۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

Antisemitism - 2

بخش ِ دوم ِ مطلب
فصل ِ سوم: قوم ِ برگزیده
در آغاز ِ دهه‌ی هشتاد ِ قرن ِ نوزدهم که یهودستیزی هم‌چون جنبشی سیاسی ظاهر شد، هدف ِ آشکارش یعنی جامعه‌ی یهودیان ِ اروپا، شاهد ِ دگرگونی ِ شدید ِ موقعیت ِ خود در طول ِ قرن ِ گذشته بود. آگاهی از ماهیت و مسیر ِ حرکت ِ این دگرگونی و تنوع ِ جغرافیایی ِ موفقیت‌اش، در فهم ِ سیر ِ یهودستیزی نقشی حیاتی دارد.» (ص 23)


در میانه‌ی قرن هجدهم، یهودیان ِ اروپا هنوز عمدتن جدا از جامعه‌ی غیر یهودی و در اجتماعات ِ خودشان زندگی می‌کردند. استقلال‌‌ ِ گروهی‌ای که به این نحو به وجود می‌آمد، بدین شکل متعادل می‌شد که یهودیان در سلسله‌مراتب ِ اجتماعی، مادون ِ همتایان ِ مسیحی‌شان تلقی می‌شدند. حتا در پایان ِ قرن ِ هجدهم، یهودیان ِ اروپایی به‌ویژه در مرکز ِ اروپا، محکوم به پرداخت ِ مالیات‌های ویژه و تحمل ِ ممنوعیت‌هایی بودند که براساس ِ دکترین ِ سنتی ِ مسیحی ِ ضدِیهود، برای ناتوان‌ساختن و تحقیر آن‌ها وضع شده بود.
موج ِ مدرنسازی ِ اقتصاد، جامعه و سیستم ِ سیاسی‌ که از میانه‌ی قرن ِ هفدهم از کرانه‌های اروپا (بریتانیا و هلند) گسترش یافت، به‌همراه ِ تغییرات ِ رادیکال تحت ِ عنوان ِ روشنگری، نگرش‌ها نسبت به یهودیان را شدیدن تغییر داد. (ص 23)
انتقال از جامعه‌ی رَسته‌ای (corporate society) به یک دولت ِ مدرن که در آن فرمان‌روا بر همه‌ی اتباع‌اش به‌یکسان و براساس ِ قوانین ِ عقلی و فارغ از ساختارهای سلسله‌مراتبی یا صنفی/رسته‌ای حکم می‌رانـَد، ضرورتن مستلزم ِ تغییر ِ عمیق در وضعیت ِ یهودیان و ادغام ِ سریع ِ آنان به‌عنوان ِ اشخاص، و نه به‌عنوان ِ اعضای ِ جامعه‌ای نیمه‌مستقل، در اجتماع بود. بحث درباره‌ی این‌که این تغییر چگونه باید به اجرا درآید تا به‌نفع ِ مدرن‌سازی ِ دولت‌های اروپایی (و هم‌چنین به‌نفع ِ خود ِ یهودی‌ها) تمام شود، به‌عنوان ِ ”مسأله‌ی یهود“ مشهور شده است.
مؤلف نمونه‌هایی موفق از ادغام ِ کم‌دردسر ِ یهودیان ازجمله در انگلستان و ایتالیا را ذکر می‌کند ولی مثال‌های دیگر، حاکی از بغرنج بودن ِ این قضیه است:
در فرانسه، قضیه به این سادگی نبود. در فرانسه رژیم ِ بوربون چندان پذیرای ِ جذب ِ یهودیان در جامعه نبود. از سوی دیگر، یهودی‌های سِفاردی در بوردو بیش از یهودیان ِ اشکنازی در آلزاس مورد پذیرش بودند.[1] چهره‌ی پیش‌گام ِ روشنگری در فرانسه، ولتر، نسبت به یهودیان و دین ِ یهود خصومت می‌ورزید. او قطعن مخالف ِ هرنوع مذهب ِ سازمان‌یافته بود ولی مفسرانی هم‌چون آرتور هرتسبرگ، در خصومت ِ ولتر نشانه‌هایی از بخش ِ تاریک‌تر ِ روشنگری را می‌بینند که بعدها وارد ِ یهودستیزی ِ مدرن شد. به هر حال، حلقه‌های روشن‌فکر به رهبری کنت میرابو در 1870 بر آزادی ِ یهودیان اصرار می‌کردند و رهایی ِ کامل ِ یهود به‌عنوان ِ بخشی از نتیجه‌ی انقلاب ِ 1791 حاصل شد. همانند انگلستان، در فرانسه هم احتمالن بحث‌های چشم‌گیری در عرصه‌ی عمومی درباره‌ی شایستگی ِ یهودیان برای فرانسوی شمرده‌شدن وجود داشته، و بسیاری از راست‌گراهای محافظه‌کار ِ کاتولیک چنین حقی را انکار می‌کردند، اما به این دلیل که دولت ِ فرانسه در قرن نوزدهم به تعریف ِ مدنی ِ شهروندی پای‌بند بود، به یهودیانْ حقوق ِ کامل اعطا شد و مسأله‌ی یهود در فرانسه بالنسبه تحت ِ کنترل باقی ماند.
در کرانه‌ی دیگر ِ اروپا، در روسیه‌ی تزاری، ”مسأله‌ی یهود“ شدیدن با جاهای دیگر ِ اروپا تفاوت داشت و یهودیانْ زیر ِ سلطه‌ی تزاریسمْ آزادی ِ اندکی داشتند (رهایی ِ کامل تنها در انقلاب ِ فوریه‌ی 1917 به دست آمد). یهودستیزی در روسیه درمقایسه با نمونه‌های غربی‌اش، به‌شکل ِ آشکارتری با سنت ِ ضدِیهود ِ مسیحی پیوند داشت. روسیه‌ی کهن تا قرن هجدهم به خود مفتخر بود که از وجود یهودی‌ها آسوده است.
تنها پس از اشغال ِ نواحی ِ گسترده‌ای از بخش ِ لهستانی-لیتوانیایی ِ کشورهای مشترک‌المنافع – که یهودیان ِ اَشکنازی برای چندین قرن در آن سکونت داشتند- روسیه‌ی تزاری با ”مشکل ِ یهود“ مواجه شد.
حتا قوانین ِ تزار ِ آزادی‌خواه، الکساندر ِ دوم، حاوی ِ کم‌ترین اصلاحات در سیاست‌های مربوط به یهودیان بود و ترور ِ وی در 1881 موجی از قتل ِ عام ِ یهودی‌ها را باعث شد که غربی‌ها را شوکه کرد و موجب ِ تسریع ِ مهاجرت ِ انبوه ِ یهودی‌ها به غرب به‌ویژه به امریکای شمالی شد. پس از این کشتار، سیاست‌های رسمی نسبت به یهودیانْ سرکوب‌آمیزتر و سخت‌تر شد.
انقلاب 1905 با کشتار ِ هرچه بیش‌تر ِ یهودی‌ها همراه بود. جنبش ِ روسی ِ دست ِ راستی ِ Black Hundred شدیدن ضدِیهود بود و دولت ِ تزاری و طرفداران ِ محافظه‌کارش تا پایان ِ کار ِ تزاریسم در 1917 دشمن ِ یهودی‌ها باقی ماندند.
حاکمان ِ رومانی هم با آزادی ِ یهودیان مخالف بودند و در لهستان که یهودیان رسمن دارای حقوق ِ برابر بودند، حزب ِ سیاسی ِ حاکم، یعنی ناسیونال دموکرات‌ها، یهودیان را هم‌چون وجودی خارجی و انگل‌های اقتصادی می‌دیدند و آنان را مورد بایکوت اقتصادی قرار می‌دادند.
در گالیشیای اتریش (Austrian Galicia)، یهودیانْ رسمن شهروندان ِ اتریش به حساب می‌آمدند، با این حال، ساختارهای اقتصادی در بخش ِ اعظم ِ گالیشیا (گالشا)، تداوم‌بخش مدل ِ جامعه‌ی مستقل ِ یهودیان بود. یهودیان، سازمان‌های اجتماعی و مذهبی ِ خود را حفظ کرده و در کنارش هویت ِ نژادی و فرهنگی ِ متمایزی داشتند. بنابراین آن‌ها اصلن در محدوده‌ی ادغام در جامعه نبودند و خیلی ساده از نگاه ِ باقی ِ جامعه هم‌چون وجودی خارجی در میان ِ ملتی یک‌پارچه دیده می‌شدند. درنتیجه ”مسأله‌ی یهود“ در گالیشیا به‌لحاظ اجتماعی و فرهنگی، بیش‌تر شبیه ِ مدل ِ سنتی ِ روسیه بود تا مدل ِ اروپای مرکزی و غربی، گیریم که اتریش جزء غرب به حساب می‌آمد. (ص 31)
قلمرویی که یهودستیزی ِ مدرن در آن پدیدار و طرح ِ هولوکاست در آن پرورده شد، همان جایی بود که ”مسأله‌ی یهود“ در آن مطرح، و برای مدتی طولانی منتظر ِ پاسخ بود: اروپای مرکزی. (ص 32)
”مسأله‌ی یهود“ در آن بخش از اروپای مرکزی که آلمان در آن غالب بود برجسته باقی ماند و این به دلیل ِ نحوه‌ی برخورد با مسأله‌ی ادغام ِ یهودیان در جامعه و رهایی ِ آنان از تبعیض‌های پیش‌مدرن بود. درحالی که در غرب ِ اروپا، رهایی ِ یهودیان عمدتن براصول ِ حقوق ِ فردی ِ بشر مبتنی بود و یهودیان به‌عنوان ِ شهروند و انسانْ ذاتن صاحب ِ آن بودند، در اروپای مرکزی، رهایی ِ یهودیان به‌توصیف دیوید سورکین به‌عنوان ِ پاداشی مشروط ( (quid pro quoدرنظر گرفته شد: یهودیانْ زمانی به حقوق‌شان می‌رسند که ثابت کنند توانایی دست‌یابی به آن را دارند. مثل این است که بگوییم، یهودیان زمانی شایستگی ِ رسیدن به حقوق ِ برابر را می‌یابند که رفتارهای یهودی‌شان را - که از نظر ِ آلمانی‌های مسیحی این‌قدر نفرت‌انگیز است، کنار بگذارند. (32)
درواقع، از دید ِ غیریهودی‌ها - در این‌جا دولت‌های مسیحی ِ قرن نوزدهم- رهایی ِ یهودیان مشروط به این شرط ِ ناگفته بود که آن‌ها تمامن در جامعه ادغام شوند، و این مستلزم ِ هم‌گونی ِ کامل بود. یهودیان، برای ترک ِ ویژگی‌های منفی ِ یهودی‌شان باید همه‌ی نشانه‌های متمایزکننده‌ی یهودی‌ را کنار بگذارند و از همتایان ِ آلمانی یا مسیحی‌شان غیرقابل تمایز شوند. حکومت، ادغام ِ یهودیان در جامعه و اقتصادْ را تأیید می‌کرد و این به دلیل ِ نیازهای دولت بود: برای اِعمال ِ مدیریت ِ منسجم و تشویق ِ رشد ِ اقتصادی. (ص 33)
تهدیدها و تشویق‌های سیاست‌مداران ِ اروپای مرکزی برای تغییر ِ نسل و تغییر ِ فرهنگ و جذب ِ یهودیان در جوامع‌شان نتایج ِ جالبی به دنبال آورد. یهودیان ِ بسیاری در عرصه‌ی سرمایه‌گذاری، تجارت، صادرات، ادبیات ِ مدرن و فرهنگ پرورش یافتند.
اما یهودیانْ هویت ِ مذهبی‌شان را حفظ کردند و جوامع ِ جدید ِ مدرن ِ ثروت‌مند ِ یهودی ِ ادغام‌شده و تغییر فرهنگ یافته، در برلین، وین، بوداپست، بروکسل و جاهای دیگر، به‌نحوی چشم‌گیر و ملموس مؤید ِ این هویت ِ مذهبی بود.
چنین پیامدی فوق‌العاده متفاوت از آن چیزی بود که مدافعان ِ غیریهودی ِ رهایی ِ یهودیان تصور می‌کردند. از آغاز و در طول ِ قرن، آن‌ها تصور می‌کردند که تغییر ِ فرهنگی و جذب ِ یهودیان، سرانجام منجر به  دست‌کشیدن ِ آنان از مذهب ِ بَدَوی‌شان به‌نفع ِ مسیحیت ِ مدرن و در آلمانْ به‌نفع ِ پروتستانیسم ِ فرهنگی ِ نخبه‌های دانشگاهی خواهد شد. (ص 37)
جدای از یهودیت، گرایش‌های جدید به‌ویژه در میان ِ نخبه‌های اقتصادی و فرهنگی، با چهره‌هایی نظیر ِ مندلسون و هاینه، نمونه‌هایی از دگرگونی ِ یهودیان در آلمان و اتریش را به نمایش می‌گذاشت. با این حال، حجم ِ عظیمی از جوامع ِ یهودی ِ اروپا تغییر نکردند و به هر فرمی یهودی باقی ماندند، حتا اگر آن فرمْ هم‌چون مورد ِ زیگموند فروید یک ”یهودی ِ بی‌خدا“ بود. (ص 37)
هویت ِ سیاسی-فرهنگی ِ یهودی نیز تاحدودی تداوم یافت. تلاش ِ بسیار برای رهایی، در طول ِ یک قرن، باعث ِ پیدایش ِ مجموعه‌ی بزرگی از سازمان‌ها برای تغییر ِ جامعه‌ی یهودیان شده بود. این سازمان‌ها و افراد پس از دست‌یابی به آزادی، هم‌چنان به حیات ِ خود ادامه داده و نوعی جامعه‌ی مدنی ِ یهودی، و بنابراین یک هویت ِ اجتماعی ِ یهودی به وجود آوردند. هم‌چنین، مبارزه‌ی طولانی برای رهایی، ایده‌ئولوژی ِ خودش را آفرید که مبتنی بر Bildung به‌عنوان ِ فرمی از پیش‌رفت ِ فکری و اخلاقی بود. یهودیان منطقن به فایده‌ی جهانی ِ آزادی ِ افراد ِ بشر از قید ِ ظلم و خرافات ِ نامعقول ِ گذشته باور یافته بودند. بنابراین آنان در آلمان و اتریش به حامیان ِ رهایی (emancipation) چه برای یهودی‌ها و چه برای غیریهودیان تبدیل شده بودند.
به‌لحاظ ِ فرهنگی و سیاسی، این سنت ِ رهایی‌بخش، موجب ِ پیدایش ِ یهودیانی با زندگی‌ای کاملن متفاوت، و هم‌چنین پیدایش ِ خرده‌فرهنگ ِ قابل ِ تشخیص ِ یهودی در جامعه‌ی آلمانی ِ مرکز ِ اروپا شد. یهودیان چنان‌ که انتظار می‌رفت، در جامعه‌ی آلمان و اتریش ناپدید نشدند.
تداوم ِ ”تفاوت“ ِ یهودی نشان داد که وعده‌ی ادغام ِ آنان در جامعه‌ی بزرگ‌تر برآورده نشده و همین موجب شد که محافظه‌کارانْ پروژه‌ی لیبرال ِ رهایی ِ یهودیان را یک شکست تلقی کنند. تداوم ِ نگرشی که خواهان ِ هم‌گونی ِ کامل ِ یهودیان بود و حلّ ِ (disappearance) آنان در جامعه را هدف ِ تام ِ پروژه‌ی رهایی ِ آنان تلقی می‌کرد منجر به این شد که مدافعان ِ رهایی، اعم از لیبرال‌ها، مترقی‌ها، سوسیالیست‌ها، یهودی و غیریهودی‌ها مدام بر این ایده تأکید کنند که یهودیانْ تفاوتی با دیگر آلمانی‌ها یا اتریشی‌ها ندارند. یهودیان به خاطر ِ آن‌چه که بودند (یهودی‌بودن) حمایت نمی‌شدند، بلکه به خاطر ِ آن‌چه نبودند حمایت می‌شدند. این حمایت ِ مبتی بر انکار، مبارزه با یهودستیزی را شدیدن دشوار می‌ساخت، زیرا یهودستیزها به‌نحو ِبسیار متقاعد‌کننده‌‌ای به شواهدی استناد می‌کردند، که به‌رغم ِ ادعای یهودیان و مدافعان ِ رهایی‌شان، ثابت می‌کرد که یهودیان فی‌الواقع از بسیاری جهات متفاوت اند. جالب این‌که همین ایده‌ئولوژی ِ”رهایی“ با ادعای ِ انسانیتی جهانی، مهم‌ترین دلیلی بود که باعث می‌شد یهودیان ِ نتوانند تفاوت‌های خود را ببینند یا بدان اعتراف کنند. (39)
ناکامی ِ طرح ِ ”رهایی“ به‌عنوان ِ یک پاداش، و تداوم ِ ”مسأله‌ی یهود“ برای بیش از یک قرن، آشکارا باعث ِ تقویت ِ بحث ِ متقابل ِ یهودستیز ِ مخالف ِ آزادی ِ یهودیان شد.
با این وجود، تداوم ِ تفاوت ِ یهود و به‌رسمیت‌شناختن ِ آن حتا درشکل ِ دشمنی با آن، فی‌نفسه نمی‌تواند رشد ِ یهودستیزی به‌عنوان ِ یک نیروی سیاسی را توضیح دهد؛ می‌تواند به توضیح ِ مسأله کمک کند ولی بسنده نیست. و نمی‌تواند توضیح دهد که چرا تفاوت ِ یهودی، به‌وسیله‌ی بسیاری ازآلمانی‌ها و ساکنان ِ مرکز ِ اروپا تمامن مضر و خطرناک تلقی می‌شد.
فصل ِ چهارم: فرهنگ ِ خرَدستیزی (The culture of irrationalism)
«بعضی از محققان، یهودستیزی را خصومت ِ بی‌منطق یا خردستیز (Irrational) علیه ِ یهودیان تعریف کرده‌اند. کامل بودن ِ چنین تعریفی قابل ِ بحث است، اما واضح است که یهودستیزیْ معمولن از جهاتی با عقل‌گریزی، غیرعقلانی بودن، یا عقل‌ستیزی مرتبط دانسته شده. تاریخ‌نگاران، پیدایش ِ یهودستیزی ِ سیاسی و ایده‌ئولوژیک را در آلمان ِ اواخر ِ قرن ِ نوزده، به فرهنگ ِ ”خردستیزی“ پیوند داده‌اند. این روی‌کرد ِ فرهنگی فی‌نفسه خردستیز نیست بلکه واکنش به آن نگرش ِ خردباوری ست که مدعی ست که تمام ِ تجربه‌های بشری را می‌توان و باید به موضوعات و روابطی منطقی و قابل ِ محاسبه تقلیل داد. بالعکس، خردگریزها (یا خردستیزها) تأکید می‌کنند که در هنر و زندگی احساسات و تصورات ِ بی‌منطقی هست که درواقع بخشی از قلمرو ِ مسلط بر عقل ِ صرف را تشکیل می‌دهند.»
از اواخر ِ قرن هجده، با شروع ِ رمانتیسیسم، اعتراض ِ خردستیز علیه ِ مدرنیته‌ی عقل‌گرا، سراسر ِ فرهنگ و اندیشه‌ی اروپا را تحت ِ تأثیر قرار داده بود. این جنبش به‌ویژه در آلمان تأثیرگذارتر بود. (ص 40)
«بین ِ خردستیزی ِ فرهنگی ِ آلمان و یهودستیزیْ پیوندی محکم وجود داشت. تعدادی از نماینده‌های برجسته‌ی خردگریزی در آلمان، نظیر ِ آرتور شوپنهاوْر و ریچارد واگنر، از یهودی‌ها متنفر بودند، و بسیاری از یهودستیزها پیروان ِ فرهنگ ِ خردستیزی بودند. در بازنگری ِ گذشته، به‌سادگی می‌توان دید که این پیوند چه‌گونه محکم و مؤثرتر شد: یهودیان، به مدرنیته‌ی عقل‌گرا ِ نفرت‌انگیزْ منتسب می‌شدند، و انبوهی از شواهد نیز برای اثبات ِ این ایده وجود داشت. چنان‌که دیدیم جنبش ِ یهودیان برای رهایی، فی‌نفسه پاسخی مثبت به عقلانی‌سازی و مدرن‌سازی ِ دولت‌های اروپایی بود و یهودیان در آلمان ِ مرکز ِ اروپا واقعن تبدیل به متحدان ِ نزدیک ِ آرمان‌های مدرنیته‌ی عقل‌گرا شدند، اما نه آن‌گونه که یهودستیزها ادعا می‌کردند.» (ص 41)
بنابراین حمایت ِ یهودی‌ها از مدرنیته، مبتنی بر پذیرش ِ مسئولیت‌شان در توافق با دولت و جامعه‌ی غیریهودی بود. هنگامی که یک هویت ِ جدید ِ مدرن‌ ِ یهودی شکل گرفت، جامعه‌ی آلمان از مدل ِ روشن‌فکرانه‌ی دولت ِ عقل‌گرا فاصله گرفت و تعداد زیادی از آلمانی‌ها به‌راستی علیه این نسخه‌ی بی‌روح ِ نظام ِ اجتماعی به شورش برخاستند. درنتیجه، یهودستیزها و خردستیزها بنا بر برخی مبانی تأکید کردند که هنوز در جامعه تفاوتی یهودی وجود دارد و آن تمایز را با تأکید بر سرسپردگی ِ مداوم ِ یهودیان بر مدرنیته‌ی عقل‌گرا مشخص کردند. کسانی طنز ِ این قضیه را ناشی از تلاش ِ شدید ِ یهودی‌ها برای ادغام در جامعه‌ی آلمان دیده‌اند. با وجود ِ این، بسیاری از یهودستیزها، اصل ِ مدرنیته‌ی عقل‌گرا را به یهودی‌ها منتسب می‌کردند و آن را محصول ِ یهودیتی ضرورتن عقل‌باور و انتزاعی می‌دانستند که جامعه‌ی ملی ِ سنتی و یک‌پارچه را تضعیف و ویران می‌کند.
یهودیان که ترغیب و حتا مجبور شدند که به بخشی از جامعه و دولت ِ مدرن ِ عقل‌گرا در مرکز ِ اروپا تبدیل شوند، تاحدی به‌دلیل ِ موفقیت ِ بسیارشان در تلاش برای مدرن‌شدن، به‌عنوان ِ پیش‌قراولان ِ مدرنیته‌ی عقل‌گرادیده شدند. سپس وقتی علاقه به مدرنیزاسیون به‌عنوان ِ خواستی عمومی خاتمه یافت، یهودیان به‌عنوان ِ محرکان ِ مدرنیته تلقی شدند. (ص 42)
تعدادی از نخبگان ِ یهودی، توسط ِ نخبگان ِ فرهنگی ِ پـِروس به‌عنوان مردمانی متمدن و شهروندان ِ آلمانی ِ میهن‌پرست پذیرفته شده بودند. اما آن باور ِ رمانتیک که می‌گفت یهودیان بخشی از مردم ِ آلمان نیستند، هرگز آلمانی نشده‌اند و بنابراین همیشه هم‌چون موجودی خارجی در میان ِ ملت ِ آلمان باقی خواهند ماند، چنان موفقیت‌هایی را تضعیف می‌کرد. نمونه‌ی بدنام ِ چنین طرز فکری، متعلق به یوهان گوتلیب فیشته بود. یوهان گوتلیب فون هردر، پدر ِ چند-فرهنگی، به شکل ملایم‌تری در این خصومت نسبت به یهودیانْ با فیشته همراه بود.
ایده‌آلیسم ِ بنیادشده به‌وسیله‌ی کانت، به‌عنوان ِ بزرگ‌ترین پیش‌رفت در اندیشه‌ی آلمان، به‌گونه‌ای بسط یافت که برای پذیرش ِ کامل ِ یهودیان در جامعه زیان‌بار بود. خود ِ کانت درک ِ تعصب‌آمیزش از مذهب ِ یهود را این‌گونه نشان داد که یهودیت را مذهبی ”دگرسالار“ طبقه‌بندی کرد که مرکب از انسانی ست که تنها از قوانینی اطاعت می‌کند که بر او تحمیل شده، نه قوانینی که در پرتو ِ عقل ِ خود و براساس ِ نظام ِ امر ِ مطلق (categorical imperative) دریافته است.[2] اکنون بسیاری از متفکران ِ یهودی این عقیده‌ی کانت را که مبتنی بر بی‌اطلاعی ِ وی از یهودیت است، به‌عنوان ِ تمسخر ِ مذهب و اخلاق ِ یهودی رد می‌کنند. آنان درعوض بر شباهت ِ بزرگ ِ اندیشه‌های کانتی و یهودی، در مورد ِ امکانات ِ ایده‌ی یک اخلاق ِ خودسامان (autonomous) برای سازمان‌دهی ِ خردمندانه‌ی اجتماعی که در آن یهودیان با غیریهودیان برابر اند، تأکید می‌کنند. کانت پدر ِ معنوی ِ بسیاری از بزرگ‌ترین متفکران ِ یهودی ِ آلمان از جمله هرمان کوهن بوده است. (ص 43)
در امپراتوری ِ روسیه، مدرنتیه‌ی عقل‌باور هرگز شانس ِ زیادی در عرصه‌ی اجتماعی و سیاسی و فرهنگی نداشت. مدرن‌سازی ِ اقتصادی در فرم ِ صنعتی‌سازی، تبدیل به اولویت ِ درجه‌ی یک ِ حکومت ِ تزاری شد تا موقعیت ِ روسیه را در عرصه‌ی بین‌المللی حفظ کند و این اولویت یکی از دلایل ِ اصلی ِ رهایی ِ ”سِرف“‌ها در 1861 بود. این، همیشه مواجه با آرزوی عمیقن محافظه‌کارانه‌ (و متناقض ِ) رژیم ِ تزاری و بخش عمده‌ای از عقیده‌ی عموم ِ مردم ِ روسیه بود که می‌خواستند جامعه‌ی بزرگ ِ کشاورزی و ارزش‌های فرهنگی ِ سنتی را از پیامدهای کاپیتالیسم حفظ کنند. و پیش از همه دربین ِ محافظه‌کاران ِ روسیه بود که ”کاپیتالیسم“ با ”یهودیان“ یکسان انگاشته شد. نفوذ ِ همین یکسان‌انگاری به عرصه‌ی عمومی، توضیحی ست برای این‌که چرا آشوب ِ اجتماعی‌ای که در آغاز ِ رهایی رخ داد، سرانجام پس از ترور ِ الکساندر ِ دوم در 1881 خود را به‌شکل ِ کشتار ِ یهودیان نشان داد. مشابه ِ همین، در 1905 وقتی احتمال می‌رفت که انقلابْ قدرت ِ تزاری را براندازد، ناسیونالیست‌ها و واپس‌گراها بر سر ِ قدرت با هم متحد شدند و یک نتیجه‌اش دُور ِ جدیدی از نسل‌کشی ِ یهودیان بود. این واقعیت که جمعیت ِ روبه‌فزونی ِ یهودیان به‌ویژه در Bund حامیان ِ رادیکال ِ تغییرات ِ اجتماعی و اقتصادی بودند و همان یهودیان به‌میزان ِ گسترده‌ای درصدر ِ رهبری ِ مارکسیست سوسیالیست (بولشِویک و مِنشویک) نمایان می‌شدند، تنها این برداشت را تشدید کرد که یهودیان هم‌چون کاپیتالیست‌ها و سوسیالیست‌ها دشمنان ِ قدرت ِ تزاری و ارزش‌های سنتی ِ روسی اند. (ص 51)
«یهودیان مسئول ِ مشکلات ِ به وجود آمده به‌وسیله‌ی اقتصاد ِ مدرن نبودند و تعداد زیادی از آنان نیز از آن مشکلاتْ در رنج بودند. با این حال، آنان درمجموعْ آشکارا ذی‌نفعان ِ تغییر ِ اقتصادی بودند و به‌ناگزیر هم‌چون بخشی از نظام ِ مرموز ِ کاپیتالیستی ِ جدید دیده می‌شدند که معیشت ِ بسیاری از غیریهودیان را تهدید می‌کرد.» (ص 52)
«بنابراین یهودیان به‌عنوان ِ متحدان ِ مدرنیته، به آماج ِ حمله‌ی بسیاری کسان در مرکز و شرق ِ اروپا تبدیل شدند که از نابسامانی‌های مدرن‌سازی ِ اقتصادی و از دست‌رفتن ِ اخلاق و آرامش ِ روحی (به‌توصیف ماکس وبر ‘dis-enchantment of the world’) در رنج بودند؛ یعنی از تضعیف و برچیده شدن ِ اقتدار ِ سنتی که در نظام ِ سلسله‌مراتبی، کلیسا و سلطنت تجلی می‌یافت.»
یهودستیزانی که خصومت‌شان نسبت به یهودی‌ها ناشی از دیدگاهی خردگریز، محافظه‌کارا و سنت‌گرا بود، اغلب، هم کاپیتالیسم و هم سوسیالیسم را یهودی تلقی می‌کردند. این تمایل، اغلب به‌عنوان ِ دلیل ِ غیرعقلانی ‌بودن ِ کامل ِ یهودستیزی ِ خردگریز ذکر شده است.
مؤلف با آوردن ِ نمونه‌هایی از دیدگاه‌های مارکس، نتیجه می‌گیرد که مارکس نیز هم‌چون کاپیتالیست‌ها تمایلی به حفظ حتا ذره‌ای از اقتدار ِ زائد ِ سنتی نداشت. از این دیدگاه، یهودستیزان ِ خردگریز حق داشتند که هر دوی ِ کاپیتالیسم و سوسیالیسم را تهدیدهایی برای اَشکال ِ سنتی ِ اجتماع بدانند، چرا که این هر دو، دو روی یک سکه بودند.
سه‌شنبه 24/ آبان/ 1390
بخش ِ اول ِ مطلب را می‌توانید در این‌جا بخوانید.
---------------------------------------------------------------
1-
 Sephardic: A descendent of the Jews who lived in Spain and Portugal during the Middle Ages until persecution culminating in expulsion in 1492 forced them to leave.
Ashkenazi: A member of the branch of European Jews, historically Yiddish-speaking, who settled in central and northern Europe.
2- heteronomous: فرمان‌برداری از دیگری، دگرسالاری
* در این متن، برای برخی واژه‌ها معادل‌های متفاوتی را استفاده کرد‌ه‌م که بد نیست به آن‌ها اشاره کنم. واضح است که معیار ِ گزینش ِ یک واژه از میان ِ دیگر واژه‌های مشابه، اقتضای جمله بوده است. همه‌ی این معادل‌ها برگرفته از کتاب ِ «فرهنگ ِ علوم ِ انسانی» ِ داریوش ِ آشوری بوده که برای فهم ِ متن بارها از آن استفاده کرده‌م. البته این معادل‌ها گاهی نیاز به توضیح دارند. فعلن کارم راه افتاد ولی شدیدن به فرهنگ‌های مشابه نیاز دارم. اگر سراغ دارید معرفی کنید لطفن!
- emancipation:
«رهایش، رهایی»؛
برای این واژه گاهی معادل ِ ”آزادی“ را هم گذاشته‌م، ولی آزادی معنایی عام‌تر دارد و معنای دقیق ِ کلمه در این متن، همان ”رهایی“ ِ یهودیان از تبعیض است.
- integration:
«یک‌پارچه‌گری، یکی‌گری، ادغام، یک‌پارچه‌گشتن، یکی‌شدن»؛
گاهی برای این واژه از ”جذب‌ ِ ... شدن“ استفاده کردم.
- rational:
«عقلی، عقل‌بنیاد؛ منطقی، خردورزانه؛ خردپذیر، خردمندانه؛ خردمند، اهل عقل»
- rationalism:
«عقل‌باوری»
- irrational:
«ناعقلی، عقل‌تیز، خِرَدناپذیر، خردگریز؛ بی‌خرد، بی‌منطق»
- irrationalism:
«عقل‌ستیزی، عقل‌ناباوری، خردگریزی؛ بی‌خردی، بی‌منطقی»
- corporative:
«شرکتی، رسته‌ای»

هیچ نظری موجود نیست: