ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

Freud

Freud
Anthony Storr
First published as an Oxford University Press paperback 1989
First published as a Very Short Introduction 2001
Sigmund Freud
Pamela Thurscwell
First published 2000
by Routledge
This edition published in the Tylor & Francis e-Library, 2001

 
اخیرن محض ِ آشنایی با دانش ِ روان‌کاوی (psychoanalysis) دنبال ِ نقطه‌ی شروع می‌گشتم. خوانده‌های پیشین ِ من، «تفسیر ِ خواب» (همان «تفسیر ِ رؤیاها»ی) فروید ترجمه‌ی شیوا رویگریان، و مطالب ِ پراکنده‌‌ی دیگری ست که در کتاب‌های نقد و در ارتباط با ادبیات خوانده‌ام. این‌ خوانده‌ها مایه‌ی شرمندگی ست ولی توسعه‌ندادن-شان عامدانه بوده است. بخش ِ اعظم ِ ترجمه‌های فارسی ِ آثار ِ فروید چند سال است در صف انتظار ِ ”کتاب‌هایی که باید خوانده شوند“ ایستاده‌اند، ولی هنوز هم نوبت-شان نرسیده است.

کتاب ِ «زیگموند فروید» انتشارات ِ راتلج نقطه‌ی شروع ِ خوبی برای آشنایی با فروید و روان‌کاوی ست. ناشر در مقدمه‌ی کتاب به سردرگمی ِ مخاطبان ِ علاقه‌مند، و سعی-اش در پاسخ به نیاز ِ این دسته افراد اشاره کرده، «گاهی آن‌چه دست‌رسی به آثار ِ یک نویسنده‌ی برجسته را دشوار می‌کند، نه سبک یا محتوای نوشته‌های او، بلکه نادانستن ِ نقطه‌ی شروع ِ مطالعه است.» (p. VIII)، و انصافن کتاب ِ ساده-اش توضیحاتی اساسی و قابل ِ فهم درباره‌ی مفاهیم ِ فرویدی/روان‌کاوی ارائه کرده و خواننده را آماده و مشتاق ِ خواندن ِ فروید می‌کند. کتاب ِ کوتاه ِ انتشارات ِ آکسفورد درباره‌ی فروید نقطه‌ی مقابل ِ این کتاب است. از بین ِ چند کتابی که از مجموعه‌ی VSI خوانده‌ام، این تنها موردی ست که خواندن-اش را به کسی توصیه نمی‌کنم. علت ِ این‌که هر دوی ِ این کتاب‌ها را در یک پست معرفی می‌کنم، کم‌ارزش بودن ِ کتاب ِ دومی، و سعی-ام در کنار هم نهادن ِ بعضی انتقادات ِ کتاب ِ آکسفورد و برخی پاسخ‌های کتاب ِ پیشین است.

 مهم‌ترین نقطه‌ی تقابل ِ دو کتاب، خوانش ِ متفاوت ِ دو نویسنده از تمامیت ِ کار ِ فروید است: نویسنده‌ی فروید ِ راتلج، پاملا تورشول (Pamela Thurschwell) [تلفظ ِ اسم رو نمی‌دونم]، برجسته‌ترین جنبه‌ی کار ِ فروید را ارائه‌ی شیوه‌ی جدیدی از «تفسیر» و «هرمنوتیک» می‌داند که راه ِ متفاوتی در برابر ِ ادبیات و بسیاری دیگر از رشته‌های درگیر ِ ”خوانش“ گسترده است؛ و آنتونی استور (Anthony Storr) کار ِ فروید را «نظریه‌ی غریزه» نامیده است. استور عامدانه از واژه‌ی ”غریزه“ استفاده کرده و توضیح داده که اگر فروید زنده بود و اگر از دانش ِ بیولوژی ِ جدید در مورد ژنتیک آگاهی داشت آن‌چنان به این لفظ تکیه نمی‌کرد. پی‌آمد ِ این دو قضاوتْ این است که اولی خطاهای فروید و رد ِ بخش ِ اساسی ِ نظریات ِ وی (برای مثال در باب ِ انسان‌شناسی، دین و ...) در دوران ِ ما را فرع بر تأثیر ِ عظیم ِ ابداع ِ وی در ارائه‌ی بینشی جدید و بسیار مؤثر نسبت به انسان می‌داند، و دومی، تاحد ِ زیادی کار ِ گسترده‌ی فروید را به ارائه‌ی نظراتی مردود درباره‌ی غرایز و روان‌کاوی تقلیل می‌دهد. موضع ِ استور نسبت به فروید گاهی چنان است که کتاب-اش را اساسن به بی‌راهه برده و مانع ِ توجه ِ وی به برخی از مهم‌ترین جنبه‌های کار ِ فروید شده است. برای مثال در یکی-دو فصل ِ آخر ِ کتاب-اش که موقعیت ِ روان‌کاوی در دوارن ِ ما را بررسی می‌کند، مثل این‌که یاد-اش رفته حتا مروری کوتاه بر ادامه‌ی تأثیر ِ عمیق ِ نظریات ِ فروید در نوشته‌های روان‌کاوانه، فلسفی، و مطالعات ِ فمینیستی و سکچوالیته در بین ِ معاصران داشته باشد، و ذهن-اش را درگیر ِ جنگ‌های بین ِ روان‌کاوان ِ انگلیسی و توضیح ِ روان‌کاوی در همان محدوده کرده، و تنها لطف کرده و در یک جمله به لکان اشاره کرده است.

در ادامه‌ برخی از مهم‌ترین توضیحات ِ تورشول را نقل می‌کنم و نظریات ِ متضاد ِ استور را در کنار-شان می‌آورم. این نظریات، همان تصورات ِ کلیشه‌ای ِ نادرستی هستند که تصویر ِ فروید را در ذهن ِ عامه‌ی مخاطبان ِ فرویدنخوانده ساخته است.

فصل ِ اول ِ کتاب ِ تورشول با این پرسش آغاز می‌شود: «چرا فروید؟»

«تأثیر ِ زیگموند فروید بر چگونه فکرکردن ِ ما، و این‌که ما چه تصوری از نحوه‌ی فکرکردن ِ خود داریم، بی‌اندازه بوده است. قرن ِ بیستم «قرن ِ فرویدی»‌ (the Freudian century) نامیده شده، و قرن ِ بیست‌و‌یک هر باوری درباره‌ی کارکرد ِ ذهن ِ انسان داشته باشد، تا حدی مدیون فروید خواهد بود ... . نظریه‌ی فروید، یعنی نظریه‌ی روان‌کاوی-اش (psychoanalysis)، شیوه‌‌های جدیدی را برای فهم ِ عشق، نفرت، کودکی، ارتباطات ِ خانوادگی، تمدن، دین، سکچوالیته، فانتزی و احساسات ِ متناقضی که زندگی ِ روزانه‌ی ما را شکل می‌دهد، پیش رو می‌نهد. امروزه ما همگی در سایه‌ی مفاهیم ِ مبتکرانه و بحث‌انگیز ِ فروید زندگی می‌کنیم.» (ص 1)

 نویسنده با طرح ِ این مطلب که بسیاری از نظریات ِ فروید بی‌اعتبار شده و پوچ می‌نماید، می‌پرسد: پس اساسن به چه دلیل باید فروید را بخوانیم؟ قرار دادن ِ نظریه‌ی روان‌کاوی در کانتکست-اش، چه به صورت تئوریک و چه به‌لحاظ ِ تاریخی باعث می‌شود که بهتر بفهمیم چرا وقتی به محیط ِ پیرامون ِ خود می‌نگریم، ایده‌های روان‌کاوی این‌چنین فراگیر است. نقد ِ ادبی ِ مدرن به‌ویژه زیر ِ تأثیر ِ روان‌کاوی بوده است، و کتاب ِ حاضر این تأثیر را به دو شکل مطرح می‌کند: با بررسی ِ خوانش‌های فروید از ادبیات و کاربرد ِ فروید توسط ِ منتقدان ِ بعد از او، و با معرفی ِ استفاده‌های خود ِ فروید از تکنیک‌های نقد ِ ادبی در آثار-اش.

«هنگامی که مطالعه‌ی فروید را آغاز می‌کنیم، سه مفهوم ِ کلیدی ِ مفید را باید در ذهن داشته باشیم: ”سکچوالیته“، ”خاطره“ و ”تفسیر“.» با تفکر درباره‌ی معنای گاه پیچیده‌ی این سه واژه‌ی رایج، بخشی اساسی از حوزه‌ی روان‌کاوی را تحت پوشش داریم. (ص 2)

نام ِ فروید به نحو ِ پایداری با سکس پیوند خورده است. نظریه‌های-اش درباره‌ی ذهن، بر رشد ِ اولیه‌ی سکچوالیته در نوزاد، و بیماری ِ روانی ِ بزرگ‌سالانْ منبعث از درگیری ِ میل‌ها/آرزوهای سکسی ِ شخص با خواست‌های متقابل ِ جامعه برای تن‌ندادن به این میل‌ها، تأکید می‌کند. شاید به دلیل ِ همین تأکید ِ بر اهمیت ِ سکچوالیته فروید این‌همه مشهور است (بعضی می‌گویند بدنام است). خاطره نیز، همچون سکس، مورد توجه ِ مستقیم ِ فروید است؛ روان‌کاوی از اشخاص می‌خواهد که فانتزی‌ها/تخیلات ِ دوران ِ کودکی را که شکل‌دهنده‌ی شخصیت-شان است، به خاطر بیاورند. اما تأکید بر آن یکی اصطلاح، یعنی تفسیر، به چه علت است؟

مؤلف ادامه می‌دهد: برای پاسخ به این پرسش دوست دارم تصویر ِ عام ِ فروید به عنوان ِ یک sex-obsessed را بررسی کنم. یک تصور ِ عام (و نادرست) درباره‌ی روان‌کاوی این است که، روان‌کاوی مدعی ست که همه‌چیز درنهایت به امیال/آرزوهای سکسی اشاره می‌کند. حتا اگر شما مطمئن اید که دارید درباره‌ی چیز ِ دیگری فکر می‌کنید، یک طرفدار ِ فروید اصرار می‌کند که شما درواقع به سکس فکر می‌کنید. بیماری که روی تختْ خوابیده به روان‌کاو می‌گوید که دیشب خواب دیده که قطاری از تونل رد می‌شود. روان‌کاو درحالی که دست به ریش ِ سفید ِ بلند-اش می‌کشد می‌گوید، آهان! قطار یک نماد ِ فالیک (آلت ِ مردانه) است و تونل نماد ِ واژن. شما راجع به سکس با مادر-تان تخیل کرده‌اید (fantasising).

می‌توانیم این را صحنه‌ای از یک فیلمْ تصور کنیم که روان‌کاوی را دست انداخته‌است. اما حتا در این مثال ِ تمسخرآمیز که فروید آن را «تحلیل ِ نسنجیده» می‌نامد، می‌توانیم اهمیت ِ محوری ِ ”تفسیر“ را در تحلیل باز شناسیم. تحلیل‌گر (روان‌کاو) به عناصری از رؤیای بیمار بر اساس ِ معنای سمبولیک-شان نگاه می‌کند؛ او آن‌ها را ”می‌خوانـَد“ و ”تفسیر می‌کند“ (یا در این مورد ِ به‌خصوص می‌توان گفت تفسیری را بر آنان تحمیل می‌کند). «روان‌کاوی بیش و پیش از هرچیز یک نظریه‌ی خوانش (reading) است؛ اشاره می‌کند که یک گفته همیشه معنایی بیش از آن دارد که در نگاه ِ نخست به نظر می‌رسد. برای تحلیل‌گر، یک قطار هرگز تنها یک قطار نیست. یکی از اهداف ِ اساسی ِ روان‌کاوی از کاربرد ِ استعاره‌هایی که در ترمینولوژی ِ فروید محوری اند، جست‌وجویی ”فرای“ و ”زیر“ ِ محتوای ِ آشکار ِ زبان ِ زندگی ِ هرروزه‌ی ما ست. تعدادی از آثار ِ برجسته‌ی اولیه‌ی فروید، «تفسیر ِ رؤیاها» (1900)، «آسیب‌شناسی ِ روانی ِ زندگی ِ روزمره» (The Psychopathology of Everyday life) (1901)، و «جوک‌ها و ارتباط-شان با ناخودآگاه» (1905) هم‌چون کتاب‌های آموزش ِ مقدماتی، به شیوه‌ی تفسیر ِ معنای عمیق‌تر ِ ارتباطات/تبادلات (communications) و سوءارتباطات (ناتوانی در ارتباط) ذهن ِ شخص و مردم می‌پردازد: افکار ِ نامنظم، رؤیاها، جوک‌ها، لغزش‌های زبان، لحظات ِ فراموشی، و غیره.

آگاهی از چگونگی ِ تفسیر ِ یک خواب، رؤیا‌های روزانه (daydream) یا لغزش‌های زبان - کشف ِ سمبولیسم-شان و درک ِ معناهای چندگانه-شان، فرایندی ست که بی‌شباهت به خوانش ِ یک رمان یا شعر نیست. وقتی ادبیات را منتقدانه می‌خوانیم، لایه‌ها و معناهای متفاوت ِ متعددی را کشف می‌کنیم- که بعضی-شان ممکن است با هم متناقض باشند. هنگام ِ خواندن ِ آثار ِ فروید، شخص باید همیشه آماده‌ی غرق‌شدن در تناقض‌ها باشد. فروید نظریه‌های اولیه-اش را در کتاب‌های بعدی-اش بازنویسی و تجدیدنظر می‌کند. نوشته‌های روان‌کاوانه-اش در محدوده‌‌ای میان ِ دهه‌ی 1880 تا زمان ِ مرگ-اش در اواخر ِ دهه‌ی 1930 گسترده است؛ او بارها برخی نظرهای اولیه-اش را نقض می‌کند یا شاهدی می‌یابد تا بگوید که قبلن اشتباه ‌کرده است. وقتی فروید را می‌خوانیم، به دلیل ِ گستره‌ی زمانی‌ ِ نویسندگی-اش، و گستره‌ی کارهای نظری و کلینیکی-اش، همیشه با مواضع ِ متفاوت، و اغلب مخالفی برای تأکید مواجه ایم (نمی‌دانیم کدام‌یک درست‌تر/مهم‌تر است). کتاب ِ حاضر این تناقضات را نه ضعف بلکه نقطه‌ی قوت ِ اندیشه‌های روان‌کاوی می‌داند، و در پرداختن به نوشته‌های فروید، تناقض را بارآور تلقی می‌کند. خوانش ِ شایسته‌ی فروید به معنی ِ خوانش ِ دقیق ِ او ست. حتا وقتی فکر می‌کنید که منظور-اش را فهمیده‌اید، ممکن است سورپریز-تان کند. (ص 3 و 4)

این‌ها مقدمات ِ مفیدی است که نویسنده پیش از پرداختن به مفاهیم ِ فرویدی و واردشدن به آثار-اش پیش می‌کشد. نویسنده آشکارا روشن می‌کند که با نظریه‌های خوانش آشنا ست، و یک معنای یک متن را وحی منزل تلقی نمی‌کند، و ادعاهای متناقض ِ درون ِ متنی گسترده (بیست‌وچهار جلد آثار ِ فروید) را دلیل ِ بطلان ِ مطلق ِ اندیشه‌ها و شیوه‌‌های فروید نمی‌داند، چرا که با فرایند ِ شکل‌گیری ِ متن و با کانتکست آشنا ست. این‌ها را داشته باشید تا گشتی بزنیم در کتاب ِ آنتونی استور.

 «درآمدی کوتاه بر فروید» نخستین بار در 1989 و مجددن در سال 2001 چاپ شده است و نسبت به کتاب ِ نخست ده سال قدیمی‌تر است. کتاب‌های کوتاه ِ آکسفورد سعی می‌کنند شِمایی از جنبه‌های مختلف ِ موضوع را پیش ِ رو بنهند تا خواننده با مفاهیم ِ اساسی ِ موضوع ِ مربوطه آشنا و آماده‌ی مطالعه‌ی بیش‌تر در آن مورد شود. این همان کاری ست که کتاب ِ راتلج انجام داده، و انکار نمی‌کنم که، چه شیوه‌ی پرداختن به موضوع، چه سادگی، چه شکل ِ فیزیکی ِ و نحوه‌ی توزیع ِ محتوای کتاب ِ قبلی مرا یاد ِ همین کتاب‌های آکسفورد می‌انداخت. اما شگفت این‌که این کتاب ِ دوم بی‌شباهت به نمونه‌های مشابه ِ کتاب‌های کوچک ِ آکسفورد است.

نویسنده پس از شرح ِ مختصر و نسبتن جذابی از زندگی ِ فروید، بی‌درنگ وارد ِ دنیای مفاهیم ِ فرویدی می‌شود، بدون ِ آن‌که به شیوه‌ی معمول (شیوه‌ی آموزش ِ مقدماتی) مفاهیم ِ مطرح‌شده در کار ِ نویسنده را به‌روشنی توضیح دهد. در واقع او به جای توضیحات ِ اولیه، سراغ ِ نقدهای اولیه می‌رود. این نخستین اشکال ِ کتاب. دوم، نقد ِ کل ِ آثار ِ فروید در یک کتاب ِ جیبی ِ صد‌وپنجاه صفحه‌ای امکان‌پذیر نیست، و عنوان ِ کتاب هم مدعی ِ چنین چیزی نیست (Very Short Introduction)، ولی نویسنده در تمام ِ کتاب مشغول ِ نقادی ِ (بیش‌تر از نقادی، مچ‌گیری ِ) فروید است، و این برای کتابی با هدف ِ علاقه‌مند ساختن ِ مخاطب به موضوعْ نقض ِ غرض است. سوم این‌که، نویسنده‌ی کتاب بیش‌تر بر موضوع ِ نظریه‌های فروید تکیه کرده نه به‌طور ِ مشخص بر کتاب‌های-اش و لزومن همیشه به کانتکست ِ متن‌ها و تقدم و تأخر ِ نظریه‌ها توجه نمی‌کند، درعوض، در مقابل ِ خطاهای فروید نظراتی کلی از معاصران را مطرح می‌کند. چهارم، شیوه‌ی نویسندگی ِ آنتونی استور بی‌گمان از جهتی نسبت به شیوه‌ی نویسنده‌ی قبل جذاب‌تر است، از این لحاظ که به جای مقدمه‌چینی و توضیح ِ گام‌به‌گام ِ مفاهیم، مستقیم ما را وارد ِ دنیای فروید می‌کند (فصل اول را که درباره ی زندگی ِ فروید است، استثناء بدانید). ولی اشکال ِ این نوع کار عدم ِ درک ِ درست ِ مخاطب ِ ناآشنا از مفاهیم ِ طرح‌شده است.

به متن بپردازیم.
Mein golden Sigi

فروید در ششم ِ ماه ِ مِی ِ سال 1856 در شهر ِ موراوین در جمهوری ِ چک ِ فعلی به دنیا آمد. مادر-اش اَمِلی، همسر ِ جیکوب فروید، یک تاجر ِ پشم، حدود ِ بیست سال از همسر-اش جوان‌تر بود. در 1859، هنگامی که فروید سه ساله بود، خانواده به وین رفتند. برای 70 سال ِ آینده، فروید زندگی و کار در این شهر را ادامه داد. در 1938، ناچار برای نجات از دست ِ نازی‌ها به لندن رفت و آخرین سال ِ زندگی-اش را در انگلستان گذراند، و در 23 سپتامبر ِ 1939 کوتاه‌زمانی پس از آغاز ِ جنگ ِ دوم درگذشت.

مادر ِ فروید زنی سرزنده و جذاب که 95 سال عمر کرد، زمان ِ تولد ِ فروید تنها بیست‌ویک سال داشت. وی هفت بچه‌ی دیگر هم به دنیا آورد؛ اما زیگموند که توسط او my golden Sigi نامیده می‌شد، مسلم‌ترین عشق ِ وی باقی ماند، چیزی که فروید اعتماد ِ درونی-اش را بر آن متکی کرد. فروید هم‌چنین باور داشت که موفقیت‌های بعدی-اش مستقیمن به یهودی‌بودن-اش ارتباط دارد. هرچند فروید هرگز دین ِ یهود را تجربه نکرد و هرنوع باور ِ دینی را به‌عنوان امری موهوم رد می‌کرد، نسبت به یهودی‌بودن [اش] کاملن هشیار بود، تنها معدودی دوست ِ غیریهودی داشت، معمولن با انجمن ِ یهودیان ِ محلی دیدار می‌کرد، و از مترجمان ِ عبری و ییدیش ِ آثار-اش حق‌التألیف نمی‌گرفت. او استقلال ِ فکری-اش را به یهودی‌بودن-اش نسبت می‌داد، و نوشته است، هنگامی که نخستین‌بار در دانشگاه ِ وین با یهودستیزی مواجه شد، عدم ِ قبول-اش توسط ِ انجمن، او را به موضع ِ مخالف راند و استقلال ِ رأی-اش را تقویت کرد. (ص 1 تا 3)

فروید پسری پیش‌رس و شدیدن کوشا بود. برای شش سال ِ موفقیت‌آمیز، در مدرسه شاگرد ِ اول ِ کلاس بود؛ و وقتی مدرسه را ترک کرد، نه تنها زبان ِ یونانی، لاتین، آلمانی، و عبری را کاملن آموخته بود، بلکه فرانسه و انگلیسی نیز می‌دانست، و مقدمات ِ اسپانیایی و ایتالیایی را نیز به خود آموخته بود. در هشت سالگی آغاز به خواندن ِ شکسپیر کرد. شکسپیر و گوته نویسندگان ِ مورد ِ علاقه‌ی وی باقی ماندند. از همان نخستین سال‌های زندگی-اش، فروید دانش‌آموزی جدی و سخت‌کوش بود و خانواده و معلمان-اش آشکارا از او انتظار داشتند تا نشان ِ خویش را بر جهان نقش کند، و خود نیز باور داشت که سرنوشت-اش مقدر کرده تا سهمی مهم به عالم ِ دانش ببخشد. زندگی ِ خانواده بر محور ِ مطالعات ِ او می‌چرخید. عصرانه-اش را جدا از باقی ِ خانواده می‌خورد، و به دلیل ِ این‌که صدای تمرین ِ موسیقی او را می‌آزرد، پیانوی خواهر-اش آنا از آپارتمان خارج شد. (ص 3)

می‌بینیم که نوشته‌های فصل ِ اول ِ کتابْ جذاب اند، و این خاصیت ِ همیشگی این کتاب‌های کوچک است. مفید و موجزْ خواننده را با چهره‌ای/رشته‌ای/مقوله‌ای آشنا می‌کنند، و این روند ِ آشناسازی تا پایان ِ کتاب ادامه می‌یابد.

اما نویسنده به همین آشناسازی قناعت نمی‌کند. در صفحات ِ آتی می‌نویسد:

« [...] عجیب است که انتشار ِ نخستین اثر ِ روان‌کاوانه تا سی‌ونه سالگی ِ او [فروید] اتفاق نیفتاد.»

«چه نوع شخصیتی قادر است این همه [دانش] را در ظرف مدت ِ نیمی از یک زندگی به دست آوَرَد؟» اکثر ِ کسانی که دستاوردهای ِ عالی‌ ِ فکری دارند، ویژگی‌های شخصی‌ای را از خود بروز می‌دهند که روان‌پزشکی آن را وسواسی می‌نامد. (ص 6)

مؤلف برخی دیگر از ویژگی‌های مثبت و منفی ِ دیگر ِ شخصیت‌های وسواسی را برمی‌شمارد و به این هم اشاره می‌کند که فروید خودْ را شخصیتی وسواسی می‌شناخت، و با تکیه به نامه‌ای از فروید به یونگ اضافه می‌کند که فروید اعتقادی خرافی به اعداد داشت. نویسنده این داستان را در صفحه‌‌های دیگر ادامه می‌دهد و می‌گوید، فروید که عمری را برای تحقیق در اسرار ِ خصوصی ِ مردمان گذراند، علاقه‌ای به فاش کردن ِ اسرار ِ خصوصی ِ خود نداشت. (ص 13) سپس اظهار ِ نظری از فروید را نقل می‌کند که با واژه‌هایی توهین‌آمیز راجع به نوع ِ بشر صحبت می‌کند. درادامه از این ویژگی ِ فروید می‌گوید که به‌رغم ِ این‌که در طول ِ عمر-اش بارها در تئوری‌های-اش تجدید ِ نظر کرد، این تجدید ِ نظرها محصول ِ توجه به انتقاد ِ منتقدان نبود، بلکه محصول ِ بینش‌های جدید ِ خود-اش بود:

وقتی که فروید به نتیجه‌ی ویژه‌ای می‌رسید، تحمل ِ انتقاد را نداشت، و این بی‌انعطافی منجر به مجموعه‌ی طولانی‌‌یی از جدایی ِ همکاران و مریدان-اش/شاگردان-اش (disciple) شد، چیزی قابل ِ افسوس در تاریخ ِ روان‌کاوی. فروید چنان جدایی‌هایی را نه اختلاف ِ نظر، بلکه خیانت تلقی می‌کرد. بروئر، نخستین همکاری که با فروید بیگانه شد، به فورل نوشته است:

”فروید مرد ِ فرمول‌های انحصاری و مطلق است ... این یک نیاز ِ روانی است که، به نظر من، به تعمیم‌های شدید ختم می‌شود.“ (ص 14)

بگذارید فرمول ِ کار ِ آنتونی استور را مشخص کنم.

این چند صفحه که با بررسی ِ وسواس‌های فروید آغاز شد، مقدمه‌ای بود برای رسیدن به نقل ِ قول ِ بالا، و بسط ِ آن در سراسر ِ کتاب. در خوانش ِ اولیه‌ی متن من تا این‌جا و حتا در صفحات ِ آتی با استدلال‌های مجاب‌کننده‌ی نویسنده همراه بودم و آن‌ها را مفید می‌دیدم. تمام ِ نقل قول‌ها و قضاوت‌های نویسنده تا به این‌جا حساب‌شده و مستند بود و نمی‌توان به آن‌ها ایراد گرفت. اما با خواندن ِ کل ِ کتاب آدم نتیجه‌ی دیگری از این حرف‌ها می‌گیرد. نخست، مشکل این است که به جای پرداختن به نظریه‌های شخص به خود ِ او بپردازیم و ضعف‌های شخصی-اش را چنان با یافته‌های-اش گره بزنیم که یافته‌های-اش هم بی‌اعتبار بنماید. دوم، نمی‌توان ایراد گرفت که چرا نویسنده به انتقاد از فروید پرداخته، آن هم در جایی که انتقاداتْ به‌جا و معقول بنمایند. مشکل از آن‌جا بروز می‌کند که زنجیره‌ای از اشتباهات و ضعف‌های نویسنده را جمع کنیم، و بسامد ِ شواهد ِ ضد ِ وی را بالا ببریم، بخش‌هایی از برجسته‌ترین جنبه‌های کار ِ وی را کلن ندید بگیریم، تا در نهایت به این نتیجه‌ی تلویحی برسیم که بله، این نویسنده هم یک نویسنده بوده مثل من، و ضعف‌ها و امتیازات ِ خود-اش را داشته، و بهتر است زیاد شلوغ-اش نکنیم. استور، شاید در تلاش برای بت‌شکنی، به حاشیه‌هایی از کار ِ فروید می‌پردازد نظیر ِ این‌که مبدع ِ واژه‌ی ناخودآگاه فلان‌کس بود نه فروید، و این‌که فروید اظهار نظرهای متناقضی درباره‌ی فلسفه کرده (ص 144) و این‌که او بسیار وام‌دار ِ شوپنهاور و نیچه و داروین بوده است. نویسنده با اشاره به ستایش ِ طرف‌داران ِ فروید از انعطاف‌پذیری و صداقت ِ وی در تغییر ِ مداوم ِ نظرات-اش، و در نترسیدن-اش از اعتراف به اشتباه، می‌گوید بالعکس، تاریخ ِ روان‌کاوی ِ شاهد ِ نابردباری فروید نسبت به نظرات ِ دیگران در مورد تئوری‌های-اش است، و هرچند استور اضافه می‌کند که او در طول عمر-اش مرتب نظرات-اش را اصلاح می‌کرد و گسترش می‌داد، در بازگشتی به آن نقل ِ قولی که آوردم می‌گوید، مشکل ِ فروید این بود که هرگز اجازه نمی‌داد دیگران چنین کاری بکنند. در برابر ِ این حرف می‌توان گفت، تجدیدنظرهای فروید می‌توانسته ناشی از تأثیر ِ دیگران باشد (می‌دانیم که فروید در خلأ نمی‌زیسته)، گیرم که فروید، در ظاهر، دیگران و انتقادات-شان را رد می‌کرده. شاهد-اش همان تأثیر ِ نه‌چندان آشکار ِ فروید از فیلسوفانی که آنتونی استور برای بی‌اعتبارکردن ِ اوریجینالیته‌ی فروید از آن‌ها نام برده. جایی دیگر (ص 89) استور به بی‌اهمیتی ِ ”فرم“ در هنر از نظر ِ فروید اشاره می‌کند و تعجب می‌کند که او چه‌طور توان درک ِ لذت ِ برخاسته از فرم را نداشته. باز می‌توان گفت، اگر فروید فرم را نمی‌فهمید، علاقه‌ی همیشگی-اش آثار ِ برتر ِ هنری نبود، و اگر فرم را نمی‌فهمید، آثار-اش، که به قول ِ نویسندگان ِ هر دو کتاب ِ مورد اشاره‌ی این پستْ محتوای-شان تا حد زیادی بی‌اعتبار شده، این‌همه جذابیت نداشت. جذابیت ِ فرمی ِ آثار ِ فروید نشان درک ِ عمیق ِ او از فرم است. این‌که خود ِ فروید درباره‌ی فرم چه چیزهای نادرستی می‌گوید تنها کسانی را گمراه می‌کند که از هنر ِ خوانش ِ لایه‌های زیرین ِ شخصیت و کار ِ فروید برنمی‌آیند (می‌دانیم که نظرات ِ یک نویسنده درباره‌ی خود-اش زیاد مهم نیست).

خلاصه کنم، تکنیک‌ها مؤلف ِ آکسفورد برای رد ِ فروید از این قرار اند:

1- توسل به اعترافات ِ خود ِ فروید درباره‌ی ویژگی‌های خود و آثار-اش برای بی‌اعتبار کردن ِ او؛ 2- ارائه‌ی شواهد ِ متعدد از نقص و کمبودهای نویسنده به‌جای توجه به چگونگی ِ بسط و تداوم ِ نظریات-اش (عدم ِ توجه به کانتکست)؛ 3- تقلیل/فروکاهی (ندیدن ِ ارزش ِ چشمگیر ِ نظریه‌ی تفسیری و ارزش ِ اساسی ِ دستگاه ِ فکری ِ نویسنده. گیرم که استور ستایش‌های نیم‌بندی هم به فروید ارزانی داشته.)؛ 4- کج‌روی و نپرداختن به جامع ِ آثار و نداشتن ِ نگاهی جامع، به دلیل ِ مشغولیت با نقص‌هایی که همگان از آن‌ها مطلع اند (جایگزینی، سانسور، و تحریف).

ممکن است فکر کنید به چیز ِ بی‌موردی پرداخته‌ام. ولی از آن‌جا که من هم مثل نویسنده‌ی کتاب ِ راتلج یکی از هیجان‌انگیزترین جنبه‌های کار فروید را شیوه‌های نوی خوانش و تفسیر می‌دانم، خواستم در این مختصر اشاره کنم که قدر ِ واقعی ِ تفسیرْ چه اندازه است، و این‌که براساس ِ تفسیر می‌توان تشخیص داد که مؤلف رو به کدام سو دارد، و به چه دلیل ممکن است پس از خواندن ِ متنی منطقی احساس کنیم که کلاه سر-مان رفته، و منطق مجاب‌کننده نیست. وقتی اثر ِ آنتونی استور را در کلیت-اش بررسی کنیم، آن‌وقت تعریف‌های-اش از فروید نمی‌تواند سمت‌وسوی ِ کل ِ اثر-اش را بپوشاند.

برگردیم به کتاب ِ نخست.

«قلمرو ِ پژوهش ِ روان‌کاوی روان ِ شخص است.»

Psyche

«واژه‌ی ”سایکی“ (mind, soul) [ذهن، روح، روان] ریشه‌گرفته از اسطوره‌‌‌ای یونانی، دراصل به روح (soul) اشاره داشت. اما ترمینولوژی ِ روان‌کاوی روح را در معنای دینی-اش به کار نمی‌بَرَد. بلکه ”سایکی“ دستگاه ِ ذهنی/روانی (mental) ست که در مقابل ِ [نقطه‌ی مقابلِ] تن/بدن یا soma تعریف شده است. (یک بیماری ِ بدنی (جسمی) بیماری‌ای ست که به دلایل ِ بدنی/فیزیکی تولید شده نه دلایل ِ ذهنی/روانی.)» (ص 4) *

«شاه‌کلید ِ روان که فروید از ما می‌خواهد آن را بفهمیم، منبع/مخزن ِ انرژی‌های متضاد و امیال ِ پنهان، ”ناخودآگاه“ ِ (unconsciousness) فرد است.» (ص 4)

«ناخودآگاه

 

از نظر ِ فروید، ناخو‌آگاه به شیوه‌های مختلفی قابل ِ تعریف است، اما در درجه‌ی نخست، مخزن ِ امیال و نیازهای غریزی ست. آرزوها و خاطرات ِ دوران ِ کودکی در ناخودآگاه زنده‌اند، گیرم که از خودآگاه پاک شده باشند. ناخودآگاه، به یک معنا، ظرف ِ بزرگ ِ کاغذ‌باطله‌‌ی ذهن است - زباله‌هایی که هرگز خارج نمی‌شوند: ”در زندگی ِ روان (mental life) وقتی چیزی خلق شد دیگر نابودشدنی نیست - ... همه‌چیز به‌نحوی حفظ می‌شود و ... در موقعیت‌هایِ مناسب ... می‌تواند دوباره بازیافته شود.» (فروید 1930) (ص 4)

این نقل ِ قول‌ها را با ترجمه‌ و زبان ِ آماتور آوردم تا نمونه‌ای از توضیحات ِ پایه‌ای ِ نویسنده را ارائه کنم. این توضیحات در قاب‌هایی خاکستری‌شده مخاطب را کاملن از اهمیت ِ اصطلاح و معنای روشن ِ آن آگاه می‌کنند. فصل ِ پنج ِ کتاب بهتر به این مفاهیم می‌پردازد.

زندگی ِ فروید تا واقعه‌ی فرار ِ خانواده‌-اش از وین ظاهرن زیاد پرحادثه نبود. اگر فروید با ایده‌های جدید-اش در زمینه‌ی سکچوالیته و امیال ِ ناخودآگاهْ انقلابی را به وجود آورد، مبارزه‌ی وی نظری بود نه عملی. می‌توان گفت او جو ِ فکری و فرهنگی ِ زمانه-اش را گرفت و چیزهای جدیدی بر آن افزود، ولی هنوز در قید ِ محدودیت‌‌های آن فضا کار می‌کرد. (ص 5)

نویسنده جو ِ زمانه و شیوه‌‌های آغازین ِ کار ِ فروید و همکار-اش بروخ را تشریح می‌کند. «بروخ به مکانیسم اعتقاد داشت، اصلی که مدعی ست که بدون ِ ارجاع به دین یا دیگر دلایل ِ ویتالیستی (vitalistic)، تمام ِ فرایندهای حیات را می‌توان با علت‌های ِ فیزیکی و شیمیایی توضیح داد. ... فروید نیز تحت تأثیر ِ بروخ با همین نظریه آغاز به کار کرد و به ‌دنبال ِ کشف ِ علل ِ فیزیکی ِ بیماری‌های روانی بود، اما خیلی زود به نقش ِ متمایز ِ روان‌شناسی (psychology) در زندگی ِ روانی باور یافت، نقشی مجزا از دلایل ِ بیولوژیک/زیستی ِ صِرف. در عین حال، فروید هرگز باور ِ قطعی-اش به اصل ِ علت و معلول را از دست نداد. نظریه‌های-اش حاکی از این است که هر نوع علایم ِ هیستریایی که بررسی یا معاینه کرده، هر خواب، لغزش ِ زبان، هرچیزی که روزانه فکر می‌کنیم یا می‌گوییم، دلیلی دارد. شاید همیشه نتوانیم این دلیل را بیابیم، ولی وجود دارد.» (ص 6)

پژوهشْ علاقه‌ی درجه ‌یک ِ فروید بود و او علاقه‌ی ویژه‌ای به حرفه‌ی پزشکی نداشت، ولی پس از نامزدی با ”مارتا“ به طبابت مشغول شد. سپس فروید به بررسی ِ دستگاه ِ مرکزی ِ عصبی ِ انسان پرداخت. وی به‌زودی شروع به درمان ِ زنان ِ طبقه‌ی متوسط و بالای متوسط کرد، که درمان ِ همین‌ها او را به ایجاد ِ نظریه‌ی روان‌کاوی-اش سوق داد.

فروید ایده‌های رادیکال-اش درباره‌ی بیماری‌های اعصاب را ابتدائن در ”مطالعاتی در باب ِ هیستری“ (study on hysteria)، و در مجموعه‌ای ”شرح ِ حال“ (case history)، با همکار-اش ژوزف بروئر نوشت. او نظریه‌ی روان‌کاوی را در طول ِ دهه‌ی 1890 تعدیل و اصلاح کرد و نخستین کتاب ِ برجسته‌ی روان‌کاوی ”تفسیر ِ رؤیاها“ را در 1900 منتشر کرد. نخستین کتاب‌های-اش در درجه‌ی اول متوجه ِ مسائل ِ تفسیر است: ”تفسیر ِ رؤیاها“ با سمبولیسم ِ رؤیاها، ”جوک‌ها و ارتباط-شان با ناخودآگاه“ با معنای جوک‌ها، و ”آسیب‌شناسی ِ روانی ِ زندگی ِ روزمره“ با معنای لغزش‌های زبانی، اشتباهات، واژه‌های فراموش شده، و غیره، سروکار دارد. اما فروید هم‌چنین از اهمیت ِ زندگی ِ جنسی (sexual life) و مراحل ِ آغازین ِ رشد ِ کودکی بر بیماری‌های عصبی، و بر سلامت یا ناسلامتی ِ افراد در بزرگسالی اطمینان داشت. «سه رساله درباره‌ی تئوری ِ سکچوالیته» در 1905 منتشر شد، و زمینه‌ی تأکید ِ روان‌کاوی بر رشد ِ جنسی را طرح‌ریزی کرد.» (ص 7)

از 1919 به بعد فروید تلاش-اش را صرف ِ تنظیم ِ تئوری-اش درباره‌ی ذهن، در یک طرح یا پروژه‌ی منسجم کرد، و مقوله‌های ایگو (ego) [خود]، اید (id) [نهاد]، و سوپرایگو (super ego) [خود ِ برتر (ترجمه‌ی سعید شفتی)] را به منظور ِ توضیح ِ اختلافی که در کارکردهای مختلف ِ ذهن می‌دید مطرح کرد. فصل ِ پنج توضیح ِ بیش‌تر ِ این مطالب آمده است.

تا هنگام ِ مرگ-اش در 1939، فروید به نوشتن درباره‌ی هنر، ادبیات، جنگ، مرگ، ترس، روش‌شناسی ِ روان‌کاوی، و ریشه‌های فرهنگ، جامعه و دین ادامه داد. فصل ِ شش، حاوی ِ ایده‌های عمده‌ی فروید درباره‌ی ساختار ِ جامعه و تمدن است. وی هم‌چنین مقاله‌هایی در باره‌ی آثار ِ به‌خصوص ِ هنری و هنرمندان (”موسای میکل‌آنجلو“، و ”لئوناردو داوینچی و خاطرات ِ کودکی-اش“)، و درباره‌ی بیماری‌های سکسی ِ خاص نوشت (فتیشیسم). تأثیر‌هایی که انگیزه‌ی آفرینش ِ ایده‌های فروید تلقی شده‌اند گوناگون اند. تئوری‌های-اش می‌خواست‌اند همه‌ی جنبه‌های روان‌شناسی ِ بشر را توضیح دهند، ولی وی آن‌ها را در واکنش به موقعیت ِ تاریخی‌ای که در آن می‌زیست تنظیم می‌کرد. برای نمونه، بعد از پی‌آمدهای ویرانگر ِ جنگ ِ اول و مرگ ِ دختر ِ محبوب-اش سوفی، مقاله‌ی ”فرای ِ اصل ِ لذت را نوشت“ (1920) که در آن احتمال ِ وجود ِ سائقی (drive) عمومی به سوی مرگ را بررسی می‌کرد. (ص 8)

در پایان ِ فصل ِ نخست ِ کتاب، نویسنده بحثی درباره‌ی نگاه ِ منفی ِ گروهی از امروزی‌ها به فروید و ایده‌ها وشیوه‌های-اش را طرح می‌کند. پرسش این است: آیا روان‌کاوی یک نظریه‌ی اتوبیوگرافیک است؟ نویسنده به برخی خصیصه‌های فروید می‌پردازد؛ این‌که اصرار داشت ایده‌های-اش را علمی تلقی کند؛ این‌که روان‌کاوی را با تکیه بر تحلیل ِ خود (در ”تفسیر ِ رؤیاها“) بنا گذاشت؛ این‌که معتقد بود در زندگی ِ شخصْ الگوهای تکرارشونده‌ای هست که از آن‌ها گریزی نیست (میل ِ پدر‌کشی در پسران؛ پایان ِ رفاقت‌های شخص با خیانت). مؤلف از اهمیت ِ ویژه‌ی فروید در بنیان‌گذاری ِ روان‌کاوی و چهره‌ی پدرگون-اش در این رشته می‌گوید، و این‌که در خلق ِ ایده‌های روان‌کاوی-اش اتوریته‌ی تمام داشت، و این‌که هر گاه از هم‌کاران-اش ساز ِ مخالف می‌شنید آن‌ها را طرد می‌کرد. «روان‌کاوی تئوری-ای وام‌دار ِ کاوش‌های فروید بر زندگی‌نامه‌ی خود-اش بود. فروید خود را تحلیل کرد، سپس با تحلیل ِ همکاران ِ پزشک و دوستان-اش شجره‌نامه‌ای از روان‌کاو‌ها را خلق کرد.» اما فروید در بن ِ درخت است - پدر/منبعی که همه‌ی تحلیلگرهای دیگر از آن نشأت گرفتند.» (ص 9)

 آیا باور به الگوهای تکرارشونده، ناشی از تجربه‌های خود ِ فروید با دوستان-اش نبود؟

جدائی از سنت ِ فروید (Freudian orthodoxy) جنبه‌ای از روان‌کاوی از آغاز ِ پیدایش-اش بوده است، و بحث درباره‌ی فروید امروز هم به‌شدت ادامه دارد. روان‌کاوی، تئوری‌ای درباره‌ی هیجانات/احساسات ِ شدید است؛ در جهان ِ روانی ِ فروید، فرد یا عشق می‌ورزد یا نفرت، تا زمانی که یا در آرامش ِ زهدان‌گونه یا در خشمی مرگ‌بار فرو رود. به‌ندرت کسی دچار ِ علاقه‌ای گذرا یا خشمی اندک می‌شود. به نظر می‌رسد روان‌کاوی نیز در بین ِ موافقان و منتقدان-اش احساسات ِ شدیدی برانگیخته است. این شدت و حدت، به بحث درباره‌ی مناسبت و اهمیت ِ ایده‌های فرویدی در دنیای امروز کشیده شده است. «هرچند کشفیات ِ روان‌کاوانه‌ای هم‌چون اهمیت ِ زندگی ِ ناخودآگاه، بازگشت ِ امیال ِ سرکوب‌شده و محوریت ِ سکچوالیته در رشد ِ ما به عنوان ِ انسان، هرگز بی‌ارزش نشده‌اند اخیرن واکنش‌هایی علیه ِ تأثیر ِ روان‌کاوی در درمان ِ مؤثر ِ بیماری‌های روانی، و انتقادی پایدار از میراث ِ تاریخی ِ فروید در جریان بوده است.» گروهی مدعی شده‌اند که افسردگی و دیگر بیماری‌های روانی با دارو به نحو ِ مؤثرتری درمان می‌شوند. از سوی دیگر، منتقدان ِ روان‌کاوی به سستی ِ برخی روش‌ها و نتیجه‌گیری‌های اساسی ِ فروید اشاره کرده‌اند. (ص 10)

در گفته‌های هر دوی این گروه‌ها میزانی از حقیقت وجود دارد، اما هر دوهم بخشی از واکنش ِ نیرومند ِ فرهنگی ِ گسترده‌تری برضد ِ فروید هستند. در فصل ِ پایانی ِ کتاب به مسأله‌ی مناسبت ِ فروید برای جامعه‌ی امروز برمی‌گردم، و این‌که اشتباهی فاحش خواهد بود اگر خوانش ِ مدام-مان از فروید را کنار بنهیم، چه با او باشیم چه علیه ِ او باشیم. بخشی از نتیجه‌گیری‌های منتقدان ِ فروید به دلیل ِ تصورات ِ سست ِ خود-شان است. ولی اگر حتا به اندازه‌ی یک درصد درست بگویند، مفاهیم ِ فرویدی هم‌چنان با هرگونه درک ِ جامع از فرهنگ، تاریخ و ادبیات، و زندگی ِ روانی و احساسی ِ ما ارتباط خواهد داشت. واکنش به روان‌کاوی، بخش ِ جدایی‌ناپذیر ِ از اهمیت ِ محوری ایده‌های ِ فرویدی در درک ِ ما از خود-مان، رابطه‌های-مان با دیگران، و ارتباطات ِ ما به عنوان ِ افراد با جهان ِ اجتماعی ِ ما ست. (ص 11)

روان‌کاوی هم‌چون مارکسیسیم و داروینیسم، نظریه‌ای درباره‌ی جهان است، که نگاهی شکاک به داستان‌های پیش ِ روی-اش می‌اندازد. به داستان‌هایی که خیلی ساده و سرراست به نظر می‌رسند مظنون است، و از ما می‌خواهد باور-مان به درستی ِ چیزها را دوباره بررسی کنیم. به‌جاست که شکاکیت ِ روان‌کاوانه را متوجه ِ فروید کنیم، و درباره‌ی انگیزه‌های خود ِ او از ساخت ِ تئوری-اش بیاندیشیم. (ص 11)

لینک ِ دانلود ِ کتاب ِ آکسفورد (سمت ِ چپ ِ صفحه، روی قسمت ِ نارنجی، کلیک راست، و save as)

لینک ِ دانلود ِ کتاب ِ راتلج رو به صورت ِ تکی نیافتم. این لینک ِ تورنت ِ تعدادی از کتاب‌های راتلج (Critical Thinkers) که کتاب ِ فروید هم تو-ش هست. حجم: 41 مگابایت. سمت ِ راست ِ صفحه روی download torrent کلیک کنید.

یک‌شنبه 15/مرداد/1391
-------------------------------------------------------------------------------

* علت ِ این‌که واژه‌های انگلیسی را به متنْ اضافه و جمله‌های فارسی را خراب می‌کنم، این است که ما عمومن واژه‌ها را به صورت مترادف و ناروشن به کار می‌بریم. دیگر این‌که خدای ناکرده ممکن است من چیزی را درست نفهمیده باشم، این‌طوری خواننده گمراه نمی‌شود.

** متأسفانه این نوشته زیاد از فصل ِ اول ِ دو کتابْ فراتر نرفت و با این‌حال مفصل شد. چنان‌چه وقت کنم، باز ادامه-اش می‌دهم.

*** راتلج یه کتاب دیگه هم با عنوان ِ «فروید» داره نوشته‌ی جوناتان لیر که پی‌دی‌اف-اش تو انترنت هست. در جست‌وجوی لینک ِ پی‌دی‌اف ِ کتاب ِ معرفی شده در پست ِ فعلی، کاشف به عمل اومد که یه کتاب ِ دیگه هم هست. خدا از-شون نگذره! والا با این کتابا-شون!

۲ نظر:

سوشیانس گفت...

این پست را خواندم و لذت بردم و منتظر ادامه هستم. گویا کتاب استور به فارسی هم ترجمه شده.

محمود گفت...

شما لطف دارید. باید کارای بهتری رو بخونم که ارزش ِ مفصلتر نوشتن رو داشته باشن.