Thursday، September 23، 2010

یادداشت 52: ترابایتیان

شکر ِ خدا این تابستون هم به باد رفت. قرار نبود این‌طور بشه ها، ولی شد. کلن دو تا و نصفی کتاب خوندم، در صورتی که باید حداقل شش تا می‌خوندم. ببین چه آدم ِ کم‌توقعی شدم.
دیگه این‌که به این نتیجه رسیدم که این سیستم ِ گند ِ کار کردن و کتاب خوندن اصلن به مزاج‌ام سازگار نیست و هرچه زودتر باید دست از کار بکشم و خودمو نجات بدم. آدم یه ده-بیست سال رو هدر می‌ده بعد تازه متوجه می‌شه زمان چه‌طور به باد رفته. حیف ِ این عمر ِ عزیز نیست که به کار کردن و پول‌درآوردن تلف بشه؟ پول‌درآوردن؟ زکی! اسمشو باید گذاشت کار ِ بی‌‌مزد، خرحمالی، برده‌گی. دقت کردید که تفاوت ِ درآمدتون با صاحب‌کارتون چه‌قدره؟ تفاوت ِ مدیر یا صاحب‌کار با من و شما در شعور یا هوش‌اش نیست (یه بار یه یادداشت ِ سه صفحه‌ای نوشتم دادم مدیر ِ مدرسه، اندازه یه بُز ازش سر در نیاورد)؛ تفاوت در موقعیت ِ ما و مدیرا س. چرا باید تو موقعیتی زنده‌گی کرد که همه‌ش به ضرر و گذر ِ دیوانه‌وار ِ عمر ختم می‌شه؟ بی‌کاری عطیه‌ای الهی ست که باید قدرش رو دونست. نباید به نفع ِ دیگران، عمر ِ گران‌‌مایه رو با چندرغاز حقوق کارمندی یا معلمی هدر داد. بگذریم.
یادمه چند سال ِ پیش، ورنر هرتزوگ جملات ِ تمسخرآمیزی دربار‌ه‌ی ِ فیلم ِ «رژه‌ی ِ پنگوئن‌ها» و این نوع مستند گفته بود. اون موقع من که از پنگوئنا خوشم اومده بود، تعجب کردم. این چند وقت که یه چن تا از فیلمای هرتزوگ رو دیدم فهمیدم منظورش چیه. هرتزوگ مثل ِ بقیه‌ی ِ هنرمندای ِ آلمانی‌زبان، هنر ِ مرموز و ناآشنایی داره. این چند سال کشف کردم که آلمانی‌زبان‌ها واقعن فرهنگ ِ متفاوتی دارن که مهم‌ترین ویژه‌گی‌ش همین غرابت و تازه‌گی‌‌‌شه. فیلمای عجیب ِ هرتزوگ چیزی بین فیلم ِ مستند و داستانیه و چیزای واقعی ِ عجیبی رو نشون می‌ده. خوشحال‌‌ام که هنوز به‌ترین کارای هرتزوگ رو ندیدم.
جونم براتون بگه، قصد دارم یه فصل به کتاب ِ مقدّس اضافه کنم. یعنی می‌خوام یه فصل بنویسم و ضمیمه‌ی ِ کتاب مقدس‌اش کنم (شایدم بعد از مرگم دیگرون اضافه‌ش کن‌ان، چون حتمن می‌دونید که هیچ پیغمبری توسط قوم خودش به رسمیت شناخته نمی‌شه). اسم فصلمو می‌ذارم "ترابایتیان". ماجراش درباره‌ی قومی سرگردانه که ترابایت ترابایت مطلب جمع می‌کنه و نمی‌دونه باش چی‌کار کنه. بعد یه پیغمبر ِ پست‌مدرن به‌شون نازل می‌شه و می‌گه من یه مگابایت مطلب ِ به‌دردبخور به‌تون می‌دم و شما فقط با همین یه مگابایت رستگار می‌شید. بیش‌تر ِ ترابایتیان به حرف ِ پیغمبرشون توجه نمی‌کن‌ان و برای ابد توی منطقه‌ای به اسم Sea Gate (نام ِ جدید ِ دریای ِ به‌گارفته) سرگردون می‌شن. اما یه گروه از اون قوم ِ سرگردون ایمان می‌آرن و خوش‌حالی می‌کن‌ان و به همین مناسبت یه جشن راه می‌ندازن و اسم ِ خودشون رو می‌‌ذارن مگابایتیان. عده‌ای این گروه رو یه گروه ِ مرتجع و بنیادگرا می‌نامند ولی پیروزی ِ نهایی از آن ِ همین‌ها ست.
اما اون یه مگابایت که پیغمبر ِ پست‌مدرن به‌شون وعده داد چی بود؟ بیش‌تر فکر کنید! می‌تونید پاسخ‌های ِ خودتون رو به همین آدرسی که پایینه میل کنید. به کسایی که جواب درست رو بدن همون یه مگابایت جایزه داده می‌شه.
خب برای راهنمایی ِ کسانی که احیانن به علت ِ کارمندی یا معلمی امکان ِ فکر کردن براشون فراهم نیست خودم جوابو می‌گم. اون یه مگابایت یه کتاب مقدّس ِ پی‌دی‌افه یه مگابایتیه (ها ها ها).
و سوگند به پروردگار ِ دیجیتال که همین یک مگابایت برای ِ رستگاری ِ شما ادبیاتیان کافی ست.
پنج‌شنبه 1/ 7/ 1389

2 Comment:

ارا گفت...

دورد آقا،
البته یادتون رفت، که یهوه گفت...
یه "هاردعهد" میسازید یک دست در یک دست...
بعد اون یه مگابایتو انقد توش کپی...
می کنید که جونتون درآد...
بعد، بعد 1000 سال رستگار میشید...
ارادتممند

محمود گفت...

خوب گفتی. «هارد عهد» چیز اورجینالیه.
ببینیمت. سیم‌کارت اسلام سوخته. شماره‌تو هم هر وقت زنگ می‌زنم تبدیل شده به ساعت گویا و زمان رو اعلام می‌کنه. اگه اومدنی بودی ای‌میل بزن.
به امید دیدار