ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۵, پنجشنبه

نام ِ گل ِ سرخ


Umberto Eco


نویسنده: اُمبرتو اِکو
مترجم: شهرام طاهری
ناشر: شباویز
چاپ ششم 1374
قطع وزیری
دوجلد، 742 صفحه
3700 تومان


«نام ِ گل ِ سرخ» بیش از هر چیز، یک رمان ِ کارآگاهی ِ عامه‌پسند است. با وجود ِ عناصر ِ متفاوت ِ این رمان - اشاره‌ها به تاریخ و فرهنگ ِ قرون ِ وسطا، فرهنگ و فرقه‌های ِ مسیحی، تلمیحات ِ کتاب‌مقدّسی، و ... ـ با این حال، این اثر را باید یک رمان ِ موفق و نه چندان بزرگ به حساب آورد.

داستان در قرن ِ چهاردهم ِ میلادی، در دِیـری پرت‌اُفتاده اتفاق می‌افتد. کارآگاه ِ داستان، یک راهب، با دستیار ِ نوجوان‌اش "اِدسو"، برای ِ انجام ِ مأموریتی سیاسی، وارد ِ این دِیـر (Monastery) شده، ناخواسته درگیر ِ ماجرای مرموز ِ قتل‌هایی پیاپی می‌شوند. کل ِ ماجرا در هفت روز رخ می‌دهد، و در پایان، به سُنت ِ داستان‌های ِ کارآگاهی، دو قهرمان، زنده و آگاه بر اسرار، از دِیـر بیرون می‌آیند. آن‌چه در طول ِ رمانْ رخ می‌دهد، در واقع خاطراتی است که "اِدسو" (همان دستیار ِ نوجوان ِ کارآگاه) در زمان ِ پیری روایت می‌کند.

نام ِ کارآگاه ِ رمان، "ویلیام باسکرویل"، اشاره‌ای ست به یکی از مشهورترین ماجراهای ِ کارآگاه "شرلوک هولمز"، در داستان ِ «درّنده‌ی ِ باسکرویل». "ادسو" را هم می‌توان جایگزین ِ "واتسون" دستیار ِ هولمز دانست. داستان با همان پرسش ِ کلاسیک ِ «قاتل کیه؟» آغاز، و با گشودن ِ معماها به پایان می‌رسد.

ماجراهای ِ رمان، با الهام از داستان‌های ِ گوتیک ِ قرن هفده و هجده، در دِیـری (قلعه‌ای) با معماری ِ عجیب و فضای ِ هراس‌آور، اتفاق می‌افتند. دالان‌های ِ مخفی و تاریک، شخصیت‌های ِ عجیب (نظیر ِ یورج ِ نابینا)، درگیری‌های ِ شبانه، و نشانه‌های ِ متعدد ِ دیگر، متن را به یک متن ِ آشنا تبدیل می‌کند. آن‌چه این رمان را از آثار ِ مشابهْ متمایز می‌کند، عناصری روشنفکرانه است که تنها یک نویسنده‌ی ِ قرن ِ بیستمی می‌تواند آن‌ها را در رمانی کارآگاهی و معمایی قرار دهد. برخی از این نشانه‌های ِ روشنفکرانه، به قرار ِ زیر است.

یک. ویلیام باسکرویل، قبلن یک بازپرس ِ مذهبی، و عضو ِ یک فرقه‌ی ِ مسیحی (فرانسیسکن) بوده. همین پیش‌زمینه‌ی ِ شخصیتی، دستاویزی ست برای ِ گفته‌هایی انتقادی و روشنفکرانه درباره‌ی ِ بازجوهای ِ انکیزیسیون. ویلیام باسکرویل، از شغل ِ پیشین ِ خود کناره گرفته، و علت‌اش هم عدم ِ علاقه‌ به سوزاندن یا شکنجه‌ی ِ خلق‌الله بوده است. در طول ِ داستان، چندین بار به این ویژه‌گی ِ کارآگاه اشاره شده، و در فصل‌های ِ پایانی، در عمل، تفاوت ِ این شخص با همکاران‌اش زمانی معلوم می‌شود که بازجویان ِ مذهبی ِ پاپ، بی‌گناهانی را در دِیـر محاکمه و به جادوگری و ارتداد محکوم می‌کنند. ”بازپرس ِ معترض“، خصیصه‌ی روشنفکرانه‌ای ست که امبرتو اکو به "ویلیام" بخشیده، وگرنه متنی قرون ِ وسطایی، بعید است حاوی ِ اعتراضات ِ یک بازجوی ِ مذهبی، به انکیزیسیون باشد. اعتراض ِ مردم، یا متفکران، امری قابل ِ انتظار است، ولی اعتراض ِ مُفـَتـِشان، چیزی علاحده است.

دو. راوی ِ نوجوان ِ داستان، یک نوچه‌ی ِ مذهبی ست. این راوی، در کهن‌سالی، به روایت ِ ماجراهای ِ نوجوانی‌اش می‌پردازد، ولی در سراسر ِ داستان، ماجرا از دید ِ همین نوجوانْ روایت می‌شود. انتخاب ِ این راوی، یکی از خوش‌ذوقی‌های ِ اِکو به شمار می‌رود، ولی همین‌جا یکی از ضعف‌های‌ ِ نویسنده پنهان است. توصیف ِ فضای ِ یک دِیـر از دیدگاه ِ یک پسر ِ نوجوان، از دید ِ اول شخص مفرد، می‌توانست سرشار از تازه‌گی باشد، ولی گویا قواعد ِ ژانر، به نویسنده اجازه نمی‌دهد وارد ِ فضای ِ ذهنی ِ این نوجوان شود، در نتیجه، تجربه‌های این نوجوان، تقریبن فرقی با تجربه‌های ِ هر راهب ِ دیگری نداد. البته یک جا راوی از علاقه‌ی ِ یک راهب ِ پیر، به سوءاستفاده از خود، اشاره می‌کند، ولی این فقط در حد ِ یک اشاره است (امیدوارم سانسور ِ متنْ فجیع نبوده باشد). این‌جا می‌توان از نویسنده پرسید، چه‌طور موضوع ِ دور از ذهنی همچون روشنفکر بودن ِ یک بازپرس ِ مذهبی را مطرح می‌کند، ولی به راوی ِ اول شخص و نوجوان‌اش اجازه نمی‌دهد که موضوع ِ عمده‌ای چون سوءاستفاده‌ی ِ دایمی ِ جنسی از پسران ِ تحت ِ آموزش ِ کلیسا را روایت کند؟ با اندکی اغماض می‌گویم بخشی از مشکلْ به قواعد ِ ژانر برمی‌گردد، ولی با اطمینان ِ بیش‌تر، این را به حساب ِ محافظه‌کاری ِ نویسنده می‌گذارم. در طول ِ رمان البته به رابطه‌ی ِ هم‌جنس‌بازانه بین ِ برخی شخصیت‌ها اشاره‌هایی شده، اما روایت ِ این موضوع، ابدن روایتی دقیق و عمیق نیست، بلکه نگاهی ”محکوم‌کننده“ یا صرفن ”از حاشیه“ است که راوی اجازه‌ی ِ قضاوت ِ آزادانه و شخصی درباره‌ی ِ آن را به خود نمی‌دهد (باز این‌جا امیدوارم سانسور ِ اسلامی، ترجمه را به‌کلی تغییر نداده باشد).

سه. در طول ِ رمان، ساکنان ِ دِیـر، به نسخه‌برداری از برجسته‌ترین کتاب‌ها، آثار ِ مذهبی و ضدّ مذهبی و ... مشغول اند. «نام ِ گل ِ سرخ» نشان ِ شیفته‌گی ِ مؤلف‌ به کتاب، به سنت ِ تذهیب ِ کتاب‌ها، مقدس‌انگاری ِ متون ِ مذهبی، و نسخه‌برداری‌های ِ نفیس از اِنجیل و متون ِ گذشته است. بخشی دیگر از آن‌چه را که ویژه‌گی ِ قرن ِ بیستمی ِ راوی و نویسنده نامیدم، همین طرز ِ نگاه به سنت ِ دِیـر و دِیـرنشینی می‌دانم.

از جنبه‌ای دیگر، در جمله‌های ِ انتقادی ِ ویلیام باسکرویل درباره‌ی ِ دِیـر و کتاب‌دار ِ دِیـر، نظر ِ روشنفکرانه‌ی ِ امبرتو اکو نهفته است که سقوط ِ مسیحیت و سنت‌های ِ مسیحی را ناشی از دگماتیسم ِ مذهبی، دور کردن ِ دانش از دسترس ِ مردم، و دشمنی با خرد و دانش، می‌داند.

چهار. کتاب‌دار ِ دِیـر، نابینایی ست به نام ِ "یورج". این یورج البته آدم ِ فرهیخته‌ای نیست و تمام ِ هم و غم‌اش، قایم‌کردن ِ کتاب‌ها ست. گویا نویسنده در پرداخت ِ این شخصیت، از شخصیت ِ خورخه لوئیس بورخس الهام گرفته که تمام ِ زنده‌گی‌اش را در تنهایی صرف ِ کتاب‌ها کرد. اکو خود را وامدار ِ بورخس و جویس می‌داند. یورج نمادی از مسیحیت ِ خشک و زهدفروش است که با بی‌انعطافی و عمل ِ کورکورانه، تیشه به ریشه‌ی ِ خود می‌زند، و در نهایت، کتاب‌خانه‌ی ِ عظیم ِ دِیـر (و سنت ِ مسیحیت) را در آتش ِ حماقت می‌سوزانـَد. بخشی اساسی از طرح ِ داستان، متکی به شخصیت ِ یورج و توطئه‌های ِ وی برای حفظ ِ کتابی ست که در آخر معلوم می‌شود جلد دوم ِ فن ِ شعر ِ ارسطو ست. آن‌چه باعث می‌شود یورج این کتاب را سال‌ها از دست‌رس ِ همه‌گان پنهان کند و در پایانْ آن را بسوزاند، ترس ِ او از ایده‌ی ِ ارسطو درباره‌ی ِ ”خنده“ است. این‌جا باز صدای ِ اکو به گوش می‌رسد که خنده را عظیم‌ترین کشف ِ بشر برای ِ پیروزی بر مشکلات، و درمانی بر عبوسی و جدیت ِ مذهب می‌داند. این‌که معمای ِ داستان، تمامن بر محور ِ کشف ِ یک کتاب ِ خیالی از ارسطو شکل گرفته، ایده‌ای روشنفکرانه است. این کتاب، هم‌زمان، تزی روشنفکرانه علیه ِ دگماتیسم ِ مذهبی، و تأکید بر طنز در آثار ِ مدرن را در خود دارد.

پنج. در بخش‌هایی از رمان، نویسنده در لابه‌لای ِ گفت‌وگوی ِ شخصیت‌ها، به تشریح ِ بخشی از الاهیات و دیدگاه‌های ِ قرون وسطایی ِ مسیحیت می‌پردازد. شانس با نویسنده یار بوده که این بحث‌ها مختصر اند، زیر با وجود ِ ساده‌گی، در همان موارد ِ اندک هم خسته‌کننده‌اند. بخشی از جذابیت ِ این رمان البته به دلیل ِ آشنایی ِ نویسنده با تاریخ و فرهنگ ِ گذشته است. این که بلافاصله پس از وقوع ِ قتل‌ها، زمزمه‌ی ِ ظهور ِ ضدّ ِ مسیح (دجّال) بر لب‌ها جاری می‌شود، و این‌که تا پایان ِ داستان، قضایا هر چند به طور ِ سطحی، به مکاشفات ِ یوحنا ارتباط می‌یابند، این‌ها قسمت‌های ِ جذاب ِ داستان اند. بخش ِ خسته‌کننده، سؤال و جواب‌های ِ مذهبی ِ گاه‌به‌گاه بین ِ ویلیام و دستیاراش، و توصیفات ِ نابه‌جایی است که گه‌گاه وارد ِ متن شده. هم‌چنین است بخش‌هایی که راوی، معلومات‌اش را به صورت ِ خام، و داستانی نشده، در اختیار ِ مخاطب قرار می‌دهد. محتوای ِ فرهنگ ِ یونان، اروپا، و ...، هر قدر هم جذاب باشد، نمی‌تواند داستانی‌نشده وارد ِ رمان شود (ص 64، روز یکم).

شش. خواب ِ ادسو در فصل ِ ششم (ص 634)، که تصاویری خیالی را، از منابع ِ مختلف با هم ترکیب می‌کند، تصویر ِ سوررئالیستی چندان نیرومندی نیست و از نظر ِ من اساسن خسته‌کننده و تکراری ست. اکو در این رمان، در به‌کارگیری ِ اسطوره‌ها مهارت ِ چندانی ندارد، و این کار را به نحوی سطحی و عامه‌پسند انجام می‌دهد. حتا تصویر ِ سراسر ِ کتاب از قرون ِ وسطا هم به نظرم با توجه به فرهنگ ِ عمومی ِ دوره‌ی ِ ما تنظیم شده و کم‌تر محصول ِ خیال ِ نویسنده است. اکو حدّاکثر ِ سعی ِ خود را کرده که حوصله و ذوق ِ مخاطب را رعایت کند؛ اما کدام مخاطب؟ به نظرم مخاطب ِ عام. از این نظر، می‌توان این اثر را با «سالامبو»ی ِ گوستاو فلوبر مقایسه کرد. در سالامبو، فلوبر چنان تصویر ِ دقیق و ویژه‌ای از عهد ِ باستان به دست داده، که مزه‌ی ِ غرابت ِ آن تا سال‌ها در ذهن ِ مخاطب باقی می‌مانـَد. هرچند سالامبو در مقایسه با نام ِ گل ِ سرخ، دشوارخوان و خسته‌کننده است، اما متن ِ آن، تازه‌گی ِ و ژرفای ِ خود را در ذهن ِ مخاطب ثبت می‌کند. نام ِ گل ِ سرخ به دلیل ِ استفاده از توصیف‌های ِ آشناتر (و در واقع کلیشه‌ای‌تر)، در رقابت با اثر ِ فلوبر، تازه‌گی و توان ِ کم‌تری دارد.

هفت. شیوه‌ی ِ کشف ِ راز ِ قتل‌ها، در مقایسه با آثار ِ قدیمی ِ این ژانر، چیز ِ چندان تازه‌ای در خود ندارد. ترکیبی از حدسیات ِ درست و غلط که در نهایت منجر به کشف ِ اسرار می‌شود، حتا در ماجراهای ِ شرلوک هولمز هم سابقه دارد. مثل ِ همیشه، داستان با توضیحات ِ قاتلْ به پایان می‌رسد، که یکی‌یکی راز ِ قتل‌ها را فاش می‌کند و هوش ِ کارآگاه را که توانسته او را گیر بیندازد تحسین می‌کند.

***
نمی‌توان جذابیت ِ زیاد و کیفیت ِ ویژه‌ی ِ «نام ِ گل ِ سرخ» را انکار کرد. کتاب، سرشار از اشاره به متن‌ها و فرهنگ‌های ِ دیگر است، گیرم من انتظار دارم این اشاره‌ها چیزی بیش از اشاره‌های ِ آشکار و در سطح باشد. ”فضای ِ دِیـرهای ِ مسیحی“، و ”کتاب“، سوژه‌‌های ِ بسیار جذاب ِ این رمان اند. به نظرم، اگر نویسنده، به جای ِ قناعت به اطلاعات و تاریخ، به میزان ِ بیش‌تری از تخیل ِ خود بهره می‌بُرد، احتمالن ما با داستان ِ قوی‌تری روبه‌رو بودیم؛ و اگر اندیشه‌ها یا توصیفاتی که در متن ِ رمان، در خلال ِ گفت‌وگوها و یا به صورت ِ مجردْ مطرح شده‌‌، داستانی‌تر می‌شدند، باز هم رمان بهتری داشتیم.

پنج‌شنبه 5/ 1/ 1389


هیچ نظری موجود نیست: