ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

سفر به انتهای شب

1
ماجرا این‌طور شروع شد. من اصلاً دهن وا نکرده بودم. اصلاً. آرتور گانات کوکم کرد. آرتور هم دانشجو بود. دانشجوی دانشکدۀ پزشکی. رفیقم بود. توی میدان کلیشی به هم برخوردیم. بعد از ناهار بود. می‌‌خواست با من گپی بزند. من هم گوش دادم. به من گفت: «بهتر است بیرون نمانیم! برویم تو.» من هم با او رفتم تو. آن‌وقت شروع کرد: «توی این پیاده‌رو تخم‌مرغ هم آب‌پز می‌شود! از این طرف بیا!» آن‌وقت باز هم متوجه شدیم که توی کوچه و خیابان به خاطر گرما نه کسی هست و نه ماشینی. پرنده پر نمی‌زد. وقتی هوا سوز دارد کسی توی خیابان‌ها نیست. یادم است که خودش هم راجع به این قضیه می‌گفت: «مَردُم ِ پاریس انگار همیشه کار دارند، اما در واقع از صبح تا شب ول می‌گردند، دلیلش هم این است که وقتی هوا برای گردش مناسب نیست، مثلاً خیلی سرد است یا خیلی گرم، غیب‌شان می‌زند، همه می‌روند قهوه‌خانه تا شیرقهوه و آبجو بخورند. بله! می‌گویند قرن سرعت است! ولی کو؟ تغییرات ِ بزرگی رخ داده! ولی چه‌طوری؟ راستش هیچ چیز تغییر نکرده. طبق معمول همه قربان صدقۀ هم می‌روند، فقط همین. این هم که تازگی ندارد. بعضی حرف‌ها عوض شده، تازه نه آن‌قدرها. حتی کلمه‌ها هم زیاد عوض نشده‌اند! شاید دو سه تایی، این‌جا و آن‌جا، دو سه تا کلمۀ ناقابل...» و بعد به دنبال ِ بلغورکردن ِ این واقعیت‌های پرفایده باد به غبغب انداخته همان‌جا لنگر انداختیم و از تماشای علیا مخدرات ِ قهوه‌خانه محظوظ شدیم.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

یک روز ِ ایوان دِنیسوویچ

نویسنده: الکساندر سولژنیتسین
مترجم: رضا فرخفال
چاپ ِ نخست ِ نشر کوچک، 1389
قطع جیبی، 192 صفحه
2500 تومان
«دستاورد ِ ادبی ِ سولژنیتسین در این کتاب، دگرگون ساختن ِ ماجرای یک روز بی‌حادثه در اردوگاهی نوعی، به صورت نمادی از گذشته است، گذشته‌ای که هنوز پشت سر گذاشته نشده و به بیان هنری در نیامده است. با این‌که اردوگاه‌ها اندکی از بسیار ویژگی‌های دوران استالین را در بر می‌گیرند، اما نویسنده با این تصویر ِ تیره و دلگیر ِ زندگی ِ اردوگاهی که ماهرانه ترسیم می‌کند، نمادی از زندگی هرروزۀ زمان حاکمیت استالین به دست می‌دهد.»
گئورک لوکاچ