۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

یک روز ِ ایوان دِنیسوویچ

نویسنده: الکساندر سولژنیتسین
مترجم: رضا فرخفال
چاپ ِ نخست ِ نشر کوچک، 1389
قطع جیبی، 192 صفحه
2500 تومان
«دستاورد ِ ادبی ِ سولژنیتسین در این کتاب، دگرگون ساختن ِ ماجرای یک روز بی‌حادثه در اردوگاهی نوعی، به صورت نمادی از گذشته است، گذشته‌ای که هنوز پشت سر گذاشته نشده و به بیان هنری در نیامده است. با این‌که اردوگاه‌ها اندکی از بسیار ویژگی‌های دوران استالین را در بر می‌گیرند، اما نویسنده با این تصویر ِ تیره و دلگیر ِ زندگی ِ اردوگاهی که ماهرانه ترسیم می‌کند، نمادی از زندگی هرروزۀ زمان حاکمیت استالین به دست می‌دهد.»
گئورک لوکاچ
***
این داستان را به خیال ِ خواندن ِ چیزی نظیر ِ «خاطرات ِ خانه‌ی ِ اَموات» به دست گرفتم، ولی تأثیرش در مقایسه با کتاب ِ داستایوسکی بسیار متفاوت بود. رنج و انحطاط، عناصر ِ مرکزی ِ خانه‌ی اموات، در اثر ِ سولژنیتسین محوریت ندارند. در عوض، رنج به‌عنوان ِ بخشی ناگزیر از زنده‌گی، و به میزان ِ بیش‌تری در حاشیه‌ی ِ ”امید به زنده‌گی“، تم ِ اصلی داستان را شکل داده است.
تعمیم ِ نمادین ِ یک داستان، یک نظر یا یک واقعه، امری رایج و پذیرفته است، ولی نتیجه‌ی کار لزومن، با واقعیت هم‌خوانی ندارد. دستِ‌کم درباره‌ی ِ این کتاب، تعمیم ِ لوکاچ، ناروا ست. تنها با ندیدگرفتن ِ برخی جزئیات ِ بااهمیت ِ کتاب ِ سولژنیتسین، می‌توانیم بخشی از مضمون ِ این‌ کتاب را توصیفی از وضعیت ِ ملال‌آور ِ اردوگاه‌های ِ کار ِ اجباری به حساب بیاوریم و البته این فقط بخشی ماجرا ست.
در سراسر ِ داستان ِ بلند ِ «یک روز ِ ایوان دنیسوویچ»، ما با تلاش ِ شخصیت‌ها برای ِ زنده‌گی مواجه ایم. منظورم علاقه‌شان به زنده‌گی ِ منحط و رقت‌بار نیست بلکه علاقه‌ی ِ خالص‌شان به دل‌مشغولی‌های ِ عادی ِ زندگی مورد نظرم است. اگر نویسنده می‌‌خواست با استفاده از توصیف ِ وضعیت ِ زندانیان، به توصیف ِ زنده‌گی ِ منحط و ملال‌آور ِ عصر ِ استالین بپردازد، داستان‌اش را طور ِ دیگری می‌نوشت و این‌قدر به جزئیات ِ سرشار از امید و گاه خنده‌دار ِ زنده‌گی ِ این زندانی‌ها نمی‌پرداخت. اگر در اعماق ِ دوزخ، به جزئیاتی از رفتار ِ مردمان توجه کنیم که نشان ِ انسانیت ِ پایدار است، و اگر به‌جای ِ پرداختن به چیره‌گی ِ ابتذال و تحلیل‌رفتن ِ روزانه‌ی ِ شخصیت‌ها، از درخشیدن ِ جرقه‌های ِ زنده‌گی در اعماق ِ سیبری صحبت کنیم، آن‌وقت نمی‌توانیم نتیجه بگیریم که نویسنده، «تصویر تیره و دلگیر ِ زندگی ِ اردوگاهی» را ترسیم می‌کند و «نمادی از زندگی هرروزۀ زمان حاکمیت استالین به دست می‌دهد».
شوخوف، راوی ِ داستان، در همان ابتدای ِ داستان، با نقل ِ قولی، برتری ِ زنده‌گی و زنده‌ماندن را بر هرچیز، و راز ِ اکسیر ِ حیات در اردوگاه‌ را به مخاطب اعلام می‌کند:
اما شوخوف هنوز صدای سرگروهش، کوزیومین، در گوش‌هایش زنگ می‌زد. زندانی ِ کهنه‌کاری بود که در سال 1943 دوازده سال از بازداشتش می‌گذشت. یک‌بار پای ِ آتش، در جنگلی که چوب‌هایش را می‌بریدند، به دسته‌ای که یکراست از جبهه به اردوگاه آورده شده بودند، گفته بود: «رفقا، در اردوگاه، قانون جنگل حکمفرماست. اما حتی اینجا هم آدم می‌تواند زنده بماند. می‌دانید چه کسانی اول از همه کارشان ساخته است؟ آنها که به کاسه‌لیسی می‌افتند، آنها که زیاده از حد به معالجۀ دکترها دل خوش می‌کنند، و آنها که پیش ِ بالایی‌ها بلبل‌زبانی می‌کنند.» ص 8
به نظر من، ادامه‌ی ِ داستان، روایت ِ نویسنده از تلاش ِ انسان‌های بی‌گناه برای ِ ادامه‌ی ِ بقا ست. اگر قصد ِ نویسنده عرضه‌ی ِ روایتی از وضعیت ِ سیاسی یا اجتماعی ِ دوره‌ی ِ استالین بود، قاعدتن راوی می‌باید (به سبک ِ «ظلمت در نیمروز») در بخش‌های ِ مهمی از داستان، به روایت ِ گذشته‌ی ِ شخصیت‌ها و درگیری ِ آن‌ها با حکومت و اوضاع ِ جامعه‌ی ِ بیرون از اردوگاه می‌پرداخت. حال آن‌که این‌طور نیست. بیش‌تر ِ زندانیان ِ این داستان، اساسن مخالف ِ سیاسی نبوده‌اند. این نکته کاملن معنی دار است. برخلاف ِ خانه‌ی ِ اموات که در آن داستایوسکی از جانیان و تبهکارانْ صحبت می‌کند، در این‌ کتاب، اشاره‌های ِ کوتاه ِ راوی به پیشینه‌ی ِ زندانیان، اکثرن حاکی از بی‌گناهی ِ آن‌ها ست. علت ِ زندانی‌شدن ِ بیش‌ترشان خنده‌دار است. برای نمونه:
«سِنکا آدم ِ ساکتی بود و زندگی سیاهی را پشت سر گذاشته بود. سال چهل و یک یکی از پرده‌های گوشش پاره شده بود. آن‌وقت او را به زندان انداخته بودند، اما فرار کرده بود. بعد آلمان‌ها او را گرفته بودند و این‌ بار به بوخنوالد فرستاده بودند. در اردوگاه بوخنوالد به‌طور معجزه‌آسایی زنده مانده بود و حالا اینجا، آرام و سربه‌زیر دورۀ محکومیتش را می‌گذراند.»
و علت ِ زندانی‌شدن ِ راوی:
«ماجرا از این قرار بود: در فوریۀ سال چهل و دو جبهۀ شمال غربی ارتش آنها به محاصرۀ دشمن درآمد. از راه هوا غذا برایشان فرستاده نمی‌شد- هواپیمایی در کار نبود. به چنان وضعی افتاده بودند که سُم ِ اسب‌های مرده را خرد می‌کردند، می‌خیساندند و می‌خوردند. مهمات‌شان هم ته کشیده بود. دسته‌هایی در جنگل به چنگ آلمان‌ها افتادند که شوخوف هم توی یکی از همین دسته‌ها بود. یکی دو روزی را در قفس اسیران جنگی آلمان‌ها گذراندند، بعد با چهار نفر دیگر فرار کرد. از میان جنگل و پس از گذشتن از مرداب‌ها توانستند خودشان را به خطوط خودی برسانند. وقتی به آنجا رسیدند مسلسل‌چی آنها را به رگبار بست. دو نفرشان درجا کشته شدند، و نفر سوم هم زخمی شد که پس از مدتی او هم مرد. تنها دو نفر توانستند جان سالم به در بَرند. کاش عقل می‌کردند و می‌گفتند که راه‌شان را در جنگل گم کرده‌اند. در این صورت هیچ اتفاقی برایشان نمی‌افتاد. اما حقیقت را گفتند، و گفتند که از دست آلمان‌ها فرار کرده‌اند. (از دست آلمان‌ها فرار کرده‌اید؟ گه خورده‌اید، مادر... ها!) شاید اگر آن‌های دیگر هم زنده مانده بودند، با شنیدن ماجرا از زبان هر پنج نفر، حرفشان را باور می‌کردند. اما برای دو نفر شانسی نبود. برای مقامات مسلم بود و به آنها گفتند که شما حرامزاده‌ها برای فرار با آلمان‌ها ساخت و پاخت کرده‌اید.»*
این دو نمونه، شاهدی بر عادی بودن ِ این شخصیت‌ها، و قابلیت‌شان برای ِ بدل شدن به نمونه‌هایی نوعی از دیگر مردم ِ شوروی ست. تا این‌جا می‌توان با لوکاچ موافق بود. اما بیش‌تر ِ داستان حکایت ِ تلاش ِ همین شخصیت‌ها برای فرار از ملال و وضعیت ِ دلگیر ِ اردوگاه است. آن‌ها تسلیم ِ ملال نشده‌اند. نباید تسلیم شوند، چرا که راز ِ حیات، همان آرزو و تلاش‌شان برای دودکردن ِ یک نخ سیگار، خوردن ِ یک کاسه آش، یک خواب ِ راحت در یک‌شنبه و چیزهایی از این قبیل است. و مگر غیر از این است که آروزی ِ بیش‌تر ِ آدم‌های ِ آزاد همین لذت‌های ِ عادی ِ زنده‌گی ست؟
راوی بارها صحنه‌هایی را روایت می‌کند تا بگوید، برای ِ زندانی، همه‌چیزْ یک‌نواخت و علی‌السَویه نیست. برف و کولاک، زندانی را به شوق می‌آوَرَد؛ پُرملات بودن ِ آش، مایه‌ی ِ زنده‌گی ِ او ست؛ و مرغوب بودن ِ توتون ِ قاچاق، یک خوش‌بختی ِ واقعی ست.
وقتی سرنوشت و وضعیت ِ شخص مُقـَدّر شد، آن‌وقت باید به فکر ِ گذران ِ هرچه بهتر ِ آن باشد. این قانون ِ ابدی ِ زنده‌گی ست. نفی ِ زنده‌گی، به‌عنوان ِ شیوه‌ای برای ِ نفی ِ قدرت‌های ِ مرگ‌بار، تنها گاهی کارآمد است؛ وگرنه بیش‌تر ِ انسان‌ها باید زنده‌گی کنند، و تلاش‌شان هم این است که به‌تر زنده‌گی کنند؛ گیرم که اسیر، سرباز یا بیمار ِ رو به موت باشند. این، ایده‌ی اساسی ِ سولژنیتسین در این کتاب است.
وقتی در بخشی از داستان، زندانیانْ حتا پس از پایان ِ کار ِ روزانه و رسیدن ِ موعد ِ استراحت، دست از بنـّایی نمی‌کشند، این به معنای ِ مسخ شدن ِ آنان در اردوگاه، و تبدیل شدن‌شان به برده‌های ِ پست و حقیر ی نیست که حتا نفع و ضرر ِ خود را تشخیص نمی‌دهند. نه! این حرکت ِ نمادین، به معنای ِ فرار ِ آن‌ها از ملالت و سعی در حفظ ِ جوهر ِ انسانی ِ خود با استفاده از عنصر ِ مفیدبودن و توانا ماندن است:
[شوخوف] «با یک دست مَلات را می‌ریخت و با دست دیگر آجر را می‌چسباند. آجر را محکم می‌کرد و نگاهی به آن می‌انداخت. و باز ملات بود و آجر، ملات بود و آجر ...
سرگروه گفته بود که دست و دلشان برای ملات نلرزد («بریزش روی دیوار و کار را تموم کن») اما شوخوف از این شیوۀ کار خوشش نمی‌آمد. هشت سال بیگاری در اردوگاه هم طبیعت ِ او را تغییر نداده بود. هنوز هم که دست به هر کاری می‌زد دقت و وسواس داشت. نمی‌توانست به خودش بقبولاند که چیزی را حیف و میل کند.»
شوخی‌های ِ گاه ‌به‌ گاهی که بین ِ شخصیت‌ها رد و بدل، و باعث ِ کاهش ِ تلخی ِ سرگذشت می‌شود، علاوه بر آن‌که بخشی از همان نشانه‌های ِ خوشایند ِ زنده‌گی در وجود ِ پنهان ِ شخصیت‌ها و در تلخ‌ترین لحظه‌های حیات است، هم‌چنین نشانه‌ی ِ تسامح ِ نویسنده در مواجهه‌اش با تجربه‌ای مرگبار ولی قدیمی ست. درواقع، آن هنگام که راوی ِ داستان ِ اردوگاه‌های ِ کار، توانایی ِ فاصله‌گرفتن از تجربه‌ی ِ تلخ ِ گذشته‌اش را می‌یابد، و آن هنگام که خشم‌اش از آنانی که عامل ِ رنج و نابودی ِ هزاران نفر بوده‌اند فرو نشست، آن‌وقت جا برای ِ روایتی داستانی و هنری از ماجرا باز می‌شود. فاصله‌گیری از گذشته، بهترین راه ِ واقع‌بینی و پرهیز از یک‌جانبه‌نگری ست. در بندهایی (ص 66 و 75) گاهی نویسنده این تعلق ِ ماجرا به گذشته را یادآور می‌شود. بدین ترتیب، سولژنیتسین، با هرچه بیش‌تر فاصله‌گیری از پرداختن ِ مستقیم به ظلم و جنایت ِ حاکمان، و پرهیز از صدور ِ بیانیه، و در نهایت، پرداختن به داستان ِ همیشه‌گی ِ امید و رنج و زنده‌گی، یک گام به بیان ِ هنری نزدیک‌تر می‌شود. چنین شیوه‌ای در پرداختن به مسائل، نمایان‌گر ِ چندجانبه‌گی و غنای ِ هنر، و مُسَلـَمن چندجانبه‌گی ِ زنده‌گی ست.
ترجمه‌ی ِ داستان با زبان ِ خوشایندی انجام شده، و به غیر از چند واژه که به‌نظرم به‌روز نشده‌اند (حبس ِ مجرد، لعنت ِ حق)، مشکلی نداشت. چند مورد هم غلط تایپی در متن بود که انشاءالله اصلاح شوند.
سه‌شنبه 14/ 10/ 1389
-------------------------------------------------------------
* سانسور، از مترجم یا ناشر است.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

خوبه. جالبه. کی می خری تقدیم کنی؟ خجالت نمی کشی؟ «کریمان جان فدای دوست کردند». امید که بخوانیم اش.
خیلی به لوکاچ بدبخت گیر دادی ها! حالا اون یه چیزی گفته.
یک جاافتادگی تایپی:
...و البته این فقط بخشی ماجرا ست.
...و البته این فقط بخشی از ماجرا ست.

محمد