ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

The Curious Case of Benjamin Button


The Curious Case of Benjamin Button
A story from the “TALES OF JAZZ AGE”
FRANCIS SCOTT FITZGERALD
 


«مورد ِ عجیب ِ بنجامین باتِن» داستانی ساده و سرراست است. تنها غرابت‌اش، سیر ِ معکوس ِ زندگی ِ بنجامین از پیری به کودکی ست. باقی ِ ویژگی‌های داستان، تفاوتی با ویژگی‌های عام ِ داستان‌های کلاسیک ِ هم‌دوره‌اش ندارد. اگر فیلم ِ خوب ِ دیوید فینچر را ببینیم و داستان را بخوانیم، احتمالن از داستانْ سرخورده می‌شویم. ولی این بیش‌تر به‌دلیل ِ هنر ِ دیوید فینچر و فیلم‌نامه‌نویس‌اش است نه صرفن به دلیل ِ ضعف ِ اسکات فیتزجرالد.


فینچر داستان ِ کوتاهی را که می‌توان نیم‌ساعته خواند، تبدیل به فیلمی چندساعته کرده و این فرصتی بوده تا آن‌چه می‌خواهد به داستان بیفزاید: راوی ِ داستان را تغییر داده، داستان ِ کاملن مردانه را کمی زنانه کرده، روایت ِ داستان را از حالت ِ ساده و سرراست‌اش درآورده، و درنهایت، بخشی اساسی از مضمون ِ داستان را عوض کرده. همه‌ی این‌‌ها محصول ِ زیست ِ فینچر در زمانه‌ی روایت‌های غیرخطی ِ داستانی و سینمایی ست؛ به‌علاوه‌، اقتباس ِ کاملن خلاقانه، و تکیه بر بازیگری کم‌نظیر مثل برد پیت، و اساسن استفاده از رسانه‌‌‌ی سینما، از امتیازات ِ بنجامین باتن ِ قرن ِ بیست‌ویک است.

نوشته‌ی زیر، نگاهی به داستان ِ فیتزجرالد به‌همراه ِ اشاره‌هایی کوتاه به فیلم، برای بررسی ِ ویژگی‌های این داستان ِ فیتزجرالد است. در اشاره‌ها به داستان، استفاده نکردن از گیومه دلیل بر این است که صرفن مضمون ِ مطلب را نقل کرده‌م (چرا که استفاده از گیومه بسیار وقت‌گیر می‌باشد!).

نویسنده داستان‌اش را به‌سبک ِ حکایت‌ها یا داستان‌های قدیمی، با سنت ِ اعلام ِ حضور ِ خود یا راوی آغاز می‌کند (این به رخ کشیدن ِ خود، چندین بار در داستان تکرار می‌شود):

در 1860 تولد ِ کودک در خانه چیزی طبیعی می‌نمود. امروزه، خدای ِ بزرگ ِ طبابت مقرر فرموده که نخستین گریه‌ی کودک در فضای بیمارستان منتشر شود. ولی در یک روز ِ تابستان ِ سال 1860 آقا و خانم ِ باتن تصمیم گرفتند که نخستین فرزندشان در بیمارستان به دنیا بیاید. آن‌ها با این تصمیم‌شان پنجاه سال از شیوه‌ی مرسوم ِ زمانه‌ی خود جلوتر بودند. این‌که این نابه‌هنگامی، بر سرگذشت ِ حیرت‌انگیزی که می‌خواهم تعریف کنم تأثیری داشته است یا خیر، هرگز مشخص نخواهد شد.

فیتزجرالد برای نقل ِ داستان ِ باورنکردنی‌اش از دیدگاهی سنتی استفاده می‌کند که عبارت است از حواله‌دادن ِ سرنوشت به چیزهایی فراعقلی و خرافی. در این شیوه‌، برای مثال اگر بنجامین در شب ِ میلاد ِ حضرت موسا به دنیا می‌آمد احتمالن همه‌چیز روبه‌راه بود و او تبدیل به نایب ِ برحق ِ بنی‌اسرائیل می‌شد. اشاره‌ی فیتزجرالد به (anachronism) و تکیه‌اش به زمان، نکته‌ی جالب و هوشمندانه‌‌ای ست. وقتی داستانْ به‌نوعی گزارش ِ جریان ِ معکوس ِ زمان است، چرا علت ِ پنهان ِ حادثه را در زمان جست‌وجو نکنیم؟

داستان ِ بنجامین تاحدی بر سیر ِ معکوس ِ زمان در محدوده‌ی زندگی ِ یک شخص تکیه دارد. این سیر معکوس چنین است: پیری، جوانی، کودکی. این سیر ِ معکوس، دوجنبه دارد:

از جنبه‌ی نخست، این سیر، چیزی تخیلی ست که ربطی به زمان ندارد و صرفن متکی ست بر وضعیت ِ عینی ِ رشد ِ فیزیکی ِ بشر و این‌که اگر این تغییر ِ فیزیکی در یک داستان ِ تخیلیْ معکوس اتفاق بیفتد چه نتیجه‌‌ای به دنبال دارد. به نظرم فیتزجرالد به همین جنبه‌ی نخست پرداخته و داستانی عینی با راوی ِ سوم‌شخص و (برخلاف ِ فیلم) به‌دور از درون‌گرایی و بررسی ِ روان ِ شخصیت‌ها نوشته و به واکنش‌های بیرونی تکیه کرده است. (گویا در زمانه‌ی فیتزجرالد نوشتن ِ داستان‌های مربوط به درون و روان ِ شخصیت تازه داشت باب می‌شد. یعنی هنوز نوع ِ کلاسیکْ بیش‌تر رایج بود.)

اما جنبه‌ی دوم ِ قضیه‌ی پیری- جوانی- کودکی، دقیقن استعاره‌ای از زمان است. نمی‌خواهم حرف‌های عجیب و غریب بزنم ولی انسان ِ عامی (یعنی ما) بخشی از دشواری ِ درک ِ زمان و غیرقابل ِ لمس بودن ِ آن را با استعاره‌ها حل می‌کند: شب و روز، ماه و سال و تقویم، و ... ؛ هم‌چنین کودکی، جوانی، و پیری علاوه بر دلالت‌های فیزیولوژیک، مفاهیمی هستند که وابستگی ِ تام و تمامی به زمان دارند، و بدون ِ مفهوم ِ زمان، معنای خود را از دست می‌دهند. اگر تصوری درباره‌ی زمان نداشته باشیم چه‌طور می‌توانیم مفهوم ِ کودک بودن را درک کنیم و جوانی‌ ِ یک نوزاد را در ذهن تصویر کنیم؟ تنها با تصور ِ ده سال یا بیست سال بعد، یا تصور ِ نه ماه ِ قبل از تولد، می‌توانیم بفهمیم که او فعلن کودک است، قبلن چه بوده، و در آینده چه خواهد شد. در داستان ِ فیتزجرالد، زمان معکوس نیست، بلکه رشد ِ بنجامین و سیر ِ زندگی‌اش وارونه است، ولی زمانه‌ی بنجامین و سال‌های میلادی ِ معاصرش دایمن رو به پیش‌رفت اند. ولی ما می‌دانیم که این صرفن زندگی بنجامین نیست که از ته به سر پیش می‌رود، بلکه این زمان است که تاحدی سر و ته شده چرا که بدون ِ زمانْ اصلن جریانی وجود ندارد، چه رو به پس، چه رو به پیش.

وارونه‌کردن ِ زمان برای چه؟ آیا یک زندگی می‌تواند برخلاف ِ جریان ِ رایج ِ ”تولد“ ”رشد“ و ”مرگ“ پیش برود؟ این یک نوستالژی ِ کهن است. تصور ِ بازگشت به کودکی، احتمالن مبتنی ست بر تصور ِ بازگشت به زندگی؛ منتها چون ناممکن است و در عمل صورت واقعیت به خود نمی‌گیرد، همیشه به عنوان ِ آرزویی در ذهن ِ انسان دوام می‌آورد. اگر ایده به عمل درآید، محک می‌خورد و ارز‌ش‌اش معلوم می‌شود. وقتی در دنیای واقعی چنین آزمونی ناممکن است، در داستان آن را می‌آزماییم.

این یک چالش ِ داستانی ست. فیتزجرالد این قضیه را امتحان کرده، شکست نخورده ولی همچین کار فوق‌العاده‌ای هم تحویل ِ مخاطب نداده، چرا که بعید است یک داستان ِ کوتاه ِ بیست صفحه‌ای از پس ِ چنین چالشی با زمان برآید. چنین داستانی ناگزیر به مفهوم ِ عمیق ِ زمان نمی‌پردازد بلکه صرفن با چند استعاره‌ی آن بازی کند. با جایگاه ِ کودکی و پیری‌اش؛ با مرگ‌اش البته نه!

پس از تولد بنجامین، همسر ِ باتن زنده می‌مانـَد (برخلاف فیلم)، و راوی ِ دانای کل به توصیف ِ واکنش‌های دیگران به تولد و زندگی ِ این نوزاد ِ پیر (فی‌الواقع پیرمرد) می‌پردازد. (برخلاف ِ فیلم که بخش ِ اعظم ِ سرگذشت را راوی ِ اول‌شخص تعریف می‌کند.)

واکنش ِ راجر باتن به تولد فرزندش تقریبن مسخره است، هم‌چنان‌ که واکنش ِ پرستار و دکترها تاحدودی این‌طور است. از آن‌جا که درون ِ پرسوناژْ هنوز در داستان‌نویسی محوریت نیافته، و راوی هم دانای کل است، و تعدد ِ راوی هم نداریم، و نویسنده به‌نحو فجیعی با مشکل ِ باورپذیرساختن ِ داستان‌اش مواجه است، خود را ناچار می‌بیند با توصیف ِ حالت ِ نمایشی یا مصنوعی ِ پرستارها یا راجر باتن، مشکل ِ توصیف ِ این تولد و غرابت‌اش را یک‌جوری حل کند. به دلیل ِ همین گرفتاری‌، شروع ِ داستان و البته بخش‌های دیگری از آن، شبیه ِ داستان‌های آبکی ِ نویسنده‌های دست چندم است.

پس از تولد بنجامین، و پس از حضور ِ راجر باتن در بیمارستان، دکتر ِ خانوادگی، بدون ِ هیچ‌گونه توضیحی در اولین برخورد، پس از تأیید ِ تولد ِ بچه، به راجر باتن می‌گوید: «فکر می‌کنی همچین موردی باعث ِ بهبود ِ شهرت ِ حرفه‌ای ِ من می‌شه؟ یک مورد ِ دیگه مثل این من رو نابود می‌کنه، هر کسی رو نابود می‌کنه.» و این‌که «من چهل سال پزشک خانواده‌ی شما بود‌ه‌م ولی دیگه هیچ‌وقت نمی‌خوام تو یا هیچ‌یک از بستگان‌ات رو ببینم.» این‌ و برخوردهای مشابهی از پرستاران، مقدمات ِ مواجهه‌ی مخاطب با مورد ِ عجیب و غریب ِ بنجامین باتن است. راوی دانای کل تصمیم می‌گیرد ما به کدام حوزه‌ها و کدام تصورات ِ شخصیت‌ها وارد شویم. در فیلم، راوی ِ اول‌شخص همه‌چیز را می‌گوید و بیننده قاضی ِ درستی و صداقت ِ این راوی ست. تقریبن در بخش اعظم ِ این داستان، راوی، ما را از درون ِ شخصیت‌ها دور نگاه می‌دارد. به دلیل ِ همین دوری، و به دلیل ِ دیگری که خواهم گفت، بعضی صحنه‌های داستان از نظر ِ من تصنعی اند: برخورد ِ یکی از پرستارها با راجر باتن، صحنه‌ی برخود ِ راجر باتن با فرزندش، رفتار ِ راجر باتن پس از دیدن ِ فرزند و تدارک ِ تهیه‌ی لباس، و دیدگاه و واکنش‌های سطحی ِ پدر در بچه فرض کردن ِ بنجامین. (در داستان، بنجامین بچه نیست و واقعن اخلاق و هیأت ِ پیرمردهای هفتاد ساله را دارد و پدرش به‌زور او را وادار به بچه‌بازی می‌کند.)

دلیل ِ دیگری که به نظرم بعضی بخش‌های داستان ِ فیتزجرالد را سطحی و نپخته می‌کند، اشتباه ِ فیتزجرالد در محاسبه است. او می‌توانست (به سبک ِ فیلم‌های امروزی) ماجرای تولد ِ پرسوناژ ِ عجیب‌اش را با ورود به اتاق زائو و توصیف ِ واکنش ِ پرستارها و بعد دکتر و بلافاصله پدر ِ بنجامین آغاز کند، ولی به‌جای این کار اساسن تولد را حذف کرده، مواجهه‌ی خام ِ دکتر و پرستارها را با تأخیر به مخاطب ارائه داده، و حتمن انتظار داشته مخاطب نیز مثل ِ راجر باتن شوکه شود، که نمی‌شود.

چند ساعت پس از تولد، بنجامین شروع به سخن‌گفتن می‌کند و از قنداقه و وضعیت‌اش شکایت می‌کند. بعد هم که پدر برای‌اش لباسی مسخره می‌خرد، بنجامین انگار که زندگی دیگری داشته و تجربیات ِ بسیاری اندوخته به مسخره‌بودن ِ لباس اشاره می‌کند. هم‌چنان‌که وقتی پدرش می‌پرسد از کجا آمده می‌گوید نمی‌دانم ولی مطمئن‌ ام که آخرین نامی که داشته‌ام باتن بوده. این موارد در داستانْ توجیه‌ناپذیرند و نشانه‌ی ناواردی ِ فیتزجرالد در توجیه ِ مسأله است.

((آنتراکت:

سخن‌گفتن ِ بنجامین در هنگام ِ تولدْ فی‌الواقع شبیه اعمال ِ برخی از انبیای الاهی ست و فراموش نکنیم که بنجامین نام یکی از دوازده برادر ِ یوسف (برادر ِ ته‌تغاری)، و رئیس ِ یکی از اَسباط یا قبایل ِ بنی‌اسرائیل بود. در داستان، نام ِ اولیه‌ای که می‌خواستند بر بنجامین بگذارند یک اسم ِ اوریجینال‌تر ِ یهودی بود: Methuselah یا مَتوشالـَح. متوشالح با شش نام ِ دیگر به حضرت آدم وصل می‌شود. او پدربزرگ ِ نوح است. [1]

پس این نام‌گذاری بی‌ربط نیست، حتا اگر شده طنزش بدانیم. هم‌چنان که فیلم ِ فینچر به این نام‌گذاری بی‌ارتباط نیست. [2]

لااقل بخشی کوچک از فیلم ِ فینچر (در مورد درگذشت ِ مادر ِ باتن) از این مرجع تبعیت می‌کند نه از داستان ِ فیتزجرالد.

درباره‌ی این نام‌گذاری‌ها بد نیست اشاره کنم که در داستان، حرفه‌ی باتن‌ها نه دگمه‌سازی بلکه فروش ِ ابزارآلات کوچک ِ فلزی مثل میخ و چکش است و نام‌ باتن هم به‌تناسب ِ این شغل‌ است نه دقیقن مطابق ِ آن. بیش‌ از این بر اشاره‌های یهودی ِ داستان تأکید نمی‌کنم چون از جدی بودن ِ قضیه مطمئن نیستم.

پایان ِ آنتراکت))

پس از مذاکرات ِ بنجامین ِ نورسیده با پدر، زندگی ِ بنجامین با لحظات ِ بدی همراه است چرا که او اخلاق ِ آدمی هفتاد ساله را دارد آن‌وقت پدرش جغجغه می‌دهد دست‌‌اش تا بچه بودن‌اش را اثبات کند. یک‌جا هم او را به دلیل ِ کشیدن ِ سیگار برگ مثل بچه‌ها تنبیه می‌کند و درکونی می‌زند.

تا صفحه‌ی 8 دیگر نشانه‌ای از واقعه‌ی مهمی در داستان نمی‌یابیم تا این‌که بنجامین بزرگ می‌شود و برای ثبت نام به کالج می‌رود و چون هفتاد ساله به نظر می‌رسد، مسئول ِ ثبت ِ نامْ او را با تمسخر از مدرسه بیرون می‌کند، جماعتی هم به تعقیب ِ او می‌پردازند و کسی او را یهودی ِ سرگردان می‌نامد.

نویسنده تقریبن در سراسر ِ داستان، درگیر ِ این واکنش‌های بیرونی و عینی ست و تا صفحه‌ی دوازده، محور ِ داستان تقریبن همین پدر ِ بنجامین است. نه پدر و نه بنجامین هیچ‌جا درباره‌ی وضعیت ِ بنجامین فکر نمی‌کنند و تقریبن هیچ تلاشی برای توضیح آن نمی کنند چرا که نویسنده به آن‌ها چنان اجازه‌ای نمی‌دهد، زیرا فرم ِ کار چنین مجالی را به فیتزجرالد نمی‌دهد. به‌محض ِ وارد شدن به درون ِ شخصیت و توصیف ِ دقیق ِ احساس ِ او و دادن ِ اجازه‌ی صحبت به او، اساسن چیز ِ متفاوتی خلق می‌شود که در ابتدای قرن بیست زیاد رایج نبوده.

پس از حضور در یک مهمانی، بنجامین که پنجاه‌ساله می‌نماید، با خانمی ملاقات می‌کند و این‌طور به نظر ِ مخاطب می‌رسد که در طول ِ این ملاقات، بنجامین لالمانی گرفته و زن هم حرف‌ها قصار صادر می‌کند و این نشانه‌ی ضعف ِ کامل ِ نویسنده (دست‌کم در این داستان) در توصیف ِ چنین صحنه و دیالوگ‌هایی ست. پس از ازدواج، بنجامین روز‌به‌روز جوان‌تر و رابطه‌اش با زن‌اش خراب‌تر می‌شود، و این در سایه‌ی رنج و شکستی است که بر سراسر ِ سرنوشت ِ بنجامین گسترده است و جالب این‌که او تنها بعد از جنگ، و با دیدن ِ یک عکس، به‌وضوح متوجه ِ رشد ِ وارونه‌اش می‌شود.

بخش ِ پایانی ِ داستان، کودیک ِ بنجامین را روایت می‌کند. این بخش را بیش از همه‌جای داستان می‌پسندم چرا که کاملن واقعی می‌نماید. دنیا از دید ِ بچه روایت می‌شود. کودک، وقتی آرزوی هم‌سالان‌اش را درباره‌ی «وقتی که بزرگ بشن، می‌خوان چی‌کار کنن» می‌شنود، با اندوه می‌داند که این آرزوها برای او دست‌یافتنی نیست.

درتمام ِ طول ِ داستان تنها چند جمله پیدا کردم که با لحنی نوستالژیک درباره‌ی گذر ِ زمان و زندگی قضاوت می‌کرد. حال آن‌که این موضوع در فیلم فینچر چیزی اساسی ست. با این‌حال همین چند جمله هم سرنخی ست.

انکار نمی‌کنم که از خواندن ِ داستان لذت بردم ولی به‌ نظرم این داستان حتمن اشکال یا اشکالاتی دارد که فیلم ِ فینچر این‌قدر بهتر درآمده. بخش‌های خام ِ ابتدای ِ داستان، شخصیت‌ ِ بی‌مایه‌ی راجر باتن (پدر ِ بنجامین)، حذف ِ اساسی ِ نقش ِ مادر و تقریبن همسر و کلن زنان در زندگی ِ بنجامین، و سعی در ارائه‌ی سراسر ِ زندگی ِ یک ”مورد ِ عجیب و غریب“ در بیست صفحه، به نظر من تعدادی از این اشکالات اند.

سه‌شنبه 19/ مهر/ 1390   

------------------------------------------------------------------------

[1] «وی پدر ِ لـَمَک، پسر خنوخ و پدربزرگ ِ نوح بود. وی در سال ِ وقوع ِ توفان در سن 969 سالگی مرد.»

دایرة‌المعارف کتاب مقدس، بهرام محمدیان، انتشارات سرخدار، چاپ1381؛ ص 731

[2] بنجامین:

«پسر کوچک یعقوب در فلسطین در منطقه‌ای بین بیت ئیل و بیت‌لحم به دنیا آمد. مادر وی در حین زایمان جان داد. مادرش وی را بن‌اونی به معنی ”پسر ِ غم ِ من“ نامید. یعقوب از ترس ِ عواقب ِ چنین نامی وی را بنیامین به معنی ”پسر ِ دست راست من یا پسر ِ جنوب“ نامید... .»

همان، ص 685

هیچ نظری موجود نیست: