۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

If This Is a Man


Survival in Auschwitz
Primo Levi
Translated from the Italian by Stuart Woolf
206 pages
The Orion Press, New York, 1959

«آیا این یک انسان است» یا «بقا در آشویتس»، برجسته‌ترین روایت ِ "پریمو لِوی" از تجربه‌ی یک‌سال اسارت-اش در آشویتس، در سال 1947 نوشته شده. این اثر، متعلق به زمانی ست که لوی خود را نویسنده نمی‌دانست، با این حال، این سرگذشتْ ارزشی فرای یک گزارش ِ ساده را دارد و حاوی ِ مؤلفه‌های ژرف ِ ادبی ست. دنباله‌ی این اثر با نام ِ The Truce سفر ِ بازگشت ِ لوی پس از آزادی را روایت می‌کند. کتاب ِ اخیر چهارده سال پس از اثر ِ نخست نوشته شده بنا براین محتوای-اش به اندازه‌ی کتاب ِ اول دست‌نخورده نیست. (متأسفانه این کتاب را پیدا نکرد‌ه‌م و نخوانده‌م.)
اگر رمان روایتی از انسان و تجربه‌های منحصربه‌‌فرد ِ شخصیت است، هر روایت ِ پیوسته‌ای از زندگی‌ها و مرگ‌ها حاوی ِ عناصری عمیقن ادبی یا رمانی ست. داستان‌گویی لزومن مبتنی بر سنت ِ ادبی و حاصل ِ نیت ِ آگاهانه‌ی نویسنده در کارکردن با/درون ِ یک فرم ِ ادبی نیست؛ داستان‌گویی راهی برای درک ِ خود، تاریخ، جامعه و تجربه‌های ویژه است (داستان‌گویی به معنای عام، یعنی تعریف یا روایت‌ ِ ماجراهای رفته.) در 1986 در مصاحبه‌ای با "فیلیپ راث"، پریمو لوی می‌گوید که هنگام ِ نوشتن ِ این کتابْ توجهی به مسائل ِ ادبی نداشته، صرفن می‌خواسته گزارشی دقیق و قابل ِ فهم برای همه بنویسد، گزارشی به سبک ِ بیلان ِ کار ِ هفتگی ِ کارخانه، موجز و شفاف. اما حاصل ِ کار لوی چنان بوده که آثار-اش وارد ِ فهرست ِ آثار ِ اصلی ِ (canon) ادبیات ِ هولوکاست شده، در رشته‌های مختلف و از سوی ِ متفکران و نویسندگان ِ متعددی مورد توجه قرار گرفته، در مطالعات ِ تئوریک ِ هولوکاست استفاده شده، و نویسنده‌ی امریکایی، فیلیپ راث، را به مدت ِ یک هفته به تورین ِ ایتالیا کشانده تا راوی ِ بزرگ ِ داستان ِ آشویتس و تصویرگر ِ آن دنیای وصف‌ناشدنی را از فاصله‌ی نزدیک‌تری لمس کند. در مصاحبه، لوی خود به این موضوع اشاره می‌کند که مانند ِ دیگر نویسندگان، دارای پیشینه یا تحصیلات ِ ادبی نیست، بل‌که اولین کتاب-اش تلاشی بوده است برای شهادت‌دادن.

پریمو لوی، فیلیپ راث
هانا آرِنْت از "ایساک دینسن" (Isak Dinesen)، نقل می‌کند:
«تمام ِ غم‌ها را می‌توان تحمل کرد، به شرطی که آن‌ها را در یک داستان بگنجانی یا درباره‌ی آن‌ها داستانی بگویی.» (هانا آرنت، ص 3)
داستان‌گویی راهی برای روایت ِ حوادث ِ هولناک و آزاردهنده‌ای ست که غیر قابل ِ تصور یا درک‌ناشدنی اند، به‌ویژه برای آنان که چنان حوادثی را تجربه نکرده‌اند. درنتیجه، داستان‌گویی راهی برای کنارآمدن با تراژدی و ترومای (trauma) تاریخ است.
آرنت اهمیت ِ داستان‌گویی در درک ِ وقایع را حتا برتر از دستگاه‌های فکری ِ تئوریک یا فلسفی می‌داند. به باور ِ وی، هر واقعه‌ای که در جهان رخ می‌دهد نو و یگانه است، و ما همیشه در معرض ِ این ریسک ایم که با نگاهی کلی یا عامْ یگانگی و تازگی ِ رخ‌داد را نادیده بگیریم. تئوریزه کردن ِ یک واقعه‌ی تاریخی اغلب باعث ِ قرار دادن ِ آن در رده‌ی وقایع ِ پیشین می‌شود، که همین مانع ِ درک ِ عناصر ِ تازه یا یگانه‌ی رخ‌داد ِ تازه است. آرنت می‌اندیشید که داستان‌گویی امکان ِ تفسیر ِ جدید ِ وقایع را، براساس ِ جهان‌بینی ِ متفاوت ِ شنوندگان ِ داستان و بحث‌های بی‌‌پایان درباره‌ی معنای داستان، ممکن می‌سازد. در مقاله‌ای درباره‌ی نویسنده‌ی دانمارکی "ایساک دینسن" آرنت می‌نویسد: «داستان‌گویی معنا را فاش می‌کند بدون ِ آن‌که مرتکب ِ این خطا شود که آن را به‌طور ِ قطعی معین کند.» (هانا آرنت، صص 3،4) [1]
مصداق ِ نقل قول‌های بالا، همین کتاب ِ «آیا این یک انسان است»ِ پریمو لوی و اشاره‌های مکرر ِ درون ِ متن به اهمیت ِ داستان‌‌گویی ست. در دنیای جهنمی ِ آشویتس، در نبود ِ هرگونه ردی از شفقت، اخلاق و حقوق ِ انسانی، پوکی و پوچی و سقوط به حیوانیت چیز ِ نامنتظری نبود. زندانیان حتا از تمیز کردن ِ دست و صورت ِ خود، یا شستن ِ دیر به دیر ِ‌ لباس-شان، یا حتا فکرکردن به گذشته و خاطرات-شان دست می‌کشیدند، چرا که همه‌ چیز بی‌فایده بود. همه‌چیز به مرگ براثر ِِ گرسنگی، کتک، بیماری، و به کوره‌های آدم‌سوزی ختم می‌شد. انگیزه‌ی رفتار ِ متمدنانه برخاسته از زندگی ِ متمدنانه و ارتباط با معاشران ِ انسانی ست. وقتی نشانی از تمدن و کوچک‌ترین امیدی به بقا و بازگشت وجود ندارد، پای‌بندی به قواعد ِ متمدنانه چه سودی دارد؟ در آشویتس تنها نادان‌ها یا ساده‌دل‌ها فکر می‌کردند که هنوز امیدی به نجات هست.
انسانی را تصور کنید که از تمام ِ کسانی که دوست-شان دارد جدا شده، در همان حال از خانه-اش، عادات-اش، لباس‌های-اش، و از تمام ِ داشته‌های-اش: او انسانی پوک خواهد شد، رنجور و محتاج، بی‌خیال ِ شرف و خویشتن‌داری، زیرا کسی که همه‌چیز را از کف می‌دهد اغلب به‌سادگی خود را نیز می‌بازد. (آیا این یک انسان است، ص 23)
اما سرگذشت ِ لوی حاویِ داستان‌هایی بیش از افول و مرگ است. او از اندکْ نجات‌یافتگان است. همان اوایل ِ دوران ِ زندان، یک زندانی، یک گروهبان ِ سابق ِ اتریشی به او هشدار می‌دهد. لوی نظافت و شستن را کنار گذاشته، چرا که امید به بقا را از دست داده. در کنار ِ دست‌شویی ِ کثیفْ ناظر ِ حمام‌کردن ِ بدون ِ صابون ِ یک زندانی ست، که از پریمو می‌پرسد چرا خود را نمی‌شویی. لوی می‌گوید: حیف است انرژی‌-ات را برای حمام‌کردن هدر بدهی. و پاسخ ِ رفیق-اش حاوی ِ یکی از برترین فرمول‌های بقا حتا در آشویتس است. او می‌گوید، اتفاقن به این دلیل که ˝لاگِر̏ [لفظ ِ آلمانی ِکمپ]ماشین ِ عظیمی برای تبدیل ِ ما به حیوانات ِ وحشی ست، ما نباید وحشی شویم، چرا که حتا در این‌جا هم امکان ِ بقا وجود دارد، بنابراین هرکس باید به فکر بقا باشد، تا داستان ِ این‌جا را تعریف کند، تا گواه ِ این ماجراها باشد. و برای بقا باید خود را وادار به حفظ ِ دست‌کم اسکلت و ظاهر ِ تمدن کنیم. ما برده ایم، بدون ِ هیچ حقوقی، درمعرض ِ هرگونه توهین و تحقیر، محکوم به مرگی قطعی، اما هنوز یک نیرو در اختیار-مان است، و باید با تمام ِ توان از آن دفاع کنیم چرا که این آخرین نیروی ما ست؛ نیروی خودداری از تسلیم. بنابراین ما قطعن باید صورت-مان را بدون ِ صابون و در آب ِ کثیف بشوییم و خود-مان را با لباس-مان خشک کنیم. باید کفش‌های-مان را واکس بزنیم، نه به این دلیل که مقررات چنین می‌گویند، بل‌که به خاطر ِ شرف و متانت. باید شق‌ورق راه برویم، بدون ِ آن‌که پاهای-مان را بر زمین بکشیم، نه به افتخار ِ مقررات ِ پروسی بل‌که برای زنده ماندن و فنا نشدن. (ص 39)
پس از سفری مصیبت‌بار، تحمل ِ تشنگی، درد، رفتار ِ وحشیانه، چپانده‌شدن در واگن‌های حمل ِ حیوانات، شوک‌ها و شگفتی‌های دردناک ِ اولیه، پس از رسیدن به اردوگاه، یعنی از آغاز ِ فصل ِ دوم، آشنایی با قوانین ِ آشویتس آغاز می‌شود. جمله‌های آلمانی ِ لابه‌لای ِ متن به خواننده کمک می‌کند تا به دنیای ِ آلمانی ِ حاکمان ِ آشویتس، و به دنیای گیج ِ زندانی‌ها نزدیک شود. این جمله‌ها در سراسر ِ متن حاضر اند و نویسنده در بسیاری جاها ترجمه-شان نکرده. چه‌قدر این واژه‌‌ها و جمله‌ها، برای مردمان ِ بی‌پناه ِ اخراج‌شده از خانه و زبان و وطنْ ترسناک بوده‌اند. زبان ِ بیگانه، نفهمیدن ِ زبان، یکی از مشخصه‌های زندگی ِ نکبت‌بار در اردوگاه است. صدها و هزاران زندانی با زبان‌های مختلفْ اجبارن گردِ هم آمده‌اند تا بیگانگانی بی‌رحم با واژه‌هایی بیگانه سرنوشت-شان را مقدر کنند.
در بالا اشاره شد که به گمان ِ آرنت ˝روایت̏ ابزار ِ انتقال یا درک ِ تجربه‌ی تازه است، چیزی که شاید دستگاه‌های تئوریک از پس ِ آن برنیایند. کوته‌زمانی پس از ورود به آشویتس، و پیش از شروع ِ مرگ و گرسنگی ِ دایمی، آن‌گاه که زندانی‌ها اندکی به خود می‌آیند و سعی می‌کنند موقعیت ِ خود را درک کنند، ما متوجه ِ اهمیت ِ روایت و زبان برای درک ِ ˝تجربه‌ی بی‌سابقه̏ می‌شویم.
پس از کتک‌خوردن‌های بی‌دلیل، درهم‌فشردگی، سرما، لخت‌شدن، تراشیده‌شدن ِ موها، پس از مسخ‌شدن، زندانیان ِ نورسیده، یهودیان ِ ایتالیایی، برهنه در سرمای ژانویه‌ی 1944، شب ِ نخست ِ اقامت در کمپ را در یک دست‌شویی با آبی به قطر ِ دو اینچ در کف، ایستاده به صبح می‌رسانند. پس از دمیدن ِ صبح و دیدن ِ هیأت ِ تازه‌ی یک‌دیگر، آن‌وقت زندانیان برای اولین بار فرصت ِ درک ِ ماوقع را می‌یابند:
«برای اولین بار متوجه شدیم که زبان ِ ما فاقد ِ واژه‌هایی ست که با آن بتوان این تحقیر، این ویرانی ِ انسان را توصیف کرد.» (ص 21)
برای انسان ِ اروپایی، گیرم ِ اروپای دهه‌ی چهل، معمول نبود که به شیوه‌ی نظام‌های بربر ِ شرقی یا به شیوه‌ی مرسوم ِ برده‌داری ِ باستانْ مورد ِ هجوم قرار بگیرد. همین ناآشنایی با بربریت بود که اسرای یهودی یا غیریهودی ِ اروپایی را شگفت‌زده کرده بود، و همین آن موقعیت ِ تازه‌ی توصیف‌ناپذیر را هنوز و هنوز مبهم می‌سازد. آگاهی زمانی اتفاق می‌افتد که زندانی در ذهن یا با زبان سعی می‌کند روایت ِ واقعه را شکل دهد، و این روایت با نقصان ِ زبانْ مخدوش می‌شود. چنان‌چه اهالی ِ شهرها یا حتا دهاتی‌های بی‌سواد ِ اروپایی سابقه‌ی چنان ماجرایی را در ذهن می‌داشتند، درک ِ ماجرا احتمالن آن‌قدر پیچیده نبود. در محاق ِ زبان است که زندانیان می‌فهمند به پایین‌ترین سطحْ پرتاب شده‌اند، به اسفل‌السافلین، جایی که نمی‌توان از آن فروتر رفت: Bottom. درک ِ چنین موقعیتی برای انسان ِ زیسته در جهان ِ سوم شاید آسان‌تر باشد. روایت‌هایی که من از برخی زندانیان ِ زندان‌های بی‌ در و پیکر ِ مام ِ میهن شنیده‌ یا خوانده‌ام، بیانگر ِ شقاوت ِ بی‌حد ِ زندان‌بان‌ها و وضعیت ِ نکبت‌بار ِ زندان‌های دورافتاده است. پس شاید روایت ِ پریمو لوی برای ما کم‌تر شگفت‌انگیز باشد. آنان که با سبعیت آشنای اند، از آن به شگفتی درنمی‌آیند.
برای مدعای بند ِ بالا، در کتاب ِ هانا آرنت شواهدی دیده‌ام که یادآوری-اش را بی‌فایده نمی‌دانم. آرنت در تحلیل ِ ریشه‌های توتالیتریسم به بخشی از مردمان ِ جوامع ِ اروپایی اشاره می‌کند که از عوارض ِ جانبی ِ نظام ِ سرمایه‌داری هستند. وی آن‌ها را mob [جمعیت، دار و دسته] می‌نامد: مردانی که جای‌گاه ِ باارزشی در جامعه ندارد، عضو ِ هیچ بدنه‌ی اجتماعی ِ سازمان‌یافته نظیر ِ ˝طبقه̏ نیست‌اند. پس‌مانده‌های ِ همه‌ی طبقه‌های اجتماعی، افراد ِ بی‌ریشه. منظور ِ آرنت از این جمعیتْ طبقه‌ی کارگر نیست که در برابر ِ تبلیغات ِ اغفالگر ِ نازی‌ها مقاوم بودند. منظور ِ او جمعیتی ست که بی‌ریشه شده‌اند. به باور ِ آرنت، ماجراجویی‌های امپریال (وابسته به امپراتوری) ِ اروپایی‌ها در آن‌سوی دریاها این امکان را به آنان داد تا با پرتاب ِ این نوع ِ جدید از ˝موجود ِ اجتماعی̏ به جاهای دیگر ِ دنیا موقتن از شر ِ آنان آسوده شوند. وی هم‌چنین ادعا می‌کند که ماجراجوهای ِ جدید ِ امپراتوری دوباره در قالب ِ جماعات (mass man) [توده‌ها؟] در چنین جوامعی ظاهر شدند که بعدها در جنبش‌های توتالیتریستی شرکت جست‌اند. (هانا آرنت، ص 80)
مثال ِ آرنت از این تیپ ِ جدید ِ انسانی، «آقای کورتْز» از رمان ِ «دل ِ تاریکی» ِ ˝جوزف کونراد̏، رئیس ِ سنگدل و بی‌‌اخلاق ِ یک مرکز ِ تجارت ِ عاج در اعماق ِ مستعمره‌ی کنگو ست:
کسانی که از دنیای با هنجارهای پذیرفته‌شده‌ی اجتماعی طرد شده‌بودند، تنها به خود متکی بودند و در عین حال به‌جز اندک استعداد ِ شخصی مَلجَئی نداشتند، که همین استعداد، چنان‌چه هرگز اجازه می‌یافتند به وطن-شان بازگردند، آن‌ها را به اندازه‌ی کورتز خطرناک می‌کرد.
ادعای آرنت دقیقن این نیست که ماجراجوهایی نظیر کورتز به اروپا برگشتند و جنبش ِ نازی را به وجود آوردند. بل‌که می‌گوید نوع ِ جدید ِ شخصیت ِ انسانی که کورتز مظهر ِ او ست بدل به پشتیبان ِ ضروری ِ جنبش ِ نازی در سال‌های آغازین-اش شد. این ادعا منحصر به آرنت نیست، بل‌که نخستین بار سیاستمدار ِ بریتانیایی ˝لرد کِرامِر̏ (1917-1841) با اصطلاح ِ «اثر ِ بومرنگ» ‘boomerang effect’ آن را توصیف کرد. آرنت در مقاله-اش با عنوان ِ «درباره‌ی خشونت» ایده‌ی کرامر را درباره‌ی اثر ِ بومرنگی به‌اجمال توصیف می‌کند: حکم‌رانی در سرزمین‌های دوردست با توسل به خشونت، درنهایت دامن ِ دولت ِ انگلستان را می‌گیرد و آخرین ˝نژاد ِ زیر ِ سلطه̏ (subject race) خود ِ انگلیسی‌ها خواهند بود. آرنت می‌گوید، چنان مردانی اصول ِ رفتاری را آموخت‌اند که مناسب ِ قاتلان ِ آینده بود. کورتز توسط ِ کنراد ˝عمیقن تهی̏ ‘hollow to the core’  توصیف می‌شود. برای آرنت او مظهر ِ جماعتی ست که هویت ِ اجتماعی-اش را از دست داده و در افریقا تا حد ِ جنونْ خشن، خودمحور و توطئه‌گر شده است. آرنت درباره‌ی ماجراجوهای امپراتوری می‌گوید: تنها استعدادی که احتمالن می‌توانست در روح ِ تهی ِ آنان شکوفا شود ˝جذبه̏ بود که رهبر ِ باشکوه ِ یک حزب ِ افراطی را می‌سازد. "آقای کورتز" در «دل ِ تاریکی» جذبه‌ای کاریزماتیک دارد؛ او برای بومیانْ بدل به نوعی خدا می‌شود که با خشونت ِ شدید بر آن‌ها حکم می‌رانَد. برای آرنت، کورتز پیش‌آگهی ِ یک رهبر ِ کاریزماتیک ِ توتالیتر است. (هانا آرنت، ص 80)
هرچند دیدگاه ِ غربی ِ آرنت درباره‌ی بومیان ِ سلطه‌پذیر مورد ِ انتقاد قرار گرفته‌است، اما نکاتی را درباره‌ی چه حاکمان و چه محکومان ِ آشویتس روشن می‌کند. درندگان ِ حاکم بر آشویتس حتمن تربیتی درخور داشتند که از پس ِ چنان اعمالی بر‌آمدند. محکومان حتمن چیزی فراتر از تربیت ِ اروپایی در وجود-شان بود که توانستند چنان چیزی را تحمل کنند و به‌آسانی مرگ را بپذیرند. ناظران، همسایگان، و شهروندان ِ اروپایی حتمن اخلاقی فراتر از اخلاق ِ مرسوم ِ دنیای متمدن داشتند که اخراج ِ یهودیان و دیگر گروه‌ها از خانه‌ها و موطن-شان را تحمل کردند، دفاع از آزادی‌ها و حقوق ِ فردی، تمام ِ بنیادهای اندیشگی و اخلاقی ِ شهروندی را فراموش کردند و به سرکوب ِ نازی‌ها تن دادند. البته تنها نازی‌ها نبودند که مرتکب ِ جرم شدند، و شاید این قضیه می‌توانست در هر کدام از کشورهای اروپایی رخ دهد. تحلیل ِ آرنت تنها یکی از دلایل ِ محتمل ِ پیدایش ِ آشویتس را مطرح می‌‌کند. تحلیل‌های هانا آرنت و گفته‌های پریمو لوی و امثال ِ او بخشی از منابعی ست که متفکران ِ پس از جنگ را ترغیب می‌کند تا بنیان‌های اخلاقی و فلسفی ِ فرهنگ ِ غرب را به پرسش بگیرند. این‌که چنان کشتارهای بی‌هدفی چه معنایی داشت؟
لوی در بخش‌های مختلف ِ کتاب-اش جنبه‌های متفاوتی از زندگی در آشویتس را تصویر می‌کند. او در بخش ِ ˝غرق‌شدگان و نجات‌یافتگان̏ به تیپ‌ها و تجربه‌های مختلف ِ ساکنان ِ لاگِر (اردوگاه ِ کار :Arbeitslager) می‌پردازد. این توصیف‌ها برای آن است که معنای زندگی ِ در لاگر و آن‌سوی ِ سیم‌های خاردار مشخص شود، و مهم‌تر از آن، معلوم شود آموخته‌های آن‌سوی ِ سیم‌ها تا چه حد می‌تواند به بقای انسان در این‌سو کمک کند. لوی مدعی ست که لاگر یک تجربه یا آزمایش ِ عظیم ِ بیولوژیک و اجتماعی بود که نیاز به تحلیل دارد، چرا که هیچ تجربه‌ی انسانی بی‌معنی نیست، و بر اساس ِ یک تجربه، گیرم منفی، ارزش‌های بنیادینی را می‌توان استنباط کرد. هرچند لوی می‌گوید که به نتیجه‌ی ساده‌انگارانه‌ی بی‌رحمی، خودخواهی و حماقت ِ ذاتی ِ بشر معتقد نیست، اما باور دارد که در مواجهه با ضرورت‌های شدید و ناتوانی‌های فیزیکی، بسیاری از غرایز و عادات ِ اجتماعی ِ انسان خاموش می‌شود. (صص 99-100) او اصول ِ زندگی ِ جدید را از زبان ِ یکی از دوستان-اش، یکی از زندانیان ِ باهوش، نقل می‌کند.
«هنری تنها بیست‌ودو سال-اش است، فوق‌العاده باهوش است، به فرانسه، آلمانی، انگلیسی و روسی صحبت می‌کند و فرهنگ ِ علمی و کلاسیک ِ شگرفی دارد.» (ص 113)
«طبق ِ تئوری ِ هِنری، چنا‌ن‌چه یک انسان بخواهد از نابودی بگریزد و در عین حال هنوز نام ِ انسان را بر خود داشته باشد، سه روش پیش ِ روی-اش است: سازمان‌دهی، ترحم، دزدی.» (ص 114)
در طول ِ کتاب، لوی هر سه‌ی ِ این شیوه‌ها را با مثال‌های مشخصی تشریح می‌کند. اعتراف می‌کند خود-اش نیز هرگاه می‌توانست ˝دزدی̏ می‌کرد. توضیح می‌دهد که زندگی ِ بعضی‌ نجات‌یافته‌های آشویتس وابسته‌ی تام‌وتمام ِ ˝ترحم̏ ِ کارگران ِ بیرون از لاگر بود (Civilians)، زندگی ِ لوی با کمک ِ نامنتظر ِ یکی از همین افراد نجات می‌یابد.
در همین فصل، لوی ساکنان ِ لاگر را به دو گروهِ کاملن متفاوت ِ «نجات‌یافته‌ها و غرق‌شده‌ها» تقسیم می‌کند. او به دیگر دسته‌بندی‌های رایج ِ انسان‌ها اشاره می‌کند: خوب و بد، خردمند و بی‌خرد، بزدل و بی‌باک و...، و اشاره می‌کند که این‌ دسته‌بندی‌ها دقیق، مشخص و بنیادین نیست‌اند و راه را برای دسته‌بندی‌های بی‌شمار ِ دیگری باز می‌گذارند. (ص 100)
در زندگی ِ عادی، تقسیم‌ ِ مردمان به نجات‌یافته و غرق‌شده خیلی کم‌تر بروز می‌یابد، چرا که کم‌تر پیش می‌آید که کسی در خود گم‌شود/خود را گم‌کند. (loses himself). شخص معمولن تنها نیست، و در فراز و فرودهای زندگی-اش با همسایگان-اش شریک است. بنابراین رسیدن به قدرت ِ مطلق یا ویرانی ِ مطلق امری استثنائی ست. به‌علاوه، هرکس چنان منابع ِ جسمانی، معنوی، و حتا مالی‌ای دارد که احتمال ِ شکست و ناتوانی ِ کامل-اش در مواجهه با زندگی تقریبن اندک است.
اما در لاگر اوضاع متفاوت است. مبارزه برای بقا بی‌وقفه است، چرا که همه به نحو ِ نومید‌کننده و وحشیانه‌ای تنهای ‌اند. اگر کسی هم‌چون "018" متزلزل شود، [2] هیچ‌کس دستی به یاری-اش دراز نمی‌کند، بل‌که برعکس، ضربه‌ای نثار-اش خواهد شد، چرا که هیچ‌کس علاقه‌ای به یک ˝مسلمان̏ ِ بیش‌تر ندارد که هر روز خود-اش را برای کار روی زمین بکشد. [3] اگر کسی با صبر ِ وحشیانه و زیرکی شیوه‌‌ی تازه‌ای بیابد که از کارهای دشوار بگریزد، هنر ِ جدیدی که قطعه نان ِ بیش‌تری نصیب ِ او کند، سعی می‌کند تا شیوه‌-اش را مخفی نگه دارد، و به همین دلیلْ ارج و قرب می‌یابد، و از این طریق منافع ِ ویژه‌ای کسب می‌کند. او قدرتمندتر می‌شود، به این ترتیب دیگران از او خواهند ترسید، و آن‌که ترس ِ دیگران را برانگیزد، درواقع، شانس ِ بیش‌تری برای بقا دارد.
گاهی در تاریخ و در زندگی به این قانون ِ بی‌حم برمی‌خوریم که: ˝آن‌که دارد داراتر می‌شود، و آن‌که ندارد ندارتر.̏ در لاگر که همه تنها هستند و نزاع برای بقا به بدوی‌ترین شکل در جریان است، این قانون ِ ناعادلانه آشکارا حاکم است و همگان آن را پذیرفته‌اند. با زندانیان ِ منعطف، قوی و زرنگ، حتا سرپرست‌های کمپ مشتاقانه رابطه برقرار می‌کنند، حتا گاهی رابطه‌ی دوستانه، شاید که بعدن از این رابطه منتفع شوند. اما مسلمان‌ها، یعنی انسان‌های‌ رو به تباهی، حتا ارزش ِ هم‌صحبتی نیز ندارند، زیرا مشخص است که آنان بی‌درنگ شروع به گله و شکایت می‌کنند و از عادت‌های غذایی-شان در خانه می‌گویند. دوستی با آن‌ها حتا از این هم کم‌ارزش‌تر است چرا که هیچ آشنای برجسته‌ای در کمپ ندارند، جیره‌ی بیش‌تری به دست نمی‌آورند، در گروه‌های پرفایده کار نمی‌کنند، و هیچ شیوه‌ی مخفی ِ سازماندهی بلد نیست‌اند. و در هر صورت، روشن است که آن‌ها تنها کوتاه‌زمانی این‌جا هستند، و در عرض ِ تنها چند هفته، به جز مشتی خاکستر و شماره‌ای خط‌خورده در دفتر ِ آمار چیزی از آنان باقی نخواهد ماند. (صص 102-101)

غرق‌شدن ساده‌ترین کار است. کافی ست تمام ِ دستورها را اطاعت کنی، به جیره‌ی خود-ات قناعت کنی، و مقررات ِ کار و کمپ را اطاعت کنی. بنا به تجربه تنها استثنائاتی توانسته‌اند بیش از سه ماه به این شیوه دوام بیاورند. همه‌ی مسلمان‌هایی که در اتاق‌های گاز کشته‌شدند چنین داستانی داشتند، یا دقیق‌تر بگویم، هیچ داستانی نداشتند. آن‌ها همچون رودی که به سوی ِ دریا جاری ست، سراشیبی را تا منتهای-اش پایین رفتند. در ورود-شان به اردوگاه، شاید به دلیل ِ ناتوانی ِ ذاتی، یا به دلیل ِ بدشانسی، یا براثر ِ حادثه‌ای جزئی، پیش از آن‌که به شرایط عادت کنند، از پا درمی‌آیند. «آن‌ها مغلوب ِ زمان می شوند»، آن‌ها زبان ِ آلمانی یاد نمی‌گیرند تا بتوانند گره ِ جهنمی ِ قوانین و ممنوعیت‌ها را بازکنند، تا آن‌گاه ‌که جسم-شان رو به زوال می‌رود، آن‌وقت دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند آنان را از گزینش، یا مرگ به دلیل ِ فرسودگی نجات دهد. زندگی-شان کوتاه است، اما شمارشان بی‌‌انتها. آن مسلمان‌ها، آن غرق‌شدگان، نیروی اصلی ِ اردوگاه اند، جماعتی بی‌نام، دایمن تجدیدشونده و همیشه هم‌چون قبل، ناانسان‌هایی که درسکوت رژه می‌روند و کار می‌کنند، پرتو ِ الاهی در وجود-شان مرده، و آن‌قدر تهی اند که حتا توان ِ درد‌کشیدن نیز ندارند. آدم شک می‌کند که آن‌ها را زنده بنامد: شک می‌کند که مرگ-شان را مرگ بنامد، که در برابر-اش هیچ ترسی ندارند، چرا که خسته‌تر از آن اند که بفهمند.
آن‌ها حافظه‌-ام را با حضور ِ بی‌چهره‌-شان انباشته‌اند، و اگر می‌توانستم تمام ِ شرارت ِ روزگار-مان را در یک تصویر بگنجانم، این تصویر را برمی‌گزیدم که برای-ام تصویری آشنا ست: انسانی نزار، با سری فروافتاده و شانه‌هایی خمیده، که بر چهره و در چشمان-اش هیچ نشانی از اندیشه ‌نمی‌توان دید. (ص 103)
تصویر ِ انسانیت ِ ویران‌شده ( و نه انسان ِ مرده) در کمپ، در روایت ِ لوی، با تصویر ِ هانا آرنت از معنای استعاری ِ کمپ‌ها هماهنگ است. به باور ِ آرنت، کمپ‌های آلمانی‌ها مکان ِ وحشت ِ مطلق بودند، صحنه‌ی ِ رویارویی ِ قدرت ِ مطلق با ناتوانی ِ مطلق. این از دست رفتن ِ انسانیت، و نبود ِ هرگونه هدف ِ قابل ِ استفاده (مفید) موضوع ِ واقعی ِ کمپ‌ها بود. شگفتناکی ِ وحشت‌ها، هم‌بسته‌ی نزدیک ِ بی‌فایدگی ِِ آن‌ها ست. کمپ‌ها فضایی بودند که حاکمان ِ توتالیتر دامنه‌ی تمایلات ِ ویرانگر-شان را آزمودند؛ کاوش ِ عملی و گستاخانه‌ی این‌که چه چیزهایی ممکن است. به عبارت ِ دیگر، آن‌ها نوعی آزمایش ِ علمی انجام دادند درباره‌ی محدودیت‌های وضع/موقعیتِ بشر (limits of human condition)، و حدی که چنان وضعی/کیفیتی می‌تواند ویران شود. قتل ِ عام ِ یهودیان به دست ِ نازی‌ها موجب ِ ویرانی ِ عظیم ِ سرگذشت‌های انسانی شد، که با تهی‌کردن ِ مرگ از معنای فرهنگی-اش صورت پذیرفت: اردوگاه‌های کار ِ اجباری، با عادی کردن ِ مرگ (تهی‌کردن-اش از ویژگی‌های-اشmaking death itself anonymous: آن را از معنای-اش –یعنی پایان ِ یک زندگی- تهی کردند. در اصل، کمپ‌ها نه همچون یک جامعه، بل‌که مانند ِ یک ضد-جامعه عمل می‌کردند. ضدجامعه تنها جامعه‌ای ست که درآن می‌توان بر انسان تسلط ِ کامل داشت. در برداشت ِ شدیدن استعاری ِ آرنت از کمپ‌های کار ِ اجباری، اَعمال ِ نازی‌ها آزمایشی علمی بود، نه فقط برای فهم ِ این موضوع که آیا هرکسی (یا همه) را می‌توان کشت، بل‌که برای فهم ِ این مسأله که آیا انسانیت ِ افراد را می‌توان نابود کرد یا خیر. (هانا آرنت، ص 96)
***
سراسر ِ کتاب ِ پریمو لوی صحنه‌ی تجربه‌های بی‌سابقه است. با این حال، هنگام ِ خواندن ِ کتاب، هرکس ممکن است شباهت‌ها یا شواهدی –جزئی یا برجسته- در زندگی ِ خویش بیابد که به آن تجربه‌های ِ افسارگسیخته نزدیک باشد. درد، مرگ ِ بی‌هوده، بی‌رحمی، بی‌اعتمادی، بی‌هویتی و دیگر تجربه‌های دردناک، وقتی به غایت ِ دیوانه‌کننده-شان برسند، آشویتس را می‌سازند. آشویتس، استعاره‌ی غایت‌ها ست. شاید استفاده‌ی شخصی از چنین استعاره‌ای، نادیده‌گرفتن ِ واقعیت ِ هولناک-اش و فروکاهی-اش به تجربه‌‌های نه‌چندان مهم ِ شخصی باشد، ولی مقایسه‌ی تجربه‌های دردناک ِ شخصی یا جمعی با آشویتس و هولوکاست، قیاسی گریزناپذیر است، چرا که آشویتس یک‌شبه زاده نشد، و یک‌باره و برای همیشه محو نشد: در زمان و مکان ِ مناسب، دیکتاتورهای حقیر بدل به هیتلر می‌شوند؛ زندانی‌های عادیْ بدل به آلت ِ فعل ِ جنایت‌کاران؛ انسان‌های خاموش و توسری‌خورْ بردگانی ضعیف‌تر از حیوان یا ناظرانی همکار ِ جنایت‌کاران؛ و اوباش ِ کم‌خطر، بدل به سرکوبگرانی وحشی می‌شوند. پس قیاس‌ها بی‌راه نیست‌اند. دوست دارم بدانم کسانی که درباره‌ی آشویتس‌های خصوصی-شان نوشته‌اند، از این استعاره چه‌طور استفاده کرده‌اند.
چون می‌دانم این آخرین بار نیست که این کتاب را می‌خوانم، مطلب را بیش از این طولانی نمی‌کنم. جنبه‌های ادبی و روایی، و دیگر جنبه‌های کتاب بماند برای خوانش‌های بعدی. شاید تا آن‌وقت باقی ِ کتاب‌های نویسنده را هم پیدا‌ کردم و خواندم.
این سایت ِ محشر ِ منبع ِ دانلود ِ کتاب ِ را نگاهی بیندازید و امتحانی بکنید. منبعی عظیم‌تر و باکیفیت‌تر از این برای کتاب‌های جدید و قدیمی ِ انگلیسی ندیده‌م.



- لینک ِ نسخه‌ی انگلیسی ِ Survival in Auschwitz به همراه ِ مصاحبه‌ی فیلیپ راث. فرمت ِ epub
- لینک ِ نسخه‌ی انگلیسی ِ If This is a man یا Survival in Auschwitz بدون ِ مصاحبه. فرمت ِ pdf (2.44 مگابایت)
- لینک ِ ترجمه‌ی فارسی ِ «آیا این یک انسان است»، ترجمه‌ی رؤیا طلوع. فرمت ِ pdf
- این هم لینک ِ هانا آرنت، انتشارات راتلج، 2009. فرمت ِ pdf
ترجمه‌ی فارسی ِ کتاب را نخوانده‌ام ولی هرجا گیرکردم، به‌خصوص در مورد ِ واژه‌ها، از این ترجمه استفاده کردم. تعداد ِ کمی از جمله‌های کتاب (کم‌تر از ده جمله) را نیز در این‌جا نقل کرده‌م که به دلیل ِ پراکندگی، این جمله‌ها توی گیومه قرار نگرفتند. این ترجمه گویا از فرانسه برگردانده شده، ولی هرجا با ترجمه‌ی انگلیسی مقایسه-اش کردم، غالبن مطابقت داشت و دقت ِ خوبی هم داشت، ولی شاید بد نباشد زبان و خط-اش ویرایش شود. خواندن-اش را حتمن توصیه می‌کنم.

مرتبط: The Black Hole of Auschwitz
شنبه 11/آذر/1391
------------------------------------------------------------------------------

[1] Swift, Simon (2009) Hannah Arendt, Routledge

[2] Null Achtzehn = "Zero-Eighteen"

یکی از اولین زندانیانی ست که با لوی کار می‌کرد. او نامی نداشت و فقط با شماره‌ی خالکوبی‌شده‌ی روی دست-اش شناخته می‌شد، چیزی که در کمپ مرسوم بود. همه‌ی زندانیان ِ کمپ با یک شماره شناخته، سرشماری، و کنترل می‌شدند. این شخص بی هیچ مقاومتی فقط و فقط کار می‌کرد، انگار که وجود-اش از هرگونه زندگی تهی شده. و این یکی از علایم ِ ˝مسلمان̏‌ها بود. چنان‌چه کسی مانند ِ صفر-هیجده با کسی هم‌کار می‌شد طرف ِ مقابل-اش هم مجبور بود مثل ِ او جان بکَند که نتیجه‌ی نهایی-اش مرگ ِ زودرس بود. لوی در بخش‌هایی از کتاب-اش می‌گوید که زندانیان ِ دیگر برای فرار از کار به هر ترفندی متوسل می‌شدند، حتا اگر شده به بهانه‌ی توالت رفتن دقایقی را از زیر ِ کار در می‌رفتند. این غریزه‌ی طبیعی ِ بقا بود که در مسلمان‌ها نابود شده بود.

[3] Mussulman:

 - ˝مسلمان̏ (به آلمانی: Muselmänner) [واژه فرم‌های متفاوت ِ دیگری هم داشته است.] اصطلاحی تحقیرآمیز بود که در طول ِ جنگ ِ دوم، در بین ِ زندانیان ِ اردوگاه‌های کار ِ آلمانی‌ها، به کسانی اعطا می‌شد که از گرسنگی ِ شدید و فرسودگی براثر ِ کار تسلیم ِ مرگ شده‌بودند. زندانی‌های ملقب به ˝مسلمان̏ شدیدن سست و نحیف، و مثل ِ مُرده نسبت به سرنوشت ِ خود و محیط ِ اطراف-شان بی‌اعتنا بودند. بعضی پژوهشگران باور دارند که این اصطلاح از آن‌جا می‌آمد که زندانی‌های ملقب به ˝مسلمان̏ به علت ِ از بین رفتن ِ ماهیچه‌های پا توان ِ سرپا ایستادن را نداشتند و درنتیجه بیش‌تر ِ وقت‌ها به حالت ِ دَمر یا خمیده، یادآور ِ وضعیت ِ مسلمان‌ها(muslims)  به هنگام ِ نماز، بودند. این اصطلاح از آشویتس-بیرکنائو به دیگر اردوگاه‌ها منتقل شد. مسلمان‌ها با وضعیت ِ روانی و فیزیکی ِ رو به مرگ-شان قابل شناسایی بودند. زندانیان ِ دیگر از ترس ِ دچارشدن به وضعیتی مشابه، از تماس با آنان پرهیز می‌کردند. نازی‌های سرپرست ِ کمپ‌ها نیز مسلمان‌ها را عناصری نامطلوب می‌یافتند چرا که توان ِ کارکردن و تحمل ِ قوانین ِ کمپ را نداشتند. در نتیجه، در گزینش‌های تناوبی ِ زندانی‌های ناتوان برای مرگ، اینان جزء اولین انتخاب‌ها بودند. شخصی با وضعیت ِ یک مسلمان هیچ شانسی برای بقا نداشت و بیش از چند روز یا چند هفته زنده نمی‌ماند. (ویکی‌پدیا + یاد وَشم) (لازم به یادآوری ست که همه‌ی اردوگاه‌های آلمانی‌ها ˝اردوگاه ِ مرگ̏ یا ˝کارخانه‌ی مرگ̏ نبودند، بل‌که بسیاری-شان برای بهره‌کشی از زندانیان تا سرحد ِ مرگ بود.)

هیچ نظری موجود نیست: