ِ مردگان، شب ِ بازمانده‌ها، شب ِ افول ِ امیدها و خوش‌خیالی‌های پس از روشنگری در اروپای ِ متمدن. از فرانتس کافکا تا  رومن گاری، از پریمو لوی تا ایلای ویزل، برخی از برجسته‌ترین نویسنده‌های یهودی ِ قرن ِ پیش، راویان ِ قلمرو ِ شب بوده‌اند. ویزل، یکی از برجسته‌ترین راویان ِ نیمه‌ی تاریک ِ انسان است.

**
این پُست، شایسته‌ی کتاب ِ فوق‌العاده‌ای «شب» نیست. کتابی درباره‌ی «شب» پیدا کرده‌ام که اگر سواد-ام یاری کند، می‌خوانم و درباره-اش می‌نویسم. بنابراین این‌جا بیش از این نمی‌نویسم.
لینک ِ دانلود ِ نسخه‌ی انگلیسی ِ «شب». pdf
صفحه‌ی دانلود ِ ترجمه‌ی فارسی ِ کتاب ِ «شوا». (نیاز به ثبت‌نام دارد.)
شنبه 25/آذر/1391
مرتبط:
--------------------------------------------------------------------
[1] تلفظ ِ "ایلای"، تلفظ ِ انگلیسی ِ این نام است و از دیکشنری ِ گویای ِ لانگمن گرفته شده. نام ِ کامل ِ نویسنده در این فرهنگ ِ لغت آمده. تلفظ ِ "سیگت"، اگر اشتباه نکنم، تلفظ ِ اوریجینال ِ واژه است.
[2] نمی‌دانم «شب» کی به فارسی ترجمه، پخش، و ناپدید شد. پارسال هرچی کتابفروشی‌های انقلاب رو زیر و رو کردم، پیدا-ش نکردم. تو اینترنت هم ترجمه‌ای از کتاب پیدا کردم که چنان ناشیانه بود که بهتر دیدم لینک-اش نکنم.
[3] نمونه‌هایی از دو منبع ِ روایت‌های اپوکالیپتیک:
نمونه‌ی نخست. گوشه‌ای از تصویر ِ آپوکالیپتیک ِ قرآن از آینده چنین است:
«ای مردم، از پروردگار ِ خود پروا کنید، چرا که زلزله‌ی رستاخیز امری هولناک است. 2 روزی که آن را ببینند، هر شیردهنده‌ای آن را که شیر می‌دهد [از ترس] فرو می‌گذارد، و هر آبستنی بار ِ خود را فرو می‌نهد، و مردم را مَست می‌بینی و حال‌آن‌که مست نیست‌اند، ولی عذاب ِ خدا شدید است.» (سوره‌ی حج، آیه‌ی 1 و 2، ترجمه‌ی مهدی فولادوند)
*
پس در انتظار ِ روزی باش که آسمان دودی نمایان برمی‌آورَد، که مردم را فرو‌می‌گیرد؛ این است عذاب ِ پُردرد. (سوره‌ی الدّخان؛ آیه‌های 10 و 11؛ ترجمه‌ی فولادوند)
*
روزی که هیچ دوستی از هیچ دوستی نمی‌تواند حمایتی کند، و آنان یاری نمی‌شوند. (همان، آیه‌ی 41)
*
این‌که تصویرهای قرآنی و کتاب ِ مقدّسی از آشوب ِ عظیم چه‌گونه به وجود آمده‌اند (ریشه در کدام تجربه‌ی سیاه دارند) جای تأمل دارد. اگر روایت ِ دینی را از زاویه‌ای فرادینی بنگریم، این روایت در رده‌ی روایت‌های ادبی یا اسطوره‌ای قرار می‌گیرد، و شاید بتوان رد ِ واقعیت، یعنی تجربه‌ی راویان ِ اسطوره‌ را، در آن کاوید.
نمونه‌ی دوم. این هم بخشی از دیالوگ‌های فیلم ِ شواه، که به صورت ِ کتاب، به فارسی ترجمه شده. گفت‌وگو بین ِ کارگردان ِ فیلم، "کلود لنزمن"، و یکی از شاهدان ِ عینی ِ اتاق‌های گاز به نام ِ "فیلیپ مولر".

فیلیپ مولِر: «وحشتناک‌ترین لحظه، [لحظه‌ی] باز کردن ِ در ِ اتاق ِ گاز بود. صحنه‌ی غير قابل تحملی بود: قربانيان، مثل سنگ خارا به هم فشرده شده‌بودند؛ [مثل ِ] یک توده‌ی فشرده‌ی سنگی. بارها دیدم که چگونه خارج از اتاق گاز، آن‌ها نقش زمين می‌شدند! [از اتاق ِ گاز بیرون می‌ریختند.] و این از هر صحنه‌ای دل‌خراش‌تر بود. هرگز این صحنه‌ها برای آدم عادی نمی‌شد، غير ممکن بود.
کلود لَنزمَن: غير ممکن بود؟
فیلیپ مولر: بله، تصور کنيد: گاز وقتی شروع می‌کند به عمل‌کردن، از پایين به بالا پخش می‌شود. و در نبرد ِ وحشتناکی که آن‌گاه آغاز می‌شود -برای این‌که واقعاً یک نبرد است- چراغ‌های داخل اتاق ِ گاز را خاموش می‌کردند، همه‌جا تاریک بود، چيزی دیده نمی‌شد، و کسانی که قوی‌تر بودند، می‌خواستند خودشان را هر چه بيش‌تر بالا بکشند. بی‌شک احساس می‌کردند هرچه بالاتر بروند، هوا بيش‌تر است و به‌تر می‌توانند نفس بکشند. [این، علت ِ نبرد بود.] نبرد درمی‌گرفت و تقریباً همه به طرف ِ در هجوم می آوردند. به طرف در هجوم می‌آوردند... برای این‌که فکر می‌کردند به این ترتيب می‌توانند آن‌ را باز کنند و بگریزند! در این جدال در برابر مرگ، این حرکت ِ غریزی غير قابل کنترل بود. و از همين رو بچه‌ها و افراد ِ رنجور، و سال‌خوردگان زیر ِ همه بودند، و افراد قوی‌تر بالا قرار می‌گرفتند. در این نبرد برای مقابله با مرگ، پدر دیگر نمی‌دانست که پسرش در آن‌جا و زیر ِ او قرار دارد.
کلود لنزمن: و وقتی که درها را باز می‌کردند، چه می‌شد...؟
فیلیپ مولر: آن‌ها می‌افتادند... مانند یک تخته‌سنگ می‌افتادند... مانند بهمنی از تخته‌های درشت که از یک کاميون بيافتد. و جایی که پودر ِ گاز زیکلون را ریخته بودند خالی بود. جایی که پودر ِ گاز را وارد اتاق گاز کرده بودند کسی نبود. بله، یک فضای کاملا خالی بود. احتمالا،ً قربانيان حس می‌کردند که در آن محل، گاز زیکلون بيش‌تر عمل می‌کند. قربانيان مجروح شده‌بودند، برای این‌که در تاریکی جنگ ِ تن‌به‌تن در گرفته بود، مقاومت می‌کردند، هم‌دیگر را می‌زدند، کثيف شده و عرق کرده بودند، [غرق در کثافت excrement بودند] و  خون از سر و روی‌شان سرازیر بود و از گوش و دماغ‌شان خون می‌چکيد. بعضی وقت‌ها می‌دیدیم که کسانی که روی زمين افتاده بودند، بر اثر ِ فشاری که به آن‌ها وارد شده‌بود، کاملاً غير قابل شناسایی شده بودند... جمجمه‌ی بچه‌ها خرد شده بود... .»
شوآ، کلود لنزمن، ترجمه‌ی حشمت همایون. (صص 229-226)
‌بخش‌های داخل ِ قلاب و یکی-دو تغییر ِ کوچک ِ دیگر را از زیرنویس ِ انگلیسی ِ فیلم، برای روشن‌تر شدن ِ متنْ به کار بردم. (دی‌وی‌دی 3، دقیقه‌ی 60)
[4]  Apocalypse:
به لطف ِ این پُست مجبور شدم معنای "اپوکالیپس" را دوباره در چند لغت‌نامه نگاه کنم. معنای رایج ِ این واژه "آخرالزمان" است. (بریتانیکا) ولی جالب است بدانیم که این، معنای دوم ِ واژه است. در فرهنگ ِ هزاره در برابر ِ این واژه صرفن آمده: ˝کشف، مکاشفه، الهام̏. یعنی همان revelation. در دایرةالمعارف ِ کلمبیا اپوکالیس به "فاش شدن" ِ رازهای آسمانی یا رازهای جهان ِ آینده، معنی شده.
در فرهنگ ِ محشر ِ وبستر توضیحات ِ بهتری داریم:
در این فرهنگ، در فهرست ِ کتاب‌های "کتاب مقدّس"، نام ِ کتاب ِ آخر، Revelation or Apocalypse ذکر شده.
- ریشه‌های قدیمی‌تر ِ واژه‌ی اپوکالیپس، در لاتین ِ متأخر (قرن ِ سه تا شش ِ میلادی) اپوکالیپسیس (apocalypsis)، و پیش‌تر از آن در زبان ِ یونانی اپوکالیپسیس (apokalypsis)، مشتق از واژه‌ی apokalyptein به معنی ِ کشف‌کردن یا افشا‌کردن است. apokalyptein این‌طور ساخته شده: apo- + kalyptein. پسوند ِ "اپو" به‌اضافه‌ی "کالیپتین" (کالیپتین: پوشاندن یا مخفی‌کردن).
- معنی ِ واژه:
1- یکی از نوشته‌های یهودی و مسیحی متعلق به محدوه‌ی 200 پیش از میلاد تا 150 میلادی که برخی مشخصه‌های-اش استفاده از نام‌ ِ مستعار (pseudonymity)، تصویرسازی‌های سمبولیک، و انتظار ِ آشوب‌های عظیم ِ قریب‌الوقوع است که در آن خدا سلطه‌ی قدرت‌های شر را نابود می‌کند و درست‌کاران را نیرو می‌دهد تا در عصری مسیحایی زندگی کنند.
2- مکاشفه‌ی پیامبرانه یا پیش‌گویانه
3- بلای ِ بزرگ
*
توضیحات ِ بالا چه ربطی به ایلای ویزل داشت؟
اول. کاربرد یا کارکرد ِ هر دو معنای اپوکالیپس در نوشته‌ی ویزل مشهود است. زنی که فریاد ِ "آتش" سر می‌دهد، مکاشفه‌‌ی شخصی-اش از کوره‌های آدم‌سوزی را فاش می‌کند. و تصویرهای اپوکالیپتیک ِ کتاب (نظیر ِ رژه‌ی مرگبار ِ پایانی، رفتار ِ زندانیان در واگن‌ها، و آن‌چه ایلای از آن رنج می‌بَرَد، یعنی نادیده‌گرفتن ِ پدر-اش در آن جهنم) بخشی از آشوب ِ عظیم ِ آخرالزمانی ست. کل ِ فرایند ِ کشتار ِ یهودیان نیز فاجعه‌ای آپوکالیپسی یا آپوکالیپتیک است. تصویر ِ دیوانه‌وار ِ کشتار یا زنده‌سوزاندن ِ بچه‌ها از همین قبیل است.
دوم. با وجود ِ ادعای ِ نویسنده در مورد ِ بی‌ایمانی به خدا، فرهنگ ِ دینی چنان جذب ِ تار و پود ِ او شده، که ناخودآگاه بارها روایت-اش را سرشار می‌کند. فکر می‌کنم بیش‌تر ِ مردم همین‌‌طور ناخودآگاه مذهبی اند. به همین دلیل مؤمنان ِ بردبار، سخنان ِ ضد ِ دینی را عجیب یا دشمنانه تلقی نمی‌کنند، بل‌که آن را بخشی دیگر از تجربه‌ی انسان، یعنی چیزی معادل ِ همان تجربه‌ی دینی می‌شمرند.

۲ نظر:

Bagher Ketabdar گفت...

سلام
و بسیار ممنونم
اگر به این آدرس سربزنید کتاب های بیشتری در این باره از جمله ترجمه پارسی شب از الی ویزل را خواهید دید.
ارادتمند
باقر کتابدار

Bagher Ketabdar گفت...

http://persianbooks2.blogspot.com/search/label/%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1%20%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%20%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF