۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

یادداشت‌های یک پزشک جوان


میخاییل بولگاکوف
ترجمه: آبتین گلکار
نشر ماهی، چاپ اول، بهار 1391
قطع جیبی، 209 صفحه
5000 تومان
داستان‌های این مجموعه عبارت اند از:
حوله‌ی نقش خروس/ تعمید با چرخش/ گلوی آهنی/ کولاک/ ظلمات ِ مصر/ چشم غیب‌شده/ جوش ستاره‌شکل
+ مورفین (که داستانی تقریبن مستقل بوده است).


«یادداشت‌های یک پزشک جوان» خاطرات ِ بیست‌وسه-چهار سالگی ِ بولگاکوف و تجربه‌های آغازین ِ پزشکی-اش در یکی از روستاهای روسیه در حول و حوش ِ سال ِ به ‌یاد ‌ماندنی ِ 1917 است. این خاطراتْ فرم ِ داستان ِ کوتاه دارند، ولی نوشته‌های چندان برجسته‌ای نیست اند. در پانویس‌های کتاب نقل قول‌هایی هست که نشان می‌دهد این یادداشت‌ها بیش‌تر تجربه‌های واقعی ِ نویسنده‌ اند. چنان‌چه به ادبیات ِ روسیه و بولگاکوف علاقه‌مند باشیم حتمن از این‌ها لذت می‌بریم؛ ولی اگر به دنبال ِ شاهکارهای بولگاکوفی باشیم، چیز ِ زیادی دست-مان را نمی‌گیرد.
«باری، من تنها ماندم. دور و برم تاریکی ِ اواخر ِ پاییز بود و برف و کولاک. خانه پوشیده از برف بود و صدای زوزه‌ی باد از دودکش‌ به گوش می‌رسید. من تمام ِ بیست‌وچهار سال عمرم را در شهر ِ بزرگی سپری کرده بودم و خیال می‌کردم فقط در داستان‌ها ست که باد زوزه می‌کشد ولی از قرار معلوم زوزه‌ی باد کاملاً هم واقعی‌ است.این‌جا عصرها فوق‌العاده طولانی است، چراغ ِ زیر ِ حباب ِ آبی‌رنگ در پنجره‌ی سیاه منعکس می‌شود و من با نگریستن به این لکه‌ی نورانی در سمت چپم، به خواب و خیال فرو می‌روم.» ”گلوی آهنی“، ص 55
برای من یکی، خواندن ِ چنین جمله‌هایی برابر با سفر به عالم ِ هپروت است: سفر به دنیای روسی ِ چخوف، تولستوی و تورگنیـِف. حین ِ خواندن ِ این مجموعه، این فرض ِ ناپخته به ذهن-ام رسید که آیا یکی از علت‌های علاقه‌ی ادبیات‌خوان‌ها به داستان‌ها و رمان‌های روسی، همین حس ِ رمانتیکی نیست که از توصیفات ِ داستانی ِ طبیعت ِ روسیه نشأت‌گرفته است؟ در هر صورت، جذبه‌ی این ”طبیعت ِ روسی“ برای-ام چنان زیاد بود که نتوانستم همچون دیگر کتاب‌های خرید ِ امسال، از خواندن-اش چشم بپوشم.
احتمالن یکی دیگر از دلایل ِ جذابیت ِ این یادداشت‌ها، پزشک‌بودن ِ نویسنده است. همان‌‌طور که نگاه ِ پزشکی ِ چخوف، آرتور شنیتسلر، و فردینان سلین بر محتوای آثار-شان تأثیر گذاشته و بینش ِ ویژه‌ای به راویان ِ داستان‌های اینان داده، یادداشت‌های یک پزشک ِ جوان نیز همگی تصویرهایی از ”چشم ِ پزشک“ اند. و بگذار باز فرض ِ دیگری را مطرح کنم؛ این‌که حرفه‌ی پزشکی که انسان را نه انبانی از ایده و آرمان، بلکه موجودی شکننده و مرکب از عناصری تجزیه‌پذیر می‌داند، ناگزیر، درباره‌ی این پوست و گوشت و خون ِ فناپذیر حماسه خلق نمی‌کند، و بیش‌تر مایل به روایت ِ سویه‌ی تراژیک ِ سرنوشت ِ این موجود ِ فانی ست. این نگاه را تعمیم نمی‌دهم، و آن را مطلق نمی‌انگارم، بلکه صرفن به‌عنوان ِ ایده‌ای راهنما طرح-اش می‌کنم. چرا که، در همین «یادداشت‌های یک پزشک ِ جوان» حس ِ نیرومند ِ زندگی در بولگاکوف ِ جوان، و اعتمادبه‌نفس و قدرتی که به‌تدریج در شخصیت-اش شکل می‌گیرد، در جاهایی، سرنوشت ِ غم‌انگیز ِ بیماران را در سایه قرار داده است. نهایت این‌که این یادداشت‌ها تراژیک نیست اند، می‌توان گفت مقدمات ِ برخاستن ِ نویسنده‌ی مقاوم و کبیر ِ روسیه‌ی قرن ِ بیست اند.
انتخاب ِ عنوان‌های چند داستان ِ این مجموعه نشانه‌هایی کوچک از علاقه‌ی نویسنده به تم‌های کتاب‌مقدّسی و اندیشه‌هایی ست که در دیگر آثار ِ برجسته-اش طرح شده، و نشان می‌دهد این‌ها صرفن یادداشت‌های بی‌ارزش ِ خاطره‌مانند نیستند، بله مقدماتی برای کاوش ِ داستانی ِ نویسنده در رفتار و باورهای ِ مسیحی و خرافی ِ مردم ِ روس است: «تعمید با چرخش»، «ظلمات ِ مصر». شاید بتوان بسامد ِ بالای واژه‌ی ”شیطان“ در کلام ِ شخصیت‌های عامی و غیر عامی (همانند ِ کاربرد ِ شیطان توسط عامه‌ی ایرانی‌ها) را نشانه‌ی کوچک ِ دیگری از توجه ِ ویژه‌ی بولگاکوف به ”شیطان“ دانست، چنان‌که دیگر نویسنده‌های روس هم‌چون گوگول نیز به این کاربرد ِ طنزآمیز ِ ”شیطان“ توجه کرده‌اند.
این سومین کتابی ست که از بولگاکوف می‌خوانم. دو تای دیگر، ”مرشد و مارگاریتا“ و ”دل ِ سگ“ هر دو از این سومی بهتر بودند. اما! کتاب ِ حاضر را ”آبتین ِ گلکار“ از روسی برگردانده است، هم‌چنان‌که ”دل ِ سگ“ را نیز با عنوان ِ ”قلب ِ سگی“ بازترجمه کرده است (ترجمه‌ی قبلی متعلق به مهدی غبرایی ست). من اطلاعی از معلومات ِ روسی ِ آبتین ندارم، ولی زبان ِ فارسی-اش در این کتابْ مقبول است و چنان‌‌چه قصد ِ بازترجمه‌ی ”مرشد و مارگاریتا“ را هم داشته باشد، باید خوشحال و منتظر باشیم.
در این ترجمه، تلفظ ِ برخی اسامی یا واژه‌ها با تلفظ ِ مرسومْ تفاوت داشت. مثلن نیکالا به‌جای نیکلا، یا مارگاریتا به جای مارگریتا (و باریس به جای بوریس؟). باز هم، اگر این تلفظ‌های جدید محصول ِ مراجعه به زبان ِ اصلی باشند تغییرات ِ مقبولی هستند. ویرایش ِ ترجمه هم خالی از غلط بود و قابل ِ ستایش. [1]
در پایان باید این آرزوی نه‌چندان بزرگ را به زبان بیارم که: آیا شود که روزی از آن روزهای خوب، ما ادبیات‌خوان‌های ایرانی هم بالأخره مجموعه‌ی آثار ِ یک نویسنده‌ی برجسته مثل ِ بوگاکوف را با ترجمه‌ی یک مترجم ِ خوب از زبان ِ اصلی، و با چاپ ِ باکیفیت ِ یک ناشر ِ خوب، در اختیار داشته باشیم، و برای خواندن ِ یک نویسنده مجبور نباشیم ده تا مترجم و ده تا زبان ِ مختلف را تجربه کنیم؟ باشد که نشر ِ ماهی چنین نیتی داشته باشد.
شنبه 6/خرداد/1391

----------------------------------------------------------------------------
[1] به‌جز:
- ”قدیسین“ را می‌توان نوشت قدیسان
- ص 79، طاعت = اطاعت
- در شناسنامه‌ی‌‌ کتاب، معادل ِ Afanasevich آمده است: آفاناسییویچ (با دو تا ”ی“ پشت سر هم)، که من نفهمیدم درسته یا نه.
- عنوان ِ روسی ِ اثر در شناسنامه‌ی کتاب اومده، ولی نام ناشر و سال چاپ ِ اثر مشخص نشده. چنین اطلاعاتی حتمن باید به مخاطب داده بشه. شاید یکی خواست دقت ِ ترجمه رو بررسی کنه.

هیچ نظری موجود نیست: