ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

کتاب مقدّس 39

باب 43
بازگشت مجدد برادران
1 و قحط در زمین مصر سخت بود. 2 و واقع شد چون غله‌ای را که از مصر آورده بودند، تماماً خوردند، پدرشان بدیشان گفت: «برگردید و اندک خوراکی برای ما بخرید.» 3 و یهودا بدو متکلم شده، گفت: «آن مرد به ما تأکید کرده، گفته است هرگاه برادر شما با شما نباشد، روی مرا نخواهید دید. 4 اگر تو برادر ما را با ما فرستی، می‌رویم و خوراک برایت می‌خریم. 5 اما اگر تو او را نفرستی، نمی‌رویم، زیرا که آن مرد ما را گفت، هرگاه برادر شما با شما نباشد، روی مرا نخواهید دید.»
یعقوب ناگزیر با تضمین ِ یهودا، بنیامین را با برادران‌اش راهی ِ مصر می‌کند. یعقوب به آن‌ها توصیه می‌کند که پولی را که در سفر ِ قبل، در بقچه‌های ِ خود یافتند به مصر برگردانند مبادا که اشتباهی رخ داده باشد.
نخست این که آیه‌ی ِ 3 تا 5 مجموعن 12 جمله است که شش جمله‌ی ِ آن تقریبن مشابه و تکراری ست. در طول ِ این باب و دیگر باب‌ها این تکرارْ هم‌چنان ادامه می‌یابد تا دلیلی مکرر باشد بر شیوه‌ی ِ روایی ِ عمیقن داستانی ِ کتاب مقدّس.
دیگر این که قصه‌ی ِ یوسف پر از حادثه است. حرکت‌های ِ زمانی و مکانی، شخصیت‌های ِ متعدد، درام، رؤیاهای ِ شگفت و غیب‌گویی، تجربه‌های تلخ و دشواری‌ها و توطئه‌ها، از ویژه‌گی‌های ِ این قصه اند. به گفته‌ی ِ علما، کتاب ِ مقدّس را می‌توان هم‌چون گلچینی ادبی از اسرائیل ِ کهن تصور کرد؛ سرودهای ِ ’غزل غزل‌های ِ سلیمان‘ و ’مزامیر‘، ’وقایع‌نگاری‘، ’مرثیه‘ و ’نوول‘، برخی از این فرم‌ها هستند. قصه‌ی ِ یوسف را می‌توان نوول تلقی کرد. مفصل‌ترین روایت ِ ’پیدایش‘ داستان ِ یوسف است. این روایت، سرشار از جزئیات است و همیشه جای ِ این پرسش وجود خواهد داشت، که ’این همه جزئی‌نگاری به چه منظور صورت گرفته است؟‘.
16 اما یوسف، چون بنیامین را با ایشان دید، به ناظر خانۀ خود فرمود: «این اشخاص را به خانه ببر، و ذبح کرده، تدارک ببین، زیرا که ایشان وقت ظهر با من غذا می‌خورند.»
17 و آن مرد چنان‌که یوسف فرموده بود، کرد. و آن مرد ایشان را به خانۀ یوسف آورد. 18 و آن مردان ترسیدند، چونکه به خانۀ یوسف آورده شدند و گفتند: «بسبب آن نقدی که دفعۀ اول در عدلهای ما رد شده بود، ما را آورده‌اند تا بر ما هجوم آورد، و بر ما حمله کند، و ما را مملوک سازد و حماران ما را.»
می‌بینیم که یوسف با خودداری، و در واقع با پنهان‌کاری و توطئه، تعلیق ِ داستان را می‌افزاید. در واقع (احتمالن برخلاف ِ خواست ِ راوی) عمل ِ یوسف در برخورد با برادران چندان منطقی و عادلانه نیست چرا که می‌توان تصور کرد که اقدامات‌اش موجب آزار ِ یعقوب می‌شود. نکته‌ی دیگر این‌که راوی برای ِ پیش‌برد ِ داستان، تنها آن‌جا که لازم بداند به جزئیات می‌پردازد. برای مثال پس از ورود ِ یوسف به مصر، حتا یک‌بار هم کسی یوسف را به اسم خطاب نمی‌کند. این واقعن چیز ِ غریبی ست. در باب‌های ِ پیشین در مورد ِ شخصیت‌های ِ دیگر نیز چنین چیزی وجود داشت و در بخش‌هایی نام ِ بعضی شخصیت‌ها هیچ‌وقت مشخص نمی‌شود. در آیه‌ی ِ 45 باب 41، فرعون یوسف را ’صفنات فعنیع‘ نامید. شاید یک دلیل ِ این که برادران، نام ِ یوسف را نمی‌شنوند و او را نمی‌شناسند همین تغییر ِ نام است. نمی‌دانم این تغییر ِ نام چه‌قدر حساب‌شده است.
یوسف برای ِ برادرانْ سوری برپا می‌کند و برادران هم ’نوشیدند و کیف کردند‘. نکته این‌که مصریان و کنعانیان (عبرانیان)، کنار هم غذا نمی‌خورند چرا که این برای مصریان مکروه است.
***
باب 44
جام نقره
در این‌جا توطئه‌ی ِ یوسف برای ِ توقیف ِ بنیامین اجرا می‌شود.
1 پس به ناظر خانۀ خود گفت: «عدلهای این مردمان را به قدری که می‌توانند برد، از غله پر کن، نقد هر کسی را به دهنۀ عدلش بگذار. 2 و جام مرا، یعنی جام نقره را در دهنۀ عدل آن کوچکتر، با قیمت غله‌اش بگذار.»
گفته‌های ِ یوسف پس از برگشت ِ برادران از میانه‌ی ِ راه ِ کنعان، جالب است:
15 یوسف بدیشان گفت: « این چه کاری است که کردید؟ آیا ندانستید که چون من مردی، البته تفأل می‌زنم؟»
واقعن جمله‌ی ِ درخشانی ست، وگرنه چه‌طور می‌شد کشف ِ دزد توسط ِ یوسف را توجیه کرد. پس یوسف با فال‌بینی (پیش‌گویی) به دزدی پی‌برده و جام ِ نقره‌ای ِ دزدیده شده، البته جام ِ تفأل‌اش بود.
’چون من مردی‘ یک لفظ ِ اورجینال ِ فارسی ست. در ضمن مترجم ِ فارسی دو بار جمله‌ای را به کار برده که با ترجمه‌ی ِ انگلیسی متفاوت است. وقتی یهودا به یوسف می‌گوید ما را نیز با بنیامین غلام ِ تو می‌شویم، یوسف پاسخ می‌دهد:
17 گفت: «حاشا از من که چنین کنم. بلکه آنکه جام بدستش یافت شد، غلام من باشد، و شما به سلامتی نزد پدر خویش بروید.»
ترجمه‌ی ِ انگلیسی‌ ِ دو جمله‌ی ِ نخست این است:
And he said, God forbid that I should do so.
مترجم ِ فارسی به جای ِ «خدا نکند»، ’حاشا‘ را به کار برده. تفاوت ِ دو واژه این است که اولی عامیانه‌تر و دومی ادبی‌تر است. دیگر این که اگر در متن ِ عبری اصطلاح ِ به کار رفته، با واژه‌ی ’خدا‘ ساخته شده باشد، نباید آن‌ را تغییر داد چرا که خود ِ واژه‌ی ’خدا‘ از جهتی دیگر قابل ِ توجه است. اما گویا طبق ِ این متن، متن ِ فارسی دقیق‌تر است. در چند مورد ِ مشکوک ِ دیگر نیز من متن ِ انگلیسی را اورجینال‌تر فرض کردم و گفتم از متن ِ فارسی درست‌تر است. ان‌شاءالله یهوه مرا ببخشد.
یهودا با التماس و خواهش، برخی ِ جزئیات ِ تکراری ِ ماوقع را به یوسف می‌گوید و او را بر سر ِ رحم می‌آورد و آخرش یوسف خودش را معرفی می‌کند.
***
باب 45
یوسف خود را به برادرانش معرفی می‌کند
1 و یوسف پیش جمعی که به حضورش ایستاده بودند، نتوانست خودداری کند، پس ندا کرد که «همه را از نزد من بیرون کنید!» و کسی نزد او نماند وقتی که یوسف خویشتن را به برادران خود شناسانید. 2 و به آواز بلند گریست، و مصریان و اهل خانۀ فرعون شنیدند. 3 و یوسف، برادران خود را گفت: «من یوسف هستم! آیا پدرم هنوز زنده است؟» و برادرانش جواب وی را نتوانستند داد، زیرا که به حضور وی مضطرب شدند.
این‌که برادرانْ زهره‌ترک نشده‌اند یا این‌که یوسف را دیوانه نپنداشته‌اند تعجب‌‌انگیز است. البته یوسف سخنان‌اش را ادامه می‌دهد و آنان را متقاعد می‌کند. بعد هم می‌گوید که این شما نبودید که مرا به مصر فرستادید بلکه خدا بود. ببینید این عقیده‌ به خدا و تقدیر ِ الهی که وجود ِ مسلمانان را انباشته، چه ریشه‌هایی دارد.
14 پس به گردن برادر خود، بنیامین، آویخته، بگریست و بنیامین بر گردن وی گریست. 15 و همۀ برادران خود را بوسیده، برایشان بگریست، و بعد از آن برادرانش با وی گفتگو کردند.
اگر این ’گفت‌وگو‘ که در پایان ِ آیه‌ی ِ 15 به آن اشاره شده، ذکر می‌شد، می‌شد گفت که نویسنده‌ی عهد ِ باستان، بی‌واسطه قدم به دنیای ِ ادبی ِ قرن ِ نوزدهم - بیستم گذاشته. دیالوگ‌های ِ داستانی، چیزهایی شگفت و امروزی ‌اند. دیالوگ‌های ِ ’معمولی و پیش پا افتاده‌ی‘ ِ داستانی، چیزهایی هستند مختص ِ داستان‌های ِ مدرن، و چندان ربطی به دیالوگ‌های ِ حساب‌شده‌ی ِ نمایشی ندارند. اگر نویسنده‌گان ِ عهد ِ عتیق گفته‌های ِ بی‌اهمیتی نظیر ِ احوال‌پرسی و گفت‌وگوی ِ برادران با یوسف را وارد ِ نوشته‌ی‌شان می‌کردند، متنْ فوق‌العاده تغییر می‌کرد.
یوسف و فرعون به برادران می‌گویند بروید و با پدر و خانواده‌ی ِ خویش به مصر برگردید و به علاوه یوسف می‌گوید به پدر بگویید که من چه عظمتی یافته‌م. درواقع این دوره‌ی ِ خوشی ِ عبرانیان است. یوسف ِ عبرانی در مصر محبوب و مقتدر است و این را کار ِ خدا می‌داند. این را می‌توان یک دوره‌ی ِ طلایی ِ یهودیان نامید. شاید ’قوم ِ برگزیده‘ در کتاب‌های ِ بعدی نیز چنین چیزی را تجربه کنند ولی این وضعیت، ایده‌ال و فراموش‌نشدنی ست.
این هم یک برداشت شخصی ِ (فیلم‌فارسی‌گونه) از این ماجرا:
یوسف، بچه‌شهرستانی ِ بی‌چاره‌ای ست که قدم به تهران ِ بزرگ می‌گذارد و در این‌جا به خواست خدا به مقامات ِ عالیه می‌رسد (شاید کمی به خاطر ِ زیبایی‌ش) و وقتی ایل و طایفه‌ش از شهرستان به دیدارش می‌آیند، اول کمی آن‌ها را خوار می‌کند، بعد به آن‌ها سور می‌دهد و آخر هم دست ِ پُر روانه‌ی ولایت‌شان می‌کند:
21 ... و یوسف به حسب فرمایش فرعون، ارابه‌ها بدیشان داد، و زاد سفر بدیشان عطا فرمود. 22 و به هر یک از ایشان، یک دست رخت بخشید، اما به بنیامین سیصد مثقال نقره و پنج دست جامه داد. 23 و برای پدر خود بدین تفصیل فرستاد: ده الاغ بار شده به نفایس مصر، و ده ماده الاغ بار شده به غله و نان و خورش برای سفر پدر خود. 24 پس برادران خود را مرخص فرموده، روانه شدند و بدیشان گفت: «زنهار در راه منازعه نکنید.»
یعقوب در ابتدا خبر را باور نمی‌کند و ضعف می‌کند ولی وقتی هدایا را می‌بیند می‌گوید:
«کافی است! پسر من، یوسف، هنوز زنده است؛ می‌روم و قبل از مردنم او را خواهم دید.»
این برخورد و این جمله‌ی ِ یعقوب بسیار شبیه ِ همان برخورد و جمله‌ای ست که به هنگام ِ گم‌شدن ِ یوسف، پس از دیدن ِ ردای ِ پاره به زبان آورد:
«ردای پسر من است! جانوری درنده او را خورده است، و یقیناً یوسف دریده شده است.» (پیدایش، 37: 33)
گویا یعقوب از سیستم ِ بین‌المللی ِ غافل‌گیری استفاده می‌کند و همین که کوچک‌ترین مدرکی بیابد، کلن نظرش تغییر می‌کند.
سه‌شنبه 29/ 4/ 1389

هیچ نظری موجود نیست: