1
ماجرا اینطور شروع شد. من اصلاً دهن وا نکرده بودم. اصلاً. آرتور گانات کوکم کرد. آرتور هم دانشجو بود. دانشجوی دانشکدۀ پزشکی. رفیقم بود. توی میدان کلیشی به هم برخوردیم. بعد از ناهار بود. میخواست با من گپی بزند. من هم گوش دادم. به من گفت: «بهتر است بیرون نمانیم! برویم تو.» من هم با او رفتم تو. آنوقت شروع کرد: «توی این پیادهرو تخممرغ هم آبپز میشود! از این طرف بیا!» آنوقت باز هم متوجه شدیم که توی کوچه و خیابان به خاطر گرما نه کسی هست و نه ماشینی. پرنده پر نمیزد. وقتی هوا سوز دارد کسی توی خیابانها نیست. یادم است که خودش هم راجع به این قضیه میگفت: «مَردُم ِ پاریس انگار همیشه کار دارند، اما در واقع از صبح تا شب ول میگردند، دلیلش هم این است که وقتی هوا برای گردش مناسب نیست، مثلاً خیلی سرد است یا خیلی گرم، غیبشان میزند، همه میروند قهوهخانه تا شیرقهوه و آبجو بخورند. بله! میگویند قرن سرعت است! ولی کو؟ تغییرات ِ بزرگی رخ داده! ولی چهطوری؟ راستش هیچ چیز تغییر نکرده. طبق معمول همه قربان صدقۀ هم میروند، فقط همین. این هم که تازگی ندارد. بعضی حرفها عوض شده، تازه نه آنقدرها. حتی کلمهها هم زیاد عوض نشدهاند! شاید دو سه تایی، اینجا و آنجا، دو سه تا کلمۀ ناقابل...» و بعد به دنبال ِ بلغورکردن ِ این واقعیتهای پرفایده باد به غبغب انداخته همانجا لنگر انداختیم و از تماشای علیا مخدرات ِ قهوهخانه محظوظ شدیم.
بعد موضوع به رئیس جمهور پوانکاره کشید که دست بر قضا همان روز صبح رفته بود تا یک نمایشگاه ِ سگهای فسقلی را افتتاح کند. رشتۀ صحبت به روزنامۀ لوتان کشیده شد که در همین زمینه مطلبی نوشته بود. آرتور گانات گزکی دستش آمد و شروع کرد به دستانداختن ِ من: «به به! این هم از روزنامۀ عظیمالشأن ِ لوتان. در دفاع از قوم فرانسوی لنگهاش پیدا نمیشود!» من که میخواستم بگویم من هم صاحبنظرم، معطلش نکردم و گفتم: «قوم فرانسوی واقعاً بهاش احتیاج دارد! هرچند که دیگر قوم فرانسوی وجود خارجی ندارد!»
کلهشقی به خرج داد و گفت: «ده، چرا! یکی هست! قوم خوشگلی هم هست! خوشگلترین قوم دنیاست و هرکه قبول ندارد، مخش پارهسنگ برمیدارد!»
بعد شروع کرد به بد و بیراه گفتن به من. البته جا نزدم.
- درست نیست! چیزی که تو بهاش میگویی قوم، فقط یک تودۀ گندیده، کرمخورده، شپشو، بیحال و دستوپا چلفتی است مثل من و امثال من که گرسنگی و طاعون و سرما از چهارگوشۀ عالم فراریشان داده و اینجا انداخته. به خاطر وجود دریا نتوانستهاند جلوتر از این بروند. فرانسه این است و فرانسوی این.
با قیافهای دمغ و تااندازهای غصهدار گفت: «باردامو، اجداد ما به خوبی خودمان بودند، ازشان بد نگو!»
- حق داری، آرتور! در این مورد حق داری! کینهای، رام، بیعصمت، درب و داغان، ترسو و نامرد، حقا که به خوبی ِ خودمان بودند! اشکالی ندارد، بگو! ماها عوض نمیشویم! نه جورابمان عوض میشود و نه اربابهامان و نه عقایدمان. وقتی هم میشود، آنقدر دیر است که دیگر به زحمتاش نمیارزد. ما ثابتقدم به دنیا آمدهایم و ثابتقدم هم ریغ رحمت را سر میکشیم! سرباز ِ بیجیره و مواجب، قهرمانهایی که سنگ ِ همه را به سینه میزنند، بوزینههای ناطقی که از حرفهاشان رنج میبرند. ماها آلت دست ِ عالیجنابان ِ نکبتیم. او صاحب اختیار ماست! وقتی بچههای حرفشنوی نیستیم، طنابمان را سفت میکند، انگشتهایش دور گردن ماست، همیشه حتی وقتی حرف زدنمان با ناراحتی توأم است. باید هوای کار دستمان باشد که لااقل بشود غذایی بلنبانیم... سر هیچ و پوچ آدم را خفه میکند... اینکه نشد زندگی...
- باردامو، عشق هم هست!
جواب دادم: آرتور، عشق همان ابدیتی است که جلوی روی سگهاست، و من یکی مغرورم.
- پس بیا از تو حرف بزنیم! تو آنارشیستی، همین و بس!
در همۀ جوانب زرنگی به خرج میدهد. از همینجا زرنگی و همۀ آن افکار و عقاید مترقیاش را میبینید.
- گل گفتی، هالو جان! من آنارشیستم، بهترین دلیلش هم این است که یک جور دعای ِ انتقامجویانۀ اجتماعی سرهم کردهام. بد نیست همین الآن نظرت را دربارهاش بگویی: اسمش هست: «بالهای زرنگار»!... و شروع کردم به خواندن:
«خدایی که دقیقهها و سکهها را میشمارد، خدایی نومید، با بالهای زرنگار گسترده بر سر عالم، با شکمی رو به آسمان، آمادۀ نوازشها. اوست خداوندگار ما. ببوسیم یکدگر را!»
- شعرک تو به زندگی واقعی ربطی ندارد. من طرفدار نظم موجودم و از سیاست خوشم نمیآید. بهعلاوه، روزی که وطنم از من بخواهد در راهش جانم را فدا کنم، لشبازی درنمیآورم، آمادهام که در راهش جان بدهم.
جوابش این بود.
در واقع بی آنکه متوجه باشیم، جنگ به ما نزدیک میشد و من حال و روز درستی نداشتم. این بحث کوتاه و قرهقاطی خستهام کرده بود. بعد هم، کلافه بودم، چونکه پیشخدمت به خاطر انعام به کنسبازی متهمم کرده بود. بالأخره با آرتور آشتی کردم تا قال قضیه کنده بشود. تقریباً سر همهچیز به توافق رسیدیم.
آشتیجویانه مُقر آمدم:
درست است، در واقع حق با توست، ولی آخر، همهمان روی یک کشتی نشستهایم و به نوبت پارو میزنیم، تو که نمیتوانی بگویی نه! روی سیخهایی نشستهایم که به همهمان فرو میرود! آنوقت چی گیرمان میآید؟ هیچ! فقط دوز و کلک، فلاکت، چاخان، و مشنگبازی هم بالای همۀ اینها. میگویند کار میکنیم! این یکی از همه گندتر است، با آن کارشان! پایین کشتی هن و هن میزنیم، از هفت بندمان عرق سرازیر است، بوی گند میدهیم، و همین. آنوقت آن بالا، روی عرشه، توی هوای آزاد، اربابها وایسادهاند، با زنهای ترگل ورگل و عطرزده روی زانوهاشان و ککشان هم نمیگزد. به عرشه احضارمان میکنند. کلاههای سیلندر را روی سرشان میگذارند و بعد سرمان عربده میکشند و میگویند: «پفیوزها، جنگ است! باید به این بوگندوها که در «کشور شمارۀ 2» سوارند حمله کنیم و دمار از روزگارشان درآوریم! زودتر! جنب بخورید! هرچه که لازم است روی عرشه داریم! همه یکصدا! صداتان دربیاید: زندهباد کشور شمارۀ 1. بگذارید از آن دور دورها صداتان را بشنوند. کسی که بلندتر از همه فریاد بزند، نشان افتخار و خروس قندی و قاقالیلی نصیباش خواهد شد! بی همه چیزها! آنها که نمیخواهند روی دریا قالب تهی کنند، هروقت دلشان خواست میتوانند بروند روی خشکی تا خیلی سریعتر از اینجا غزل خداحافظی را بخوانند!»
آرتور که دیگر قانعکردنش آسان شده بود، در تأیید من گفت: «دقیقاً همینطور است که میگویی!» اما درست در همین لحظه از روبروی قهوهخانه یک هنگ گذشت و سرهنگ جلوتر از همه سوار اسب بود و حتی قیافهای مهربان و بسیار شوخ و شنگ داشت. من با شور و شوق بلند شدم و سر آرتور فریاد زدم:
- من میروم ببینم همینطو است یا نه!
راه افتادم و رفتم در ارتش ثبت نام کردم، آنهم دواندوان.
آرتور هم که مطمئناً از تأثیر قهرمانبازی من بر جماعتی که نگاهمان میکرد، کفرش درآمده بود، در جوابم فریاد زد: «کلهخربازی درنیار، فردینان!»
از اینکه چنین برداشتی میکرد، کمی دلخور شدم، اما پا سست نکردم.
ثابت قدم بودم. به خودم گفتم: «حرف مرد یکی است!»
و قبل از آنیکه با یگان ارتشی و سرهنگ و دار و دستهاش به خیابان دیگر بپیچم، هنوز وقت باقی بود که به طرفش فریادزنان بگویم: «خواهیم دید، پخمه!»
جریان دقیقاً به همین صورت اتفاق افتاد.
بعد، مدتها قدمرو رفتیم. کوچه و خیابان بود که پشت سر هم میگذشت و غیرنظامیها و زنهاشان از پیادهروها، از جلوی کلیساهای پر از ازدحام فریادهای تشویقآمیز میکشیدند و گل پرت میکردند. چهقدر میهنپرست زیاد شده بود! و بعد، کمکم تعداد میهنپرستها کم شد... باران آمد و باز هم کمتر شدند و آنوقت دیگر از فریادهای تشویقآمیز خبری نبود، دیگر تنابندهای توی خیابان دیده نمیشد.
یعنی غیر از ماها کس دیگری نبود؟ غیر از ماها که پشت سر هم صف کشیده بودیم. موسیقی قطع شد. وقتی دیدم اوضاع از چه قرار است، به خودم گفتم: «خودمانیم، دیگر تفریح ندارد! به زحمتاش نمیارزید!» دلم میخواست برگردم، اما کار از کار گدشته بود. غیر ِ نظامیها در را یواشکی پشت ِ سر ِ ما بسته بودند. عین موش افتاده بودیم توی تله.
جمعه 24/ 10/ 1389
-------------------------------------------------------------------------
«سفر به انتهای شب»، لویی فردینان سلین، فرهاد غبرایی، انتشارات جامی، چاپ سوم 1383، فصل اول، صفحه 1 تا 5
0 Comment:
ارسال يک نظر