ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

کتاب مقدّس (30)

باب 34
ماجرای دینه
1 پس دینه، دختر لیه، که او را برای یعقوب زاییده بود، برای دیدن دختران آن مُلک بیرون رفت. 2 و چون شکیم بن حمور حِوی که رئیس آن زمین بود، او را بدید، او را بگرفت و با او همخواب شده، وی را بی‌عصمت ساخت. 3 و دلش به دینه، دختر یعقوب، بسته شده، عاشق آن دختر گشت، و سخنان دل‌آویز به آن دختر گفت.
این مقدمه‌ی ِ ماجرایی ست که منجر به قتل و غارت ِ ساکنان ِ شهر ِ شکیم توسط ِ پسران ِ یعقوب می‌شود. در صفحه‌های ِ پیشین، خوابیدن با محارم چیز ِ ناشایستی شمرده نشد، و شخصیت‌ها به‌راحتی با آن کنار آمدند، ولی این‌جا ”تجاوز“ باعث ِ کشتار می‌شود. آیا راوی، هر جا صلاح دانسته، زشتی عملی را نادیده گرفته، و هر جا لازم دیده، آن زشتی را برجسته و عاقبت‌اش را یادآوری کرده؟ تا این‌جا که این‌طور بوده.
شکیم و پدرش به خواستگاری ِ دختر ِ یعقوب می‌روند. وقتی یعقوب از ماجرا آگاه می‌شود، منتظر می‌ماند تا پسران‌اش، شمعون و لاوی، از صحرا برگردند. پسران، برای ِ ازدواج ِ خواهرشان به‌نیرنگْ شرط ِ خنده‌داری مقرر می‌کنند و جالب این‌که همین شرط، تبدیل به یکی از معتقدات ِ یهودیان شده.
13 اما پسران یعقوب در جواب شکیم و پدرش حمور به مکر سخن گفتند زیرا خواهر ایشان، دینه را بی‌عصمت کرده بود. 14 پس بدیشان گفتند: «این کار را نمی‌توانیم کرد که خواهران خود را به شخصی نامختون [ختنه نشده] بدهیم، چونکه این برای ما ننگ است. 15 لکن بدین شرط با شما همداستان می‌شویم اگر چون ما بشوید، که هر ذکوری از شما مختون گردد.
شرط، پذیرفته می‌شود.
24 پس همۀ کسانی که به دروازۀ شهر او درآمدند، به سخن شکیم و پدرش حمور رضا دادند، و هر ذکوری از آنانی که به دروازۀ شهر درآمدند، مختون شدند. 25 و در روز سوم چون دردمند بودند، دو پسر یعقوب، شمعون و لاوی، برادران دینه، هر یکی شمشیر خود را گرفته، دلیرانه بر شهر آمدند و همۀ مردان را کشتند. 26 و حمور و پسرش شکیم را به دم شمشیر کشتند، و دینه را از خانۀ شکیم برداشته، بیرون آمدند. 27 و پسران یعقوب بر کشتگان آمده، شهر را غارت کردند، زیرا خواهر ایشان را بی‌عصمت کرده بودند... 29 و تمامی اموال ایشان و همۀ اطفال و زنان ایشان را به اسیری بردند و آنچه در خانه‌ها بود تاراج کردند. 30 پس یعقوب به شمعون و لاوی گفت: «مرا به اضطراب انداختید، و مرا نزد سکنۀ این زمین، یعنی کنعانیان و فِـرِزّیان مکروه ساختید، و من در شماره قلیلم، همانا بر من جمع شوند و مرا بزنند و من با خانه‌ام هلاک شوم.» 31 گفتند: «آیا او با خواهر ما مثل فاحشه عمل کند؟»
اول، احتمالن سنت ِ قتل و غارت و انتقام، چیزی قوی‌تر از عدالت و اخلاق بوده، به همین دلیل روای چیزی درباره‌ی ِ آن نگفته، و خدا هم در آن دخالتی نکرده. در پایان ِ این ماجرا (در باب 35)، بالأخره خدا ظاهر می‌شود و می‌گوید ای یعقوب از این‌جا برو به فلان‌جا.
دوم، شاید بتوان گفت راوی، بی‌طرفانه وقایع را روایت کرده، و نباید انتظار داشت قضاوت ِ اخلاقی ِ خودش را وارد ِ متن کند. این حرف، از یک نظر درست است، چرا که تا به این‌جا در موارد ِ متعددی (باب 3، 6، 19، 28، 30، و باب 32) تصویری از خدا و پیامبران‌اش ترسیم شده، که به‌جای ِ قدسی‌بودن، شدیدن واقعی ست. اگر مقدّس ساختن ِ خدا در اولویت بود، بخش‌هایی از «سفر پیدایش» که خدا در امور ِ آفریده‌های‌اش دخالت ِ نابه‌جا کرده، نباید روایت می‌شد.
نکته‌ای که در این‌جا باید یادآوری کنم این است که راوی در عین ِ این بی‌طرفی و واقع‌گرایی، همیشه برای ِ شخصیت‌های ِ مثبت‌اش، عواقب ِ خوبی را فراهم می‌کند. این عاقبت‌به‌خیرشدن‌ها، محصول ِ دخالت ِ راوی ست، یا محصول ِ روایت‌هایی کهن‌تر از راوی؟ در هر صورت، این جانب‌داری زیاد خوشایند نیست.
سوم، خدا، هر جا که راوی اراده می‌کند ظاهرمی‌شود. احتمالن نتوان برای ِ تصویرهایی که راوی از خدا به دست داده، منطقی قوی پیدا کرد. و احتمالن این تصویرها تا پایان ِ عهد عتیق، متناقض و نامعقول باقی خواهند ماند. مگر این‌که همچون معتقدان، برای ِ رفع ِ تناقض‌ها، متوسل به حکمت ِ خدا شویم. به نظرم اگر در این تصویرها نـُقصانی وجود داشته باشد، مسئولیت را باید به گردن ِ راوی، یا راویان انداخت.
سه‌شنبه 17/ 1/ 1389

هیچ نظری موجود نیست: