۱۳۹۰ آذر ۱۷, پنجشنبه

Rosemary’s Baby



Ira Levin


«بچه‌‌ی رزمری» رمان ِ کوتاه و پُرکششی ست؛ متکی به طرح و توطئه‌ای دقیق، بدون ِ پیچیدگی و فاقد ِ لایه‌های مختلف ِ معنایی. ارجاعات ِ متعدد ِ متن ِ رمان به باورهای مذهبی و وقایع ِ تاریخی و غیرتاریخی، نه به منظور ِ کاوش ِ عمیق در اندیشه‌های مذهبی و فلسفی و موضوعات ِ مورد ِ اشاره، بلکه برای جذاب‌تر و هیجان‌انگیزتر کردن ِ رمان است. به نظرم اگر نویسنده به‌شکل ِ جدی‌تری به موضوع می‌پرداخت، رمان‌اش حجمی چندین برابر را می‌طلبید؛ پس کاملن حساب‌شده، قلمرو ِ قلم‌اش را مشخص کرده، و خیلی خوب از پس ِ ارئه‌ی اثرش برآمده است.

در دهه‌ی 1960 جنبشی با نام ِ The God is Dead (خدا مرده است) در امریکا پدید آمد که یکی از مهم‌ترین چهره‌های‌اش "توماس جـِی. جـِی. آلتیزر" یک متفکر ِ رادیکال ِ الاهیات، و مدرس ِ کتاب مقدس و مذهب در دانشگاه ِ متـُدیست ِ اِموری (Emory University) در آتلانتا بود. در سال 1965 آلتیزر در یکی از شماره‌های مجله‌ی تایم نوشت: «ما باید بپذیریم که مرگ ِ خدا یک روی‌دادی تاریخی است: خدا در زمانه‌ی ما، در تاریخ و در زمان ِ زیست ِ ما مرده است.» آیرا لوین، رمان‌نویس و نمایش‌نامه‌نویس ِ امریکایی، بدون ِ توجه به جنبه‌های دیگر ِ این بحث ِ الاهیاتی، بلافاصله همین ایده‌ی آلتیزر را گرفته (فی‌الواقع قاپیده!)، و در 1967 رمانی خواندنی را براساس ِ آن نوشته است. به‌ همین ترتیب رومن پولانسکی، در 1968 با اقتباس ِ رمان ِ لوین، فیلم ِ موفقی ساخت که هنوز هم جزء بهترین‌های ژانرش به شمار می‌رود.

"رزمری رایلی" (Rosemary Reilly) زن ِ جوان ِ 24 ساله‌ای ست از شهر ِ "اوماها"ی امریکا، و دو سال است که با بازیگر ِ جوانی به نام ِ "گای وودهَوس" (Guy Woodhouse) ازدواج کرده، در نیویورک زندگی می‌کنند. رزمری خانواده‌ی کاتولیک ِ نه‌چندان مهربانی دارد که با ازدواج‌اش با "گای" –یک پروتستان- مخالف بوده‌اند. مادر ِ گای با یک یهودی ازدواج کرده، و گای و رزمری هم خارج از قوانین کلیسا ازدواج کرده‌اند.

رزمری قبلن دست خالی به نیویورک آمده، در یک محله‌ی پایین با چند دختر ِ هم‌ سن‌وسال هم‌خانه شده، سپس با یک نویسنده‌ی کتاب‌های ماجراجویی برای نوجوانان به نام ِ "هاچ" دوست شده بود. هاچ، از رزمری مراقبت می‌کند، او را به دانشگاه فلسفه می‌فرستد، بعد از ازدواج هم جزء دوستان ِ نزدیک ِ رزمری باقی می‌مانـَد.

داستان از آن‌جا شروع می‌شود که گای و رزمری تصمیم می‌گیرند از خانه‌ی مجردی ِ گای، به آپارتمانی چنداتاقه نقل مکان کنند. درهمین بین مطلع می‌شوند که ساختمانی به نام ِ «برامفورد» که مدت‌ها در صف ِ اجاره‌اش بودند خالی شده و می‌توانند آن را اجاره کنند. هاچ در مود ِ شهرت ِ بد ِ برامفورد به عنوان ِ مکانی خطرناک، و مکان ِ زندگی ِ چند جادوگر در طول ِ قرن، به آن‌ها هشدار می‌دهد، ولی آن‌ دو، به‌ویژه رزمری، از خوشحالی ِ تصاحب ِ خانه، کوچک‌ترین اهمیتی به حرف‌های هاچ نمی‌دهند.

رزمری در این خانه حامله می‌شود و چنان‌که از ظاهر ِ امر پیدا ست (چنان‌که تصور می‌کند)، پدر ِ بچه‌اش شیطان است که از دوزخ آمده تا خلف ِ صالحی در دنیا باقی بگذارد. به نظرم نویسنده ماجرای حاملگی ِ رزمری، زایمان‌اش و کشف ِ توطئه‌ی تولد ِ شیطان را تعمدن در ابهام قرار داده و با این‌که در برخورد ِ نخست، مخاطبْ تصور می‌کند که کل ِ ماجرا واقعیت دارد، ولی شواهدی در داستان هست که این گمان را تقویت می‌کند که هم خواب ِ شب ِ باردارشدن، و هم ماجرای کشف ِ شیطان، هر دو رؤیاهایی بیش نیستند. البته این ایده‌ چندان خوشایند ِ مخاطب نیست، ولی شواهدی جدی برای این گمان وجود دارد:

1- در هیچ جای رمان مخاطبْ شاهدی قطعی نمی‌یابد که تصور ِ تولد ِ شیطان را اثبات کند چرا که تمرکز ِ راوی، بیش‌تر بر ذهن و تصورات ِ رزمری ست؛ 2- زبان ِ بخش ِ پایانی ِ رمان که شامل ِ ورود ِ رزمری به خانه‌ی کاستاوت‌ها و کشف بچه‌اش است، زبان ِ رؤیا ست (به یاد بیاورید آن جمله‌ی رزمری خطاب به رومن را: «رزمری گفت: خفه‌ شو! تو توی دوبْراونیکی. من صداتو نمی‌شنوم.»؛ و به یاد بیاورید حرکت‌های گای را در همان صحنه.)؛ 3- در پایان ِ رمان، به‌هنگام ِ ورود ِ رزمری به آپارتمان ِ کاستاوت‌ها، هیچ‌کس متوجه ِ آمدن‌اش نیست؛ 4- اگر رمان را به‌شیوه‌ی روان‌کاوانه بررسی کنیم، متأسفانه جایی برای اثبات ِ شیطان باقی نمی‌مانـَد.

توضیح ِ چگونگی ِ انتقال ِ ایده‌ی مرگ ِ خدا و تولد ِ شیطان به درون ِ رمان نکته‌ی آموزنده‌ای ست (به‌لحاظ ادبی). البته من ابدن مدعی و موافق نیستم که این رمانْ یا هر رمانی می‌تواند صرفن براساس ِ یک گفته یا نظر (برای مثال فلسفی، یا هرچی...) شکل بگیرد، ولی باید بگویم که ایده‌ی حضور ِ ”عینی“ یا جسم‌یافته‌ی شر یا شرارت در دنیای ما، ایده‌ای فوق‌العاده دینامیک است. اما قدم به قدم جلو برویم، درپایان ِ نوشته قاعدتن چگونگی ِ شکل‌گیری ِ رمانی با چنین ایده‌ای دست‌کم تاحدی باید آشکار شده باشد.

براساس ِ متن، ساختمان ِ برامفورد، به قول ِ هاچ زمانی به "برامفورد ِ سیاه" مشهور بوده، و تاریخ‌چه‌ا‌ش حاکی از حضور ِ مداوم ِ جادوگران ِ مشهور در آن است. در 1890 شخصی به نام ِ "آدریان مارکاتو" که مشغول ِ جادو و جادوگری بوده، ادعا کرد که موفق شده شیطان ِ چهارم را احضار کند، و برای اثبات ِ ادعا یک مُشت مو و ناخن هم به ملت نشان داد. ظاهرن ملت او را باور کردند، دست‌کم به آن تعداد که جماعتی شدند و در یک هجوم ِ جمعی، او را در لابی ِ برامفورد به قتل رساندند.

به نظرم نام ِ برامفورد عرض ِ ارادتی به نویسنده‌ی مشهور ِ کتاب ِ دراکولا ست: برام استوکر. این اشاره را این‌طور تعبیر می‌کنم که نویسنده قصد ادامه‌ی سنت ِ برام استوکر و ژانر ِ وحشت را دارد. توصیفی که از خانه‌ی برامفورد شده، شامل ِ ویژگی‌های عجیب و غریبی ست: قدیمی، سیاه، غول‌آسا، تاق‌های بلند، نور کم، تندیس‌های گروتسک و ویژگی‌های ویکتوریایی.

نام‌ها در این کتاب، پر از ایهام و کنایه‌ اند؛ نه همه‌شان، بلکه تعداد ِ زیادی از آن‌ها. من حدود ِ شصت مورد از این نام‌ها را برای جست‌وجو در چندتا لغت‌نامه انتخاب کردم و البته فقط ده-پانزده مورد به‌نحوی با متن ِ رمان مرتبط بودند، و شاید هم من نتوانستم ارتباط ِ پنهان ِ باقی‌شان را با متنْ بیابم. در بسیاری از متن‌های اورجینال، نام‌ها بی‌هوده انتخاب نمی‌شوند. تاجایی که یادم هست یک‌بار (احتمالن) عباس معروفی در رادیو زمانه برنامه‌ای در مورد ِ نام‌ها داشت، که در این موردْ راهنما ست. نام‌های «بچه‌ی رزمری» آن‌قدر خوش‌آهنگ اند که من نام ِ همه‌ی آن جادوگرها را توی فرهنگ لغت جست‌وجو کردم:

Isadora Duncans, Theodore Dreisers, Trench sisters, Keith Kennedy, Adrian Marcato...

همین چند اسم ِ بالا عناوین ِ مشهوری هستند. حالا یا به جادوگری ارتباط دارند یا ندارند، ولی طنین ِ این نام‌ها خواننده را متوهم می‌کند. باور ندارید؟ مطمئنن نام ِ جادوگر نباید یک نام ِ پیش پا افتاده باشد: آدریان نام ِ چند پاپ ِ کلیسای کاتولیک بوده. این‌جوری پای پاپ به متن ِ رزمری باز می‌شود، کما این‌که شخص ِ پاپ در رؤیای رزمری نقشی ایفا می‌کند و البته واتیکان هم وارد این خواب می‌شود، و در نهایت، جادوگر ِ کبیر و پاپ ِ مقدس هم‌سان فرض می‌شوند.

«رومن کاستاوت» نام ِ مستعار ِ استیون مارکاتو، فرزند ِ جادوگر ِ کبیر است. "رومن" علاوه بر معناهایی نظیر ِ «رمی، مربوط به رم، و ...» معنای "کاتولیک" هم می‌دهد.

در رؤیای شب ِ باردارشدن، رزمری بر عرشه‌ی قایق ِ تفریحی ِ پرزیدنت کِنِدی از رئیس جمهور می‌پرسد: «هاچ با ما نمی‌آد؟» و کندی جواب می‌دهد: «فقط کاتولیک‌ها». در این رمان، کاتولیک‌ها معتقدان ِ واقعی شیطان اند، همان‌گونه که معتقدان ِ واقعی ِ مسیح یا خدا هستند. احتمالن در الاهیات ِ مسیحی، اعتقاد به هردو لازم و ملزوم ِ یک‌دیگر اند. آپارتمان ِ برامفورد متعلق به کلیسا ست. پس به یک تعبیر، کلیسا آشیانه‌ی ِ جادوگرها ست و پاپ ِ مقدس سردسته‌ی آن‌ها. در رؤیا، بارداری ِ رزمری در اتاق ِ اصلی ِ پاپ در واتیکان اتفاق می‌افتد. پس انجمنی که در رؤیا، در اتاق ِ پاپ بر رزمری ظاهر می‌شود، همان مقدسانی هستند که مبلغان ِ مسیح اند. اما چون مسیح یا خدا مرده است، پس محافظان ِ شیطان اند.

در متن ِ کتاب، در مهمانی ِ رزمری، یکی صریحن درباره‌ی آلتیزر و ایده‌ی مرگ ِ خدا صحبت می‌کند و درپایان ِ رمان، رومن نیز از همین ایده استفاده می‌کند و سال 1966 را ”سال اول“، سال ِ نخست ِ زندگی ِ شیطان، اعلام می‌کند و راجع به‌اش شعر و رجز می‌خوانـَد:

“God is DEAD!” Roman thundered. “God is dead and Satan lives! The year is One, the first year of our Lord! The year is One, God is done! The year is One, Adrian’s begun!”

 چیزهایی که گفتم بخشی از ایده‌هایی ست که نویسنده‌ی رمان از آلتیزر وام گرفته. اما او برای توجیه ِ اتفاقات ِ داستان‌اش صرفن به نقل ِ قولی از آلتیزر بسنده نکرده. سرنوشت ِ رزمری، منطق ِ درونی ِ خود را دارد. رزمری در مدرسه‌ای کاتولیکْ تحصیل می‌کرده و قصد داشته که یک باکره یا راهبه شود. در یک مسابقه‌ بین ِ مدرسه‌های کاتولیک، برای تعیین ِ مدرسه‌ی شایسته‌تر، مسئولان ِ مدرسه‌ی Our Lady یعنی همان مدرسه‌ی رزمری، گویا برای زیبانمایی ِ مدرسه، دست به تعمیر پنجره‌ها و نمای ظاهری ساختمان ِ مدرسه می‌زنند. رزمری که همیشه دختر ِ معصوم ِ صادقی ست، در دیدار با ناظر ِ مسابقه قضیه را لو می‌دهد و همین باعث می‌شود که ناظر دستور دهد کل ِ پنجره‌ها را با آجر تیغه کنند. ناظر می‌گوید: «یک مدرسه‌ی کاتولیک نباید با کلک برنده شود.» به همین علت ِ مبتذل، رزمری از مدرسه اخراج می‌شود و سرنوشت‌اش از آن‌چه کلیسای کاتولیک برای وی در نظر گرفته بود، به مسیری دیگر می‌افتد: وقتی کلیسا شایستگی ِ مراقبت از و پناه‌دادن به مؤمنان را ندارد، شاید باید به شیطان پناه برد.

در تمام ِ طول ِ رمان، اشاره‌های مکرری وجود دارد که استعداد ِ پنهان ِ رزمری را برای متولدکردن ِ شیطان نشان می‌دهد. این‌که او در خانواده‌ای کاتولیک بزرگ شده، احتمالن شرط ِ اولیه برای پیوند با شیطان است. و این‌که با یک پروتستان ازدواج می‌کند شرط لازم برای خروج از دایره‌ی کذایی ِ محافظ ِ مسیحیت است. شیوه‌ی ازدواج‌اش نیز (که خارج از کلیسا ست) او را مستعد ِ این وظیفه می‌کند. پیش از انتخاب ِ قطعی ِ رزمری، مینی کاستاوت آمار ِ این سوابق را از رزمری می‌گیرد.

«رزمری» نام ِ گیاهی متعلق به مدیترانه است. «در زمان باستان، رزمری تقویت‌کننده‌ی حافظه تلقی می‌شده.» رزمری در رمان نمادی از اعتقاد ِ باستانی به حضور ِ عینی ِ شررات است. «در فولکلور و ادبیات، رزمری نشانه‌ی یادآوری و وفاداری ست.» (بریتانیکا) [1]

نقشی که مینی کاستاوت در تربیت ِ رزمری ایفا می‌کند، مشابه نقش ِ خواهرْ اگنس ِ مدرسه‌ی «بانوی ِ ما» ست. تقابل ِ پنهان ِ دو نیرو برای تصاحب ِ رزمری کاملن آشکار است.

اگر بخواهم به تمام ِ جزئیات ِ بامزه‌ی داستان بپردازم، حالا حالاها تمام نمی‌شوند. بنابراین تنها چهار مورد را در این‌جا دنبال می‌کنم.

موضوع ِ گای؛ رؤیای رزمری؛ شیطان و جادوگران؛ مادر

گای یک بازیگر است. رزمری با خود می‌گوید: از کجا می‌توان فهمید یک بازیگر کِی بازی می‌کند و کی رفتارش صادقانه است؟ در تمام ِ طول ِ رمان، با وجود ِ شکاکیت ِ رزمری، گای چنان از پس ِ جلب ِ اعتماد ِ او برمی‌آید که تا روز ِ آخر ِ حاملگی به او اعتماد می‌کند. گای آدم ِ جاه‌طلبی ست. حتا باوجود ِ بی‌علاقگی به هاچ، به ارتباط ِ او با یک نویسنده، به‌عنوان ِ یک فرصتْ اهمیت می‌دهد. احتمالن رومن کاستاوت یا همان استیون مارکاتو با وعده و وعید او را تطمیع می‌کند. این‌جا درواقع با ورژنی دیگر از فروختن ِ روح به شیطان مواجه ایم.

رؤیا

اگر تا به حال «تفسیر ِ رؤیا»ی فروید را نخوانده‌اید باید بگویم چیز زیادی را از دست داده‌اید. آن‌چه فروید درباره‌ی رؤیا می‌گوید از مدت‌ها پیش، به بخشی بنیادی از فرهنگ ِ رمان‌نویس‌ها و شیوه‌ی پرداختن ِ آن‌ها به رؤیا، تبدیل شده است. زبان (یا دستورزبان)ی که فروید برای رؤیا ابداع یا کشف می‌کند، چیز ِ پیچیده‌ای نیست، کافی ست با آن آشنا شویم تا متخصص ِ خـَلق ِ خواب و رؤیا شویم یا این‌که دست‌کم توانایی ِ تشخیص ِ یک رؤیا را در متن داشته باشم. رؤیای رزمری از نظر من جالب‌ترین بخش ِ رمان و یک قطعه‌ی فوق‌العاده است. در زیر برخی از جمله‌های ِ این رؤیا را که کاملن تحت تأثیر نوشته‌های فروید آفریده شده‌اند توی گیومه می‌گذارم.

رزمری در آن شب ِ کذایی، در حالتی خواب‌وبیدار، انتقال به عرشه‌ی قایق ِ کندی و سپس زیر ِ عرشه، ورود به واتیکان، دیدار با پاپ، و انجمن ِ جادوگرها و عشق‌بازی با شیطان تجربه می‌کند. حضور ِ پرزیدنت، احتمالن به خاطر ِ کتابی درباره‌ی ترور ِ کندی ست که رُز قبلن در دست ِ رومن دیده بود. این‌که رز بیکینی پوشیده، ناشی از وضعیت ِ او در عالم ِ واقع است. رزمری روی عرشه متوجه می‌شود که صرفن یک بیکینی ِ قرمز پوشیده، ولی او درضمن متوجه می‌شود که «بقیه هم، ازجمله سارا چرچیل و پت لوفورد، بیکینی پوشیده‌اند. پس خدا رو شکر هیچ مشکلی وجود ندارد». این نوع جمله،‌ آفریده‌ی ناخودآگاه و برای تداوم ِ خواب، و رفع ِ نگرانی ِ رؤیابین است. هاچ با تجهیزات ِ پیش‌بینی ِ هوا در ساحل ایستاده. این مشابه همان هشدارهای هاچ پیش از ورود ِ رزمری و گای به برامفورد است. در همان حالی که رزمری از طریق گنجه‌ی پنهان ِ آپارتمان‌اش به اتاق ِ کاستاوت‌ها منتقل می‌شود، رزمری تصور می‌کند که به Sistine Chapel منتقل می‌شود و این به دلیل نقاشی‌هایی ست که در اتاق کاستاوت‌ها نصب شده. یادآوری ِ تصویرهای اتاق ِ پاپ (تصویر آفرینش و توفان بزرگ و...) یادآور ِ وقایع ِ ازلی (در ذهن ِ کاتولیک‌ها) و اتفاق ِ خارق‌العاده‌ای ست که هم‌عرض با آن وقایع ِ ازلی ست: آمیزش با شیطان. [2] تصور ِ رزمری درباره‌ی سیاه‌پوستی که در قایق می‌بیند ناشی از برخورد ِ واقعی ِ پیشین ِ او با سیاه‌های رختشوی‌خانه است.

تصور ِ رزمری در عالم ِ واقع این بود که سیاه‌ها او را دوست ندارند و حضورش آنان را معذب می‌کند. جمله‌ی جکی کندی (همسر ِ کندی) در هم‌دردی با رزمری درواقع دل‌سوزی ِ رزمری برای خودش است چرا که او برای تحمل ِ وضع ِ فعلی‌اش احتیاج به دل‌داری دارد:

«متأسفم که می‌شنوم احساس ِ سلامتی نمی‌کنی.» رزمری در جواب ِ جکی کندی، راجع به موش‌گــَزیدگی ((mouse-bite صحبت می‌کند. فروید در تفسیر ِ خواب می‌گوید: «اگر یکی از نمادهای معمولی برای آلت ِ نرینه در رؤیایی دوگانه و چندگانه ظاهر شود، باید آن را به‌مثابه‌ی دفع ِ اختگی دانست. ظهور مارمولک در رؤیاها – جانورانی که دُم‌شان در صورت کنده‌شدن از نو رشد می‌کند –  نیز به همین معنا ست. بسیاری از جانورانی که به مثابه‌ی نمادهای جهاز جنسی در اساطیر و فرهنگ عامه به کار می‌روند، همین نقش را در رؤیاها بازی می‌کنند: فی‌المثل، ماهی، حلزون، گربه، موش (به‌خاطر ِ موی شرمگاه)، و بیش از همه آن پراهمیت‌ترین نماد ِ آلت ِ نرینه- مار.[3 ]

اگر رزمری این رؤیا را پس از حاملگی می‌دید به‌راحتی می‌شد گفته‌ی فروید را با آن تطبیق داد. ولی این رؤیا مربوط به شب ِ عشق‌بازی ِ رزمری ست. در جایی دیگر خواندم که این رؤیا می‌تواند نشانی از ترس، فرمان‌برداری ِ مطلق و احساس ِ حقارت و ناچیز بودن است. رؤیا ممکن است نشانی از آن باشد که شما مدت‌ها در سایه یا زیر ِ نفوذ ِ دیگران زیسته‌اید.[4] اگر به یاد بیاوریم که رزمری همیشه به نحوی نمایشی حرفه‌ی گای را به رخ دیگران می‌کشد:

«اون توی نمایش ”لوتر“ و ”هیچ‌کس یک آلباتروس را دوست ندارد“ بازی کرده، به اضافه‌ی کلی نمایش‌ و آگهی‌های تله‌ویزیونی.»

و اگر پیشینه‌ی طرد ِ او از مدرسه و خانواده را در نظر بگیریم، می‌توانیم به ضعف ِ او پی ببریم.

وقتی رزمری سعی می‌کند در مورد موش‌گـَزیدگی برای جکی کندی توضیح دهد، از پس انتقال نگرانی‌اش برنمی‌آید و این باز یک مورد ِ شفاف از شیوه‌ی عمل ِ رؤیا ست: رؤیابین سعی می‌کند ترس ِ درونی‌، یا وحشت ِ فوق‌العاده‌اش را به دیگری بگوید ولی از پس ِ آن برنمی‌آید، یا صداش درنمی‌آید یا مخاطب‌اش به او اهمیتی نمی‌دهد:

«رزمری در مورد موش-گزیدگی توضیح داد، ولی موضوع را بی‌اهمیت جلوه داد، درنتیجه جکی کندی نگران نشد.»

درآستانه‌ی حاملگی ِ رزمری، پاپ به نیویورک سفر می‌کند. در سطرهای بعدی ِ خواب، وقتی پاپ بالای سر ِ رزمری می‌آید، می‌گوید: شنیده‌م که موش تو رو گاز گرفته. رزمری می‌گوید:

«آره. به همین دلیل بود که به دیدن شما نیامدم.»

این نشانی ست از عمق ِ باورهای مذهبی در ذهن ِ یک ناباورمند. در این‌جا رزمری که در حال ِ رسیدن به اُرگاسم است، بااندوه صحبت می‌کند و پیش خود فکر می‌کند که پاپ به همین دلیل «نمی‌تواند بفهمد که او دارد به ارگاسم می‌رسد».

این جمله خیلی جالب است و تعبیر ِ دیگری را به ذهن می‌کشاند: از نظر ِ کاتولیک‌های اوریجینال، (هم‌چون مسلمانان ِ اوریجینال) عمل ِ جنسی چیزی کثیف و گناه‌آلود و خجالت‌آور است. در دنیای مقدسین، سکس چه معنایی جز آلودگی دارد؟ پس رزمری، در حین ِ ارگاسمْ و برای تسکین ِ خود (که سرشار از سرزنش‌های ناخودآگاه ِ کاتولیکی ست)، سعی می‌کند خود را مظلوم جلوه ‌دهد (مثل بچه‌ها)، و خوشحال است که پاپ، مفتش ِ اعظم (از نظر روانی)، متوجه ِ ارگاسم‌اش نشده. و تازه رزمری بخشش ِ قطعی‌اش را هم از پاپ می‌گیرد.

شیطان

موضوع ِ باورداشتن به جادوگران، بحثی ست که در کتاب جریان دارد. هاچ و به تـَبَع ِ او رزمری معتقدند که: درست است که جادوگری چیز ِ بی‌معنایی ست و هیچ جادوگری وجود ندارد، ولی همیشه دیوانگانی بوده و هستند که به شیطان و جادو معتقدند و حاضر اند برای اثبات ِ باورشان مرتکب ِ جنایت شوند. رزمری این نکته را در پایان ِ کتاب می‌فهمد. این اندیشه از نظر ِ مخاطبْ کاملن منطقی به نظر می‌رسد. اما نکته این است که جادوگران ِ رزمری واقعی از آب درمی‌آیند. آن‌ها قدرت ِ طلسم و نابودی ِ دیگران را دارند. این‌طور به نظر می‌رسد که هاچ توسط ِ آنان کشته می‌شود. این‌جا دیگر منطق ِ رزمری - که منطق ِ مخاطب نیز هست- کارایی ندارد، زیرا شیطانْ وجود ِ خود را به رزمری اثبات می‌کند. این پارادوکس را چگونه می‌توان حل کرد؟

قضیه پیچیده نیست. این یک شگرد ِ قدیمی ِ نوشتن است. راوی، ناتوان از ترسیم ِ شرارت است، چرا که شرارت یا شرور، فراتر از مرزهای توصیف اند. پس برای تصویر ِ شر، از تخیل کمک می‌گیرد. شیطان سمبول ِ شرارت است. نویسنده به جای تکیه به منطق ِ علمی، از منطق ِ داستانی کمک می‌گیرد. در منطق ِ داستان، آن‌چه غیرقابل ِ توصیف است، تبدیل به تخیل و رؤیا می‌شود. اگر نمی‌توان به‌طور ِ خودآگاه و منطقیْ تجربه‌ی فجیعی را توصیف کرد، آن را از فیلتر ِ تخیل می‌گذرانیم تا در سطحی دیگر و در ناخودآگاهْ قابل ِ درک شود. این یک تکنیک ِ پُرکاربرد است. امت ِ اسلام چون از پس ِ توصیف ِ امریکا برنمی‌آیند، آن را ”شیطان ِ بزرگ“ نام می‌نهند. بحث بر سر ِ برحق بودن یا نبودن ِ کاربرد ِ این واژه‌های تخیلی نیست، موضوع، شیوه‌ی کارکرد ِ این تکنیک است. وقتی نمی‌توان فجایعی را که بر سر ِ زنان در شرق و در ایران و افغانستان و پاکستان آمده، و موقعیت ِ پستی را که در آن می‌زیند (هم‌چنان که مردان‌ در آن می‌زیند) توصیف کرد، یک نویسنده‌ی اوریجینال مثل سلمان رشدی، در «شرم» زن را تبدیل به هیولایی درنده می‌کند که با کشتارْ انتقام ِ خویشْ می‌ستانـَد. در بچه‌ی رزمری، وقتی دویست سال پس از روشنگری، هنوز هم پاپ و کاتولیسیسم دست از سر ِ اُمت ِ امریکا برنمی‌دارند و تا فیها خالدون ِشان نفوذ دارند، تنها باید با توسل به شیطان یا با بیانیه‌ی مرگ ِ خدا، ملت را کمی هشیار کرد.

توضیح ِ دیگری که برای حل ِ تناقض داریم، همان توسل به توضیح ِ روانی ِ قضیه است: این‌ها رؤیاهای رزمری اند.

مادر

بخشی اساسی از رمان، نگرانی‌ها و وسواس ِ رزمری درباره‌ی تجربه‌ی مادری ست. من ابتدا خیال می‌کردم نویسنده‌ی رمانْ یک زن است، و به نظرم می‌رسید او بیش از این‌ها می‌توانست به درونیات ِ زن ِ حامله بپردازد و نویسنده بی‌هوده تجربه‌ی حاملگی را این‌قدر تحت‌الشعاع ِ ترسْ قرار داده. ولی در آخر به دو نکته رسیدم: اول، نویسنده احتمالن بیش از نمی‌توانسته به درون ِ یک زن وارد شود، و روان ِ او را توصیف کند. دوم، اتفاقن، درنهایت، تجربه‌ی مادری بر فضای دلهره‌ و حضور ِ شیطانْ غالب می‌آید و از این نظر، تأثیر ِ فیلم اصلن با تأثیر ِ رمان قابل مقایسه نیست. بارها فیلم ِ خوب پولانسکی را دیده‌ام. آهنگ ِ غم‌انگیز ِ آغاز و پایان ِ فیلم، و آن تسلط ِ تقدیر ِ شوم در نمای پایانی، به نظرْ فوق‌العاده تراژیک می‌آید: جهان در تسخیر ِ شیطان! اما در رمان، رزمری با قضیه کنار می‌آید. حس ِ مادری و حس ِ زندگی‌ بر ترس از شیطان غلبه می‌کند، و این پیروزی ِ زندگی بر تصور ِ تراژیک از جهان ِ بی‌خدا ست. حرکات ِ رزمری و صحنه‌های پایانی ِ رمان، کاملن حساب‌شده، بازنمایی ِ تداوم ِ زندگی ست: خدا یا شیطان، فرقی نمی‌کند؛ این مسائل ِ بزرگ را بگذار برای شخصیت‌ ِ بزرگی مثل پاپ و کلیسای کاتولیک؛ آن‌چه من نیاز دارم، امید به زندگی ست. پایان ِ رمان کاملن امیدوارانه است. (این چند خط ِ آخر، برداشت ِ من بود نه حرف‌های رزمری. البته یک ذره‌ش مال ِ رزماریه.)

اگر شما هم مثل من فیلم را –بارها- دیده‌اید و حالا می‌خواهید سراغ ِ رمان‌اش بروید، قول می‌دهم که دست خالی برنمی‌گردید.

پنج‌شنبه 17/آذر/1390

---------------------------------------------------------------------

[1] هم‌چنین درباره‌ی گیاه ِ رزمری گفته شده: «رزمری، رز-مرینوس است. برای عشق‌بازی مفید است.» [خدا نصیب کنه!] «دلیل‌اش هم این است: هم ونوس، خدای عشق، و هم رزمری، شبنم ِ دریا، منبعث از دریا هستند؛ و همان‌طور که عشقْ فرزند ِ جمال یا زیبایی ست، رزمری هم نزدیک‌ترین خویشاوند ِ آن است... . رزمری بیش‌تر در عروسی‌ها استفاده می‌شد. در بَر داشتن‌اش مساوی با همان جامه‌ی سفید عروسی بود. (Dictionary of Phrase and Fable)

[2]

Sistine Chapel

A chapel in the Vatican, built by Pope Sixtus IV, containing Michelangelo's painted ceiling and his fresco of the Last Judgement, and also frescos by Botticelli, Ghirlandaio, and others. It is used for the principal papal ceremonies and also by the cardinals when meeting for the election of a new pope.

نقاشی‌های میکل آنژ در واتیکان، بخش‌هایی مشهور از سِفر ِ پیدایش را تصویر کرده: «آفرینش»، «وسوسه‌ی آدم و حوا و هبوط»، «نوح و توفان ِ بزرگ». همگی برای بشارت ِ رستگاری ِ مسیحیت.

[3] تفسیر خواب، زیگموند فروید، شیوا رویگریان، نشر مرکز، چاپ سوم 1384، ص 381


To see a mouse in your dream indicates fear, meekness, insignificance and a lack of assertiveness. You are experiencing feelings of inadequacy and fears that you are not measuring up. The dream may be telling you that you are spending too much time hiding in the shadows of someone else. Alternatively, a mouse symbolizes minor irritations and annoyances. Perhaps you are letting petty problems or insignificant issues eat away at you.

هیچ نظری موجود نیست: