ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۵, چهارشنبه

گفت‌وگو با مرگ


گفت‌وگو با مرگ: (شهادتنامۀ اسپانیا)
نویسنده: آرتور کوستلر
مترجم: نصرالله دیهیمی، خشایار دیهیمی
ناشر: نشر نی
چاپ دوم 1385
قطع رقعی، 263 صفحه
2500 تومان



«گفت‌وگو با مرگ» شرح ِ آرتور کوستلر از تجربه‌‌‌‌ی چندماهه‌ی زندانی‌شدن‌اش در اسپانیای تحت ِ هجوم و سلطه‌ی ژنرال فرانکو، در سال 1937 است. زندان، برای کوستلر، بیش‌تر یک تجربه‌ی روانی و نوعی مکاشفه است. به هنگام ِ خطر و در یک مواجهه‌ی (حتا کوتاه) با مرگ، بسیاری از باورهای پیشین ِ تجربه‌کننده مفهوم ِ خود را از دست می‌دهند. مرگ، مفهوم ِ با ارزش و بی‌ارزش، خوب و بد، درست و نادرست، و درنهایت، مفهوم ِ انسانیت را در ذهن ِ دیدار‌کننده‌اش تغییر می‌دهد. مخاطب ِ «گفت‌وگو با مرگ» علاوه بر اهالی ِ ادبیات، و کسانی هستند که احیانن می‌خواهند چندگاهی از عمر عزیزشان را پشت ِ درهای بسته‌ی سلول‌های انفرادی و زیر ِ سایه‌ی مرگ بگذرانند. کوستلر ”او“ را دیده:
یکی دو بار با او رو‌به‌رو شدم. فقط با نوک انگشتهایش با من دست داد و زیر لب گفت: «حالت چطور است؟ بعداً می‌بینمت»، و رد شد ... .»
زندان، محیط ِ گسترده و رنگارنگی نیست که انتظار ِ فوق‌العاده‌ای از یادداشت‌های زندان ِ کوستلر داشته باشیم. ولی ماجرای زندان ِ او تقریبن از فصل ِشش‌ام ِ کتاب شروع شده، در نتیجه نویسنده فرصت داشته تا در اوایل ِ کتاب، نوشته‌اش را متنوع‌تر کند. به‌علاوه کوستلر یک رمان‌نویس است و این بخشی از تجربه‌ی داستان‌نویسی‌اش به حساب می‌آید. عامل ِ سوم ِ جذابیت ِ کتاب، حضور ِ کوستلر به‌عنوان ِ یک خبرنگار ِ انگلیسی در اسپانیا و شرح ِ اجمالی ِ جنگ ِ داخلی در یک کشور ِ اروپایی ست. آدم‌کُشی و وحشی‌گری فقط ویژه‌ی ما (شرقی‌ها و جهان‌سومی‌ها) نیست، بلکه در اروپای قرن بیست هم مردم به هم‌شهری و هم‌زبان ِ خود رحم نمی‌کنند. البته باید یادمان باشد که تنه‌ی اسپانیایی‌ها به تنه‌ی مسلمان‌ها خورده، و درگیری‌ها و بدبختی‌های‌شان عمیقن شرقی ست. کوستلر به این ویژه‌گی اشاره می‌کند:
«در شیوه‌ی مدیریت ِ جنگی ِ اسپانیایی‌ها – در هر دو طرف مخاصمه – مقدار زیادی تقدیرگرایی شرقی هست. و این یکی از دلایلی است که روش جنگی در آن ِ واحد بی‌نقشه، خشن و پرهیجان می‌نماید. جنگ‌های دیگر یک سلسله رزم است، این یکی، یک سلسله مصیبت است.»

***
پس از دستگیری و انتقال به زندان، تجربه‌ی زنده‌گی در سلول ِ دربسته آغاز می‌شود. دیدگاه ِ روانکاوانه‌ی نویسنده‌ به ”زندان“ و ”زندانی“ از همین‌‌جا آغاز می‌شود:
بار اولی که در پشت سر زندانی به هم کوبیده می‌شود، او وسط سلول می‌ایستد و دور و برش را نگاه می‌کند. خیال می‌کنم همه باید کم‌وبیش همین رفتار را داشته باشند.
بیش از هر چیز نگاهی گذرا به در و دیوار می‌‌اندازد و از اشیایی که در به‌اصطلاح قلمرو فعلی‌اش هست سیاهه‌ای ذهنی برمی‌دارد:
تختخواب آهنی،
لگن دستشوئی،
مستراح،
پنجرۀ میله‌دار.
قدم بعدی بدون استثناء این است که میله‌های آهنی پنجره را بگیرد و سعی کند خودش را بالا بکشد و بیرون را نگاه کند. موفق نمی‌شود، و لباسش از گچ دیواری که خود را بر آن کشیده بود، سفید می‌شود. دست از مقاومت می‌کشد، اما تصمیم می‌گیرد تمرین ‌کند و در فنّ بالاکشیدن خود با دست ورزیده ‌شود. درواقع، انواع و اقسام تصمیمات قابل تحسین می‌گیرد: هر روز صبح ورزش خواهد کرد، یک زبان خارجی یاد خواهد گرفت، خلاصه نخواهد گذاشت روحیه‌اش را خرد کنند. گرد و خاک لباسش را پاک می‌کند، و به سفر اکتشافی‌اش دورادور قلمرو حقیرش – پنج قدم طول و چهار قدم عرض – ادامه می‌دهد. تختخواب آهنی را امتحان می‌کند. فنرهایش شکسته است، تشک سیمی‌اش گود افتاده است و توی تن آدم فرو می‌رود، مثل این است که بر ننویی از سیم فولادی دراز بکشی. قیافه‌ای جدی می‌گیرد، مصمم است که ثابت کند که سرشار از جسارت و اعتماد به نفس است. بعد نگاه خیره‌اش به در سلول دوخته می‌شود، و می‌بیند که چشمی روزنه را چسبیده است و مراقبش است.
چشم بی‌حالت و مات بر او خیره است، مردمَکش عجیب گشاد است. چشمی است که انگار به تنی وصل نیست. چندلحظه قلب زندانی از تپش باز می‌ماند.
چشم ناپدید می‌شود و زندانی نفس عمیقی می‌کشد و دستش را بر سمت چپ سینه‌اش می‌فشارد.
برای اینکه دل و جرأتی پیدا کند به خودش می‌گوید: «خوب، خوب، احمقانه است آدم این ‌همه بترسد. باید به اینها عادت کرد، تازه مأمور با این نگاه‌ها فقط وظیفه‌اش را انجام می‌دهد. این هم جزیی از زندانی بودن است. اما نمی‌توانند توی دلم را خالی کنند، هرگز نمی‌توانند. امشب توی آن روزنه کاغذ می‌چپانم...»
اما در حقیقت دلیلی نیست که از همان لحظه دست به کار نشود. این فکر وجودش را از شور و شوق واقعی لبریز می‌کند. برای بار اول آن شور سودایی برای فعالیت را تجربه می‌کند، شوری که از این به بعد – با نوسانی دائمی – مرتباً جایش را به افسردگی و دلتنگی خواهد داد و بالعکس.
بعد یادش می‌افتد که کاغذی همراهش نیست. حرکت ناخودآگاه بعدیش – بسته به وضع اجتماعی‌اش – این است که به نوشت‌افزارفروش سر کوچه تلفن کند یا پیشش برود. این حرکت ناخودآگاه فقط یک آن دوام می‌آورد، لحظۀ بعد برای نخستین‌بار ابهت واقعی وضعش را درک می‌کند. برای نخستین‌بار واقعیت تام ِ ماندن پشت دری قفل‌شده از بیرون را لمس می‌کند، با تمام عذاب خردکننده و جگرسوزش لمس می‌کند.
این هم فقط چند ثانیه‌ای دوام دارد،یک لحظه بعد مکانیسم بی‌حس‌کننده دوباره به کار می‌افتد و آن حالت نیمه‌هشیار رحمت‌بار که نتیجۀ بالا پایین رفتن ِ مدام، طرح نقشه‌های قلابی، و به هم بافتن خیالات واهی است برمی‌گردد.
این آدم خام می‌گوید: «بگذار ببینم کجا بودیم؟ هوم، آره، مسئله چپاندن کاغذ توی روزنه. حتماً می‌شود یک‌جوری کاغذ گیر آورد.» او «جور»ش را «این‌جور» در هوا معلق می‌گذارد. این نحوۀ تفکری است که به‌زودی در آن ورزیده خواهد شد – یا به عبارتی این نحوۀ تفکر بر او چیره خواهد شد. مثلاً خواهد گفت: «وقتی بیرون بیایم دیگر هیچ‌وقت حرص پول نمی‌زنم. با هر مشقتی یک‌جوری می‌سازم.» یا «وقتی بیرون بیایم دیگر با زنم دعوا نمی‌کنم. یک‌جوری با هم کنار می‌آییم.»
درواقع، وقتی آزاد بشود همه‌چیز «یک‌جوری» رو‌به‌راه می‌شود.
این حقیقت که زندانی این خط کلیشه‌ای افکار را دنبال می‌کند، و همچنان که گفتم، بعد از چند روز، کاملاً بر او چیره می‌شود، بدین معناست که دنیای خارج برای او روز‌به‌روز بیشتر، واقعیتش را از دست می‌دهد. دنیای خارج بدل به دنیایی رؤیایی می‌شود که در آن همه‌چیز یک‌جوری مقدور است. (فصل 7)
پس مهم‌ترین و عینی‌ترین وجه ِ قضیه‌ی زندانی، جدایی ِ تدریجی از دنیای بیرون و از واقعیت است که البته هیچ درمانی ندارد. شاید بهترین راه ِ در رو ِ زندانی در این شرایط، قضاوت‌نکردن و مرتبن تجدیدنظر نکردن درباره‌ی واقعیات بیرونی ست که این البته به‌معنای نوعی درجازدن ِ فکر و ذهن است. اما جای‌گزینی را که می‌توان برای سوژه‌‌ی ”دنیای بیرون“ یافت، دقت در امور شخصی، و پایبندی به رفتار ِ متمدنانه، حتا در شرایط ِ ناساز است. رفتار شخصی ِ انسان که دیگر ربطی به دنیای خارج ندارد. وا ندادن، منحط نشدن، وحشی ‌نشدن، و سعی در پرهیزکاری ِ شخصی، می‌تواند فوق‌العاده در حفظ روحیه‌ی زندانی مؤثر باشد. کوستلر همین‌کار را می‌کند. کتاب‌خواندن، هم‌دردی با دیگران، حرص نزدن و حفظ ِ اخلاق، تنها چیزهایی هستند که می‌توانند زندانی ِ جداشده از تمدن را انسان نگاه دارند. این رفتار، تجربه‌ی خود را پس داده است.
فکر ِ کلیشه‌ای ِ دیگر ِ زندانی ِ بلاتکلیف ِ زیر ِ سایه‌ی مرگ، فکر ِ خودکشی ست. کوستلر این فکر را هم ریشه‌یابی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که:
راز این مسخ‌شدن ِ جادویی را درک نکردم مگر زمانی چند پس از آن، موقعی که در سویل با یکی از هم‌بندهایم که او هم محکوم به مرگ بود، دربارۀ شکل‌های مختلف ترس بحث می‌کردیم: یعنی با گرفتن تصمیم قلابی خودکشی، خیلی راحت یک دوازده ساعت بی‌دردسر برای خودم تراشیده بودم. آن حالت المپیایی‌ام [1]، آن‌طور که خیال می‌کردم نتیجۀ خود تصمیم نبود بلکه مربوط به دوازده ساعت مهلت بود که برای خودم قائل می شدم. تا بدان لحظه هر ساعت را با این انتظار به سر می‌آوردم که صدای چربْ نام مرا بخواند. حال با استنتاجی رؤیایی، مسلم فرض می‌کردم که این مهلت دوازده ساعته‌ای که من به خودم داده بودم از سوی دنیای خارج نیز مراعات خواهد شد. به این دلیل بود که آن‌همه سرخوش بودم.
تمام ِ تلاش ِ ذهن (به‌ هنگام ِ ناتوانی تن)، این است که خود را از بلاتکلیفی و ترس ِ مدام برهاند. پس روان، انواع ِ تکنیک‌های گول‌زننده را برای آرام‌بخشی و سرپا نگه‌داشتن ِ شخص به کار می‌برد. این کارکرد ِ دفاعی ِ ذهن است.
بخش‌های میانی ِ کتاب، پر است از توصیف ِ کوستلر از زندانی‌های جمهوری‌خواه، شورشی، نیروهای خارجی ِ ضدّ جمهوری، و مردم ِ دهاتی ِ ساده‌ای که بی‌هوده به زندان افتاده‌اند و شب به شب به جوخه‌ی آتش سپرده می‌شوند. درواقع، یکی از دلایل ِ حتمی ِ جنگ ِ داخلی در یک کشور، بی بروبرگرد، جهالت و دهاتی‌بودن ِ عده‌ای از مردم ِ کشور است. دهاتی‌هایی که به‌راحتی تحریک می‌شوند و به راحتی گوشت دم ِ توپ می‌شوند. فرقی نمی‌کند، به نفع جمهوری یا علیه ِ جمهوری؛ میل ِ به کشتار، نتیجه‌ی ناتوانی از هم‌زیستی و یافتن ِ راه ِ حل‌ ِ متمدنانه است.
در این میان، هیچ راه ِ حل معجزه‌آسا و کمک ِ خارجی‌ای برای یک ملت وجود ندارد. کوستلر می‌گوید که کار ِ کسانی مثل ِ فرانکو قانون‌شکنی و آدم‌کشی ست و کار ِ کشورهای اروپایی هم صدور ِ بیانیه و محکوم کردن است. مدت‌ها ست که دو طرف به این نحو، نقش ِ خود را پذیرفته‌اند. کوستلر دهه‌ها پیش این را گفته ولی اوضاع همچنان بر همان منوال است. اما خواستاران و سازنده‌گان ِ یک دموکراسی مردم اند. چنان‌چه آن‌ها شیوه‌اش را آموخته باشند، آن را محقـَق می‌کنند، و چنان‌چه بخش بزرگی از مردم هنوز دهاتی و رشدنیافته باشند، آزادی‌خواهی و تغییرطلبی ِ بخش ِ دیگر ِ مردم، منجر به بحران، درگیری، و کشتار می‌شود. به نظر نمی‌رسد هنوز راه ِ حل ِ سومی برای تغییرْ اختراع شده باشد.
گفت‌وگو با مرگ، می‌توانست جذاب‌تر از این باشد اگر که راوی خود را متعهد به گزارش ِ واقعیت نمی‌دانست و اگر عنوان ِ دیگر ِ کتاب «شهادتنامۀ اسپانیا» نبود. کوستلر در پیشگفتار کتاب می‌گوید: «من سعی کرده‌ام این افکار را تا آن‌جا که می‌توانسته‌ام صریح و مختصر و مفید ارائه دهم. مشکل اصلی، وسوسۀ عرضۀ آنها به‌صورت خوشایند بود، امیدوارم که خواننده با من همداستان باشد که در غلبه بر این وسوسه توفیق یافته‌ام.» در نتیجه، باید قبول کرد که اولویت ِ یک گزارش یا یک شهادتنامه، جذابیت نیست؛ کوشش برای تصویر ِ تاحدِّ ممکن بی‌طرفانه‌ی فضای دورانی که واقعیت ِ خشن‌اش اساسی‌ترین دستاوردهای تمدن ِ اروپایی را به چالش کشیده بود، البته بر داستانی کردن ِ گزارشْ ترجیح داشته است.

چهارشنبه 25/ 12/ 1389
---------------------------------------------------------------

[1] ”المپیایی“ در متن ِ کوستلر، استعاره از حالت ِ قهرمانی ِ زندانی‌ای ست.

هیچ نظری موجود نیست: