۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

Antisemitism 4






بخش ِ چهارم (بخش ِ پایانی)

فصل هفتم: پیامدها

پس از به قدرت رسیدن ِ هیتلر، نخستین خشونت ِ عمده علیه ِ یهودیانْ در مارس ِ 1938 نه در آلمان و نه به دست ِ رژیم ِ نازی، بل‌که در اتریش ِ تازه ”‌الحاق‌شده‌“ به آلمان، به صورت ِ خودانگیخته به اجرا درآمد. (ص 86)


خشونت ِ ماه ِ مارس علیه یهودیان ِ اتریش، مقدمه‌ای بود بر خشونت ِ نـُه و ده ِ نوامبر ِ 1938 (kristallnacht) برضّد ِ یهودیان ِ سراسر ِ مناطق ِ تحت ِ تسلط ِ رایش ِ سوم، که در آن بسیاری از مغازه‌ها و کنیسه‌ها به آتش کشیده‌شد و یهودیان ِ بسیاری هدف ِ حمله و حتا کشتار قرار گرفتند. در آلمان، در سال‌های اولیه‌ی قدرت ِ نازی‌ها، سیاست‌های ضّد ِ یهود ِ نازی‌ چندان در بین ِ مردم طرف‌دار نداشت، بنابراین سیاست‌ها باید طوری تنظیم می‌شد که با ظرفیت ِ تحمل ِ مردم هماهنگ باشد. حاکمان ِ نازی کاملن نسبت به عقاید ِ عمومی حساس بودند، برای مثال، پس از واکنش ِ مردم در برابر ِ سیاست‌های نازی نسبت به کلیسای کاتولیک، نازی‌های سیاست ِ نرم‌تری را درپیش گرفتند. همین‌طور پس از شکست ِ اولیه‌ی بایکوت ِ اقتصادی ِ یهودیان توسط ِ نازی‌ها در 1933، سیاست‌های سخت‌گیرانه نسبت به یهودیانْ با نیم‌نگاهی به واکنش‌های مردمی افزایش می‌یافت. این واقعیت که حاکمانْ به آزار ِ هرچه بیش‌تر ِ یهودیانْ ادامه دادند، هم حاکی از محوریت ِ یهودستیزی در ایدئولوژی ِ نازی‌ها، و هم نشان‌گر ِ بی‌تفاوتی ِ نسبی ِ آلمانی‌های غیریهودی درباره‌ی سرنوشت ِ هم‌شهری‌های یهودی‌شان بود. (ص 87)

Jews scrubbing the street in Vienna, March 1938

احتمالن تعداد ِ زیادی از آلمانی‌ها با سیاست‌های شدید ِ یهودستیز ِ نازی‌ها موافق نبودند، اما نارضایتی ِ آنان به چنان سطحی نمی‌رسید که بر ترس از انتقام‌جویی ِ نازی‌ها و ترس از پیامدهای عدم ِ اطاعت از قوانین ِ رژیم فائق آید، به‌ویژه هنگامی که قدرت در دست ِ تندروهای نژادپرست بود. یهودیان، هنوز موجودات ِ متفاوتی که ”از ما نیستند“ تلقی می‌شدند و شکست ِ مدرن‌سازی ِ وایمار به آنان منتسب می‌شد. وقتی بسیاری از برجسته‌ترین روشن‌فکران و هنرمندانْ آماده‌ی تحمل ِ سیاست‌های نازی و سیاست‌های ضّد ِ یهود بودند، و وقتی فیلسوف ِ برجسته‌ای چون مارتین هایدگر در نازیسمْ شیوه‌ای جدید و ترکیبی ضروری از اندیشه و عملْ برای کنارزدن ِ ایده‌های قدیمی ِ ماشینی ِ دموکراسی و حقوق ِ مدنی ِ فردی می‌دید، به چه دلیل مردم ِ عادی ِ آلمان باید رژیم ِ نازی را زیر ِ سؤال می‌بردند، حال آن‌که رژیم ِ جدید، تأثیری آنی بر عزیزترین ارزش‌های‌شان نداشت؟ در بخش ِ اعظم ِ آلمان، یهودستیزی ِ فعالانه‌ی مردم نبود که رژیم را به آزار ِ یهودیان ترغیب می‌کرد، بل‌که فقدان ِ مقاومت ِ شایسته در برابر ِ آن آزارها بود: سیاست‌های ضّد ِ یهود ِ نازی‌های در غیاب ِ مقاومتْ گسترش ‌یافت. آن‌چه هانا آرِنت آن را ”ابتذال ِ شر“ در اردوگاه‌های مرگ ‌نامید، با ”شر ِ ابتذال“، یعنی خون‌سردی ِ اکثر ِ آلمانی‌ها نسبت به سرنوشت ِ یهودیان، نیرو و گسترش یافت. (ص 88)

سیاست ِ نازی‌ها علیه ِ مشکل ِ یهود، یک جنبه‌ی کاملن عمل‌گرا داشت. درحالی که این عقیده‌ی یهودستیز را مطرح می‌کردند که یهودی‌ها آلمانی نیستند درنتیجه نباید بخشی از جامعه‌ی آلمان باشند، استانداردهای داخلی و بین‌المللی را درباره‌ی محدودیت ِ رفتارشان به رسمیت می‌شناختند، اما سیاست ِ اولیه‌ی آن‌ها ترغیب ِ یهودیان به ترک ِ آلمان بود، و برای پیش‌برد ِ آن از ارعاب و آزار ِ علنی در داخل، و بهبود ِ چشم‌انداز ِ مهاجران در خارجْ بهره می‌بردند. (ص 89)

پس از مارس ِ 1938 آدولف آیشمن تلاش ِ خود را وقف ِ کوچ ِ اجباری ِ یهودیان کرده بود، و در همان حال، تا حد ِ امکان، دارایی‌های آن‌ها را می‌چاپید. [...] بخشی از تراژدی ِ یهود در 1930 این بود که تقریبن همه‌ی کشورها حتا در غرب اروپا چنان ِ زیر ِ فشار‌ اقتصادی و اجتماعی بودند که اصول ِ برابری و حقوق ِ بشر را در مورد ِ یهودیانْ به‌ویژه در مورد یهودیان مرکز و شرق ِ اروپا کنار گذاشته بودند و یهودیان حتا در لهستان، کشور ِ خودشان، بیگانه تلقی می‌شدند. (ص 90)

هنگامی که در 1939 جنگْ رسمن آغاز شد و آلمانْ به‌سرعت لهستان را اشغال کرد، سیاست‌ ِ نازی‌ها تغییر کرد. اکنون آلمان با یهودی‌های بیش‌تری مواجه بود، و فارغ از نظارت‌های داخلی و بین‌المللی، فضای بیش‌تری برای عمل داشت. بسیاری از لهستانی‌ها قطعن یهودستیز بودند، و بیش‌تر ِ آن‌هایی که چنین نبودند تاحد ِ زیادی نسبت به سرنوشت ِ یهودیانْ بی‌تفاوت بودند و آن‌ها را جزء ملت ِ لهستان نمی‌شمردند. بنابراین، مسئولان ِ نازیْ شاید باالهام ازروی‌دادهای وین، توانستند سیاست‌های یهودستیز ِ بی‌رحمانه‌تری نظیر ِ ایزوله‌سازی ِ (ghettoization) یهودیان ِ لهستان، و انتقال ِ یهودیان ِ دیگر کشورهای اشغال‌شده به‌وسیله‌ی آلمان را به گتتوهای لهستان آغاز کنند. (90)

تغییر ِ راه ِ حل ِ مشکل ِ یهودیانْ از آزار و اخراج، به کشتار ِ جمعی ِ سازماندهی‌شده، حاکی از گسترش ِ چشم‌گیر ِ سیاست ِ یهودستیز بود نه تغییر در هدف ِ آن. تاریخ‌نگاری ِ هولوکاست شاهد ِ بحثی همیشگی بین ِ اراده‌باوران (intentionalists) و کارکردباوران (functionalists) بوده است. گروه ِ اول بر نقش ِ آگاهانه‌ی اشخاص، به‌ویژه هیتلر، در وقوع ِ کشتارْ تأکید می‌کنند. عمل‌کردباوران بر نقش ِ تصادف، عقلانیت ِ ابزاری و تصمیمات ِ بوروکراتیک تکیه می‌کنند. این بحث از هر دو سو، دیدگاه‌های خوبی را ارائه کرده است. به نظر ِ من، بهترین دیدگاهْ ترکیبی از این دو ست با گرایشی به اراده‌باوران البته. (ص 91)

محور ِ هر توضیحی برای هولوکاست - در دیدگاهی ِ اراده‌باور- باید انگیزه‌ی اید‌‌ئولوژیک ِ نژادپرستانه‌ی یهودستیزی ِ شدید ِ هیتلر و نازی‌ها باشد. آن‌ها باور داشتند که با ”یهودیان“ در جنگ اند، بنابراین یهودیان باید به‌طور کامل نابود شوند تا نژاد ِ آریایی به‌ویژه نوع ِ آلمانی‌اش حفظ شود. (ص 91)

فاکتور ِ حیاتی ِ دیگر برای توضیح ِ موضوع، نقش ِ کارکردباور ِ (functionalist) منفعت ِ شخصی یا فرصت‌طلبی بود. شاید بسیاری افرادْ با ایدئولوژی متقاعد نمی‌شدند، اما به خاطر ِ منافع ِ شخصی‌شان با نقشه همراه شدند، چرا که به آن‌ها شغل ِ مناسب، پیش‌رفت ِ سریع، فرصت‌های عالی ِ تجاری و شانس ِ تصاحب ِ ارزان ِ دارایی ِ یهودیان را وعده می‌داد، و در بین ِ سیاست‌مدارن ِ جناح ِ راست در دیگر کشورها پیروی از سیاست ِ آلمانْ امکان ِ نابودی ِ رقیبان را فراهم می‌کرد. [...] برای بسیاری از کسانی که با دستور ِ کشتار ِ دیگران مواجه می‌شدند، تنها گزینه، اجرای ِ فرمان یا قبول ِ مرگ بود. حتا اگر نافرمانیْ موجب ِ از دست دادن ِ شغل یا راه ِ امرار معاش ِ فرد بود، نفع ِ شخصی می‌توانست تردید‌های اخلاقی را با این استدلالْ کنار بزند که: در هر حال، نفر ِ بعدی دستور را اجرا می‌کند، پس چرا باید به خاطر ِ هیچ و پوچ رنج کشید؟ (ص 92)

پرسش ِ دیگر این است که هولوکاست چگونه امکان ِ وقوع یافت حال آن‌که یک دهه پیش، و از نظر ِ اکثر ِ آلمانی‌ها غیر قابل ِ تصور بود؟ بخشی از توضیحْ این است که تبلیغات ِ ژوزف گوبـِلز توانسته بود ایده‌ی توطئه‌ی بین‌المللی ِ یهود و خطر-اش برای نژاد ِ ژرمن را به مردم ِ آلمان بباوراند، و هم‌چنین اقدامات ِ شدیدی هم‌چون انتقال ِ یهودیان به شرق را در شرایط ِ جنگی منصفانه جلوه دهد. (93)

شواهد حاکی از این است که بیش‌تر ِ آلمانی‌ها از قضیه مطلع بودند یا این‌که شدیدن به این انتقال‌ها بدگمان بودند، پس روانه‌کردن ِ یهودیان به سوی مرگْ این ایده را تقویت می‌کند که دولت ِ آلمان در تبلیغ و تلقینات‌اش به مردم موفق بوده‌، و همین ایده پس از جنگْ موجد ِ این ادعای ِ شدیدن مسأله‌دار از سوی ِ آلمانی‌ها شد که: «ما نمی‌دانستیم.» (93)

هم‌چنین واکنش ِ دیگر کشورهای اروپایی در برابر ِ فشار ِ نازی‌ها برای انتقال و امحای ِ یهودیان، به دلیل ِ عدم ِ تلاش ِ کافی برای نجات ِ یهودیان و توقف ِ ماشین ِ مرگ –برای مثال بمباران ِ خط ِ آهن ِ منتهی به آشویتس- به‌حق مورد ِ انتقاد بوده است. این نشانی از پتانسیل ِ ورژن ِ امریکایی و انگلیسی ِ مدرنیته برای تبعیض، زندانی‌کردن، شکنجه و کشتار ِ عظیم و نامنصفانه‌ی شهروندان برای مثال در مورد ِ برخورد ِ امریکا با ژاپن است. (96)

ورژنی از مدرنیته که منجر به هولوکاست شد، از جامعه و فرهنگی برمی‌خاست که به جای مدرنیته‌ی لیبرال، دموکراتیک و کاپیتالیست ِ غرب، مدلی را پیشنهاد می‌کرد که در آن یهودستیزی، به‌عنوان ِ یک انحراف ِ ایدئولوژیک که مستلزم ِ اندیشه‌های کل‌نگر (holistic)، جمع‌گرا (collectivist) و شرکتی (corporatist) بود، نشو و نما یابد. درنتیجه این مدرنیته‌ی کل‌نگر ِ آلمان ِ مرکز ِ اروپا بود که موجب ِ هولوکاست شد، نه مدرنیته‌ی لیبرال ِ غرب. (96)

فصل هشتم:

پس از آشویتس

در دنیای پیش از هولوکاست، در بخش ِ اعظم ِ غرب ِ لیبرالْ یهودستیزی به‌عنوان ِ یک ایدئولوژی ِ خردستیز طرد می‌شد، اما عملن در بیش‌تر ِ اروپا بر سیاست‌ ِ دولتی تأثیر گذاشته بود و از دو سو مورد ِ حمایت قرار داشت: 1- خواست ِ مدرن و عقلانی برای ایجاد ِ جوامع ِ ملی ِ مبتنی بر نژاد؛ و 2- از سوی تئوری‌های علمی ِ نژادی برای بهبود ِ نژاد ِ بشر. در دنیای پس از هولوکاست، یهودستیزی به‌عنوان ِ نظام ِ موهومی از عقاید ِ مبتنی بر پارانویا و توهمْ کاملن بی‌اعتبار شده، و پشتوانه‌ی علمی‌اش در تئوری ِ نژادی متقلبانه شناخته شده است. این تغییر ِ دیدگاهْ زمان برده و هنوز کامل نشده است. (98)

در بازنگری ِ هولوکاست ممکن است فکر کنیم که این وحشت ِ هولوکاست بود که باعث ِ چنان نفرتی از تعصب و نژادپرستی، و باعث ِ ورشکستگی ِ کامل ِ انگیزه‌ی یهودستیزی شد. اما شواهد ِ تاریخی داستان ِ دیگری می‌گویند. پیامد ِ بی‌درنگ ِ جنگْ سردرگمی بود. حتا پس از تصرف ِ اردوگاه‌های کار اجباری و اردوگاه‌های مرگ و مخابره‌ی صحنه‌هایی از وحشت به جهان، ابعاد ِ کشتار ِ انبوهْ بی‌درنگ آشکار نشد، و برای بسیاری قابل ِ درک نبود، و تا مدت‌ها روشن نشد که این فاجعه اصولن فاجعه‌ای یهودی مبتنی بر یهودستیزی بوده، نه صرفن تراژدی‌ای انسانی مبتنی بر رفتار ِ غیر انسانی ِ انسانْ نسبت به انسانی دیگر. هولوکاست درواقع هر دوی ِ این‌ها بود، ولی تا مدت‌ها در بسیاری از محافل، جنبه‌ی عمده‌ای از آن که شامل ِ اقدام ِ نازی‌ها برای ریشه‌کن ساختن ِ جامعه‌ی یهودی ِ اروپا بود، به نفع ِ جنبه‌ی جهانی‌تر ِ آن کوچک‌تر شمرده شد. (99)

از بعضی جهات، در دوران ِ اولیه‌ی پس از جنگ، نگرش‌های پیشینْ چندان تغییر نکردند. در لهستان، یهودیان ِ نجات‌یافته و پناه‌جویان ِ بازگشته، اغلب با استقبال ِ خصمانه‌ای از جانب ِ غیریهودی‌ها مواجه ‌شدند و مجموعه‌ای از کشتارها به وقوع پیوست که ننگین‌ترین‌شان در Kielce در 1946 بود. در بریتانیا نیز سطحی از احساسات ِ ضّد ِ یهود وجود داشت که امروزه درک‌ ِ آن دشوار است. مشکلات ِ ایجادشده به دست ِ یهودیان ِ فلسطین برای بریتانیا منجر به خصومت ِ بخشی از مقاماتْ نسبت به یهودیان شده بود، و در سطوح ِ مردمی نیز در پاییز ِ 1947 در بعضی از شهرهای بریتانیا خشونت‌هایی علیه ِ یهودیان به وقوع پیوست. وزیر ِ خارجه، ارنست بـِوین، ملغمه‌ای مبهم از دلبستگی ِ ملی و لیبرالیسم ِ جهانی ِ رایج در بریتانیا را به نمایش می‌گذاشت. او فکر می‌کرد که یهودیان ِ نجات‌یافته‌ی لهستانی، به‌جای ِ مهاجرت به بریتانیا بهتر است به ”خانه“ یعنی به لهستان برگردند. به‌گمان ِ وی، آن‌ها آدم‌های مناسبی برای جذب در نـُرم ِ جامعه‌ی انگلیس نبودند. در حالی که بسیاری از بازماندگان ِ هولوکاست اجازه‌‌یافتند تا به امریکا مهاجرت کنند، تعداد ِ خیلی کمی در بریتانیا اقامت گزیدند. (99)

بزرگ‌ترین قدرت‌هایی که پس از هولوکاست به‌نحو ِ مثبتی به گرفتاری ِ یهودیان پاسخ دادند ایالات ِ متحد امریکا و اتحاد ِ شوروی بودند. سیاست‌مداران ِ کثرت‌گرای امریکایی معتقد بودند که باوجود ِ میزان ِ زیاد ِ بیگانه‌هراسی و احساسات ِ ضدّ ِ یهود در بخش‌هایی از جامعه‌ی امریکا، پشتیبانی ِ نیرومندی نیز برای سیاست‌های حمایت از یهودیان و برخورد با هولوکاست به‌عنوان ِ فاجعه‌ای یهودی وجود دارد. سیاست‌های اتحاد شوروی نیز از 1945 تا 1948 پیش از شروع جنگ سرد، در مورد ِ یهودیان نسبتن مسئولانه بود، به‌ویژه تلاش ِ یهودیان برای ایجاد ِ دولت ِ یهودی در فلسطین، به‌عنوان ِ سدّ ِ دفاعی ِ آینده در برابر ِ امپریالیسم ِ غرب دیده می‌شد. و تا حدّ ِ زیادی به دلیل ِ همین ترکیب ِ سیاست‌های امریکا و اتحاد ِ شوروی، سال 1948 شاهد ِ سه موفقیت ِ عمده‌ی بین‌المللی بود، که دست‌کم تاحدّی واکنش به بحران ِ یهودیان بود: کنوانسیون ِ منع و مجازات ِ جنایت ِ کشتار ِ جمعی؛ بیانیه‌ی جهانی ِ حقوق ِ بشر؛ و به‌رسمیت‌شناختن ِ دولت ِ تازه‌تأسیس ِ اسرائیل (که اتحاد ِ شوروی خیلی زودتر از امریکایی‌ها آن را به رسمیت شناخت. پذیرش‌ ِ رسمی-اش در سازمان ِ ملل، در یازده مِی ِ 1949). (ص 100)

موضع ِ اتحاد ِ شوروی در برابر ِ اسرائیل بعدن به موضعی ضد ِ صهیونیستی تغییر یافت. شاید به این دلیل که اسرائیل در جنگ ِ سرد در کنار ِ شوروی قرار نگرفت، و تاحدّی هم به دلیل ِ پیدایش ِ یک جامعه‌ی یهودی ِ قوی در شوروی بود.

در کشورهای غیرکمونیست، نگرش ِ عامّی که برخوردهای یهودستیز را تحمل و اغلب ترغیب کرده‌بود به سادگی تغییر نکرد. جنگ ِ دوم در بسیاری موارد، پیروزی ِ حقوق ِ جهانی ِ بشر بر نژادپرستی تلقی نمی‌شد. جنگ، بی‌توجه به یهودستیزی، و مطابق ِ معیارهای ناسیونالیستی، پیروزی متفقین بر دُوَل ِ محور (در درجه‌ی نخست آلمان و ژاپن) تلقی می‌شد. هر کشور، جنگ را از دیدگاه ِ خود تفسیر می‌کرد: جنگ، در مواردی شکست ِ خفت‌بار، در مواردی مقاومت ِ ملی ِ قهرمانانه، و در بیش‌تر ِ مواردْ آزادسازی تلقی می‌شد. بریتانیا جنگ را ”بهترین ساعت“ ِ خود تعبیر می‌کرد که یک‌تنه در برابر ِ ستم ِ نازی‌ها ایستاده، و 1945 را اثبات ِ حقانیت ِ خود می‌شمرد. دیگر پیروزمندان ِ اروپا، به‌ویژه اتحاد ِ شوروی، نیز جنگ را از همین دیدگاه ِ ناسیونالیستی نگاه می‌کردند. این‌ ایده که بزرگ‌ترین جنایت ِ جنگی، علیه یک گروه ِ نژادی ِ بین‌المللی، یعنی قوم ِ یهود، صورت گرفته بود، با الگوی ِ یادشده متناسب نبود. حتا از دیدگاه ِ ایدئولوژیک، جنگ، پیروزی ِ ”آزادی“ بر تمامیت‌خواهی ِ نازی‌، یا ”سوسیالیسم“ بر ”فاشیسم ِ کاپیتالیستی“ دیده می‌شد، و باز، بُعد ِ ویژه‌ی نژادی ِ فاجعه‌‌ی یهود در بهترین حالت، در درجه‌ی دوم ِ اهمیت قرار داشت. (102)

بخشی از دلیل ِ ناتوانی ِ اولیه‌ی غرب در درک ِ کامل ِ جنبه‌ی نژادپرستانه‌ی هولوکاست ناشی از این بود که تفکر ِ نژادپرست هنوز جزء ِ لاینفک و مقبول ِ بخشی از جهان ِ سیاسی ِ غرب بود.

شورای دوم ِ واتیکان از 1962 تا 1965 که بَدوَن برای مدرن‌سازی ِ کلیسای کاتولیک تشکیل شده بود، به شکل گسترده‌ای به ارزیابی ِ مجدد ِ رابطه‌ی مسیحیان-یهودیان پرداخت. در فصل ِ چهارم ِ بیانیه‌ی شورا، یهودیان از اتهام ِ سنتی ِ ”مسیح‌کـُش“ مُبَرّا شدند، و در تلاش برای نگاه ِ مثبت به دین ِ یهود، الاهیات ِ قدیمی ِ کاتولیک در باب ِ جای‌گزینی ِ ”عهد ِ قدیم“ با ”عهد ِ جدید“ مردود اعلام شد، و درعوض، عهد ِ خدا و یهودیانْ معتبر، و سنت ِ یهودْ عنصری اساسی از مسیحیت شمرد‌ه‌شد. این‌ها و در ادامه‌اش مذاکرات ِ نزدیک بین ِ سران ِ کلیسای کاتولیک و رهبران ِ یهودی، تغییری انقلابی در رابطه‌ی مسیحیان و یهودیان، دست‌کم در سطح ِ الاهیاتی و فرقه‌ای، پدید آورد. (ص 104)

موفقیت ِ پلورالیسم، و در سال‌های اخیر نگرش ِ چندفرهنگی ِ پست‌مدرن، بدین معنا ست که یهودیان در اروپا و در امریکای شمالی به نحوی روزافزون می‌توانند یک هویت ِ یهودی ِ قطعی و ”متفاوت“ داشته باشند و هم‌چنان اعضای هرنوع جامعه‌ی سیاسی‌ای که در آن می‌زیند باشند. حتا در جوامع ِ لیبرالی هم‌چون امریکا، بریتانیا و فرانسه، تا پنجاه سال ِ پیشْ ادعای چنان هویت ِ یهودی‌ای در جامعه‌ی ملی، قبول و تأیید ِ اجتماعی ِ اندکی داشت و حتا ناممکن بود. مفهوم ِ پست‌مدرن ِ کثرت‌گرای ”چندگونگی در عین ِ یک‌پارچگی“ (‘diversity within unity’) که بر اندیشه‌ی سیاسی ِ غرب غالب‌شده، عطیه‌ای برای یهودیان ِ آواره بوده است. (ص 106)

یهودستیزی، اکنون در عقیده‌ی عمومی ِ ساکنان ِ غرب بی‌اعتبار شده و بخشی از این به دلیل ِ تغییر ِ شدید ِ نگرش‌ها نسبت به نژادپرستی و ناسیونالیسم ِ نژادی به‌طور ِ عام است. [...] از دهه‌ی 1970 که بُعد ِ یهودی ِ هولوکاست در موجی از فیلم‌ها و برنامه‌های تله‌ویزیونی در جامعه‌ی غرب آشکار شده، یادبودهای هولوکاست دیگر نه صرفن پدیده‌ای آلمانی یا اسرائیلی، بل‌که بخشی از فرهنگ ِ امریکایی به شمار می‌رود، چنان‌که در ”موزه‌ی هولوکاست“ (تأسیس‌ 1980، افتتاح 1993) در امریکا تجسم یافته است. این یادبودسازی و تبدیل ِ هولوکاست به خاطره‌ی ملی، در جهان ِ غرب گسترش یافته است. هولوکاست و پیامدهای وحشتناک ِ یهودستیزی، به‌نحو ِ طنزآمیزی امروزه بیش 1960 یا حتا 1945 در کانون ِ آگاهی ِ ساکنان ِ غرب قرار دارد. بدین طریق، امروزه متهم‌سازی ِ یهودیان، بی‌درنگ تصاویر ِ کشتار ِ انبوه و تباهی ِ انسانی را در ذهن ِ مردم تداعی می‌کند، و چنان اتهامی، برای اتهام‌زنندگان خطرناک‌تر است تا متهم‌شوندگان. (106)

یک نشانه‌ی تأثیر ِ هولوکاست به‌عنوان ِ سدی در برابر ِ یهودستیزی این است که یکی از عمده‌ترین نمودهای زنده‌ی یهودستیزی در عرصه‌ی عمومی، که شدیدن توسط ِ سازمان‌های دفاع ِ یهودی نظیر ِ انجمن ِ ”ضدّ ِ افترا“ به چالش کشیده شده، ”انکار ِ هولوکاست“ است. این ایده که اگر یهودستیزی به حال ِ خود رها شود، منجر به وحشت‌های کشتار ِ جمعی می‌شود –چنان‌که در هولوکاست اثبات شد- طوری در افکار ِ عمومی ِ غرب تثبیت شده، که یهودستیزی تنها با انکار ِ وقوع ِ هولوکاست می‌تواند به اتهام‌زنی علیه ِ یهودیان بپردازد. این دومین یا حتا سومین مرحله‌ی یهودستیزی ست که به جای هرگونه اتهام ِ مستقیم به یهودیان ِ امروز، به ادعاهایی درباره‌ی اَعمال ِ گذشته‌ بر ضّد ِ یهودیان‌ می‌پردازد (به استثنای انکارکنندگانی که معتقدند یهودیانْ اسنادی تاریخی جعل کرده‌اند تا از آن برای گناه‌کار جلوه‌دادن ِ غیریهودیان استفاده کنند، تا به خواست‌های‌شان برسند). حتا این شکل ِ پرتْ از یهودستیزی با دفاع ِ شدید مواجه شد و در مورد دیوید ایروینگ، قضیه به دادگاه ارجاع و شواهد ِ تاریخی ِ جنایات ِ نازی‌ها و هم‌دستان‌شان بر ضّد ِ یهودیان، به شکلی غیر قابل انکار اثبات شد. (107)

سیاست‌مدارانی در جناح ِ راست ِ افراطی نظیر ِ ژان ماری لوپن که اهمیت ِ هولوکاست را ناچیز شمرد، و یورگ هیدر (Jorg Haider) که بعضی از اعضای اِس‌اِس را ”مردمی محترم“ خواند، اخیرن دردسر ِ زیادی را متحمل شدند تا عقاید ِ عمومی را متقاعد کنند که یهودستیز نیستند. این قضیه شاید ناشی از این است که حتا در راست‌ترین طیف‌های سیاسی نیز روشن شده که موضع ِ ضّد ِ یهود بیش از آن‌که سودی داشته باشد، دردسرساز است. در هر حال، برای پیوستن به ایدئولوژی ِ راست ِ رادیکال ِ ناسیونالیست، صحبت از خطر ِ مهاجران ِ مسلمانان بسیار آسان‌تر و مؤثرتر است. سیاست‌مداران ِ دست ِ راستی حتا می‌‌توانند خود را حامیان ِ یهودیان ِ اروپا در برابر ِ تروریست‌های مسلمان و حامیان ِ آنان (در میان ِ پناهندگان ِ مسلمان) جلوه دهند. (107)

یکی از جاهایی که ظاهرن خصومت ِ ضدّ یهود گسترش و پذیرش داشته و موجب ِ ترس و نفرت از یهودیان شده، در نگرش‌ها نسبت به صهیونیسم، اسرائیل، و درگیری ِ اسرائیل/فلسطین بوده است. این پدیده‌ای پسا-آشویتس (post-Auschwitz) است. ”صهیونیسم“ و خواست‌-اش برای حقوق ِ ملی یهودیان، یعنی خواست ِ دولت ِ یهودی، موجب ِ تغییر ِ موقعیت ِ یهود و هویت ِ یهودی در جهانْ از اواخر ِ قرن ِ نوزده بوده، و پیش از هولوکاست، در درک ِ یهودیان و غیریهودیان از ”یهودیتْ“ تأثیری عمده داشته است. اما استقرار ِ دولت ِ اسرائیل در سال ِ 1948 بود که تغییر ِ اساسی ِ نگرش ِ یهودیان، غیر یهودیان و یهودستیزان را نسبت به یهودیت باعث شد. اکنون بسیاری افراد، دقیق‌ترین معیار ِ احساسات ِ یهودستیز یا یهوددوست (‘philosemitic’) را نه در نگرش یا رفتارها نسبت به یهودیان در جامعه‌ای خاص، بل‌که در نگرش نسبت به اسرائیل می‌دانند. بعضی مفسران مدعی ِ پیدایش ِ نوع ِ جدیدی از یهودستیزی شده‌اند که به جای حمله به یهودیان بر مبنایی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی یا نژادی در جوامع ِ مختلف، دشمنی‌-اش را متوجه ِ جامعه‌ی بین‌الملل کرده، چنان‌که دشمنْ تبدیل به یک ”یهودی“ ِ بزرگ، یعنی دولت ِ اسرائیل و حامیان ِ صهیونیست-اش شده. از نظر ِ مفسران ِ یادشده، صهیونیسم-ستیزی، یهودستیزی ِ جدید است. (ص 110 و 111)

بدون ِ شک بین ِ دشمنی با جنبش ِ صهیونیسم و دولت ِ اسرائیل، و سنت ِ یهودستیزی‌ای که ذکر-اش رفت هم‌پوشی وجود دارد. اما برابر دانستن ِ صهیونیسم-ستیزی و یهودستیزی، بسیار ساده‌انگارانه و به لحاظ ِ تئوریکْ خالی از ظرافت است، و توهین به خاطره‌ی کسانی است که پیامدهای مهیب ِ یهودستیزی ِ واقعی را متحمل شدند. درست است که از زمان ِ بنیان‌گذاری ِ صهیونیسم و استقرار ِ جامعه‌ی یهودی ِ بزرگ و رو به رشد در فلسطین، در بین ِ عرب‌ها و مسلمان‌ها نیز یهودستیزی‌ ِ رو به رشدی پدید آمده که قبلن وجود نداشت. اما این نیز درست است که ناسیونالیست‌های عرب از دهه‌ی 1930 به بعد شیوه‌های نازی‌ ِ یهودستیزی را اختیار کردند تا مقاومت‌شان را علیه ِ اسکان ِ یهودیان در فلسطین تقویت کنند؛ نیز تقابل ِ عرب‌ها و اتحاد ِ شوروی با اسرائیل، پس از 1948 و به‌ویژه پس از پیروزی ِ اسرائیل در سال ِ 1967- خصومتی که نتیجه‌اش در 1975 قطع‌نامه‌ای در سازمان ِ ملل ِ بود که صهیونیسم را ”شکلی از نژادپرستی و تبعیض ِ نژادی“ تلقی می‌کرد- مبتنی بر ایده‌های یهودستیز، نظیر ِ ”پُروتـُکـُل ِ بزرگان ِ یهود“ بود. اقتباس ِ این متن ِ جعلی ِ بدنام در سریال‌های تله‌ویزیونی ِ عرب، دلیل ِ کافی ست بر ورود ِ شیوه‌های یهودستیز به دنیای مسلمان، که نتیجه‌اش تصویر ِ یهودیان را در دنیای عرب و در بخش ِ عظیمی از جهان ِ پیش‌رفته به‌شدت تحت ِ تأثیر قرار داد. به‌علاوه این دشمنی با صهیونیسم و دولت ِ یهودی، عمومن به سمت ِ یهودی‌ها به‌عنوان ِ بخشی از ملت ِ توطئه‌گر ِ یهود (چنان‌که فرض می‌شد) تغییر ِ جهت داد، و توسط ِ بسیاری از مسلمان‌ها و حامیان‌شان به‌شکل ِ خصومت ِ ضّد ِ یهود به اروپا و امریکای شمالی باز گشته‌است. این قضیه، در ایالات ِ متحد ِ امریکا، گاهی خود را به شکل ِ دشمنی ِ افریقایی-امریکایی‌ها نسبت به یهودیان، و به‌نشانه‌ی همراهی ِ آنان با آرمان ِ فلسطین نشان می‌داد، چنان‌که در مورد ِ گروه ِ ”اُمت ِ اسلام“ چنین بود. [1] در اروپا، بسیاری از حمله‌ها علیه ِ هدف‌های یهودی در کشورهایی مانند ِ فرانسه، دیگر نه به دست ِ جوانان ِ رادیکال ِ راست‌گرای ناکام ِ بومی، بل‌که به‌وسیله‌ی مهاجران ِ افریقای شمالی یا ”نسل ِ اول ِ مسلمانان ِ فرانسه“ صورت می‌گیرد. (111 تا 113)

آشکار است که شیوع ِ دوباره‌ی حمله به یهودیان در اروپا بسیار دردناک است، اما این نیز آشکار است که این حمله‌ها نه به دلیل ِ یهودستیزی، بل‌که بیش‌تر به دلیل ِ مقاومت، انتقام و خصومت ِ عام ِ مسلمانان و عرب‌ها نسبت به تحقق ِ دولت ِ یهودی در اسرائیل است. چنان‌که در مورد ِ یهودستیزی در اروپا گفته شده، نمی‌توان گفت که یهودستیزی ِ عربْ دلیل ِ عقلانی ندارد. اگر اسرائیل به‌عنوان ِ دولتی ملی وجود نداشت، توضیح ِ این‌که چرا یهودستیزی ِ عرب‌ها و مسلمان‌ها به این شکل بروز یافته مشکل بود. طنز قضیه در این است که جنبش ِ صهیونیسم ِ سیاسی ِ تئودور هرتسل، ایده‌ی بنیادی‌اش این بود که با آفریدن ِ دولت ِ ملی ِ یهود و انتقال ِ یهودیان ِ اروپایی به قلمرو ِ آن دولت، مشکل ِ یهودستیزی با محو ِ علت ِ اصلی‌اش از بین خواهد رفت. اگر اکنون صهیونیسم-ستیزی شکل ِ حتا خطرناک‌تر ِ ”یهودستیزی ِ جدید“ را زاییده است، این بدین معنا ست که تمام ِ مبنای تئوریک ِ صهیونیسم، دستِ‌کم آن‌گونه که هرتسل می‌فهمید، اشتباه بوده، و صهیونیسم یک ایدئولوژی ِ ورشکسته است. از بخت‌یاری ِ صهیونیست‌ها، آینده‌ی دولت ِ اسرائیل و همه‌ی مخالفان ِ یهودستیزی و دیگر اَشکال ِ تبعیض ِ قومی و نژادی، یکسان‌انگاری ِ ضهیونیسم-ستیزی و یهودستیزی عمیقن خدشه‌دار شده است. (113)

یهودستیزی لزومن با صهیونیسم‌-ستیزی یکی نیست.

یهودستیزی به شکل ِ جنبشی سیاسی با هدف ِ اعمال ِ آزار، تبعیض یا نابودی ِ یهودیان، در دنیای ِ جهانی‌شده‌ی (globalized world) ما تهدیدی جدی به شمار نمی‌رود. یهودستیزی اکنون به شکل ِ انزجار از موفقیت‌ها و قدرت ِ یهود، چه این تصورات موهوم باشد چه نه، و در شکل ِ انزجار یا تبعیض ِ اجتماعی و فرهنگی، تا زمانی که یهودی‌ها وجود دارند تداوم خواهد داشت، چنان‌که در مورد هر گروه ِ قومی یا مذهبی ِ دیگر می‌تواند این‌گونه باشد. مسأله این است که چگونه می‌توان این شکل ِ پایدار ِ یهودستیزی را در اندازه‌های کوچک ِ بی‌خطر نگه داشت. بر این اساس، راه ِ حلّ ِ یهودستیزیْ سرانجام نه یک دولت ِ یهودی، بل‌که استقرار ِ نظام ِ جهانی ِ پلورالیسم ِ لیبرال (liberal pluralism) است. (119)

پایان

مؤخره‌ی شخصی:

خلاصه‌نویسی ِ کتاب ِ ”درآمدی کوتاه بر یهودستیزی“، کار ِ وقت‌گیر و آموزنده‌ای بود. شک ندارم که اشتباهات ِ زیادی داشته‌م. وقتی چهل-پنجاه صفحه چرک‌نویس ِ این یادداشت‌ها را تایپ می‌کردم بارها به نادرستی ِ برداشت‌ها-م از متن پی بردم و جملاتی را اساسن عوض کردم. در بازخوانی و ویرایش ِ مجدد هم غلط‌غلوط‌های جدیدی کشف ‌کردم. فی‌الواقع هدف-ام از این یادداشت‌ها همین غلط‌نویسی و غلط‌‌یابی بود. چنان‌چه درآینده سواد-ام بیش‌تر شد شاید این متن را دوباره خواندم و ویرایش کردم. تا آن وقت، باز هم از این اشتباهات خواهم کرد و کسانی را که از چنین بازی‌ای می‌ترسند تشویق می‌کنم که نترسند چرا که یکی از بهترین راه‌های سروکله زدن با متن یا واژه، همین کار است.

همین‌جا بگویم فقط دوست-ام محمد لطف کرد و گاهی اغلاط ِ (تایپی ِ) این متن را یادآور شد و البته بگویم مخاطب ِ این متن کسی جز او نبود. مرسی برادر!

این نوشته طولانی شد و جای کتاب‌های داستان‌ رو توی وبلاگ-ام تنگ کرد. احتمالن کتاب ِ بعدی ِ مرتبط با این موضوع که درباره‌ش خواهم‌نوشت، درباره‌ی هولوکاست خواهد بود.

دوشنبه/17/بهمن/1390

----------------------------------------------------------------------

 [1]ˌNation of ˈIslam, the
a US black rights organization, which was founded in 1930 by Farad Mohammad. For many years its leader was Elijah Muhammad until his death in 1975. Its members have included Malcolm X and Muhammad Ali.

هیچ نظری موجود نیست: