ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

کتاب مقدّس (33)

باب 37
رؤیای یوسف
1 و یعقوب در زمین غربت پدر خود، یعنی زمین کنعان ساکن شد. 2 این است پیدایش یعقوب. چون یوسف هفده ساله بود، گله را با برادران خود چوپانی می‌کرد. و آن جوان با پسران بلهه و پسران زلفه، زنان پدرش، می‌بود. و یوسف از بدسلوکی ایشان پدر را خبر می‌داد. 3 و اسرائیل، یوسف را از پسران خود بیشتر دوست داشتی، زیرا که او پسر پیری او بود، و برایش ردایی بلند ساخت. 4 و چون برادرانش دیدند که پدر ایشان او را بیشتر از همۀ برادرانش دوست می‌دارد، از او کینه داشتند و نمی‌توانستند با وی به سلامتی سخن بگویند. 5 و یوسف خوابی دیده، آن را به برادران خود باز گفت. پس بر کینۀ او افزودند.
اول، در آیه‌ی 2 ”بدسلوکی“ با این که غلط نیست، ولی برداشت ِ نادرستی ایجاد می‌کند. درست‌ترش”بدی“ یا ”بدکاری“ است.
دوم، در آیه‌ی 4 ”به سلامتی“ مناسب نیست چرا که معنای ِ دیگری را به ذهن می‌آورَد. واژه‌ی ِ مناسب‌تر و امروزی‌تر، ”دوستانه“ است.
سوم، یوسف، عزیزدُردانه‌ی ِ یعقوب و خبرچین ِ او ست. یعقوب برای او ردایی رنگی (گـُل‌مَنگـُلی) می‌سازد. [1] همین برای ِ حسادت و دشمنی ِ برادران کافی ست. اما راوی برای ِ توجیه ِ اتفاقات ِ بعدی، عنصری دیگرْ یعنی خواب‌ها را، وارد ِ داستان می‌کند. اختراع ِ این خواب‌ها، محکم‌کاری ست ولی ضرورتی نداشت. جالب این‌که یوسف دو خواب می‌بیند، و یکی از یکی نامعقول‌تر است. منبع ِ چنان خواب‌ها و چنان تخیلی چیست؟
6 و بدیشان گفت: «این خوابی را که دیده‌ام، بشنوید: 7 اینک ما در مزرعه بافه‌ها می‌بستیم، که ناگاه بافۀ من برپا شده، بایستاد، و بافه‌های شما گرد آمده، به بافۀ من سجده کردند.»
8 و برادرانش به وی گفتند: «آیا فی‌الحقیقه بر ما سلطنت خواهی کرد؟ و بر ما مسلط خواهی شد؟»
9 از آن پس خوابی دیگر دید، و برادران خود را از آن خبر داده، گفت: «اینک باز خوابی دیده‌ام، که ناگاه آفتاب و ماه و یازده ستاره مرا سجده کردند.» 10 و پدر و برادران خود را خبر داد، و پدرش او را توبیخ کرده، به وی گفت: «این چه خوابی است که دیده‌ای؟ آیا من و مادرت و برادرانت حقیقتاً خواهیم آمد و تو را بر زمین سجده خواهیم نمود؟»
نکته‌ی پرسش‌برانگیز ِ دیگر در این خواب‌ها، تعبیر ِ آنی‌شان است. چه‌طور چنان تعبیری به ذهن ِ مُعَبران رسیده؟ و چه‌گونه است که مفهوم ِ خوابْ تکرار شده است؟
چهارم، این بخش از روایت، همچون روایت ِ خواب‌ ِ یعقوب (باب 28)، جنبه‌ی ِ ساخته‌گی (تصنعی) بیش‌تری دارد و بر این اساس می‌توان گفت راوی از تخیل ِ بالایی برخوردار نبوده‌، وگرنه چنین خواب‌های ِ قلابی‌ای نمی‌ساخت. این خواب‌ها برای ِ تقویت ِ داستان ِ یوسف ساخته شده‌اند. داستان ِ یوسف، راست یا دروغ، واقع‌گرا ست (تخیلی نیست)، و باورپذیر نیز هست. حال با چاشنی ِ خواب و تخیلات ِ غریب، از جنبه‌ی ِ جادویی ِ دین (یک باور ِ نیرومند) نیز برای تأثیرگذاری ِ بیش‌تر استفاده شده است.
فروش یوسف
پنج، ادامه‌ی ِ حکایت، شرح ِ توطئه‌ی ِ برادران ِ یوسف، و فروختن ِ او به فوطیفار ِ مصری است. آیه‌های این بخش، علاوه بر روایت ِ ماجرا، چیز ِ بیش‌تری را به مخاطب انتقال می‌دهد. این جمله‌ها، همانند ِ جمله‌هایی که از زبان ِ انکارگر ِ قابیل بیرون آمد، نمونه‌های ِ مثالی ِ خیانت و دروغ و توطئه است. در این‌جا، متن صرفن روایت ِ یک حکایت ِ پرماجرا نیست. بخشی از آن‌چه که بعدها به نگاه ِ هولناک و سرزنش‌بار ِ دین به بشر تبدیل شده، و بخشی از پیش‌گویی‌های ِ بدبینانه نسبت به بشر، به چنین متن‌هایی برمی‌گردد. هنوز هم بین ِ عامه‌ی ِ مردم، ارجاع به داستان ِ هابیل و قابیل برای ِ اثبات ِ ”شرارت ِ ذاتی ِ بشر“ امری عادی و کارآمد است.
19 و به یکدیگر گفتند: «اینک صاحب خوابها می‌آید. 20 اکنون بیایید او را بکشیم، و به یکی از چاهها بیندازیم، و گوییم جانوری درنده او را خورد. و ببینیم خوابهایش چه می‌شود.»
جمله‌ی آخری ِ آیه‌ی 20، تأثیر ِ این توطئه‌ی پلید را چند برابر می‌کند.
شش، و آخرین مورد ِ قابل ِ توجه، برخورد ِ یعقوب با خبر ِ مرگ ِ یوسف است. شاید این ادعای ِ نادرست و بی‌هوده‌ای باشد (بعید می‌دانم بعدن هم بتوانم اثبات‌اش کنم) ولی می‌گویم که از جمله‌‌های ِ یعقوب چنین برمی‌آید که او بوی خطر را شنیده، و به همین دلیل، در مقابل ِ کار ِ پسران‌اش چنان واکنش ِ مشکوکی از خود نشان می‌دهد.
31 پس ردای یوسف را گرفتند، و بز نری را کشته، ردا را در خونش فرو بردند. 32 و آن ردای بلند را فرستادند و به پدر خود رسانیده، گفتند: «این را یافته‌ایم، تشخیص کن که ردای پسرت است یا نه.» 33 پس آن را شناخته، گفت: «ردای پسر من است! جانوری درنده او را خورده است، و یقیناً یوسف دریده شده است.»
همین مانده که یعقوب بگوید: به خدا خودم دیدم.
چهارشنبه 22/ 2/ 1389
-------------------------------------------------------------------
[1] Now Israel loved Joseph more than all his children, because he was the son of his old age: and he made him a coat of many colors.
جمله‌های ِ بالا، نمونه‌ای دیگراز تفاوت‌های ترجمه‌ی انگلیسی و فارسی ِ کتاب مقدّس است.

هیچ نظری موجود نیست: