ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

کتاب مقدّس (37)

باب 41
تعبیر خواب فرعون
و واقع شد، چون دو سال سپری شد، که فرعون خوابی دید که اینک بر کنار نهر ایستاده است. 2 که ناگاه از نهر، هفت گاو خوب صورت و فربه گوشت بر آمده، بر مرغزار می‌چریدند. 3 و اینک هفت گاو دیگر، بد صورت و لاغر گوشت، در عقب آنها از نهر بر آمده، به پهلوی آن گاوان اول به کنار نهر ایستادند. 4 و این گاوان زشت صورت و لاغر گوشت، آن هفت گاو خوب صورت و فربه را فرو بردند. و فرعون بیدار شد.
5 و باز بخسبید و دیگر باره خوابی دید، که اینک هفت سنبلۀ پر و نیکو بر یک ساق بر می‌آید. 6 و اینک هفت سنبلۀ لاغر، از باد شرقی پژمرده، بعد از آنها می‌روید. 7 و سنبله‌های لاغر، آن هفت سنبلۀ فربه را فرو بردند. و فرعون بیدار شده، دید که اینک خوابی است.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

کتاب مقدّس (36)

باب 40
تعبیر خواب ساقی و خباز فرعون
6 بامدادان چون یوسف نزد ایشان آمد، دید که اینک ملول هستند. 7 پس، از خواجه‌های فرعون که با وی در زندان آقای او بودند، پرسیده، گفت: «امروز چرا روی شما غمگین است؟» 8 و به وی گفتند: «خوابی دیده‌ایم و کسی نیست که آن را تعبیر کند.» یوسف بدیشان گفت: «آیا تعبیرها از آن خدا نیست؟ آن را به من بازگویید.»

ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

کتاب مقدّس (35)

باب 39
یوسف در خانۀ فوطیفار
1 اما یوسف را به مصر بردند، و مردی مصری، فوطیفار نام که خواجه و سردار افواج خاصۀ فرعون بود، وی را از دست اسماعیلیانی که او را بدانجا برده بودند، خرید. 2 و خداوند با یوسف می‌بود، و او مردی کامیاب شد، و در خانۀ آقای مصری خود ماند. 3 و آقایش دید که خداوند با وی می‌باشد، و هر آنچه او می‌کند، خداوند در دستش راست می‌آورد. 4 پس یوسف در نظر وی التفات یافت، و او را خدمت می‌کرد، و او را به خانۀ خود برگماشت و تمام مایملک خود را بدست وی سپرد.