ه‍.ش. ۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

کتاب مقدّس 42

باب 50
و یوسف بر روی پدر خود افتاده، بر وی گریست و او را بوسید. 2 و یوسف طبیبانی را که از بندگان وی بودند، امر فرمود تا پدر او را حنوط کنند. و طبیبان، اسرائیل را حنوط کردند. 3 و چهل روز در کار وی سپری شد، زیرا که این قدر روزها در حنوط کردن صرف می‌شد، و اهل مصر هفتاد روز برای وی ماتم گرفتند.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

کتاب مقدّس 41

باب 49
برکت یعقوب به پسرانش
و یعقوب، پسران خود را خوانده، گفت: «جمع شوید تا شما را از آنچه در ایام آخر به شما واقع خواهد شد، خبر دهم. 2 ای پسران یعقوب جمع شوید و بشنوید! و به پدر خود، اسرائیل، گوش گیرید.»

ه‍.ش. ۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

کتاب مقدّس 40

باب 46
1 و اسرائیل با هر چه داشت، کوچ کرده، به بئرشبع آمد، و قربانی‌ها برای پدر خود، اسحاق، گذرانید. 2 و خدا در رؤیای شب، به اسرائیل خطاب کرده، گفت: «ای یعقوب! ای یعقوب!» گفت: «لبیک.» 3 گفت: «من هستم الله، خدای پدرت، از فرود آمدن به مصر مترس، زیرا آنجا امتی عظیم از تو به وجود خواهم آورد. 4 من با تو به مصر خواهم آمد و من نیز تو را از آنجا البته باز خواهم آورد، و یوسف دستان خود را بر چشمان تو خواهد گذاشت.»