ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

The Black Hole of Auschwitz



Primo Levi (July 31, 1919 – April 11, 1987)

Translated By: Sharon Wood

Hardcover, 190 pages

First Published in 2005 by Polity Press


 


پریمو لِـوی، یک یهودی ِ ایتالیایی، و یکی از اندک بازمانده‌گان ِ کمپ ِ آشویتس است. آشویتس، بوخنوالد، ماوتهاوزن و داخائو، دوزخ‌هایی تخیلی نبودند که به آنان گام بگذاری و شانس ِ بازگشت داشته باشی؛ پس می‌توان تصور کرد صدای ِ شاهدانی که جسم و جانْ شکسته از ژرفای ِ آن دوزخ‌ها بازگشتند چه‌ اندازه تلخ و حیرت‌انگیز است. «سیاه‌چاله‌ی ِ آشویتس»*، اشاره‌ها‌یی کوتاه به آثار و زنده‌گی ِ کسانی ست که غرقه در هولناک‌ترین وقایع ِ قرن، دردناک‌ترین آوازهای ِ عصر ِ مدرن را به ثبت رسانده‌اند؛ ایوب‌هایی مأیوس که ناله‌ی ِ ناتوان ِ پرسش‌گرشان پیوسته آسمان ِ تهی را به جست‌وجوی ِ ذره‌ای امید چنگ می‌زند، غافل از این‌که این‌بار از میان ِ پوچ ِ بی‌پایانْ پاسخی نخواهد آمد.

سرگذشت ِ پریمو لِـوی این‌طور آغاز می‌شود:

«در 1943 من مدرک ِ شیمی داشتم و در میلان کار می‌کردم. به همراه ِ گروهی از یهودیان ِ جوان با علاقه‌های ِ روشنفکرانه‌ی ِ مشترک و نفرت از فاشیسم- که در آن موقع بیش‌تر شوخی بود تا خشن، روزگار می‌گذراندیم.

چهار سال بود که قوانین تبعیض نژادی ِ فاشیستی، ما یهودیان را از جامعه جدا کرده و به لحاظ ِ بیولوژیکی پست و درجه دو معرفی کرده بود. روزی نمی‌گذشت که در روزنامه‌ها و نشریاتْ ما را خارجی، متفاوت، زیان‌بخش، نفرت‌انگیز و دشمن ِ مردم معرفی نکنند.

یهودیان از هرگونه کار در مشاغل ِ دولتی، تدریس، مدیریت و نیروی نظامی محروم بودند. دکتر یا وکیل ِ یهودی نمی‌توانست مشتری ِ آریایی داشته باشد؛ هیچ یهودی‌ای نمی‌توانست برای خودش یک رادیو داشته باشد، یک مسیحی را به خدمت بگیرد، یک شرکت ِ صنعتی راه بیاندازد و صاحب ِ زمین یا یک انتشاراتی باشد.»

 «پس از اشغال ِ ایتالیا توسط آلمان، من چند هفته را در بی‌تصمیمی گذراندم. بزرگ‌ترین وظیفه‌ی ِ من این بود که در جنگ علیه ِ آلمان‌ها سهمی داشته باشم: چرا که آن‌ها دشمن ِ من، دشمن ِ انسانیت و اکنون دشمن ِ ایتالیا نیز بودند. از سوی دیگر من در امور نظامی و مبارزه هیچ تجربه‌ای نداشتم: من جنگیدن را نیاموخته بودم. شلیک و کشتن را نیاموخته بودم. هیچ‌کس چنین چیزی را به من یاد نداده بود. افکار ِ من کیلومترها از چنین چیزهایی فاصله داشت.» [1]

 کتاب ِ حاضر، مجموعه‌ی ِ مقاله‌ها و یادداشت‌هایی ِ اکثرن کوتاه، از نویسنده‌ای ست که یک سال را در کمپ ِ آشویتس گذرانده و نویسنده‌گی‌اش مدیون ِ همین تجربه است. کتاب، دو بخش دارد، و موضوع ِ مقاله‌ها و یادداشت‌ها متنوع است: یادداشتی درباره‌ی ِ یک نمایش‌گاه، دیباچه یا مروری بر یک کتاب، یادداشت در مورد ِ یک فیلم یا سریال درباره‌ی ِ هولوکاست، درباره‌ی ِ یک قبرستان ِ قدیمی ِ یهودیان، تجربه‌ی ِ نویسنده‌گی، درباره‌ی ِ ترجمه‌ای از محاکمه‌ی ِ کافکا، خطاب به نسل ِ ما و ... مقاله‌ای درباره‌ی تعصب ِ نژادی.

 بخش ِ نخست ِ کتاب، بیش‌ترْ مقاله‌ها و یادداشت‌هایی حول ِ آشویتس، بازمانده‌گان‌اش، و موضوعات ِ مرتبط با آشویتس است. مقاله‌های ِ این بخش ساده‌تر و گاه اندکی تکراری اند؛ متعلق به نویسنده‌ای تازه‌کار اند که جمله‌ها را تکرار می‌کند و گاهی احساساتی می‌شود. در بخش ِ دوم، موضوع‌ها کمی متنوع‌تر می‌شوند. به غیر از مقاله‌ی Asymmetry and Life که برای من اندکی خسته کننده بود و بی‌دقت خواندم‌اش، تقریبن همه‌ی کتاب را با لذت و به راحتی خواندم. نوشته‌ها دشوار نیستند و در مقدمه‌ی کتاب هم آمده که این کتابْ بیش‌تر ویژه‌ی ِ جوانان و غیرمتخصصان (و نه صاحب‌نظران) است.

 چون کتابْ یک مجموعه مقاله است، شاید لذت ِ خواندن ِ یک روایت ِ پیوسته را نداشته باشد، ولی در عوض، امتیاز ِ برجسته‌اش نگاه به هولوکاست از دیدگاه ِ اشخاص ِ مختلف، هنرهای ِ مختلف، و در زمینه‌های ِ مختلف است. تلاش ِ من در این یادداشت، چسباندن ِ روایت‌های ِ تکه‌تکه‌ی ِ مقاله‌های ِ مختلف- بیش‌تر آن‌چه را که به یهودیان و هولوکاست مربوط است، برای رسیدن به یک ارزیابی ِ نسبی درباره‌ی ِ موضوع ِ مورد نظر است. دیگر موضوعات ِ مطرح‌شده در کتاب، به نظرم چیزهایی هستند که کسان ِ دیگر، شاید بهتر از پریمو لِـوی درباره‌شان نوشته باشند و در نتیجه لزومی به توجه ِ ویژه ندارند.

 پس از نفی ِ هولوکاست در ایران، کنجکاوی ِ من این بود و هست که برای ِ پرسش‌های ِ رایج ِ همین سال‌ها شخصن پاسخی بیابم: چه چیزی هولوکاست را آفرید؟ این پرسش ِ اساسی ِ پریمو لِـوی هم هست؛ و چرا یهودی‌ها قربانی شدند؟ و چه چیز واقعه‌ی ِ هولوکاست را چنان منحصربه‌فرد می‌سازد، که انکار ِ آن را توهین‌آمیز و ممنوع می‌سازد؟ کتاب ِ پریمو لِـوی نمی‌تواند پاسخی کامل به این پرسش‌ها بدهد، چرا که اساسن پاسخی کامل وجود ندارد. اما لابه‌لای ِ جمله‌های ِ این بازمانده‌ی ِ هولوکاست، ردی از واقعیت ِ مسائل ِ یادشده را می‌توان یافت. می‌توان بخشی از شرایطی را درک کرد که به آلمان‌ها اجازه‌ی ِ چنان کشتاری داد.

***

 «افراد ِ کمی هستند که نام ِ آشویتس برای‌شان تازه‌گی داشته باشد. حدود چهارسدهزار زندانی به این اردوگاه فرستاده شدند که تنها چند هزار نفرشان نجات یافتند. بیش از چهار میلیون انسان ِ بی‌گناه به وسیله‌ی ِ کارخانه‌های ِ امحاء در بیرکنائو Birkenau در دو کیلومتری ِ آشویتس بلعیده شدند. آن‌ها دشمنان ِ سیاسی نبودند. بیش‌ترشان خانواده‌های یهودی بودند؛ بچه‌ها و سال‌خورده‌گان و زنانی که از گتوها یا خانه‌های‌شان گردآوری شده بودند. پیش از حرکت به سوی کمپ، آن‌ها معمولن فقط چند ساعت فرصت داشتند، و دستور داشتند تا هر چیزی را که برای یک سفر ِ طولانی لازم دارند بردارند. توصیه‌های ِ غیر رسمی می‌گفت که طلاها و چیزهای ِ با ارزش ِ دیگرشان را فراموش نکنند. همه‌ی ِ چیزهایی که با خود حمل می‌کردند، پس از ورود ِ واگن‌ها به کمپ از آن‌ها گرفته می‌شد. پیش از هرگونه جابه‌جایی، به‌طور ِ میانگین ده درسد مستقیمن به کمپ ِ کار ِ اجباری فرستاده می‌شدند. نود درسد ِ دیگر (شامل ِ بچه‌ها، پیرها، ناتوان‌ها و بیش‌تر ِ زنان) بلافاصله با گاز ِ سمی‌ای کشته می‌شدند که برای ِ کشتن ِ موش‌ها مورد ِ استفاده قرار می‌گرفت. جسدهای‌شان در کوره‌های ِ عظیمی سوزانده می‌شد که روزانه توانایی ِ سوزاندن ِ بیست‌وچهارهزار نفر را داشتند. هنگامی که آشویتس آزاد شد، هفت تـُن موی زن در آن‌جا پیدا شد.

 این‌ها حقایق اند: تراژیک، بی‌هوده و فوق‌العاده غیر قابل درک. چه‌گونه چنین چیزی اتفاق افتاد؟ آیا امکان ِ وقوع ِ دوباره‌اش هست؟ فکر نمی‌کنم بتوان به این پرسش‌ کاملن پاسخ گفت. در آینده هم نمی‌توان.»

 نویسنده بارها در مقالات ِ مختلف ِ کتاب، غیر قابل ِ درک بودن ِ آشویتس را مطرح می‌کند. منطق ِ گفته‌اش این است: جنگ و تلفات ِ نظامی قابل ِ درک است چرا که پای ِ پیروزی و دسترسی به منافعْ در میان است. آشویتس قابل درک نیست چرا که نمی‌توان هدفی بر آن متصور شد.

 «اگر پاسخی برای ِ این پرسش‌ها وجود داشته باشد بدین معنی ست که آشویتسْ شکل‌دهنده‌ی ِ بخشی از تلاش‌های ِ بشر است. بدین معنی ست که آن اعمالْ دلایلی داشته‌اند و درنتیجه توجیه‌پذیر اند.

اساس ِ اعمال ِ انسان دستیابی به خواسته‌ و نفعی است؛ کشتار در آشویتس که نابودکننده‌ی ِ آداب و رسوم و فرهنگ و تمدن بود، به نفع ِ هیچ‌کس نبود.» [2]

 پریمو لِـوی، خود را در درجه‌ی ِ اولْ شیمی‌دان و آن‌گاه نویسنده می‌داند. در آشویتس، شیمی به بقا و زنده‌گی‌اش کمک می‌کند. باعث می‌شود او زیر ِ سقف کار کند و امنیت ِ بیش‌تری داشته باشد. نویسنده‌گی کاری ست که ناخواسته به سراغ‌اش رفته. او می‌گوید ’در اسارت یک وظیفه برای من مسجل شد و آن وظیفه‌ی ِ ”شهادت دادن“ بود‘. شانس ِ غریبی ست که کسی، آن هم یک یهودی، از چنان جهنمی نجات یابد و توانایی ِ نقل ِ آن‌چه را که بر او رفته، داشته باشد. در مقاله‌ی ِ «نویسنده‌ای که نویسنده نیست» می‌گوید:

 «من نویسنده شدم بدون این‌که آن را انتخاب کرده باشم. من نویسنده شدم زیرا به عنوان ِ یک پارتیزان اسیر شدم و به عنوان یک یهودی به اردوگاه‌های ِ کار ِ اجباری فرستاده شدم.

 اولین کتاب من درباره‌ی ِ یک‌سالی است که در آشویتس بودم و داستان ِ کتابْ عجیب و طولانی ست. با وجود ِ ترس، حتا زمانی که در زندان بودم تلاش کردم که بنویسم: فقط چند سطر حواشی؛ با یک ته‌مداد یادداشت‌هایی برای خانواده‌ام نوشتم که بلافاصله نابود شد چرا که راهی برای ِ نگه‌داری‌اش نبود، مگر نگه‌داری‌اش در ذهن‌تان. کشف ِ شما با چنان چیزی جاسوسی تلقی می‌شد که مجازات‌اش مرگ بود. اما چنان عملی، نیاز ِ من به انتقال ِ تجاربی بود که تحمل کرده بودم، تا دیگران را در آن شریک کنم، تا داستانی بگویم، به عبارتی، داستانی که در همان موقعْ گفتن‌اش را آغاز کرده بودم. من امیدوار بودم، ما امیدوار بودیم که زنده بمانیم تا آن‌چه را که دیده بودیم بگوییم. این فقط آرزوی من نبود بلکه آرزوی همه بود و در رؤیایی [خوابی] انعکاس می‌یافت که برای ِ بسیاری از ما دقیقن همانند بود. اخیرن شانس ِ این را داشتم که مطلب ِ مشابهی را در کتاب ِ یک زن ِ فرانسوی ِ تبعیدی بخوانم. آن یک رؤیای ِ دوگانه بود. در رؤیای ِ نخست ما خواب ِ یک غذای ِ گوشتی ِ پرچرب را می‌دیدیم که بوی ِ اشتهاآوری داشت، اما هروقت می‌خواستیم آن را در دهن بگذاریم اشکالی پیش می‌آمد و غذا ناپدید می‌شد؛ یا کسی آن را می‌گرفت یا این‌که مانعی میان ِ شخص ِ گرسنه و غذا به وجود می‌آمد که خوردن را غیر ممکن می‌ساخت. رؤیای ِ دیگر درباره‌ی ِ نقل ِ داستان‌مان معمولن برای ِ شخصی از عزیزان‌مان بود. اما این‌جا نیز ما هیچ‌گاه موفق به اتمام کار نمی‌شدیم. شنونده‌ی ِ ما بی‌تفاوت بود، گوش نمی‌داد، و پس از مدتی پشت‌اش را به ما می‌کرد، راه ِ خود را می‌گرفت و ناپدید می‌شد.

 سمبولیزم ِ این دو رؤیا بسیار ساده است. من تنها به این علت به آن اشاره کردم تا این واقعیت را بگویم که نیاز به خوردن، و نیاز به گفتن ِ داستان‌مان، هر دو به یک اندازه جزء ضرورت‌های ِ اولیه‌ی ِ ما بود. خارج‌شدن ِ غذا از چنگ ما و قطع ِ حکایتْ پیش از اتمام آن، اضطرابی مشابه را از نیاز ِ ارضانشده به نمایش می‌گذارند.»

 آرام‌آرام نویسنده، نویسنده می‌شود. مقاله، یادداشت، رمان و داستان ِ علمی- تخیلی می‌نویسد. اندک‌ زبان ِ آلمانی‌ای را که در آشویتس آموخته، تقویت می‌کند و محاکمه‌ی ِ کافکا را ترجمه می‌کند. گه‌گاه از خلال ِ نوشته‌های‌اش تبار ِ یهودی‌اش با اشاراتی به‌جا رخ می‌نماید و تبعید و آواره‌گی ِ خود و قوم ِ قربانی‌اش را با آواره‌گی ِ کهن (Diaspora) پیوند می‌زند.

 در یکی از مفصل‌ترین مقاله‌های ِ کتاب، با عنوان ِ «نارواداری ِ نژادی» [3]، نویسنده تبعیض ِ نژادی را تا اعماق ِ تاریخ پی می‌گیرد. جابه‌جا شواهدی را از تبعیض ِ نژادی در فرهنگ‌های ِ مختلف و در «کتاب مقدّس» نقل می‌کند و در نهایت با اشاره به رفتار ِ برخی حیوانات که هم‌چون انسان به صورت اجتماعی زنده‌گی می‌کنند، تبعیض ِ نژادی و نظام ِ سلسله‌مراتب در دنیای ِ حیوانات را الگوی ِ تبعیض ِ نژادی ِ انسان اعلام می‌کند.

 دیدگاه ِ نویسنده در چنین مواردی، در کنار ِ برخی بحث‌های ِ واژه‌شناسانه، بررسی ِ تاریخی و موارد ِ مشابهی که احتمالن مطالعه‌ی گسترده‌ای درباره‌شان ندارد، کم‌تر محققانه، بیش‌تر خردگرایانه و البته معقول اند. هدف، توصیف ِ و تحلیل ِ برخی رفتارهای ِ بشر، و نهایتن توصیه‌ به مدارا ست.

 در یادداشتی به یادبود ِ ایتالو کالوینو، نویسنده از آشنایی و اولین دیدارش با نویسنده‌ی ِ پرآوازه می‌گوید. از این‌که چه‌‌طور کالوینو وقتی در یک انتشارات کار می‌کرد، از او که شخصی گمنام بود، استقبال کرد. و این‌که کالوینوی ِ خیال‌پرورْ تشنه‌ی ِ علم بود. پریمو لِـوی خودْ به دلیل ِ رشته‌ی ِ تحصیلی‌اش، و شاید به خاطر ِ هم‌سلیقه‌گی با کالوینو، علاقه به ترکیب ِ تخصص ِ شیمی‌ با نویسنده‌گی‌اش را دارد. او نام ِ یکی از کتاب‌های‌اش را Periodic Table گذاشته که هر فصل ِ آن نام ِ یک عنصر را بر خود دارد. و در مقاله‌ی ِ پایانی ِ کتابْ با عنوان ِ «میهمان ِ کاپیتان نمو»، با شوق به توصیف ِ جزئیات ِ عملیات ِ یک کشتی ِ ایتالیایی می‌پردازد که مأموریت‌اش قراردادن ِ لوله‌های ِ بزرگ ِ انتقال ِ انرژی در اعماق ِ آب است.

***

برمی‌گردم به موضوع ِ اصلی ِ کتاب و آن‌چه که شیمی‌دانْ را نویسنده ساخت. از همان مقاله‌ی ِ آغازین ِ کتاب که در سال 1955، ده سال پس از پایان ِ جنگ ِ دوم نوشته شده، نویسنده جدال علیه ِ فراموشی و تکرار ِ خطاها را هدف ِ اصلی ِ خود اعلام می‌کند. مقاله‌ی ِ نخست با عنوان ِ «سال‌گرد ِ اخراج‌شده‌گان» با این جملاتْ آغاز می‌شود:

 «ده سال پس از آزادی ِ اردوگاه‌های ِ کار ِ اجباری، توجه به این نکته هم‌زمان دردناک و عمیقن گویا ست که حداقل در ایتالیا، موضوع ِ اردوگاه‌های ِ مرگ نه تنها تبدیل به بخش ِ مهمی از تاریخ ِ ما نشده، بلکه در فرآیند ِ فراموشی ِ کامل قرار دارد.

 لازم نیست از خواننده‌گان ِ آمارها بخواهیم که به یاد بیاورند، این کشتار در ابعادی بود که جهانْ پیش از این نظیرش را ندیده بود و در عمل جمعیت ِ یهودی ِ تمامی ِ ملل ِ اروپای ِ شرقی را نابود کرد. و لازم نیست به خودمان یادآوری کنیم آلمان ِ نازی آماده بود که طرح‌ها و تکنیک‌های به‌کاررفته در آشویتس و جاهای دیگر را که با دقت ِ مشهور ِ آلمانی عملی شده بود، در تمام ِ قاره‌ها به اجرا درآورد.

 امروزه صحبت از اردوگاه‌های ِ کار ِ اجباری، تأثیر ِ ناخوشایندی به جا می‌گذارد. ما این ریسک را پذیرفته‌ایم که به شهید‌نمایی (victimism) متهم شویم: در بهترین حالت، به دلیل ِ شیفته‌گی نسبت به وحشت؛ و در بدترین حالت، به خاطر ِ دروغ‌گویی ِ صرف و نفرت از متانت. [4]

 آیا این سکوت توجیه‌پذیر است؟ آیا باید توسط ِ آن دسته از ما که نجات یافته‌ایم تحمل شود؟ آیا کسانی که از نفرت و وحشت خشک‌شان زده بود، آن هنگام که شاهد ِ عزیمت ِ واگن‌های ِ مهروموم‌شده‌ی قربانیان از میان ِ انبوه ِ کتک‌‌ها، دشنام‌ها و نعره‌های ِ غیر انسانی بودند، و کسانی که چند سال بعد شاهد ِ برگشت ِ تنها مشتی از نجات‌یافته‌گان بودند، باید این سکوت را تحمل کنند؟»

در لابه‌لای ِ همین گفته‌ها اشاره‌هایی هست که برای ِ من حیرت‌انگیز‌ اند. اول این‌که پریمو لِـوی بارها اشاره می‌کند که اروپا آشویتس را نادیده گرفته است. طبیعتن در فضای ِ پس از جنگ، مردمْ علاقه‌ای به یادآوری ِ بدبختی‌ها و فجایع ندارند و ناگفته معتقدند جنگ را باید پشت ِ سر گذاشت؛ پس آشویتس را باید پشت سر گذاشت. شاید به همین دلیلْ شواهد ِ کمی از کشتار در اردوگاه‌های ِ مرگْ وجود دارد، وگرنه فیلم‌ها و تصاویر ِ مستند ِ اردوگاه‌های ِ مرگ کجا هستند؟ شاید برای ِ برای ما مخاطبان ِ این‌سوی ِ دنیا، کم‌بود ِ مأخذهای ِ مرتبط با هولوکاست امری طبیعی باشد، ولی آن‌چه که از گفته‌های ِ امثال ِ لِـوی برمی‌آید بیان‌گر ِ چیزی فراتر از این مشکل ست. با این اوصاف بلافاصله این تصور به وجود می‌آید که اردوگاه‌های ِ مرگ و کوره‌های ِ آدم‌سوزی افسانه بوده‌اند. در درجه‌ی ِ دوم، اگر به این ”کمبود ِ مدارک“ انکارهای ِ پیاپی ِ هولوکاست را اضافه کنیم، آن‌وقت می‌فهمیم که مسأله چه‌قدر بغرنج است. لِـوی در مقاله‌ای با عنوان ِ «ولی ما آن‌جا بودیم» گفته‌های ِ یک استاد ِ فرانسوی ِ دانشگاه ِ لیون به نام ِ "رابرت فوریسون" را مطرح می‌کند:

 «بگذار بیش‌ از این درباره‌ی ِ آشویتس صحبت نکنیم؛ آن قضیه همه‌اش بازی بود. اکنون باید از دروغ‌های ِ آشویتس حرف بزنیم. یهودی‌ها زرنگ‌ اند. آن‌ها همیشه زرنگ بوده‌اند؛ آن‌قدر زرنگ که خودشان کشتاری جعل کرده‌اند که هیچ‌گاه رخ نداده است، تا به این وسیله آلمانی‌های ِ بی‌گناه را لجن‌مال کنند: چنان زرنگ اند که خودشان اتاق‌های ِ گاز و کوره‌های ِ آدم‌سوزی را در کمپ ساختند.»

 چندین بار نوشته‌های ِ لِـوی علیه ِ چنین کسانی منتشر می‌شود که در نشریات ِ معتبری نظیر ِ لوموند، کشتار را انکار کرده، و یا با اقداماتی طعنه‌آمیز، برای کسانی که به‌طور ِ سددرسد هولوکاست را اثبات کنند جایزه‌ی ِ پنج‌هزار دلاری تعیین می‌کنند. در پاسخ ِ کسانی که مدارک ِ مستند و آمار ِ دقیق ِ کشته‌ها را می‌جویند باید شرایط ِ اردوگاه‌های ِ مرگ را یادآوری کرد. چنان ارقامی چه‌طور باید ثبت و نگه‌داری می‌شد؟ مثل ِ این‌که از قاتلْ انتظار داشته باشیم از صحنه‌ی قتلی که مرتکب شده عکس و فیلم بگیرد و مدارک ِ مستند ِ جرم ِ خود را به عنوان ِ یادگاری حفظ کند. آمار ِ کشته‌ها چیزی نیست که بتوان آن را اثبات کرد. اصل ِ مطلب، غیر قابل ِ انکار بودن ِ کشتار است و بحث بر سر ِ رقم ِ کشته‌ها بی‌هوده و توهین‌آمیز است. کشف ِ شواهد ِ دقیق، البته بخشی از فرآیند ِ اثبات ِ یک جنایت است، اما نه جنایتی در ابعاد ِ هولوکاست که یکی از وحشی‌ترین دولت‌های ِ تاریخ آن را به طور برنامه‌ریزی شده و در برابر ِ چشمان ِ تمام ِ جوامع ِ اروپا به انجام رساند. کشتار ِ وسیع ِ یهودیان غیر قابل انکار است. این را بازمانده‌گان ِ کم‌تعداد تأیید می‌کنند و چیزی ست که با کاهش ِ چندمیلیونی ِ جمعیت ِ یهودی ِ اروپای ِ شرقی مرتبط است.

 همین‌جا می‌توان به موضوع ِ مناقشه‌برانگیز ِ دیگری اشاره کرد. در کتاب ِ لِـوی سرنخ‌هایی را از دلایل ِ جرم‌بودن ِ نفی ِ هولوکاست در اروپا می‌توان یافت. به هنگامی که هنوز یک دهه از جنگ ِ دوم نگذشته و هنوز چنان‌که باید ابعاد ِ فاجعه درک نشده، چنان وقاحتی در برخی بازمانده‌های ِ جبهه‌ی ِآلمان، و یهودستیزان ِ اروپا وجود داشته که فاجعه را انکار کنند. این اقدام مطمئنن تا حدی تحت تأثیر ِ فضای ِ مأیوس و مرده‌ی ِ پس از جنگ ممکن شده، وگرنه چنان‌چه قضیه به اندازه‌ی ِ کافی باز می‌شد، چه‌طور کسانی جرأت می‌کردند فاجعه‌ای چنان عظیم را انکار کنند؟ و اصلن چرا انکار؟ به چه منظور؟

 شواهد نشان می‌دهد که حکایت ِ یهودیانْ سال‌ها پیش از جنگ آغاز شده بود. پیش از جنگ، نازی‌ها تبلیغ علیه ِ یهودیان را آرام‌آرام و به صورت ِ غیر ِ مستقیم آغاز کردند. دولت با یهودیان کاملن محترمانه رفتار می‌کرد، اما روزنامه‌ها و رسانه‌ها به راحتی همه‌ی ِ بدبختی‌ها را به گردن ِ یهودیان می‌انداختند. دشمن‌تراشی، راه ِ در رو ِ حکومت ِ فاشیستی برای ِ فرار از مسئولیت و حل مشکلات ِ مردم بود. وقتی جَو ِ جامعه علیه ِ قومی افروخته شد، آن‌وقت حادثه خواه‌ناخواه رخ می‌دهد. کافی ست که از کسی خطایی سر بزند تا نفرت ِ انباشته منفجر شود.

 «در سپتامبر 1935 قوانین ِ نورنبرگ منتشر شد که با جزئیات جنون‌آمیزی توضیح می‌داد که چه کسی یهودی، چه کسی نیمه‌یهودی، و چه کسی ربع ِ یهودی به شمار می‌رود. سال ِ ”قانون ِ دفاع از خون و افتخار ِ آلمانی بود.“ به دنبال ِ این، خروارها اجبار ِ قانونی به وجود آمد. برخی بی‌رحمانه، و بقیه در ذات‌شان تمسخرآمیز. همه به منظور ِ اعلام ِ موضع ِ رسمی ِ نازیسم: یهودیان ممکن است یک قدرت ِ پنهان ِ جهانی و تجسم ِ شیطان باشند، اما این‌جا در آلمان، در دست‌های ِ ما، آن‌ها پوچ و ناتوان اند.

 یهودیان از شش سال به بالا، باید ستاره‌ی ِ زرد به سینه‌شان بدوزند. همه‌ی ِ مردان باید اسرائیل نامیده شوند و همه‌ی ِ زنان سارا. یهودیان اجازه ندارند ماده گاوهای‌شان را با نره‌گاوهای ِ آلمانی بارور کنند.»

 «در اکتبر 1938 حدود ده‌هزار یهودی ِ لهستانی، بی‌رحمانه از آلمان اخراج شدند: زنان، مردان و بچه‌ها به کمپی در برهوت رانده شدند تا وقتی که لهستان آن‌ها را به درون ِ مرزهای ِ خود پذیرفت. پسر ِ یکی از این اخراج‌شده‌گان به پاریس پناهنده شده بود. او فقط هفده سال‌ داشت و موجودی مرموز و تندخو بود. با این احساس که برای انتقامْ فراخوانده شده، در هفتم نوامبر، در حمله‌ای به سفارت ِ آلمان در پاریس، اولین آلمانی‌ای را که دید کشت. این حرکتی بود که آلمانی‌ها منتظرش بودند؛ تأییدی بر فرضیه‌ی ِ ”توطئه‌ی ِ بین‌المللی ِ یهود“ علیه ِ آلمان؛ و پاسخ، بلافاصله بود. صحنه و متن از مدت‌ها پیش آماده بود، تنها مسأله شروع ِ نمایش بود.

 در شب ِ میان ِ 9 و 10 نوامبر، در تمام ِ آلمان برنامه‌ای به اجرا درآمد. هفت‌هزاروپانصد مغازه و انبار ِ کالای ِ یهودیان آسیب دید و غارت شد. هشت‌سدوپانزده مورد کاملن تخریب شد. سدونودوپنج کنیسه سرنوشت ِ مشابهی داشتند؛ 36 یهودی کشته، و بیست‌هزار نفر بازداشت شدند که از میان ِ نخبه‌گان ِ اقتصادی انتخاب شده بودند. در ساعات ِ اولیه‌، متجاوزانْ در یونیفورم ِ رسمی بودند، اما سریعن به خانه فرستاده شدند تا لباس ِ معمولی بپوشند. آن‌ها دستورات‌شان را خوب نفهمیده بودند.

همه‌جا پلیس ایستاد و تماشا کرد. آتش‌نشانی هم تنها جایی وارد ِ عمل شد که آتشْ ساختمان‌ها و دارایی‌های ِ آریایی‌ها را تهدید می‌کرد.» [5]

 این‌ها شواهد ِ پیشینی ِ هولوکاست اند. هر چه زمان گذشت، سیاست‌های ِ یهودستیزانه‌ی ِ آلمان ِ نازی، آشکارتر شد. برای ِ محو ِ یک قوم یا یک اقلیت، زمینه‌چینی‌ای بیش از این مورد ِ نیاز نبود و نیست؛ تکنولوژی ِ مدرن، کار ِ کشتار را تسهیل می‌کند.

 در مقاله‌ی سه صفحه‌ای ِ ”سیاه‌چاله‌ی ِ آشویتس“ که در سال ِ 1987 (سالِ مرگ ِ نویسنده) نوشته شده، پریمو لوی به مهیب‌ترین بُعد ِ هولوکاست برمی‌گردد. او به بحث ِ جاری ِ میان ِ دو گروه از آلمانی‌ها اشاره می‌کند. دسته‌ای که سعی در تقلیل ِ ابعاد ِ جنایات ِ نازی‌ها را دارند (Nolte, Hillgruber)، و دسته‌ی ِ دوم که بر یگانه‌گی ِ این واقعه تأکید می‌کنند (Habermas and many others).

 «ادعای ِ دسته‌ی ِ نخست این است که کشتارهای ِ وسیعی در طول ِ تاریخ وجود داشته که مافوق ِ همه جنایت ِ همسایه‌ی ِ آلمانْ یعنی اتحاد ِ شوروی، در ابتدای ِ قرن ِ حاضر (قرن 20) به‌ویژه علیه ”دشمن ِ طبقاتی“ است. بنابراین ما آلمان‌ها در طول ِ جنگ ِ دوم غیر از اقتباس ِ شیوه‌های ِ وحشتناک ِ پیشینْ کاری نکردیم: کشتار به شیوه‌ی ِ آسیایی، اخراج ِ جمعی، تبعید ِ بی‌رحمانه‌ی ِ افراد به نواحی ِ متخاصم، شکنجه و جدایی ِ خانواده‌ها. تنها ابتکار ِ ما ابتکار ِ تکنولوژیکی بود: ما اتاق‌های ِ گاز را اختراع کردیم.» [تأکید از من است]

 پریمو لِـوی در پاسخ به این استدلال‌ها می‌گوید:

 اولن جنایات ِ اتحاد ِ شوروی هنوز بخشیده نشده و باعث ِ انزوای ِ بین‌المللی ِ شوروی تابه‌حال شده است. دیگر این‌که یک جنایت، جنایت ِ دیگر را توجیه نمی‌کند. جنایت در روسیه نمی‌تواند توجیهی بر جنایات ِ آشویتس باشد.

 تجدید نظر طلبان ِ جدید ِ آلمانی تمایل دارند که کشتار ِ هیتلر را عملی دفاعی در برابر ِ یک هجوم ِ آسیایی توصیف کنند، حال‌آن‌که روس‌ها از هجوم ِ آلمان‌ها می‌ترسیدند، چنان‌که در 1941، این آلمان بود که به روسیه حمله کرد.

 دیگر این‌که نمی‌توان بازتاب ِ کشتار ِ سیاسی ِ استالین را در کشتار ِ یهودیانْ توسط ِ هیتلر جست‌وجو کرد. پیش از ظهور هیتلر یهودیان عمیقن به بخشی از جامعه‌ی ِ آلمان تبدیل شده بودند و تنها هیتلر و اندک متعصبانی که در ابتدا از او پیروی کردند، یهودیان را دشمن ِ جامعه تلقی می‌کردند. یکی دانستن ِ یهودیسم و بلشویسم پایه‌ای در واقعیت ندارد، به‌خصوص در آلمان که اکثریت ِ قابل ِ توجه ِ یهودیان، آشکارا به طبقه‌ی ِ بورژوا تعلق داشتند.

 این درست است که گولاک پیش از آشویتس پدید آمد، اما باید به یاد داشته باشیم که اهداف ِ این دو دوزخ متفاوت بودند. کشتار در روسیه، کشتار ِ بین ِ همه‌ی ِ مردم (به طور ِ برابر) بود؛ بر اساس ِ برتری ِ نژادی نبود و مردم را به انسان و غیر انسان تقسیم نمی‌کرد.

تفاوت ِ دیگر در ایده‌ئولوژی‌ای آکنده از نژادپرستی ست که اگر پیروز می‌شد، ما خود را در جهانی می‌یافتیم به دو پاره تقسیم شده: فرمان‌دهان در یک طرف، و بقیه یا در خدمت ِ ایشان بودند یا این‌که به خاطر ِ نژاد ِ پست‌شان نابود می‌شدند. اقدام ِ آلمانی‌ها در برتری دادن ِ عده‌ای بر کل ِ بشریت، در انبوهی از جزئیات ِ سمبولیکْ متجلی ست: در تتوهایی که در آشویتس استفاده می‌شد، در اتاق‌های ِ گاز، و در گازی که برای ِ کشتن ِ موش‌ها ساخته شده بود.

 بهره‌برداری ِ رذیلانه از اجساد و خاکسترهای‌شان، به‌ویژه عنصری منحصر به آلمان ِ هیتلری باقی می‌مانـَد و هنوز به‌رغم ِ تلاش ِ کسانی که می‌خواهند حدت ِ آن را کاهش دهند، مهم‌ترین مظهر ِ آن است.

این واقعن درست است که کشتار در گولاک به نحو ِ وحشتناکی بالا بود، اما آن کشتار، به‌قولی، یک پیامد ِ جانبی بود که با بی‌تفاوتی ِ منفعت‌طلبانه تحمل شد. هدف ِ اولیه که وحشیانه هم بود، مبنایی منطقی داشت که شامل ِ بازآفرینی ِ اقتصاد ِ شوروی بود. حتی در نوشته‌های ِ سولژنتسین هم چیزی مشابه ِ اردوگاه‌های ِ Treblinkaیا Chelmno توصیف نشده، که محصولی تولید نمی‌کردند، اردوگاه ِ کار ِ اجباری نبودند، بلکه ”سیاه‌چاله‌هایی“ بودند برای ِ مردان، زنان و بچه‌هایی که تنها گناه‌شان این بود که یهودی بودند؛ جایی که مردم با ترن از راه می‌رسیدند فقط برای این‌که مستقیمن به اتاق‌های ِ گازی بروند که هیچ‌کس هرگز زنده از آن‌ها بیرون نیامد.

 هیچ‌کس هرگز نگفته که در گولاک گزینش در کار بود، چنان‌که در مورد ِ اردوگاه‌های ِ آلمان گفته می‌شود که تنها یک نگاه ِ سریع به پشت و روی ِ شخص برای ِ دکتر ِ اس‌اس (دکتر!) کافی بود که تصمیم بگیرد چه کسی هنوز می‌تواند کار کند و چه کسی باید به اتاق گاز برود. و من نمی‌دانم چه‌گونه چنین ”ابتکاری“ می‌تواند موضوعی فرعی قلمداد شود، و یا این‌که به ”تنها“ ابتکار تقلیل یابد. این روش‌ها تقلید از شیوه‌های ِ آسیایی نبودند. آن‌ها قطعن اروپایی بودند... . همه‌ی ِ این‌ها به‌طور ِ ویژه‌ای آلمانی هستند و هیچ فرد ِ آلمانی‌‌ هرگز نباید این را فراموش کند. و نباید فراموش کند که در آلمان ِ نازی، و فقط در آلمان ِ نازی، تحت ِ عنوان ِ رادیکالیسمی انتزاعی و وحشیانه که در عصر مدرن همتا ندارد، بچه‌ها و بیماران نیز به طرزی بی‌رحمانه مردند.





***
در مقالات ِ مؤخرتر، نویسنده هرچه بیش‌تر هنرمندانه به میراث ِ فرهنگی ِ یهودیان و زبان ِ یهودیان می‌پردازد. زبان ِ یهودی و نه عبری، زبانی که محصول ِ آمیزش ِ یهودیان ِ اروپا و سراسر ِ جهان، با فرهنگ ِ ناحیه‌ی ِ سکونت‌گاه‌شان است. این سطرها را که می‌خوانیم بهتر می‌فهمیم که یهودیانی که به جرم ِ یهودی‌بودن کشته شدند، آن‌چنان هم یهودی نبودند؛ یهودیانی از اعماق ِ قرون نبودند؛ کسانی بودند مانند ِ ما و دیگر مردمان، که هویت‌شان را دین‌شان تعیین نمی‌کرد. نویسنده در یادداشتی بر کتاب ِ «خاطرات ِ یک یهودی ِ خوش‌شانس» در توصیف ِ یکی از این شخصیت‌ها که نمونه‌ای از یهودیان ِ ایتالیایی ست می‌نویسد:

«پدرش یکی از نجات‌یافته‌گان ِ جنگ ِ بزرگ (جنگ ِ اول)، و یک زمین‌دار ِ ثروت‌مند بود که بدون ِ هیچ مشکلی با فاشیسم ِ پیروز ِ ایتالیا درآمیخت. ویتوریوی ِ جوان چیز ِ دیگری نمی‌دانست و فاشیسم را هم‌چون شکلی طبیعی از زنده‌گی ِ اجتماعی می‌دید. یهودی‌بودن در خانواده‌اش چیزی بیش از یادگارهایی مبهم نبود: نماز ِ عجیب ِ انفرادی، یا عادات ِ غذایی. مادر ِ زیبای ِ رنگ‌پریده‌اش در صومعه‌ای کاتولیک پرورش یافته بود و در تردید ِ همیشه‌گی بین ِ دو ایمان [مسیحی، یهودی] قرار داشت، که هر دو به یک اندازه روح ِ رمانتیک‌اش را برمی‌انگیخت‌اند.

ردی از فرهنگ ِ یهودی در خانه باقی نمانده بود. ویتوریو فهمید که یهودی‌بودن از مسیحی‌بودن بی‌دردسرتر است زیرا معنی‌اش این است که می‌تواند از مراسم ِ ملال‌آور ِ روز ِ یک‌شنبه فرار کند.» [6]

شاید یهودیت ِ بسیاری از یهودیان ِ دنیا در قرن بیست، هم‌چون یهودیت ِ ویتوریو آغاز شده است اما با ظهور ِ نازیسم به قالب‌های ِ کهن‌ترْ باز گشته، تا با این هویت‌یابی ِ مجدد، توهین و تحقیر را تاب بیاورد تا شاید از امحاء ِ جمعی رهایی یابد. یهودیان چنان‌که معتقدند در گذر ِ زمان همیشه آزموده می‌شوند، و شاید از بد اقبالی ِ آن‌ها ست که آزمون ِ دشوار ِ آن‌ها در عصر ِ ما، با گسست ِ دردناک ِ انسان ِ مدرن از قدرت ِ فاشیستی ِ تمامیت‌خواه ِ شخص‌محورْ درآمیخت، و نتیجه‌اش مغاکی مهیب بر روح ِ بشر به جا گذاشت. پریمو لِـوی، چند دهه پس از جنگ، وقتی کتاب‌های ِ پیشین‌اش را ورق می‌زند، شکل‌گیری ِ ناخودآگاه ِ هویت ِ یهودی‌اش، و واردشدن ِ فرهنگ ِ یهودی به متن‌های ِ خود را کشف می‌کند:

«برای اولین‌بار در زنده‌گی‌ام، از کمپ ِ ایتالیایی ِ فوسولی به بعد، خودم را از دنیای ِ عادی جداشده و به‌اجبار غرق در محیطی منحصرن یهودی می‌یافتم. این، تأیید ِ بی‌رحمانه‌ی ِ یهودیت ِ من، و یک محکومیت، یک سقوط و احیاء ِ داستان‌های ِ کتاب‌مقدّسی ِ کوچ و تبعید بود؛ هرچند این سقوط ِ تراژیک در یأس و نومیدی، با شگفتی و غرور ِ هویت ِ بازیافته تعدیل می‌شد. عبارت‌های ِ زیر، مربوط به غروب ِ عزیمت از فوسولی به آشویتس است:

در آلونک ِ شماره‌ی 6A، گاتگنوی ِ سال‌خورده با همسر و فرزندان ِ بی‌شمار و نوه‌ها و پسران و عروسان‌اش زنده‌گی می‌کرد. همه‌ی ِ مردها درودگر بودند. آن‌ها پس از سفرهایی درازْ از تریپولی آمده بودند و همیشه ابزار ِ کار و وسایل ِ آشپزخانه،‌ و آکاردئون و ویولون‌شان را برای ِ بازی و رقص بعد از کار ِ روزانه، با خود حمل می‌کردند. آن‌ها همسایه‌های ِ شاد و پرهیزکاری بودند. زنان‌شان زودتر از همه، در سکوت و به‌سرعت خود را برای سفر آماده کردند تا فرصت ِ سوگواری داشته باشند. وقتی همه‌چیز آماده شد، غذاها پخته و بقچه‌ها بسته شد، زن‌ها موهای‌شان را باز کردند، کفش‌های‌شان را درآوردند و شمع‌های ِ Yahrzeit [شمع‌های ِ ویژه‌ی ِ سوگواری در مرگ ِ خویشان] را بر زمین گذاشته طبق سنت ِ پدران‌شان آن‌ها را افروختند، و گرداگردْ روی ِ زمین ِ لخت نشستند تا تمام ِ شب را دعا و سوگواری کنند. ما جلوی ِ در ِ خانه‌شان گرد آمده بودیم و درون ِ خود اندوهی را حس می‌کردیم که برای‌مان تازه‌گی داشت، اندوه ِ کهن ِ مردمی که سرزمینی نداشتند، مصیبتی بدون ِ امید ِ خروج، که هر قرن احیا می‌شود.» [7]

یک‌شنبه 10/ 5/ 1389
--------------------------------------------------------------------------

* عنوان ِ کتابْ The Black Hole of Auschwitz را در ابتدا «حفره‌ی ِ سیاه ِ آشویتس» معنی کردم که بدک نبود، ولی بعدن کشف کردم که به دلیل ِ شیمی‌دان بودن ِ نویسنده و علاقه‌اش به شیوه‌ی ِ علمی ِ توضیح ِ پدیده‌ها، دقیقن اصطلاح ِ فیزیکی ِ ’سیاه‌چاله‘ مورد نظرش بوده است. ’نارواداری ِ نژادی‘ هم معادل ِ Racial Intolerance و ساخته‌ی ِ داریوش آشوری است. نکته‌ی قابل ذکر این‌که کتاب سه-چهار تا غلط تایپی داشت که یادداشت‌شان نکردم (از جمله نام ِ فرعون). شماره‌‌های ِ زیر غیر از موردِ 4، عنوان ِ بعضی مقالات ِ کتاب است. گفتم شاید ذکر ِ منبع ِ نقل قول‌ها بدک نباشد. و نکته‌ی ِ مهم ِ دیگه این‌که این مطلب در ساعت ِ صفر ِ روز ِ یک‌شنبه به پایان رسید.

1- A Pharaoh with Swastika

2- The Monument at Auschwitz

3- Racial Intolerance
[4] این جمله‌ها نیاز به کمی توضیح دارند. گویا این یک سنت ِ رایج است که کسانی که مرتب از جنگ یا جنایات حرف می‌زنند، به شهیدنمایی و از سوی دیگر به شیفته‌گی به جنایت متهم می‌شوند. در این‌جا نویسنده می‌گوید: ما شاهدان ِ آشویتس، با صحبت‌ها و انتقادهای‌مان، این خطر را پذیرفته‌ایم که به شهیدنمایی متهم شویم.
It Began With Kristallnacht
در جمله‌های ِ بعدی لِـوی می‌گوید: ما (شاهدان ِ آشویتس) با حرف‌هایمان، یا به شیفته‌گی به آشویتس متهم شویم، یا به دروغ‌گویی، یا به «نفرت از شرم و وقار».
6- You Tell Me if This is a Fortunate Jew
7- Itinerary of a Jewish Writer
 

۳ نظر:

الهیار گفت...

خسته نباشید عالی بود. پریمو لوی رو قبلاً می شناختم و جسته گریخته چیزهایی ازش خوانده بودم. اگر امکان ارسال متن برای شما وجود داشته باشد (چون در ایران به این کتاب دسترسی ندارم)حاضرم مقالات را ترجمه کنم.

محمود گفت...

والا منم تو همین تهران خودمون با اینترنت دایل آپ کار می‌کنم. نمی‌دونم چه‌طور می‌تونم فرضن عکس ِ متنا رو به شما بدم. اگه علاقه دارید می‌تونم همون مقاله‌ی ِ اصلی Black Hole رو که سه صفحه‌س با کیفیت نه‌چندان خوب، براتون میل کنم. اگه خواستید چشم.

الهيار اميري گفت...

ممنون. فکر کردم شاید فایل کتابو دارین. اگه لطف کنین همون مقاله رو هم که بفرستین ترجمه اش میکنم و به وجدانمان ادای دین میکنیم.
باز هم ممنون