ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

کتاب مقدّس (27)

باب‌ ِ 30
ازدیاد ِ گله‌های ِ یعقوب
اتفاقاتی که از آیه‌‌ی ِ 25 تا پایان ِ این باب رخ می‌دهد، بخشی دیگر از شخصیت ِ عجیب ِ یعقوب را شکل می‌دهد. یعقوب در سِفر ِ پیدایش، نقش ِ فوق‌العاده‌ای دارد. این نقش، هم به خاطر ِ غرابت ِ کارهای‌اش، و هم به خاطر ِ پیامدهای ِ اعمال ِ او ست.
25 و واقع شد که چون راحیل، یوسف را زایید، یعقوب به لابان گفت: «مرا مرخص کن تا به مکان و وطن خویش بروم. 26 زنان و فرزندان مرا که برای ایشان تو را خدمت کرده‌ام به من واگذار تا بروم زیرا خدمتی را که به تو کرده‌ام، تو می‌دانی.» 27 لابان وی را گفت: «کاش که منظور نظر تو باشم، زیرا تفأّلاً یافته‌ام که به خاطر تو، خداوند مرا برکت داده است.»
در نتیجه‌ی ِ مذاکرات‌شان، یعقوب، مزدی برای ِ خودْ معین می‌کند تا هم‌چنان به لابان خدمت کند:
32 امروز در تمامی گلۀ تو گردش می‌کنم، و هر میش پیسه و ابلق و هر میش سیاه را از میان گوسفندان، و ابلق‌ها و پیسه‌ها را از بزها، جدا می‌سازم، و آن، اجرت من خواهد بود.
سپس یعقوب کلکی سوار می‌کند که میش‌ها و بزهای ِ باردار، بره و بزغاله‌های ِ پیسه [خال‌دار] و ابلق و مُخـَطـَط بزایند. علاوه بر این، کاری می‌کند که بچه‌ی ِ میش‌ها و بزهای ِ تنومند، مال ِ خودش بشود، و بره، بزغاله‌های ِ مُردنی به لابان بیفتند. در نتیجه، گله‌ی ِ یعقوب هی بزرگ‌تر می‌شود. یعقوب، آن‌‌قدر از این کلک‌ها سوار می‌کند، که گند ِ قضیه در می‌آید.
باب 31
فرار ِ یعقوب از لابان
1 و سخنان پسران لابان را شنید که می‌گفتند: «یعقوب همۀ مایملک پدر ما را گرفته است، و از اموال پدر ما تمام این بزرگی را به هم رسانیده.» 2 و یعقوب روی لابان را دید که اینک مثل سابق با او نبود. 3 و خداوند به یعقوب گفت: «به زمین پدرانت و به مولـَد خویش مراجعت کن و من با تو خواهم بود.»*
شگردهای ِ یعقوب برای فرار از لابان، و زرنگی ِ مافوق ِ تصور ِ او، زمینه‌ای را فراهم می‌کند که (در باب‌های ِ آینده)، حتا خدا را شکست ‌دهد و اسرائیل نامیده ‌شود:
(1) پیش از این‌که لابان کاری علیه یعقوب انجام دهد، او پیش‌دستی می‌کند. در نبود ِ لابان، زنان‌اش (دختران ِ لابان) را مُجاب می‌کند که لابان آدم ِ ستم‌کاری ست و باید از دست او فرار کرد.
(2) یعقوب برای فرار از چنگ ِ لابان، چند تا خالی ِ بزرگ می‌بندد. به زنان‌اش می‌گوید:
10 و واقع شد هنگامی که گله‌ها حمل می‌گرفتند که در خوابی چشم خود را باز کرده، دیدم اینک قوچ‌هایی که با میش‌ها جمع می‌شدند، مخطط و پیسه و ابلق بودند.
خالی‌بندی ِ دوم این است که راست و دروغ را با هم قاتی می‌کند و از قول ِ خدا هم چیزهایی را نقل می‌کند، طوری که حتا خواننده هم گول می‌خورد و یادش می‌رود که یعقوب مشغول خالی‌بندی ست؛ آن خوابی را که هنگام ِ آمدن‌اش به نزد ِ لابان، در بیابانْ دیده بود، با خوابی من‌درآوردی قاتی می‌کند.
در نهایت، یعقوب آخرین گفته‌ی ِ خدا (آیه‌ی 3) را با دو دروغ ِ پیشین قاتی می‌کند. (آیه‌ی 13)
***
جالب است که راوی درباره‌ی ِ رفتارهای ِ غیراخلاقی ِ شخصیت‌ها قضاوت نمی‌کند. در واقع، همه‌چیز را همان‌طور که اتفاق افتاده روایت می‌کند. این واقع‌گرایی، شاید به این علت است که بر خلاف ِ قرآن، گویا یهودیان معتقد نیستند که تورات کلام ِ خدا ست. یهودیان پنج بخش ِ اول ِ تورات را نوشته‌ی موسا می‌دانند.
راوی ِ دانای ِ کل، از همه‌ی ِ وقایع ِ روایت‌اش آگاه است و باید چنان کند که گفته‌ها و کردارهای ِ متناقضی از شخصیت‌ها سر نزند، و اگر سر زد، عواقبی داشته باشد. ولی راوی ِ کتاب مقدّس این کار را نمی‌کند. برای مثال در این‌جا که یعقوبْ مثل ِ بنز دروغ می‌گوید، راوی اصلن سعی نمی‌کند که دروغ‌گویی و حقه‌بازی ِ یعقوب را یاد‌آوری کند. برخورد ِ راوی با شخصیت‌های ِ مهم و مثبت ِ روایت‌اش، از یک لحاظ، جانب‌دارانه است. به همین دلیل، چیزهای منفی‌ای که در مورد ِ لوط، ابراهیم، یا یعقوب، گفته شده، هیچ پیامد ِ منفی‌ای برای ِ آن‌ها ندارد، و آن‌ها را از پیامبری و ارتباط با خدا، ساقط نمی‌کند. تصور ِ معصومیت و این حرف‌ها، گویا فقط در مخ ِ ما مسلمانان فرو رفته، و دیگران چنین ادعاهایی ندارند.
***
یعقوب با زنان‌اش می‌گریزد. لابان پس از سه روز با خبر شده، و به تعقیب آن‌ها می‌پردازد. پس از هفت روز به آنان می‌رسد. مشخص است که یعقوب از این تعقیب و زرنگی ِ لابان خیلی شاکی شده، به همین دلیل، داد و بی‌داد راه می‌اندازد و آخرش هم طلب‌کار می‌شود.**
چهار‌شنبه 12/ 12/ 1388
*‌ قبلن گفتم که مولِد (به کسر ِ لام) درست است نه مولـَد.
** این یعقوب، بچه زرنگه. کمی شبیه ِ مسلمونا س.

هیچ نظری موجود نیست: