ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

قصر به قصر

نویسنده: لویی فردینان سلین
مترجم: مهدی سحابی
ناشر: نشر مرکز
چاپ ِ اول، 1388
قطع رقعی، جلد ِ سخت
483 صفحه
11800 تومان
سه رمان ِ «سفر به انتهای ِ شب»، «مرگ ِ قسطی» و «قصر به قصر»، روایتی پیوسته و طولانی از زنده‌گی ِ شخصیتی به نام ِ ”باردامو“، نسخه‌ی ِ داستانی ِ شخصیت ِ سلین، هستند. ”باردامو“ در سفر به انتهای ِ شب پیداش شد. زبان ِ بُرّنده‌ی ِ این شخصیت، مشخصه‌ی ِ برجسته‌ی ِ رمان‌های ِ به‌تعبیری ”سه‌گانه‌”ی ِ سلین است. باردامو راوی ِ بی‌رحمی ست که جمله‌های ِ زهرآگین‌اش ذهن ِ مخاطب، مخاطب ِ فرانسوی یا غیر فرانسوی را، می‌خراشد و احتمالن او را فراری می‌دهد؛ راوی در مرگ ِ قسطی برای ِ زنده‌ماندن، تا مرز ِ بربریت پیش می‌رود؛ و در قصر به قصر، ‌پزشک- ‌نویسنده‌ای ست که زنده‌گی ِ کابوس‌وار ِ گذشته‌اش را مرور می‌کند. به گفته‌ی ِ مهدی ِ سحابی، «قصر به قصر» آخرین اثر ِ سلین و «حرف ِ آخر» ِ او ست.
باردامو؛ اهل ِ کوربه‌ووآ در حومه‌‌ی ِ پاریس؛ پزشک ِ بی‌جیره و مواجب؛ زیراب‌زن ِ بزرگ؛ گزارش‌گر ِ بی‌تعارف ِ کثافت ِ جامعه‌ی ِ فرانسه‌ی ِ قرن ِ بیست؛ دشمن ِ میهن‌پرستان؛ دشمن ِ تبلیغات ِ یهودی؛ دشمن ِ ادیبان و استادان ِ خایه‌مال؛ دشمن ِ سارتر، مالرو و دیگران؛ نویسنده‌ی ِ تبعیدی ِ بدنام.
«سفر به انتهای ِ شب» جدن تکان‌دهنده است. چنان بی‌پرده از ابتذال و انحطاط می‌گوید که جای ِ هیچ انکاری باقی نمی‌‌گذارد. به کسی رحم نمی‌کند؛ خانواده، میهن و اجتماع همه لجن‌زار اند. سلین اجازه نمی‌دهد ذهنْ در خوشی و خریت غلت بزند. (ذهن چه‌جوری تو خریت غلت می‌زنه؟ ها؟). پس از خواندن ِ سفر، مخاطب، حتمن تغییر می‌کند: یا متنفر از سلین؛ یا تسلیم ِ روایت ِ باردامو.
«مرگ ِ قسطی» ضعف‌های ِ ساختاری ِ سفر را ندارد. راویت‌اش پیوسته‌تر است اما به نظرم سفر، رمان‌تر و ساخته‌گی‌تر (خلاقانه‌تر) است. درعوض، مرگ ِ قسطی صمیمانه‌تر است و ساختار و فصل‌های‌اش، هارمونی ِ بیش‌تری دارند (متأسفانه هر دو کتاب رو چند سال پیش خوندم، پس زیاد وراجی نمی‌کنم).
در قصر به قصر راوی ِ دیگری داریم. این راوی قابل ِ مقایسه با راوی ِ دو کتاب ِ پیشین نیست. هوش و جرأت ِ راوی‌های ِ پیشین را ندارد. او همان پزشک ِ ”سفر“ است، ولی حرف‌های‌اش چندان تازه نیست. در واقع، راوی ِ قصر، رونوشت ِ شخصیت ِ باردامو ست. نسخه‌ی ِ اورجینال، همان بارداموی ِ قدیمی ست و سلین نباید این راوی را ضایع می‌کرد. البته که با نگاهی فرامتنی، می‌توان این کتاب و راوی‌اش را محصول ِ دوران ِ پیری ِ سلین و در نتیجه، دوره‌ی ِ خسته‌گی و تکرار ِ نویسنده دانست. اگر با همین نگاه ِ فرامتنیْ راوی ِ قصر را با راوی ِ سفر و مرگ ِ قسطی مقایسه کنیم، باردامو نباید به گذشته برمی‌گشت. نباید وضعیتی بهتر از آن‌چه در سفر داشت، می‌یافت. راوی ِ سفر، سال‌ها پیش به ته ِ خط رسیده بود، وضعیت‌اش فاجعه بود. اما در قصر، بی‌چاره‌ای ست در کنار ِ دیگر بی‌چاره‌ها. این راوی، نباید به گذشته‌ای برمی‌گشت که چیزی شگفت‌تر از سفرْ در خود ندارد.
در «مرگ ِ قسطی» سلین از همین شیوه‌ استفاده کرده که در قصر به قصر: بازگشت به بخشی از گذشته‌ی ِ باردامو. این گریززدن به زنده‌گی ِ نکبتی ِ فردینان، واقعن خوب از کار درآمده. نقص ندارد. ولی در قصر به قصر، چیز ِ زیادی برای گفتن نیست. به‌عنوان ِ یک خواننده‌ی ِ سلین، البته من دوست دارم هرچه بیش‌تر با این شخصیت زنده‌گی کنم، ولی از دیدگاه ِ خلاقیت، راوی ِ قصر چیز چندانی در چنته ندارد.
به نظرم غُرزدن، انتقاد، افشاگری، خودزنی و هرچیزی از این قبیل، حد و حدودی دارد. جایی باید دست نگه داشت. تا ابد نمی‌توان خشمگینانه از دنیا و از دیگران حرف زد. نه به خاطر ِ انسانیت یا منطق و این حرف‌ها. نه! به خاطر ِ داستان (آه ای داستان!). داستانْ میانه‌ی ِ خوبی با تکرار ندارد. جایی باید دست نگه داشت و تاکتیک را تغییر داد. خودزنی در رمان‌هایی شاهکار مثل ِ مرگ ِ قسطی یا سفر، ممکن است عاقبتْ تبدیل به غُرغُر و حرف‌های ِ خسته‌کننده در قصر به قصر شود. می‌توان همان ضربه‌ی ِ ویران‌گر ِ ”سفر“ به مخاطب را از طریقی دیگر زد. می‌توان تا ابد انتقادگر بود، ولی نه به یک شیوه.
من کارهای ِ دیگر ِ سلین را نخوانده‌ام. بسیاری کارهای ِ او به فارسی ترجمه نشده. نمی‌دانم در دیگر آثارش چه کرده. ولی مطمئن‌ام که قصر به قصر چندان تازه و مهم نیست. شاید فرانسه‌اش از نظر ِ زبانی یا ...، قابل ِ توجه باشد. ولی فارسی‌اش نه. ترجمه‌ی ِ (خوب ِ) فارسی‌اش چندان چیز ِ تازه‌ای نیست.
سبْک ِ سلین برای ِ ما (فارسی‌زبانان) تازه است. نویسنده‌های ِ ما هنوز این‌ شیوه‌ی نوشتن را نیاموخته‌اند. تکیه بر لحن، بدون ِ افتادن به دام ِ رمانتیسیسم و ابتذال، کار ِ مشکلی ست. روایتی با جمله‌های ِ نه‌چندان پیوسته، دوری از نحو ِ رایج و مطنطن، پرهیز از روایت ِ متکی بر طرح و ماجرا، تک‌گویی، تک‌گویی‌ای مفید و شکل‌دهنده‌ی ِ ساختاری نو، هماهنگ و آفریننده‌ی ِ شخصیت‌هایی جدی، هنوز در زبان ِ ما باب نشده. بعضی‌ از نویسنده‌گان ِ جدید (که من کم خواندم‌شان) این شیوه‌ی ِ روایت، این راوی ِ تندخو، و این ساختار ِ زبانی را آزموده‌اند. ولی فقط در همین حد؛ تنها آزموده‌اند.
در قصر به قصر، راوی با همین پرگویی و غرزدن شروع می‌کند؛ با حاشیه‌روی و از این‌ در و آن در گفتن؛ با یادآوری ِ خاطرات ِ کوتاه، و ارجاع به داستان ِ سفر. آدم فکر می‌کند راوی همین‌طور دارد وراجی می‌کند؛ با انتقادهایی نه‌چندان مؤثر؛ ولی خوشبختانه نویسنده حرفه‌ای‌تر از این حرف‌ها ست. بدون ِ این‌که متوجه شویم، خاطره‌ها طولانی‌تر می‌شوند و روایت‌های ِ سنتی‌تر، متکی به ماجرا و نه کلام، وارد ِ متن می‌‌شوند. یک‌وقت می‌فهمیم که داریم روایت ِ پیوسته‌ و بیش‌ترْ کلاسیک ِ سلین را از دوره‌ی ِ زنده‌گی‌اش در ”زیگمارینگن“ می‌خوانیم. بخش ِ اعظم ِ کتاب، روایت ِ همین داستان است.
به نظر ِ من، سلین ِ قصر، تیزهوشی ِ سابق‌ را ندارد؛ تیزهوشی‌ای که او را قادر به پیش‌گویی ِ پشیمانی و ذهنیت ِ اروپاییان ِ پس از جنگ، و معاصر ِ صلح‌خواهان ِ امروزی، کرده است. پافشاری ِ او در شیوه‌ی ِ بیان‌اش، و تکیه‌اش بر روای ِ اول‌شخصی که راجع به زمین و زمان قضاوت می‌کند، اگر زمانیْ امتیاز ِ او بود، بعدن تبدیل به دام‌چاله‌ی ِ او شده. راوی ِ عقل ِ کل، بالأخره یک ‌جایی کم می‌آوَرَد. البته سلین متوجه ِ این قضیه هست. به همین دلیل، راوی ِ عقل ِ کل ِ قصر، متوهم و کمی مشنگ است. اگر متوهم نبود، مطلقن همه را خایه‌مال حساب نمی‌کرد. نمی‌توان همه‌کس را با یک چوب راند. انتقاد ِ جدی از هر کس، قاعدتن متناسب با وضعیت ِ همو ست. نمی‌توان همه را کمونیسّ، یهودی، منحرف و... حساب کرد. می‌توان به طنز راجع به همه حرف زد. سلین همین کار را کرده. ولی تکیه‌اش بر فرهنگ ِ مردسالار ِ ازخودمطمئن و عقل ِ کل، به‌عینه در هر سه کتاب‌اش آشکار است. جمله‌های ِ آشکار ِ نویسنده در رد ِ این ادعا، دردی را دوا نمی‌کند. سلینْ متعلق به یک گفتمان ِ انتقادی ِِ غیرمنعطف، گاه با رگه‌هایی از اندیشه‌های ِ سنتی ست. تزلزل و بدبینی ِ عمیق به همه‌چیز در نوشته‌های ِ او آشکار است، اما روی ِ دیگر ِ کارش، راوی ِ اول‌شخص ِ به‌حقیقت‌رسیده‌ای است که خود را می‌زند تا بتواند دیگران را بزند. من به صداقت و تیزبینی ِ این راویْ شک ندارم، ولی این راوی در دام ِ گفته‌هایی تکراری گیر افتاده است.
از نگاهی کلی می‌توان چیرگی ِ مطلق ِ پلیدی و انحطاط در آثار ِ سلین (در سه کتاب ِ یادشده) را انتقادی بر مدرنیسم به حساب آورد. ولی در داستانْ نمی‌توان تا قیام ِ قیامت صریحن از بدی ِ شخصیت‌ها، سازمان‌ها، ایده‌ها و دنیاها سخن گفت. من ِ مخاطب ترجیح می‌دهم این انتقادها، به هر شکل، تغییر ِ ظاهر دهند، و به صورت ِ داستانی‌تر عرضه‌ شوند. توصیف ِ عریان ِ نکبت و پلیدی، گاهی هم‌چون مرگ ِ قسطی و سفر، به لحاظ ِ هنری، شاه‌کار، و از نظر ِ انسانی ضروری ست، ولی شاید بهتر بود نویسنده‌ی ِ سفر، اگر نمی‌توانست دوباره سفر بنویسد، قصر به قصر نمی‌نوشت، بلکه قصری به سبک ِ کافکا می‌نوشت. تغییر ِ سبک شاید غیرممکن و مساوی با مرگ ِ نویسنده باشد، ولی نوشتن ِ اثر ِ تکراری نیز، چیزی مشابه ِ همان است.
زدن ِ این حرف‌ها درباره‌ی ِ نویسنده‌ای که سبک ِ ویژه‌‌اش گفته‌های ِ صریح و طنز ِ سیاه ِ انتقادی ست، شاید خارج از منطق و ابلهانه باشد. آن هم درجایی که من و ما، تنها به تعدادی از آثار ِ سلین دست‌رسی داریم، و تازه فقط بعضی‌هاش را خوانده‌ایم. پس برای ِ این‌که زیادی شِر و وِر نبافته باشم، بگویم که حرف‌هام درباره‌ی ِ سلین، منحصرن درباره‌ی ِ قصر به قصر، در مقایسه با سفر به انتهای شب و مرگ قسطی بود. حالا منظورم این نیست که وامصیبتا، این چه کتاب ِ مزخرفی ست. کتاب، خیلی هم خواندنی بود. ترجمه‌اش هم عالی. ابتکارات ِ مهدی سحابی برای ِ نقل ِ فحش‌های ِ سلین، گاهی واقعن بامزه بود. تیزی ِ این تیکه‌ها و کنایه‌ها تا اعماق ِ ذهن ِ آدم فرو می‌رود؛ به قول ِ مهدی ِ سحابی: تا دسته!
محض ِ آشنایی با متن، این چند بند را بخوانید و ”تجلی“ کنید. به یاد ِ مهدی ِ سحابی که رفت، و سپاس به قلم‌اش.
«هرکی هرچه می‌خواهد بگوید، من می‌توانم راحت این را بگویم چون از من متنفر بود: پتن آخرین شاه فرانسه بود. «پتن ِ آخر»... هیبت و شکوه، همه‌چیز!... خودش هم باورش بود!... اول از همه به‌عنوان ِ کسی که در جنگ ِ وردن پیروز شده بود... بعدش هم، آدمی که در هفتاد و خرده‌ای سالگی ترفیع گرفته و شده رهبر مملکت!... کیست که خودش را گم نکند؟... سیخ انگار عصا قورت داده! «جناب مارشال! واقعاً که فرانسه در وجود حضرتعالی متجلی ست!» این کلمۀ «متجلی» واقعن جادو می‌کند!... می‌شود گفت که از هیچ بنی‌بشری برنمی‌آید که جلوش مقاومت کند!... فکر کنید به من بگویند: «آقای سلین! خدا می‌داند که واقعاً پاساژ ِ شوازول در وجود شما متجلی ست! اصلاً شما یعنی پاساژ! کامل!» خب معلوم است که خودم را گم می‌کنم! هر دبنگی را که می‌خواهید بگیرید، راست توی چشمش نگاه کنید و به‌اش بگویید که تجلی ِ چه می‌دانم چیست!... عقل از کله‌اش می‌پرد!... هَپَروتی می‌شود! دیگر وجود خودش را حس نمی‌کند! پتن از این‌که تجلّی فرانسه بود چنان خوش‌خوشانش شده بود که دیگر نمی‌دانست دوغ بود یا دوشاب، چوبۀ دار یا بهشت، یا «دادگاه عالی»، دوئومون، جهنم یا تورز... او فقط تجلّی‌ش را می‌کرد!... تنها خوشبختی ِ واقعی خوشبختی ِ تجلی‌کردن!... سرش را هم که می‌بُریدی باکی‌ش نبود: تجلی می‌کرد!... کله هه خودش تنهایی خوش و خوشحال می‌رفت، در اوج کیف! شارلو هم که برازیاک را تیرباران ‌می‌کرد در اوج کیف بود! او هم داشت تجلی می‌کرد! هر دوشان در اوج کیف!... هر دوشان در حال تجلی!... پس لاوال چه؟
در مقیاس خیلی کوچک‌تر و البته عملی‌تری، این کلک «تجلی» باز معجزه‌ها می‌کند چه‌ جور! بطور مثال در زمینۀ خورد و خوراک... فرض کنید فردا دوباره شروع کنند جیره‌بندی... همه‌ چیز کمیاب بشود... هیچ نگران نباشید! شگرد «تجلی» نجات‌تان می‌دهد!... به هر جوجه قلمزن، هر نویسندۀ شهرستانی که رسیدید یخه‌ش را بگیرید، میخش کنید و درجا به‌اش بگویید: «وای خدا! خدا! غیر از شما چه کِسی... واقعاً چه کِسی را می‌شود تجلی استان ”پوآتو“ دانست؟» از ته دل داد بزنید: «این سی و دوصفحۀ عزیز شما! انگار خود ”پوآتو“» کار تمام است!... دیگر هیچ‌وقت هیچ چیز کم نمی‌آرید! همین‌طور بسته‌های محصولات زراعی‌ست که براتان می‌فرستند... بعد همین کار را در «نورماندی» بکنید!... بعد در «دوسور»! بعد در ناحیۀ «فینیستر»! خورد و خوراک پنج شش جنگ و دوازده قحطی‌تان تأمین است!... دیگر نمی‌‌دانید ده دوازده تـُن بسته‌هایی را که براتان فرستاده‌ند کجا جا بدهید. تجلی‌ها هی براتان می‌فرستند، پشت هم، بی‌وقفه!
چهارشنبه 8/ 10/ 1389

۲ نظر:

ناشناس گفت...

مرسی
خوبه که انتقادی نوشتی و کمتر توصیفی
دو سه ایراد تایپی:
متنطن / مطنطن درست است
در نوشته ی قبلی ات هم:
به زنگاه / بزنگاه درست است
و:
تلاق / طلاق درست است

محمد

محمود گفت...

مرسی از توجه ِ شما.
انتقادی نوشتن نیاز به سواد داره، و من از پس‌اش برنمی‌آم. البته «توصیفی» منتهی به تفسیر می‌شه و اینم بدک نیست. (معنا رو بچسب)
مطنطن رو درست کردم.
طلاق رو به حساب ِ یک‌دست‌سازی کردم تلاق. (کی به کیه؟) ولی درست‌اش کردم.
بزنگاه رو هم محض خنده می‌کنم: بزن‌گاه.