ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

کتاب مقدّس 40

باب 46
1 و اسرائیل با هر چه داشت، کوچ کرده، به بئرشبع آمد، و قربانی‌ها برای پدر خود، اسحاق، گذرانید. 2 و خدا در رؤیای شب، به اسرائیل خطاب کرده، گفت: «ای یعقوب! ای یعقوب!» گفت: «لبیک.» 3 گفت: «من هستم الله، خدای پدرت، از فرود آمدن به مصر مترس، زیرا آنجا امتی عظیم از تو به وجود خواهم آورد. 4 من با تو به مصر خواهم آمد و من نیز تو را از آنجا البته باز خواهم آورد، و یوسف دستان خود را بر چشمان تو خواهد گذاشت.»
به نظرم کلمه‌ی الله در این متن را باید تحریف به حساب آورد، چون نام‌های ِ خدا در کتاب مقدّس موضوعی ویژه است و مترجم نباید آن‌ها را تغییر دهد. باز در این آیه‌ها خدا به سروقت ِ یعقوب می‌آید، بدون ِ این‌که او کمک خواسته باشد. این قضیه در باب‌های ِ پیش هم سابقه داشت. یعقوب مشمول ِ برکت ِ ویژه است. در این‌جا هم وعده‌ی ِ ’امت ِ عظیم‘ تکرار شده. نمی‌دانم تا این بابْ چندبار این وعده تکرار شده، ولی اگر من جای ِ یعقوب بودم مطمئنن این وعده‌ها را باور نمی‌کردم چون این تکرارها مشکوک اند. جمله‌ی «و یوسف دستان خود را بر چشمان تو خواهد گذاشت» مبهم است چون یوسف همچین کاری نمی‌کند و معلوم نیست این جمله یعنی چه.
از آیه‌ی 8 تا 25 دوباره نام ِ اولاد ِ یعقوب ردیف شده، تا آخرش به این نتیجه برسیم:
26 همۀ نفوسی که با یعقوب به مصر آمدند، که از صُلب وی پدید شدند، سوای زنان پسران یعقوب، جمیعاً شصت و شش نفر بودند. 27 و پسران یوسف که برایش در مصر زاییده شدند، دو نفر بودند. پس جمیع نفوس خاندان یعقوب که به مصر آمدند هفتاد بودند.
28 و یهودا را پیش روی خود نزد یوسف فرستاد تا او را به جوشن راهنمایی کند، و به زمین جوشن آمدند. 29 و یوسف ارابۀ خود را حاضر ساخت، تا به استقبال پدر خود اسرائیل به جوشن برود. و چون او را بدید به گردنش بیاویخت، و مدتی بر گردنش گریست. 30 و اسرائیل به یوسف گفت: «اکنون بمیرم، چونکه روی تو را دیدم که تا بحال زنده هستی.»
’جوشن‘ در ترجمه‌ی انگلیسی تبدیل به ’گوشن‘ شده که احتمالن فقط همین یک مورد نیست که ترجمه‌ی فارسی و انگلیسی سر ِ این ”ج“ و ”گ“ اختلاف دارند. باید دید کدام درست‌تر است. دیگر این‌که معلوم نیست نمره‌ی ِ چشم ِ یعقوب چند است، چون بعضی وقت‌ها می‌بیند و بعضی وقت‌ها نمی‌بیند. در آیه‌ی 10 باب 48 گفته شده «و چشمان اسرائیل از پیری تار شده بود که نتوانست دید». در آیه‌ی ِ 17 باب 48 یوسف تصور می‌کند که پدرش نابینا ست، در صورتی که او خوب می‌بیند.
در پایان این باب، یوسف پیش از این‌که برادران را به حضور فرعون ببرد به آن‌ها می‌گوید:
33 و چون فرعون شما را بطلبد و گوید: ”شغل شما چیست؟“ 34 گویید: ”غلامانت از طفولیت تا بحال اهل مواشی هستیم، هم ما و هم اجداد ما، تا در زمین جوشن ساکن شوید، زیرا که شبان گوسفند مکروه مصریان است.»
این باز از زرنگ‌بازی‌های یوسف، و از ویژه‌گی‌هایی ست که یک شخصیت ِ داستانی را واقعی‌تر می‌سازد.
باب 47
پس از دیدار ِ برادران با فرعون در همین باب، یعقوب به دیدار ِ فرعون رفته و او را برکت می‌دهد:
7 و یوسف، پدر خود، یعقوب را آورده، او را به حضور فرعون برپا داشت. و یعقوب، فرعون را برکت داد. 8 و فرعون به یعقوب گفت: «ایام سالهای عمر تو چند است؟» 9 یعقوب به فرعون گفت: «ایام سالهای غربت من صد و سی سال است. ایام سالهای عمر من اندک و بد بوده است، و به ایام سالهای عمر پدرانم در روزهای غربت ایشان نرسیده.» 10 و یعقوب فرعون را برکت داد و از حضور فرعون بیرون آمد.
راوی، خود می‌‌داند که این ”ایام عمری“ که به شخصیت‌هایی چون نوح و یعقوب داده، شگفت‌انگیز است، و در این‌جا صحبت ِ سن و سال را به میان می‌کشد تا یعقوب جلوی ِ فرعون، پُز ِ این عمر ِ شگفت را بدهد. و یعقوب با آن جمله‌های ِ خنده‌دار می‌گوید: ما که عمری نکردیم، همه‌ش سدوسی سال! ولی من نمی‌دانم چرا راوی نوشته ”ایام سال‌های عمر“. ایام سال‌های عمر یعنی یعنی تعداد روزهایی که زنده‌گی کرده‌م! ترجمه‌ی انگلیسی هم همین‌طور است. البته علامه دهخدا می‌گوید منظور ِ فارسی‌زبانان از ایام ”هنگام“، ”روزگار“ و ”اوقات“ هم هست.
خشکسالی
در خشک‌سالی ِ شدید، یوسف (مطابق ِ اعتقادات ِ عامیانه) به شیوه‌ی ِ یک یهودی ِ اورجینال رفتار می‌کند. تمام ِ دارایی ِ مردم را می‌گیرد و در عوض به آن‌ها غله می‌دهد. آخرش که حیوانات و مال و اموال و زمینی برای مردم نمانده، خود ِ مردم را می‌خرد و آن‌ها را بنده‌گان ِ فرعون می‌کند و آخرش خود و فرعون را محبوب قلب‌ها می‌سازد:
«اینک، امروز شما را و زمین شما را برای فرعون خریدم، همانا بذر برای شماست تا زمین را بکارید. 24 و چون حاصل برسد، یک خمس به فرعون دهید، و چهار حصه از آن شما باشد، برای زراعت زمین و برای خوراک شما و اهل خانۀ شما و طعام به جهت اطفال.»
اسرائیل به هنگام مرگ، از یوسف می‌خواهد که او را ابدن در مصر دفن نکند. این علاقه به زادگاه، برای ِ حفظ ِ اصالت ِ عبرانیان است:
29 و چون حین وفات اسرائیل نزدیک شد، پسر خود یوسف را طلبیده، بدو گفت: «الآن اگر در نظر تو التفات یافته‌ام، دست خود را زیر ران من بگذار، و احسان و اِمانت به من بکن، و زنهار مرا در مصر دفن منما، 30 بلکه با پدران خود بخوابم و مرا از مصر برداشته، در قبر ایشان دفن کن.» گفت: «آنچه گفتی خواهم کرد.» 31 گفت: «برایم قسم بخور،» پس برایش قسم خورد و اسرائیل بر بستر خود خم شد.
باب 48
پسران یوسف
یوسف پسران خود را برای کسب برکت، پیش یعقوب ِ بیمار می‌بَرَد. چشمان یعقوب ضعیف شده است. رسم بر این است که برکت‌دهنده با دست راست، نخست‌زاده را برکت دهد. ولی این‌جا یعقوب همان‌طور که خودش برکت ِ عیسو (برادر ِ نخست‌زاده‌اش) را دزدید، برکت ِ اصلی را به پسر ِ کوچک‌تر می‌دهد. این سنت‌شکنی چندین بار در کتاب ِ مقدّس تکرار شده و علت‌اش روشن نیست. شاید تأکید بر تقدم ِ خواست ِ خدا بر هر سنت است.
17 و چون یوسف دید که پدرش دست راست خود را بر سر افرایم نهاد، بنظرش ناپسند آمد، و دست پدر خود را گرفت، تا آن را از سر افرایم به سر مَنــَسی نقل کند. 18 و یوسف به پدر خود گفت: «ای پدر من، نه چنین، زیرا نخست‌زاده این است، دست راست خود را بر سر او بگذار.» اما پدرش ابا نموده، گفت: «می‌دانم ای پسرم! می‌دانم! او نیز قومی خواهد شد و او نیز بزرگ خواهد گردید، لیکن برادر کهترش از وی بزرگتر خواهد شد و ذریت او امتهای کثیر خواهند گرید.»
و در پایان، جمله‌‌ی مهمی از دهان یعقوب نقل می‌شود که تا امروز طنین دارد:
21 و اسرائیل یه یوسف گفت: «همانا من می‌میرم و خدا با شما خواهد بود، و شما را به سرزمین پدران شما باز خواهد آورد... .»
شنبه 16/ 5/ 1389

هیچ نظری موجود نیست: