۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

کتاب مقدّس 42

باب 50
و یوسف بر روی پدر خود افتاده، بر وی گریست و او را بوسید. 2 و یوسف طبیبانی را که از بندگان وی بودند، امر فرمود تا پدر او را حنوط کنند. و طبیبان، اسرائیل را حنوط کردند. 3 و چهل روز در کار وی سپری شد، زیرا که این قدر روزها در حنوط کردن صرف می‌شد، و اهل مصر هفتاد روز برای وی ماتم گرفتند.
بعد از این هفتاد روز، تازه نوبت ِ دفن ِ یعقوب در مکان ِ وصیت‌شده و نوحه‌گری ِ هفت ‌روزه می‌رسد. سپس یوسف و برادران به مصر برمی‌گردند.
یوسف برادران خود را مطمئن می‌سازد
15 و چون برادران یوسف دیدند که پدر ایشان مرده است، گفتند: «اگر یوسف الآن از ما کینه‌ای دارد، هر آینه مکافات همۀ بدی را که به وی کرده‌ایم به ما خواهد رسانید.» 16 پس نزد یوسف فرستاده، گفتند: «پدر تو قبل از مردنش امر فرموده، گفت: 17 به یوسف چنین بگویید: التماس دارم که گناه و خطای برادران خود را عفو فرمایی، زیرا که به تو بدی کرده‌اند، پس اکنون گناه بندگان خدای پدر خود را عفو فرما.» و چون به وی سخن گفتند، یوسف بگریست. ... 19 یوسف ایشان را گفت: «مترسید زیرا که آیا من در جای خدا هستم؟ 20 شما دربارۀ من بد اندیشیدید، لیکن خدا از آن قصد نیکی کرد، تا کاری کند که قوم کثیری را احیا نماید، چنانکه امروز شده است. 21 و الآن ترسان مباشید. من، شما را و اطفال شما را می‌پرورانم.» پس ایشان را تسلی داد و سخنان دل‌آویز بدیشان گفت.
دو نکته‌ی قابل توجه در این پاراگراف هست. اول، حرکت ِ برادران ِ یوسف خنده‌دار است و شبیه ِ دروغ‌هایی است که بچه‌ها برای ِ فرار از مجازات به کار می‌برند (بچه‌ی ِ درس‌نخون به پدرش می‌گه: مامان قبل از این‌که بره بیرون نمره‌ی ِ املامو دید که پنج شدم و گفت عیبی نداره بعدن جبران می‌کنی)؛ دوم، تعبیر ِ نهایی ِ یوسف از کل ِ ماجرا، که پیش‌تر هم بیان شده بود، کاملن شبیه ِ باورهای ِ تقدیرگرایانه‌ی مسلمان‌ها ست. من نمی‌دانم ریشه‌ی ِ اعتقاد ِ یوسف به مشیت ِ پروردگار، چیست، اما نکته‌ی ِ برجسته‌ی ِ قضیه‌ی ِ یوسف، پیچیده‌گی ِ ماجرا، و کش‌دار بودن‌اش، و ربط دادن ِ نهایی‌اش به خدا ست. احتمالن در مقایسه با موارد ِ دیگر، ربط دادن ِ چنین قضایایی به هم، برای یک ذهن ِ عامی به‌راحتی قابل هضم نباشد. برای توضیح ِ بیش‌تر بگویم که برای نمونه ربط دادن ِ مرگ، زلزله، قحطی و موضوعاتی از این قبیل به خدا زیاد کار مشکلی نیست؛ چرا که این‌ها وقایعی برجسته، بدون ِ پیچ‌وخم و تقریبن لاینحل اند (از نظر انسان عامی). ولی توصیف ِ کش‌دار ِ ماجراهایی عادی و غیرعادی، و در نهایت نسبت‌دادن‌شان به خدا، تازه‌گی دارد. ظهور ِ چنین چیزی را باید یک پیش‌رفت ِ داستانی به حساب آورد. قراردادن ِ علتی بزرگ در پس ِ وقایعی متعدد را می‌توان مقدمه‌‌ای بر طرح‌های ِ پیچیده‌تر ِ داستانی دانست. پیش‌تر گفتم که ربط دادن ِ وقایع به خدا و جادو و جنبل، چیزی ضد داستانی، و نوعی شانه‌خالی‌کردن از برقراری ِ علیت ِ قابل ِ قبول در داستان است. این‌جا می‌توانم چیزی برعکس ِ این ادعا را بگویم و آن این‌که در قضیه‌ی ِ «ربط دادن ِ علل ِ داستان ِ یوسف به ”خدا“»، با وجود ِ ساده‌گرایی و حکایت‌گونه‌گی ِ قضیه، چیزی اضافه‌تر وجود دارد و آن آفریدن ِ سلسله‌ای از وقایع، با هم‌دستی ِ خدا (خدایی بالنسبه قابل باور)، و بدون ِ پیروزی ِ نهایی ِ خدا ست. یعنی علت ِ قاهری که به‌ساده‌گی برای ِ توجیه ِ همه‌ی ِ قضایا به‌کار رفته، در نهایت چنان غالب و قاهر نیست که آزادی ِ عمل ِ شخصیت‌ها را محو کند، مطلقن خارج از وقایع قرار بگیرد و درنهایت همه‌چیز را به نفع خود تمام کند. برعکس، این خدا برای تعیین قدرت ِ شخصیت‌‌ها با آن‌ها می‌جنگد و عادلانه شکست ِ خود را می‌پذیرد. چنین موردی در ادبیات ِ کهن کم‌نظیر است، و به همین دلیل، متنی با چنین شخصیت‌هایی، بیش‌تر امروزی ست تا مربوط به عهد عتیق.
وفات یوسف
22 و یوسف در مصر ساکن ماند، او و اهل خانۀ پدرش. و یوسف صد و ده سال زندگانی کرد. 23 و یوسف پسران پشت سوم اِفرایم را دید. و پسران ماکیر، پسر مَنـَسی نیز بر زانوهای یوسف تولد یافتند. 24 و یوسف، برادران خود را گفت: «من می‌میرم، و یقیناً خدا از شما تفقد خواهد نمود، شما را از این زمین به زمینی که برای ابراهیم و اسحاق و یعقوب قسم خورده است، خواهد برد.» 25 و یوسف به بنی‌اسرائیل سوگند داده ، گفت: «هر آینه خدا از شما تفقد خواهد نمود، و استخوانهای مرا از اینجا خواهید برداشت.» 26 و یوسف مرد در حینی که صد و ده ساله بود. و او را حنوط کرده، در زمین مصر در تابوت گذاشتند.
نکته‌ی ِ عجیب ِ ماجرا این‌که یوسف زودتر از دیگر برادران ِ خود می‌میرد. سرگذشت ِ یوسف می‌توانست از این به بعد دورانی از خوشی و کامرانی را در پی داشته باشد، ولی نویسنده خیلی زود قضیه را قیچی کرده است. اساسن تصور نمی‌کنم در کتاب‌های ِ آینده هم راویانْ چندان تمایلی به توصیف ِ روزگار ِ آرامش و شادی داشته باشند. البته خواهیم دید. اما اگر این تصور ِ من درست باشد، می‌توان نتیجه‌ گرفت سرگذشت ِ تراژیک ِ قوم ِ برگزیده در نهایت باید به مرگ ِ عیسای ِ ناصری و به مکاشفات ِ عجیب ِ یوحنا می‌رسید. این نتیجه‌گیری کاملن انتزاعی ست چرا که نمی‌توان بخش‌های ِ مختلف ِ کتاب مقدّس را پیوسته و به لحاظ ِ تاریخی به هم مرتبط دانست؛ اما به این دلیل که همه‌ی آن‌چه از دوران ِ کهن تا به امروز، شاید به‌طور اتفاقی و دل‌بخواهی گرد ِ هم آمده، امروزه در یک کتاب ِ مفصل در دست‌رس ِ ما ست، می‌توان به خود اجازه داد برداشتی فراتاریخی و دل‌بخواهی نسبت به کل ِ کتاب داشت و آن را یک‌پارچه و آفریده‌ی ِ یک مؤلف داست. چنین نگاهی، کتاب را هرچه بیش‌تر تبدیل به اثری ادبی و دارای ِ ساختاری پیچیده‌تر و جذاب‌تر می‌کند.
جمعه 5/ 6/ 1389
---------------------------------------------------------------------------
به اطلاع مسلمین عزیز می‌رساند، این وبلاگ تا بیست و چند روز دیگه، به‌روز نمی‌شه. بیست روز اینترنتو رها کنید که هیچی توش پیدا نخواهید کرد.

هیچ نظری موجود نیست: