۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

قدرت ِ اسطوره


قدرت ِ اسطوره
نویسنده: جوزف کـَمبـِل
مترجم: عباس مُخبـِـر
ناشر: نشر مرکز
چاپ سوم 1384
قطع وزیری، 344 صفحه
3850 تومان

این کتاب، نه دانش ِ اسطوره‌، بلکه تنها سرنخی به دنیای اسطوره‌ها ست؛ پرتوی مُمتد و منتشر از فانوسی در دوردست، که تو را به جزیره‌ای پنهانْ فرامی‌خوانـَد. ما با اسطوره‌ زنده‌گی می‌کنیم، در فضای آن‌ نفس می‌کشیم، ناخودآگاه‌مان‌ و بیش از آن هستی‌مان در تسخیر آن‌ است. اسطوره دانش ِ دشوار ِ آفریده‌ی خواص نیست، اسطوره، زنده‌گی ِ ما ست.
«قدرت اسطوره»  در ابتدا به صورت ِ مصاحبه‌‌هایی تله‌ویزیونی، مجموعه‌ای از گفته‌های جوزف کمبل یک آشنای اسطوره‌ها، بوده، که بعدها به صورت کتاب درآمده. ویژه‌گی فرم ِ مصاحبه، گفته‌های ناپیوسته و کم‌تر تخصصی، و سعی در علاقه‌مندکردن ِ مخاطب به موضوع مورد بحث است. کتاب به این لحاظ، در رسیدن ِ به مقصودْ موفق بوده است.
مصاحبه‌ها در دوسال ِ آخر ِ زنده‌گی ِ کمبل در مکانی متعلق به جورج لوکاس، سازنده‌ی فیلم‌های «جنگ‌ ِ ستاره‌‌گان» [جنگ‌های ستاره‌‌ای] انجام شده‌اند، و این به دلیل ِ علاقه‌ی جوزف کمبل به فیلم‌های «جنگ ِ ستاره‌گان» و دوستی ِ کمبل با لوکاس است. در کتابْ اشاره شده که جورج لوکاس به اعتراف خودش در ساخت ِ فیلم‌ها‌ی‌اش زیر ِ تأثیر نوشته‌های جوزف کمبل بوده. این نخستین سرنخی ست که به مخاطب داده شده: اسطوره‌ها، صرفن زئوس و پوسایدن نیستند، "لوک اِسکای واکر" و جنگ ِ ستاره‌گان، اسطوره اند.
گفته‌‌های کمبل صرفن تئوریک نیستند. او حکایت‌های اسطوره‌ای ِ متعددی را از فرهنگ‌های مختلفْ بیرون می‌کشد، شباهت‌ها و تفاوت‌ها و کارکردهای مثبت و منفی‌شان را می‌شمارد و باورهای ذهن ِ مخاطب را به چالش می‌کشد. اسطوره‌ها در "کوه قاف" گم‌وگور نشده‌اند، آن‌ها مثل اکسیژن در فضای ما جاری اند. اگر جوزف کمبل در زمانه‌ی ما و در قرن 21 زنده بود، احتمالن می‌توانستیم شنونده‌ی گفته‌های سرگرم‌کننده‌اش درباره‌ی سریال ِ Lost یا دیگر فیلم‌ها و داستان‌های عامه‌پسند باشیم.
یکی دیگر از نخستین سرنخ‌های کمبل به مخاطب این است: «اسطوره‌های دیگران را بخوانید.»، چرا که ما چنان به اسطوره‌های اجتماع خود خو گرفته‌ایم که توانایی ِ تشخیص یا درک ِ آن‌ها را نداریم. با خواندن ِ اسطوره‌های دیگران، از اسطوره‌های‌مان آشنایی‌زدایی می‌شود و آن‌وقت می‌توانیم از تأثیر ِ اسطوره بر ذهن و رفتار ِ خود آگاه شویم، از آن لذت ببریم، و یا کارکردهای منفی ِ آن‌‌ها را طرد کنیم.
بخشی از حرف‌های کمبل، به‌ناچار به کتاب مقدّس ارجاع می‌دهد (مگر می‌توان درباره‌ی اسطوره‌ها بحثی عمومی کرد و کتاب مقدّس را ندید گرفت؟). کمبل چنان تفسیرها و اطلاعات ِ متفاوتی را در این‌ باره عرضه می‌کند که اساس باورهای من یکی را تغییر می‌دهد. بد نیست چند تا مثال بیارم.
یکی از مهم‌ترین بخش‌های تورات، ”خروج“ ِ بنی‌اسرائیل از مصر و آواره‌گی ِ طولانی در بیابان و سرزمین‌های دیگر است. معنای ساده‌ی این واقعه که با قدرت ِ تمامْ خود را به عصر ما رسانده، آواره‌گی و رنج ِ بی‌پایان ِ قوم ِ یهود است. این، دست کم یک تفسیر ِ مسلط بوده است. اما کمبل چیزهای متفاوتی در این باره می‌گوید که زیراب ِ این باورها را می‌زند.
علاوه بر ”خروج“، حکایت ِ ”آفرینش یا پیدایش“ و ”هبوط“ِ (فروافتادن) ِ انسان نیز دو تا دیگر از اسطوره‌های بنیادین ِ کتاب مقدّس است.
در روایت ِ توراتی، زن، از مرد آفریده می‌شود. به‌نوعی طفیلی ِ مرد تلقی شده. این اسطوره وارد ِ باورهای دینی ِ قوم ِ یهود، سپس مسیحی و مسلمان شده. این باور ِ دینی وارد ِ قوانین و زنده‌گی ِ اجتماعی ِ باورمندان ِ این سه دین شده، و از آن پس، به عنوان ِ امری مسلم، در رفتار ِ روزانه‌ی پیروان ِ این سه دین جاری ست.
”هبوط“ یا به خاک افتادن ِ انسان، نتیجه‌ی عمل زن بوده، و در نتیجه‌، رنج ِ زیستن بر خاک، محصول ِ خطای زن است. زنده‌گی ِ مشقت‌بار ِ بشر بر کره‌‌ی (یا بیضی ِ) خاک، به خاطر ِ آفرینش ِ موجودی طفیلی ست که خطای‌اش بشریت را برای ابد به خاک سیاه نشانده است. در این اسطوره، زن مساوی ست با: طفیلی، خطاکار، عامل ِ رنج ِ ابدی (ادبی) ِ بشر، و درنهایت، کسی که نبوداش بهتر از بود‌اش است.
صرف نظر از نگاه ِ جوزف کمبل، از نگاه ِ یک آدم ِ معمولی ِ امروزی، این تفسیر، وارونه‌‌ساختن ِ واقعیت است. زن عامل ِ تولد است، چه‌طور در اسطوره، مردْ عامل ِ آفرینش شده؟ جدن تشخیص ِ تقلبْ در این روایتْ دشوار است؟ 
در نقل‌ قول ِ طولانی‌ای که می‌آورم، تفسیر ِ متفاوت ِ چند موضوع ِ بالا را، از نگاه ِ کمبل بخوانید. اشاره به این تفسیرها به معنی ِ تأیید ِ آنی ِ آن‌ها نیست، بلکه صرفن دادن ِ سرنخ ِ اندیشه‌ها یا تفسیرهای دیگر است. اگر ذهن ِ آدم، با دین‌ها و آیین‌ها برای ابد کور، و بر آموختن بسته، نشده باشد، می‌توان گفت که نگاه ِ متفاوت به زنده‌گی، در لای کتاب‌ها و در بین ِ دیگر مردمان وجود دارد، چشم ِ بصیرت می‌خواهد که ببیند. کمبل اسطوره‌ی آفرینش را در چند کتاب یا فرهنگ ِ متفاوت مقایسه می‌کند و بعد به موقعیت ِ بازیگرهای مختلف این اسطوره و علت ِ تفاوت ِ روایت‌ها می‌پردازد. تفسیر اساسی ِ کمبل، درباره‌ی روایتی اساسی، یعنی روایت ِ کتاب مقدّس است.
انتخاب ِ عنوان ِ نقل‌ قول‌ها کار ِ خودم و محض راهنمایی ست.
مار و یگانه‌گی، گناه ِ نخستین، دوگانه‌گی و تقابل‌ها
مویرز: اما سِفـْر پیدایش چنین ادامه می‌دهد: «آیا از آن درختی خورده‌اید که به شما فرمان داده بودم نخورید؟» مرد گفت، «این زنی که تو فرستاده‌ای در کنار من باشد، او میوۀ آن درخت را به من داد، و من خوردم.» سپس پروردگار به زن گفت، «این چه کاری بود که کردی؟» زن گفت، «مار مرا فریب داد، و من خوردم.»
شما از سلب مسئولیت صحبت می‌کنید، این موضوع بسیار زود آغاز می‌شود.
کمبل: بله، مسئولیت به گردن مارها انداخته شده است. افسانۀ بـِساری [یک افسانه‌ی افریقایی] نیز به همین ترتیب ادامه پیدا می‌کند. «روزی مار گفت، ما نیز این میوه‌‌ها را بخوریم. چرا باید گرسنه بمانیم؟ بز کوهی گفت، اما ما چیزی دربارۀ این میوه نمی‌دانیم. سپس مرد و همسرش قدری از آن میوه خوردند. اونوم بوته [خدا] از آسمان پایین آمد و پرسید، «چه کسی به شما گفت که می‌توانید از این میوه‌ بخورید؟ آن‌ها پاسخ دادند، «مار گفت.» این دو داستان با یکدیگر شباهت فراوان دارند.
مویرز: چه نتیجه‌ای می‌گیری – این‌که در این دو داستان بازیگران اصلی، شخص دیگری را عامل هبوط معرفی می‌کنند؟
کمبل: بله، اما دیگری مار است. در هر دو داستان، مار نماد ِ کنار گذاشتن ِ زندگی گذشته و استمرار حیات است.
مویرز: چرا؟
کمبل: قدرت زندگی باعث می‌شود که مار پوست خود را بیندازد، درست همان‌طور که ماه سایۀ خود را می‌اندازد. مار پوست می‌اندازد تا بار دیگر ولادت یابد، همان‌طور که ماه سایه می‌اندازد تا دوباره متولد شود. آن‌ها نمادهایی هم‌عرض یکدیگرند. گاهی اوقات مار به صورت دایره‌ای نشان داده می‌شود که در حال خوردن دُم خویش است. این انگاره‌ای از زندگی است. زندگی، نسل‌ها را یکی پس از دیگری از خود دور می‌سازد تا دوباره متولد شود. مار نمایندۀ انرژی و آگاهی و نامیرایی است که وارد عرصۀ زمان شده، و مرتباً مرگ را از خود دور می‌سازد و دوباره متولد می‌شود. هنگامی که به این ترتیب به زندگی نگاه کنید، در آن چیزی فوق‌العاده هولناک خواهید دید. مار حامل دو حس جذابیت و وحشت زندگی است.
به‌علاوه مار نمایندۀ کارکرد اولیۀ زندگی، یعنی خوردن است. زندگی از خوردن ِ موجودات ِ دیگر تشکیل می‌شود. هنگامی که غذای خوش‌ظاهری را میل می‌کنید، زیاد در این باره فکر نمی‌کنید. اما کاری که انجام می‌دهید خوردن چیزی است که مدت کوتاهی قبل زنده بوده است. و هنگامی که به زیبایی طبیعت نگاه می‌کنید، پرندگانی را می‌بیند که این‌جا و آن‌جا دانه می‌چینند – آن‌ها چیزها را می‌خورند. مار یک مجرای غذایی ِ متحرک است، و این همۀ چیزی است که درباره‌اش می‌توان گفت. و به شما حس اولیۀ زندگی در ابتدایی‌ترین کیفیت آن را می‌دهد. در مورد این حیوان جای هیچ چون و چرایی نیست. زندگی با کشتن و خوردن ِ خودش، با دورانداختن  ِ مرگ و تولد دوباره، مانند ماه، استمرار می‌یابد. این یکی از رازهایی است که این صورت‌‌های نمادین و متناقض سعی در نشان دادن آن را دارند.
مار در اغلب فرهنگ‌ها پدیده‌ای مثبت تفسیر می‌شود. در هند، حتی سمی‌ترین مار ِ موجود، یعنی کبرا، حیوانی مقدس است، و شاه‌مار ِ اسطوره‌شناختی، نزدیک‌ترین همراه بودا است. مار نمایندۀ قدرت زندگی است که وارد عرصۀ زمان مرگ شده، و با این‌همه جاودانه می‌زیَد. جهان چیزی جز سایۀ او و پوستی که می‌اندازد نیست.
مار در همۀ سنت‌های سرخ‌پوستان امریکا نیز مورد احترام بود. قدرت بسیار مهمی تلقی می‌شد که می‌باید با او دوستی ورزید. به‌عنوان مثال، سری به ”پوئبلو“ها بزنید و رقص ِ مار هوپی را تماشا کنید که در آن مارها را به دهان می‌گیرند، با آن‌ها دوست می‌شوند و سپس آن‌ها را به تپه‌ها باز می‌گردانند. مارها بازگردانده می‌شوند تا حامل پیام انسان برای تپه‌ها باشند، درست همان‌طور که پیام تپه‌ها را برای انسان‌ها می‌آورند. در این رابطه با مار، بازی ِ متقابل انسان و طبیعت نشان داده شده است. مار مانند آب جریان می‌یابد و لذا آبی است، اما زبانش مرتباً چون شعلۀ آتش می‌درخشد. لذا، در مار، هر دو جفت ِ متضاد در کنار یکدیگر وجود دارند.
مویرز: در داستان مسیحی [کتاب مقدّسی؟]، مار اغواکننده است.
کمبل: در آن‌جا موضوع به حد امتناع از تأیید زندگی می‌رسد. در سنت کتاب مقدّس که ما به ارث برده‌ایم، زندگی فاسد است، و هر تکانۀ طبیعی گناه است مگر آن‌که ختنه یا تعمید شده باشد. مار موجودی است که گناه را به جهان می‌آورد. و زن موجودی است که سیب را به دست مرد می‌دهد. یگانه پنداشتن زن با گناه، مار با گناه، و زندگی با گناهْ چرخشی است که در کتاب مقدّس، در اسطوره و آموزۀ هبوط، به کل این داستان داده شده است.
مویرز: آیا این فکر که زن گناه‌کار است در اسطوره‌شناسی‌های دیگر نیز دیده می‌شود؟
کمبل: خیر، چنین چیزی را در جای دیگر نمی‌شناسم. شاید نزدیک‌ترین مطلب به این موضوعْ پاندورا و جعبۀ پاندورایش باشد، اما آن مورد هم گناه نیست، بلکه فقط ایجاد گرفتاری است. فکر هبوط در سنت کتاب مقدّس گویای آن است که طبیعت بدان‌گونه که ما می‌شناسیم فاسد است، جنسیت به خودی خود فاسد است، و مؤنث به منزلۀ چکیدۀ جنسیت، فاسدکننده است. چرا معرفت بر خیر و شر، برای آدم و حوا ممنوع شده بود؟ بدون چنین معرفتی همۀ ما به صورت گروهی کودک در باغ عدن بر جای می‌ماندیم، بدون آن‌که در زندگی مشارکتی داشته باشیم. زن، زندگی را به دنیا می‌آورد. حوا مادر این جهان فانی است. شما قبلاً در باغ عدن بهشتی رؤیایی داشته‌اید که فاقد زمان، و ولادت، مرگ و زندگی بوده است. مار که می‌میرد و زنده می‌شود، پوست می‌اندازد و زندگی‌اش را نو می‌کند، مالک درخت مرکزی است که تلاقی‌گاه زمان و جاودانگی است. در باغ عدن او خدای عمده [اصلی] است. یهوه، کسی که در هوای خنک عصر در آن‌جا قدم می‌زند، فقط یک دیدارکننده است: این باغ مکان مار است. این داستان بسیار بسیار کهن است. ما مهره‌هایی سومری در اختیار داریم که متعلق به 3500 سال قبل از میلاد است که مار و درخت و الهه را نشان می‌دهد، و الهه میوۀ زندگی را به یک مرد دیدارکننده تعارف می‌کند. اسطوره‌شناسی کهن ِ الهه درست در همین‌جا است.
سال‌ها قبل در یک فیلمْ پدیده‌ای بسیار مجذوب‌کننده دیدم. داستان از این قرار بود که یک کاهنۀ مار برمه‌ای که وظیفه داشت باران را بر مردم‌اش نازل کند، می‌بایست از یک مسیر کوهستانی صعود می‌کرد، یک مار کبرا را که در درون لانه‌اش بود صدا می‌زد، و سه‌بار مار را می‌بوسید. در این داستان، کبرا به ارمغان‌آورندۀ زندگی و باران، و چهره‌ای مثبت است، نه منفی.
مویرز: تفاوت میان این انگاره و انگارۀ مار در سفر پیدایش را چگونه تبیین می‌کنید؟
کمبل: در این مورد تبیینی تاریخی وجود دارد که مبتنی بر آمدن عبرانی‌ها به کنعان و به انقیاد درآوردن مردم کنعان است. اُلوهیت اصلی ِ مردم ِ کنعان الهه بود، و مار با الهه پیوند دارد. این نماد ِ راز زندگی است. عبرانیان که گروهی متمایل به خدای مذکر بودند آن را نفی کردند. به عبارت دیگر، در داستان عدن، نوعی طرد تاریخی الهه-مار نهفته است.
مویرز: به نظر می‌رسد که این داستان با انداختن مسئولیت هبوط به گردن حوا، نسبت به زنان کم‌لطفی بزرگی کرده است. چرا زنان برای این نزول مسئول شمرده می‌شوند؟
کمبل: آن‌ها نمایندۀ زندگی هستند. مرد جز از طریق زن وارد عرصۀ زندگی نمی‌شود، لذا این زنان هستند که ما را به این دنیای تقابل دوگانه و رنج می‌آورند.
مویرز: اسطورۀ آدم و حوا می‌خواهد چه چیزی را دربارۀ این تقابل دوگانه به ما بگوید؟ معنای آن چیست؟
کمبل: همان‌طور که دیدید من از گناه شروع کردم – به عبارت دیگر حرکت به خارج از منطقۀ اسطوره‌شناختی باغ بهشت، یعنی جایی که زمان وجود ندارد، و مردان و زنان حتی نمی‌دانند که با یکدیگر فرق دارند. هر دو صرفاً مخلوق‌اند. خدا و انسان عملاً یگانه‌اند. خداوند در غروبی سرد در باغی که همۀ آن‌ها در آن جای دارند قدم می‌زند. سپس آن‌ها سیب، یا معرفت بر تقابل‌ها را می‌خورند. و هنگامی که کشف می‌کنند که با یکدیگر فرق دارند، مرد و زن شرم‌گاه خود را می‌پوشانند. ملاحظه می‌کنید که آن‌ها قبلاً فکر نمی‌کردند در تقابل با یکدیگر قرار دارند. مذکر و مؤنث یک تقابل‌اند، و انسان و خدا تقابلی دیگر. خیر و شر تقابل سوم‌اند. تقابل‌های اولیه، جنسی، و تقابل میان انسان و خداوند است. سپس فکر خیر و شر به دنیا می‌آید. سپس آدم و حوا، شاید به صرف درک دوگانگی، خود را از باغ وحدت بی‌زمان بیرون می‌اندازند. برای آن‌که وارد جهان شوید، باید برحسب تقابل‌های دوگانه عمل کنید. (ص 77 تا 81)
***
کتاب مقدّس و ایده‌ی فساد ِ زنده‌گی
کمبل: اما در کتاب مقدّس بساط جاودانگی برچیده می‌شود، و طبیعت فاسد شده و سقوط کرده است. در تفکر کتاب مقدّس ما در تبعید زندگی می‌کنیم.
مویرز: در همان حال که ما در این‌جا نشسته‌ایم و گفت‌وگو می‌کنیم در بیروت اتومبیل‌ها یکی پس از دیگری بمب‌گذاری می‌شوند – به‌وسیله‌ی مسلمانان علیه مسیحیان، مسیحیان علیه مسلمانان، و مسیحیان علیه مسیحیان. به نظر من مارشال مک لوهان درست می‌گفت که تلویزیونْ جهان را به دهکدۀ جهانی تبدیل کرده است – اما او نمی‌دانست که دهکدۀ جهانی بیروت خواهد بود. نظر شما چیست؟
کمبل: به نظر من آن‌ها نمی‌دانند چگونه افکار مذهبی خود را در زندگی معاصر، و در مورد کل انسان‌ها، نه فقط جامعۀ خودشان، به کار گیرند. این یکی از نمونه‌های هولناک ناکامی مذهب در برخورد با دنیای جدید است. این سه اسطوره‌شناسی تا پایان می‌جنگند. آن‌ها فقدان صلاحیت خود را در مواجهه با آینده نشان داده‌اند.
مویرز: ما به چه نوع اسطورۀ جدیدی نیاز داریم؟
کمبل: اسطوره‌هایی که فرد را نه با گروه محلی ِ خود او، بلکه با کرۀ زمین یگانه کند. [چیزی متفاوت از آن اسطوره‌های قوم‌گرا و فرقه‌گرا که فقط منافع ِ یهود یا مسیحیت یا اسلام را در نظر دارند.] (ص 51)
***
روایت‌های متفاوت آفرینش، رفرنس‌های متفاوت ِ حکایت‌های کتاب مقدّس
در اغلب فرهنگ‌ها دو یا سه داستان آفرینش وجود دارد. در کتاب مقدّس دو داستان در این باره وجود دارد، هرچند مردم هر دو را یکی تلقی می‌کنند. حتماً به یاد دارید که در داستان باغ عدن، در فصل دوم: خدا به راه‌هایی فکر می‌کند که آدم را سرگرم کند، زیرا آدم را به عنوان باغبان و برای مراقبت از خود آفریده است. این داستانی بسیار بسیار کهن است و از سومر به عاریت گرفته شده است. خدایان به کسی نیاز داشتند که از باغ آن‌ها مراقبت کند و غذایی را که آن‌ها نیاز داشتند کشت کند، لذا انسان را آفریدند. این داستان، زمینۀ اسطورۀ مندرج در فصول دوم و سوم فصل پیدایش است.
اما باغبان ِ یهوه کسل است. لذا خدا سعی می‌کند اسباب‌بازی‌هایی برای او خلق کند. او حیوانات را خلق می‌کند، اما همۀ کاری که انسان می‌تواند با این حیوانات انجام دهد، نامیدن آن‌ها است. سپس خداوند به این فکر بزرگ می‌رسد که روح ِ زن را از جسم خود ِ آدم بیرون بکشد. این داستان آفرینش با آن‌چه در فصل اول سفر پیدایش بیان شده بسیار متفاوت است، زیرا در آن‌جا خداوند آدم و حوا را با هم، به هیأت خودش نر و ماده می‌آفریند. در آن‌جا خداوند، خودش نر و مادۀ اولیه است. داستان روایت‌شده در فصل دوم، به مراتب داستان کهن‌تری است و احتمالاً متعلق به هشت قرن قبل از میلاد است، حال آن‌که داستان فصل اول متعلق به یک متن به‌اصطلاح کاهنی، و مربوط به حدود قرن چهارم قبل از میلاد یا پس از آن است. در داستان هندی که خود احساس ترس می‌کند، سپس میل می‌کند، و به دو قسمت تقسیم می‌شود، با داستانی شبیه به داستان روایت‌شده در فصل دوم پیدایش مواجه‌ایم. در سفر پیدایش، این انسان است که به دو قسمت تقسیم می‌شود، نه خدا. (ص 89)
***
عبرانی‌ها، کنعانی‌ها/ الهه‌‌ها، یهوه و خدایان مذکر

مویرز: برای ما چه تفاوتی می‌داشت اگر در مقطعی از مسیر، دعای خود را به جای عبارت «ای پدر ما» با عبارت «ای مادر ما» شروع کرده بودیم؟ چه تفاوت روانشناختی ایجاد می‌کرد؟
کمبل: یقیناً در منش فرهنگ ما تفاوتی روانشناختی ایجاد کرده است. به عنوان مثال، تمدن غرب اساساً در دره‌های رودخانه‌های بزرگ متولد شد – نیل، دجله و فرات، سند و بعدها گنگ. مکان‌هایی که ذکر شد دنیای الهه‌ها بود. مثلاً نام رودخانۀ گنگ (گنگا) نام یک الهه است.
سپس دوران تاخت و تازها و اشغال فرا رسید. این جریانات از قرن چهارم قبل از میلاد به طور جدی آغاز شد، و با گذشت زمان به ویرانگری فزاینده انجامید. آن‌ها از شمال و جنوب سرازیر شدند و شهرها را یک‌شبه ویران کردند. کافی است که در کتاب سفر پیدایش، نقش قبیلۀ یعقوب را در سقوط شِکِم [شکیم] بخوانید... .
سامی‌ها دنیای نظام‌های الهه مادر را اشغال کردند، و لذا اسطوره‌های معطوف به مذکر غالب شدند، و مادر-الهه‌ها به نوعی مادربزرگ-الهه تبدیل شدند.
این ماجرا مقارن با پیدایش شهر بابل اتفاق افتاد، و هر یک از این شهرهای اولیه، خدا یا الهۀ خاص خود را داشت. خصوصیات بارز مردمانی که گرایش‌های امپریالیستی دارند آن است که سعی می‌کنند خدای محلی خود را به فرزند بزرگ کل کائنات تبدیل نمایند. راه پدید آوردن ِ این تغییر، از میان بردن خدا یا الهه‌ای است که از قبل در آن‌جا بوده است. پیش از مردوک، خدای بابل، یک الهه-مادر تمام‌عیار در آن‌جا وجود داشت. (ص 256)
***
فرقه‌گرایی در کتاب مقدّس و قوانین ِ اخلاقی کتاب
مویرز: شما در کتاب‌تان با نقل قولی از سفر خروج، به این تناقض اخلاقی [موجود در کتاب مقدّس] اشاره کردید:
«تو نباید بکشی، تو نباید در زن همسایۀ خود طمع کنی – مگر آن‌که خارجی باشد. در این صورت باید همۀ مردان‌شان را از دم تیغ بگذرانی، و زنان‌شان را به غنیمت بگیری.» این مربوط به عهد قدیم است.
کمبل: سفر تثنیه. آن‌ها مطالبی ترسناک‌اند.
مویرز: و حرف آن‌ها دربارۀ زنان چیست؟
کمبل: آن‌ها بیش‌تر از تثنیه صحبت می‌کنند تا زنان. عبرانیان نسبت به همسایگان‌شان مطلقاً بی‌رحم بودند. اما این قسمتی که شما نقل کردید، بیان افراطی مطلبی است که در اغلب اسطوره‌شناسی‌هایی که گرایش جامعه‌شناختی دارند دیده می‌شود. به عبارت دیگر، عشق و شفقت متعلق به درون گروه است، و تهاجم و سوء استفاده، بیرون گروه را نشانه می‌گیرد. هر چه بیرون از گروه باشد باید همان‌طور که سفر تثنیه گفته تهدید شود.
مسلماً در روزگار کتاب مقدّس، عبرانیان پس از ورود، الهه‌ها را جارو کردند. اصطلاحی که در عهد قدیم [عهد عتیق؟] برای الهه‌ی کنعانی به کار رفته «نجاست» است. ظاهراً در دوره‌ای که برای مثال در کتاب پادشاهان آمده است، میان دو کیش نوعی کشمکش وجود دارد. در عهد عتیق بسیاری از پادشاهان عبرانی به دلیل نیایش کردن در قلل کوه‌ها سرزنش شده‌اند. آن کوه‌ها نماد الهه بودند. عبرانیان تأکید شدیدی علیه الهه داشتند؛ تأکیدی که نمونۀ آن در اسطوره‌های هند و اروپایی پیدا نمی‌کنید. در اسطوره‌های هند و اروپایی زئوس با الهه ازدواج می‌کند، و سپس هر دو، به اتفاق ِ یکدیگر نقش ایفا می‌کنند. لذا آن‌چه در کتاب مقدّس می‌ینیم حالتی افراطی است، و مقهور کردن جنس مؤنث در میان ما غربی‌ها یکی از کارکردهای تفکر نشأت گرفته از کتاب مقدّس است. [بخش‌های مختلف نقل قول‌ها را من بُلد کردم.] (ص 259)

***
از نقل‌قول‌های بالا نتیجه می‌گیرم:
1- حتا در چند صفحه از کتاب مقدّس، ما با متنی با رفرنس‌های متفاوت مواجه‌ ایم. ممکن است این متن‌ها روایتی پیوسته به نظر آیند، ولی خواننده‌ باید با منطق امروزینْ این متن‌ها را جمله‌به‌جمله به‌دقت بخواند، چرا که هر جمله، ممکن است برخاسته از منبعی متفاوت باشد.
2- اسطوره‌های دینی، بنیان‌ ِ زنده‌گی و رفتار ِ مؤمنان‌ اند. این اسطوره‌ها صرفن نفرت‌انگیز نیستند بلکه محتوایی قابل بررسی و آموزنده اند. بی‌دین‌ها نمی‌توانند از شناخت ِ اسطوره‌های دینی شانه خالی کنند چرا که برای ارتباط با مؤمنان، باید رفتار آنان را درک کرد. اگر عمده‌ی مؤمنان همچون کودکان ِ نابالغ و لج‌باز رفتار می‌کنند، دلیل نمی‌شود که بی‌ایمانان نیز لج‌بازانه از آموختنْ سر باز بزنند.
3- بخشی از قصه‌های عامیانه و قصه‌های دینی تجلی‌هایی از اسطوره‌ها هستند. گاهی صرفن سرگرم‌کننده (بخشی از قصه‌های عامیانه) و گاهی تجلی‌‌گاه ِ باور‌های از یاد رفته اند.
4- اندیشه‌ی فساد ِ زنده‌گی، و اهمیت ِ جهان ِ دیگر، که بخشی از آن بنیان ِ یهودیت، و بخش ِ دیگرش بنیان ِ اساسی ِ اسلام است، یک چرخش در اسطوره‌های کهن ِ از یاد رفته، و پیامد ِ نبردهای قومی برای تسلط بر دیگران بوده است. خواست ِ عبرانیان ِ نرینه‌پرست برای تسلط بر کنعان و دیگر سرزمین‌های الهه‌پرست، به‌ناگزیر از مسیر ِ نابودی ِ خدایان ِ دیگر قوم‌ها (الهه‌ها) عبور می‌کرده. می‌توان تصور کرد، چنان‌چه عبرانیان به الهه‌ها باور داشتند، دین یهود و اخلاف‌اش سرنوشتی متفاوت می‌یافت‌اند.
5- اسطوره‌ی یهودی ِ آفرینش ِ جهان و آدم و حوا، تنها اسطوره‌ی موجود درباره‌ی آفرینش نیست. اسطوره‌های دیگر ملل، با برخی از انسانی‌ترین توضیحات ِ مدرن درباره‌ی موقعیت ِ زن و مرد برابری می‌کنند. گستره‌ی نفوذ ِ اسطوره‌های یهودی، و تجدید حیات‌شان در مسیحیت و اسلام، دلیل ِ برحق‌بودن ِ یا الزام در پذیرش ِ آن‌ها نیست. رنج ِ بشر، محصول ِ خطا و گناه نیست، و زنده‌گی، سراسر رنج نیست.
6- اسطوره‌های کهن، ممکن است که با روی‌کردی جامعه‌شناختی و به نفع ِ فرقه‌ای ویژه شکل گرفته باشند. قرار نیست مبنای زنده‌گی انسان ِ قرن ِ بیست‌ویک، اسطوره‌ی یهودی باشد. گسترش ِ باورهای فرقه‌ای ِ جاه‌طلب در جهان، حاصلی جز کشتار ندارد. از نظر کمبل، خرد، یکی از مبناهای شکل‌گیری ِ اسطوره‌‌ی جدید است، و نمونه‌ی کارکرد ِ موفق ِ آن، پیدایش ِ ایالات متحده‌ی امریکا از زمان ِ استقلال تا پیش از جنگ ِ جهانی ِ دوم است.
***
اگر بخواهم همه‌ی گفته‌های جالب کمبل را نقل کنم باید نصف کتاب را این‌جا نقل کنم. بخش‌های مربوط به کتاب مقدّس، علاقه‌ی ویژه‌ی خودم بود اگرنه او از اسطوره‌های شرق، ژاپن، هند، اندونزی، آزتک‌ها، و قوم‌های متعدد ِ دیگر حرف می‌زند.
گفته‌های کمبل در بسیاری موارد جنبه‌ی تطبیقی دارد. احتمالن یکی از انتقادهای منتقدان به کمبل، همین مقایسه‌ها ست: نمی‌توان همه چیز را به هم پیوند داد، و با تفسیر ِ دل‌خواه، به نتیجه‌ی دل‌خواه رسید. در تفسیر‌های کمبل از اسطوره‌های مختلف، ترجیع ِ ”مفهوم ِ متعالی و جهانی ِ خدا“، و تفسیر ِ اسطوره‌ها به منظور ِ کاربردشان در ساخت ِ زنده‌گی ِ انسانی‌تر دیده می‌شود. این نوع نگاه می‌تواند باعث شود که کمبل اسطوره را با دیدگاهی غایت‌نگر و یا ایده‌آلیستی تفسیر کند. خوشبختانه گفته‌های‌ کمبل متوع‌تر از این حرف‌ها ست و حتا اگر در تطبیق‌ و تفسیرها اشتباه کند، چیزهای بسیار ِ دیگری در گفته‌های‌اش است.
به نظرم رسید هرچه از نیمه‌ی کتاب جلوتر می‌رویم، مصاحبه‌کننده تلاش ِ بیش‌تری برای طرح پرسش‌هایی می‌کند که عامه‌پسندتر اند: صحبت‌هایی درباره‌ی ازدواج، عشق، رابطه‌ی فرزند و والدین، شیوه‌ی رفتار صحیح با بچه‌ها و ... . شاید این کار ِ مصاحبه‌گر خطا باشد. شاید هم گستره‌ی نفوذ ِ قدرت ِ اسطوره را نشان می‌دهد. در هر صورت، من از چند بخش اول ِ کتابْ راضی‌تر ام.
اهل ِ ادبیات بدون ِ نظر به اسطوره‌ها نمی‌توانند سرنخ‌های اصلی ِ جدی‌نوشتن را بیابند، همان‌طور که بدون ِ درک ِ رؤیا (و فروید) نمی‌توانند از پس ِ شناخت ِ جدی ِ انسان و تخیل به عنوان ِ منشأ ادبیات برآیند. اسطوره و رؤیا، خدایان ِ متن‌های بزرگ اند.
«قدرت اسطوره» را هرچه زودتر بخوانید. (شرمنده! قبل‌اش باید کتاب مقدّس را بخوانید.)
شنبه 1/ 2/ 1390

هیچ نظری موجود نیست: