Saturday، January 01، 2011

یادداشت 53

امروز بعدازظهر، یاد ِ روزهای ِ پاییزی ِ دوره‌ی ِ دبیرستان‌ام افتادم. بعدازظهرهای ِ یک‌نواخت و کسل‌کننده‌ای که از ظهر، و با نسیم ِ پُرسوز ِ پاییزی شروع می‌شد و تا غروب، پنج‌-شیش ساعت همین‌جور یک‌نواخت ادامه می‌یافت. تنها تنوع ِ بعدازظهرهای ِ شهرستان، کتاب‌ها بودند.
اون روزا، زمان ِ تغییر ِ سال ِ میلادی رو فقط از روی ِ اخبار ِ تله‌ویزیون یا کارتون ِ اسکروج، می‌فهمیدیم. زمان ِ میلادی چه اهمیتی برای ِ من داشت؟ سال ِ واقعی، فقط همین سال ِ شمسی ِ خودمان بود. تقویم ِ میلادی هم مساوی بود با مرغابی‌ها و اسکروج.
حالا که یه‌کم بزرگ شده‌م، تازه فهمیدم که تقویم ِ اصلی همون هزار و نهصد و خرده‌ای بوده، و ماییم که از جهان پرت افتادیم و یه تقویم ِ قبیله‌ای به سبک ِ سرخ‌پوستان ِ داکوتا داریم. خون ِ بعضی‌ها به جوش نیاد، منظورم این نیست که تقویم ِ سرخ‌پوستا چیز ِ مزخرفیه. نه! منظورم اینه که روزگار ِ نو رو کسانی دارن می‌سازن که اسیر ِ تقویم ِ بومی، و اتفاقات ِ کوچیک ِ قبیله‌ی ِ کوچیک‌شون نیستن. اتفاق‌ها بر اساس ِ تقویم ِ میلادی می‌افتن.
اگه با بچه‌های ِ ایرانْ سر و کار دارید ازشون بپرسید: «تو قرن ِ چندم ایم؟». بعید می‌دونم حتا یک درسدشون هم قرن‌ها رو بر اساس ِ تقویم ِ شمسی بشمارن. همه با افتخار جواب می‌دن: «معلومه خب، قرن ِ 21».
این نشونه‌ی ِ چیه؟ معلومه خب. اونا زنده‌گی‌شون رو براساس ِ گذشته‌ی ِ کسالت‌آور ِ هجری ِ خورشیدی تنظیم نمی‌کنن. بعضی از این بچه‌هایی که من باشون سر و کار دارم، کریسمسو جشن می‌گیرن. تعطیلات به سرزمین‌های ِ دوری می‌رن که تقویم ِ خورشیدی توشون اعتبار نداره، و زنده‌گی‌شون رو طوری تنظیم می‌کنن که بعدازظهرهای ِ کسالت‌آور ِ پاییزی رو به نظاره‌ی ِ طبیعت ِ مرده از پشت ِ شیشه‌های ِ اتاق تلف نکنن.
جای ِ بسی خوش‌بختی ست. ما که از اون روزهای ِ سرد ِ پاییزی، جز نوستالژی ِ بی‌هوده چیزی عایدمون نشد. بذار بچه‌ها این‌طور نباشن. بذار زنده‌گی ِ اونا با میلاد و زنده‌گی شروع بشه. کار ِ تقویم ِ ما به جایی رسیده که بهار و پاییزمون هیچ فرقی با هم نداره. هرسال عید، بالأخره یه عزایی، شهادتی، چیزی به پُست‌مون می‌خوره و زنده‌گی ِ ناشادمون رو ناشادتر می‌کنه. بذار لااقل بچه‌ها از این قضیه معاف باشن.
حق‌اش بود امروز (اول ِ ژانویه) یکی از این تعطیلات ِ اسلامی به تورمون می‌خورد، و ما هم با چند میلیارد آدم ِ دیگه، احساس ِ زنده‌گی می‌کردیم. شانس نداریم ما.
شنبه  11/ 10/ 1389

2 Comment:

ارا گفت...

دورد آقا...
راستی این آقاهه این پست های پایین خیلی عصبانیه ها...
کتاب هم خوبه، اتفاقن زودم تموم شد...
میام آقا شلوغ پلوغ شده ناجور...
ارادتمند

ناشناس گفت...

من سابقه وبلاگت رو ندارم. دفع اول است که آمدم. اگه منظورت طنز و این حرف ها نیست که خیلی ساده ای و ساده میبینی.