۱۳۹۱ مرداد ۲۷, جمعه

The Legend of Sleepy Hollow

این داستان ِ کوتاه را به نیت ِ یک فانتزی خواندم، ولی یک داستان ِ اسرارآمیز/معمایی (mystery story) بود. فیلم ِ ”اسلیپی هالو“ را ندیده‌‌م، ندارم-اش، ولی احتمال می‌دهم بهتر از داستان-اش باشد، چون این یک داستان ِ ساده و قدیمی ست. تاریخ ِ نگارش-اش دو قرن پیش است، و همین توجیه‌گر ِ واژه‌های زیاد و عجیب و غریب-اش است. چنان‌چه فکر می‌کنید واژه‌های انگلیسی ِ زیادی بلد اید می‌توانید خود را با این متن بیازمایید!

واشینگتن ایروینگ (1859-1783)، نویسنده، مقاله‌نویس، زندگی‌نامه‌نویس، و یک مورخ ِ امریکایی در قرن ِ نوزدهم بود.ایروینگ در کنار ِ جیمز فنیمور کوپر (James Fenimore Cooper) از نخستین نویسندگان ِ امریکایی بود که با اقبال ِ اروپایی‌ها مواجه شد. وی هم‌چنین الهام‌بخش ِ نویسندگان ِ امریکایی‌ای چون ناتانیل هاوثورن ((Nathaniel Hawthorne، هرمان ملویل، و ادگار الن پو بوده است.گویا ایروینگ ”نخستین ادیب ِ امریکایی“ بوده که زندگی-اش را صرفن از راه ِ قلم می‌گذرانده، هرچند شغل‌های دیگری (تجاری و سیاسی) را هم تجربه کرده بود. او داستان ِ کوتاه ِ امریکایی را تکامل بخشید، و نخستین نویسنده‌ی امریکایی بود که مؤکدن ایالات ِ متحده را زمینه‌ی داستان‌های-اش قرار داد. برخی از منتقدان گفته‌اند که او ایده‌های-اش را از فولکلور ِ آلمانی کِش رفته، و برخی دیگر، از جمله پو، ضمن ِ باور به پیش‌کسوت بودن ِ ایروینگ، نوشته‌های او را ابتدایی دانسته‌اند. در 1838 الن پو نوشت: «در مورد ایروینگ خیلی مبالغه شده است.» برخی دیگر هم گفته‌اند که ایروینگ با وجود ِ امریکایی‌بودن-اش پاسخ‌گوی قریحه‌ی انگلیسی بود: «او نه برای کشور خود-اش، بلکه از و برای انگلستان می‌نوشت.» (ویکی‌پدیا)

در افسانه‌ی اسلیپی هالو نشانه‌های علاقه به امریکا آشکار است، و نیز دلیل ِ نظرات ِ منتقدان ِ ایروینگ هم در این داستان هویدا ست.
طبق ِ داستان، ”اسلیپی هالو“ نام ِ دهی در کرانه‌ی رود ِ هادسوندر شرق ِ ایالت ِ نیویورک ِ امریکا ست. sleepy/drowsy خواب‌آلود/آرام، توصیفی ست از حال و هوای این دهکده، که از نظر ِ راوی ِ دانای کل، ذهن ِ ساکنان ِ ده و هر کسی را که در ده ساکن می‌شود مُسخـّر می‌کند، طوری که اشباح و ماوراء‌الطبیعه را باور می‌کنند. Hollow هم که به معنی ِ دره و توصیف‌گر موقعیت ِ جغرافیایی ِ ده است. این شیوه‌ی نام‌گذاری(تناسب ِ سوژه، شخص یا مکان با دلالت(های) معنایی ِ نام-اش)، در باقی ِ داستان جاری ست، و نویسنده آشکارا به عامدانه‌بودن ِ این تناسب‌ها اشاره کرده است. این سنت احتمالن به کتاب مقدّس و شاید پیش از کتاب مقدّس برمی‌گردد. در داستان‌نویسی ِ مدرن ِ فارسی نیز مطمئنن ما هم‌چین چیزی داریم، ولی نه‌ چنین گسترده (نمونه: نام ِ”اسماعیل“ در ”شب ِ هول“ ِ هرمز شهدادی؛ شازده ”احتجاب“ ِ گلشیری). به این ترتیب، نام ِ ”ایکابود کِرِین“ (Ichabod Crane) نیز به شخصی دیلاق و ناسربلند اشاره دارد که قهرمان ِ اصلی ِ این داستان است. [1]
توضیحات ِ بالا و پایین در مورد ِ نام‌ها را آوردم که بگویم در یک داستان ِ ساده هم می‌توان خوش‌ذوق بود و از اسم‌ها/واژه‌ها بهره‌ای بیش از معمول برد.
داستان ِ اسلیپی هالو در منطقه‌ای سابقن آلمانی‌نشین در حوالی ِ نیویورک می‌گذرد. اشاره به داستان‌های عامیانه درباره‌ی ارواح در این داستان، نشأت‌گرفته از فرهنگ ِ آلمانی ست، و شاید محصول ِ سفر ِ ایروینگ به آلمان و اروپا.
”ایکابود کرین“ معلم ِ مفلوکی ست که درآمد-اش کفاف ِ زندگی ِ بخور و نمیر-اش را نمی‌دهد، پس در اوقات ِ بطالت، ابهت ِ پوک ِ معلمی-اش را کنار می‌گذارد، به کمک ِ کشاورزان ِ ده می‌شتابد، خواندن ِ سرودهای ”مزامیر“ را به دختران ِ ده می‌آموزد، و به سنت ِ ده، هر هفته پیش ِ خانواده‌ی یکی از دانش‌آموزان-اش پانسیون می‌شود. هیأت ِ او خنده‌دار و باورهای-اش خنده‌دارتر است. کتابی در مورد ِ جادوگری دارد به نام ِ «تاریخ ِ جادوگری» که شدیدن به آن باور دارد. چشمان-اش همیشه دنبال ِ خوراکی‌های لذیذ ِ روستاییان است، و اشتهای جنسی-اش نیز بدک نیست؛ تصور می‌کند یکی از زیباترین دختران ِ ده را تور کرده، و عن‌قریب است که آن هلوی زیبارو و ثروت ِ خانواده-اش را صاحب شود.
رقیب ِ گردن‌کلفت ِ کرین، یکی از قلچماق‌های ده، یکه‌سواری الواط است که ایکابود جرأت ِ رویارویی با او را ندارد. در پایان ِ داستانْ گویا هم‌او ایکابود را شبانه از ده فراری می‌دهد و صاحب ِ معشوق می‌شود.
در ده ِ اسلیپی هالو افسانه‌ای رایج است مبنی بر این‌که ”سواری بی‌سر“ شب‌ها در ده پرسه می‌زند، که سر-اش را در جنگی (خدا می‌داند کدام جنگ) از دست داده، و اکنون حول ِ دهکده می‌چرخد، و کسانی از اهالی را نیز به باد داده است. مهم‌ترین موضوع ِ داستان همین افسانه‌ی اسرارآمیز و بازی ِ داستان با موضوع ِ اشباح است. ولی راوی نه این موضوع و نه باورهای خرافی ِ مردم را زیاد جدی نمی‌گیرد. راوی ِ مقتدر، بیرون از فضای ذهنی و عینی ِ غیرمنطقی ِ سوژه‌‌های-اش ایستاده، و همین، بار ِ اسرارآمیز ِ داستان را می‌کاهد. درنتیجه، ”افسانه‌ی اسلیپی هالو“ داستان ِ اشباح نیست، بلکه بیش‌تر داستان ِ همان معلم ِ مفلوک است.

این داستان ِ ایروینگ سرشار از توصیف است. درواقع اگر معلم ِ انشایی از دانش‌‌آموزان-اش بخواهد که به ”توصیف ِ طبیعت“ بپردازند، این نوشته الگوی انشایی/توصیفی ِ خوبی ست. در ”داستان“ ِ ایروینگ توصیف‌ها عمدتن نشان‌گر ِ دو چیز است: اول، علاقه‌ی او به وصف ِ فضا و طبیعت ِ امریکایی (همان علاقه به امریکا که قبلن اشاره شد)؛ دوم، بی‌توجهی به اقتضائات ِ داستانْ به دلیل ِ عدم ِ سابقه‌ی قوی ِ داستان‌نویسی در آغاز ِ قرن ِ نوزده ِ امریکا. بخش ِ اعظم ِ این داستان مطلقن خالی از کنش است، یعنی فقط روایت ِ دانای کل را داریم که مرغ و خروس‌ها، غازها، خوک‌ها، باغ‌ها، کشاورزها، و ذهنیات ِ مردم و ... را توصیف می‌کند. حتا در صحنه‌ی ”مهمانی“ هم شخصیت‌های داستان کنش‌گر نیستند، زیرا به جای این‌که فاعلانه به نقش ِ خود عمل کنند، حرکت کنند، و حرف بزنند، راویْ حرف و رفتار ِ آن‌ها را برای-مان نقل می‌کند. راوی به جای همه حرف می‌زند و داستان تقریبن خالی از دیالوگ است.
تنها کنش ِ برجسته‌ی داستان همان بخش ِ پایانی، یعنی سفر ِ شبانه‌ی ایکابود، مکالمه‌ی بی‌ثمر-اش با شبح ِ مرموز، و فرار و سقوط-اش است.
در پایان ِ داستان، راوی ِ زیاده‌گو از مشخص کردن ِ قطعی ِ سرنوشت ِ ایکابود طفره می‌رود، ولی با قرائنی به مخاطبْ القا می‌کند که ایکابود از ده گریخته، و جایی دیگر زندگی ِ دیگری را در پیش گرفته است. این قرائن اگر با لحن ِ طنز و توضیحات ِ روشن ِ نویسنده در صفحه‌های پیشین ترکیب شوند، پایان ِ داستان را (به نظر من) بی‌ابهام می‌کنند. هرچند در ویکی‌پدیا آمده، این یک داستان ِ اسرارآمیز (mysterious)است، با این حال، در همان میانه‌ی داستان برای من مشخص بود که ایکابود سرنوشت ِ شومی نمی‌یابد، و این تقصیر ِ راوی ست که چنان درباره‌ی شخصیت‌ها و باور-شان نسبت به شبح و خرافات قضاوت کرده، که ما پیشاپیشْ مطمئن می‌شویم که موضوع ِ شبحْ جدی نیست و کسی آسیبی نخواهد دید. با وجود ِ چنین اشکالاتی، بار ِ دوم که داستان را خواندم و با مشکل ِ فهم ِ واژه‌ها مواجه نبودم، از آن لذت بردم، هم طنز و هم پایان ِ داستانْ برای-ام مطبوع و منطقی نمود.
چنان‌چه این داستان یکی از آغازهای داستان‌نویسی ِ امریکایی ست، باید گفت شروع ِ بدی نیست. آغاز ِ داستان‌نویسی ِ ما اگر جمال‌زاده بوده، که صد سال بعد از ایروینگ زیسته و تجربه‌ی چخوف، گوگول، الن پو، و بسیاری نویسندگان ِ قرن ِ نوزده را در اختیار داشته، به اندازه‌ی ایروینگ هوشمند نبوده است. چنان‌که برخی گفته‌اند، فی‌الواقع ”صادق هدایت“ آغازگر و تکامل‌بخش ِ داستان ِ مدرن ِ فارسی بود، نه جمال‌زاده. داستان‌های متعدد ِ جمال‌زاده درمقایسه با همین یک داستان ِ ایروینگ، تکنیک ِ ضعیف‌تری دارند، و کم‌تر متوجه ِ قابلیت‌های حکایت‌های عامیانه، و اهمیت ِ تکنیک‌های داستان ِ کوتاه برای فاصله‌گیری از حکایت‌گویی اند. در اسلیپی هالو، هوشمندی ِ نویسنده از چند جهت بروز می‌کند:
1- توجه ِ ایروینگ به اهمیت ِ واژه‌ها (استفاده از واژه‌ها و نام‌های آلمانی در داستانی انگلیسی، طنین ِ مرموزی به آن واژه‌ها داده، که با موضوع ِ اشباح ِِ داستانْ متناسب است)؛ 2- توصیفات ِ دقیق و مستندگونه؛ 3- ساختار ِ محکم ِ داستان (از آغاز ِ موضوع ِ مهمانی، داستان رو به بهبود می‌رود و این نشان ِ توجه ِ نویسنده به فراز و فرود و طرح ِ داستان است)؛4- تصویرسازی ِ قوی (این، یکی از آن تصاویر ِ قوی، در وصف ِ معلم ِ دیلاق: «اگر در یک روز ِ بادی می‌دیدی-ش که شلنگ‌انداز، با لباس‌های پف‌کرده و مواج، از روی تپه می‌گذرد، ممکن بود فکر کنی که این خود ِ قحطی ست که بر زمین نازل شده، یا این‌که مترسکی ست که از مزرعه‌ی ذرت گریخته است.»)؛ و 5- شخصیت‌پردازی ِ قوی.
دست‌کم در این موارد فکر نمی‌کنمجمال‌زادهی ما به پای ایروینگ برسد، که باید می‌رسید و باید از او جلوتر می‌رفت، چرا که جمال‌زاده به‌هنگام ِ انتشار ِ اولین مجموعه داستان-اش «یکی بود، یکی نبود» هشتاد سال از ”اسلیپی هالو“ ی ایروینگ جلوتر بود، و بین مرگ ِ این دو آغازگرْ حدود ِ یک قرن و نیم فاصله است (دقیق‌تر-اش 138 سال. مرگ ایروینگ 1859، جمال‌زاده 1997). همین فاصله‌ی زمانی، مَجازن (با تخفیف) بین ِ جمال‌زاده و هدایت هم وجود داشت. دیگران گفته‌اند و من تکرار-اش می‌کنم، آغازگر ِ ارجمند ِ داستان ِ مدرن ِ فارسی، دنیای کلاسیک ِ ایروینگ و جمال‌زاده را یک‌شبه پشت سر گذاشت. حرف ِ آخر، ایروینگ ِ امریکایی پدر ِ نویسندگان ِ محشری مثل ِ همینگوی بود، اما جمال‌زاده‌‌ هم‌عصر ِ همینگوی و فاکنر زیست و الحمدالله از ایروینگ عقب‌تر بود.
برای این‌که به بند ِ قضاوت‌گر ِ بالا زیاد اعتماد نکنید می‌گویم، چند سال است جمال‌زاده نخوانده‌ام. بهتر است خود-تان کار ِ آغازگران ِ ایرانی و امریکایی ِ داستان ِ کوتاه را مقایسه کنید.
و واقعن جای ِ نویسندگان ِ ایرانی در این سیاهه کجا ست؟
***
پی‌نوشت ِ 1:
پس از نوشتن ِ این پُست، به این وبلاگ برخوردم. توضیحات ِ مفصل-اش خوندنی ئه. نویسنده-ش بر مؤلفه‌های بایبلی ِ متن تأکید ِ اساسی کرده، که دست‌کم می‌شه گفت جالب ئه. من دقیق نخوندم-اش ولی بعضی نکات-اش قابل ِ توجه ئه.
این، یکی از توضیحات ِ نویسنده‌ی اون وبلاگ درباره‌ی کرین:
«سمبول‌های مرتبط با کرین درواقع عمومن دینی اند، هرچند ایروینگ طوری آن‌ها را مخدوش کرده که ما می‌دانیم که ایکابود ”شخص ِ مقدسی“ نیست (او با ”قحطی“ مقایسه شده، یا یکی از چهار سوار ِ آخرالزمان در کتاب ِ مکاشفات).» [2]
یه مورد ِ دیگه از تفاوت ِ تفسیر ِ اون وبلاگ با مال ِ من: من خیلی ساده نتیجه گرفتم که اون ”سوار ِ بی‌سر“همون رقیب ِ زرنگ ِ ایکابود ه، ولی نویسنده‌ی اون وبلاگ می‌گه اون شبح ِ بی‌سر تصویری از خود ِ ایکابود ه: «ایکابود همون سوار ِ بی‌سر ه، چرا که به دلیل ِ باور به خرافاتْ ”سر-اش رو از دست داده“.»
متن ِ یادشده رو کامل نخوندم، و با تفسیر ِ دینی ِ این داستان هم زیاد موافق نیستم، ولی به هر حال، این نویسنده ‌بی‌راه هم نگفته.
پی‌نوشت ِ 2:
خوندن ِ تفسیر ِ متفاوت ِ این داستان، باز به-ام ثابت کرد که اون تکیه‌ی ایروینگ بر واژه‌ها بی‌خود نبوده، و او به اهمیت چنین تکنیکی و اهمیت ِ ارجاعات-اش آگاه بوده.
جمعه 27/مرداد/1391
------------------------------------------------------------------------------
[1]
- Ichabod (ik'uh-bod), a child born to Phinehas, son of Eli, the priest of Shiloh, at the time of the battle of Ebenezer. The Hebrew name, which means "Alas, the Glory!" belongs to a category of names expressing mourning for an absent deity (cf. Jezebel). According to 1 Sam. 4:19-21 Ichabod's mother gave him the name in grief over the capture of the Ark.
The HarperCollins Bible Dictionary (1996)
- Ichabod
(ĭk´əbǒd) [Heb = inglorious], in the Bible, son of Phinehas and grandson of the High Priest Eli. He was born at the hour of the Ark's capture by the Philistines and was named to commemorate the unfortunate event.
Columbia Encyclopedia
- تولد ِ نامیمون ِ ایکابود یا ”ایخابود“ در ترجمه‌ی فارسی ِ کتاب مقدّس:
20 و در وقت ِ مردن‌اش زنانی که نزد وی ایستاده بودند، گفتند: «مترس زیرا که پسر زاییدی». اما او جواب نداد و اعتنا ننمود. 21 و پسر را ایخابُود نام نهاده، گفت: «جلال از اسرائیل زایل شد» ... .
1 سموئیل، باب 4، 20 و 21
- Crane
The cognomen of Crane was not inapplicable to his person. He was tall, but exceedingly lank, with narrow shoulders, long arms and legs, hands that dangled a mile out of his sleeves, feet that might have served for shovels, and his whole frame most loosely hung together.
page. 7
در سه خط ِ بالا از متن ِ داستان، نویسنده اشاره می‌کند که نام ِ کرین با لنگ‌درازی، لاغری، و خلاصه دیلاقی-اش متناسب است. این هم اشاره‌‌ای کنایی، طنزآمیز و کاریکاتوروار به آن هیأت:
To see him striding along the profile of a hill on a windy day, with his clothes bagging and fluttering about him, one might have mistaken him for the genius of famine descending upon the earth, or some scarecrow eloped from a cornfield.
page. 7
[2]
Symbols associated with Ichabod are generally religious in nature, however, Irving skews them in such a way that we know Ichabod is not a "holy figure" (he is compared to the "genius of famine," or one of the Four Horseman of the Apocalypse from the Book of Revelation). 

۳ نظر:

محمد گفت...

داستان‌نویسی در آغاز ِ قرن ِ هیجده ِ امریکا....

اشتباه لپی ست. درست:
داستان‌نویسی در آغاز ِ قرن ِ نوزده ِ امریکا...

محمود گفت...

تصحیح شد.
مرسی.

ناشناس گفت...

خب بهترنیست اسم وبلاگته رو عوض کنید آخه اسمش ناشناسه و همه کسی سرنمیزنه