۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

کتاب مقدّس (24)

باب 29
لابان، یعقوب و زنانش
در باب پیش خواندیم، که یعقوب به توصیه‌ی ِ پدر، برای ِ زن‌گرفتن، به سوی ِ فدان ِ اَرام حرکت کرد. برخورد ِ اتفاقی ِ یعقوب با همسر ِ آینده‌اش، شباهت ِ زیادی به برخورد ِ خادم ِ اسحاق با رفقه (همسر ِ آینده‌ی اسحاق) در باب 24 دارد.
وقتی یعقوب به مقصد می‌رسد، در صحرا با چند شبان به گفت‌و‌گو می‌پردازد، که ناغافل، دختر دایی‌اش "راحیل" از راه می‌رسد.
9 و هنوز با ایشان در گفت‌و‌گو می‌بود که راحیل، با گلۀ پدر خود رسید. زیرا که آنها را چوپانی می‌کرد. 10 اما چون یعقوب راحیل، دختر خالوی خود، لابان، و گلۀ خالوی خویش، لابان را دید، یعقوب نزدیک شده، سنگ را از سر چاه غلتانیده، و گلۀ خالوی خویش، را سیراب کرد. 11 و یعقوب راحیل را بوسید، و به آواز بلند گریست. 12 و یعقوب، راحیل را خبر داد که او برادر پدرش، و پسر رفقه است. پس دوان دوان رفته، پدر خود را خبر داد. 13 و واقع شد که چون لابان خبر خواهرزادۀ خود، یعقوب را شنید، به استقبال وی شتافت، و او را بغل گرفته، بوسید و به خانۀ خود آورد، و او لابان را از همۀ این امور آگاهانید.
این برخوردهای ِ اتفاقی، با توجه به همان باب 24 چیزی از مقوله‌ی تقدیر ِ الهی ست. به لحاظ ِ داستانی، چنین اتفاقاتی چندان معقول نیستند، و بیش‌تر سَمبَل‌کاری در ایجاد ِ منطق ِ علی و معلولی در داستان اند. البته یادآوری می‌کنم که ما در «کتاب مقدّس» ”داستان“ نداریم، بلکه شاید بتوان گفت، با ”حکایت“ سر و کار داریم. در دنیای ِ حکایات، تمام ِ جهان، محدود به همان دنیای ِ کوچک ِ حکایت (مثلن در 30-40 صفحه‌) می‌شود. وقتی دنیا آن‌قدر کوچک شد، برخورد ِ اتفاقی ِ شخصیت‌ها، ـ و احتمالن ـ تکرار ِ وقایعْ امری طبیعی است.
آنتراکت:
در مقایسه‌ی ِ دنیای ِ حکایات، با فضای ِ رمان‌های ِ مدرن، یک پرسش به ذهن‌ام می‌رسد که مطرح‌اش می‌کنم. دنیای ِ محدود ِ حکایات، چه ربطی به دنیای ِ گسترده و پیچیده‌ی ِ رمان‌های ِ مدرن دارند؟ پرسش را می‌توان گسترش داد؛ دنیای ِ محدود ِ حکایات، چه ارتباطی به دنیای ِ مدرن دارند؟
یک. محدود‌کردن ِ زنده‌گی و دنیا به چارچوب ِ یک رمان، شباهت ِ زیادی به محدودسازی واقعیت در حکایات، دارد. تفاوت ِ قضیه این است که محدودیت ِ حکایات (و ”واقعی‌نبودن“‌شان) را به‌ساده‌گی می‌توان تشخیص داد، اما ”رمان“ برای ِ ”واقع‌نمایی“ از شگردهای ِ پیچیده‌تری استفاده می‌کند.
دو. گسترش ِ ارتباطات در دنیای ِ امروز، باعث ِ افزایش ِ اتفاقات یا برخوردهای ِ اتفاقی ست. بنا به قول ِ معروف ِ «دنیا چه‌قدر کوچیک شده»، می‌توان نتیجه گرفت که دنیا (زمین، کشور، یا شهر ما) واقعن کوچک شده، و احتمال ِ برخوردهای ِ اتفاقی بین ِ آدم‌های ِ ”دهکده‌ی جهانی“، بیش‌تر شده.
سه. سعی نویسنده‌ی مدرن، بر این است که ”اتفاقات“ ِ داستان‌اش را طوری ترتیب دهد، که ”اتفاقی“ به نظر نرسند، بلکه به‌عنوان ِ ”نتیجه‌ی منطقی“ و بی برو برگرد ِ وقایع ِ پیشین، پذیرفته شوند. در این میان، خواننده متوجه نمی‌شود که این ”وقایع ِ منطقی“ محصول ِ واقعیت نیستند، بلکه محصول ِ ذهن ِ نویسنده‌ اند. در نهایت، این ذهن ِ نویسنده است که شخصیت‌های‌ داستانی‌اش را به هم ربط می‌دهد؛ وقایع را به هم مرتبط می‌سازد؛ اتفاقات را می‌آفریند و به نتیجه می‌رساند و ... .[1]
چهار. وقتی «دنیا این‌قدر کوچیک شده»، و ”اتفاق“ و ”برخورد ِ اتفاقی“ جزء جدایی‌ناپذیر ِ این دنیا شده، پس چه اشکالی دارد که رمان‌نویس، گاهی رابطه‌ی ِ علی و معلولی را کنار بگذارد، و عنصر ِ ”تصادف“ را وارد ِ داستان‌اش کند؟ ”تصادف“ محصول ِ طبیعی و واقعی ِ محیط ِ ما ست، پس واردکردن ِ عنصر ِ ”اتفاق“ یا ”تصادف“ در داستان، به ”واقع‌نمایی“ ِ داستان، زیانی نمی‌رساند.[2]
***
در باب ِ 28 گفته شد که یعقوب به دنبال ِ زن‌گرفتن، به سوی ِ اَرام رفت. وقتی اسحاق به یعقوب توصیه می‌کند که برو از فلان جا زن بگیر، الفاظی که برای نامیدن ِ فامیل‌ها به کار می‌بَرَد از این قرار است:
2 برخاسته، به فَدّان اَرام، به خانۀ پدر ِ مادرت، بتوئیل، برو و از آنجا زنی از دختران لابان، برادر مادرت، برای خودت بگیر.
راوی، در این‌جا و در موارد ِ متعدد ِ دیگر، از جمله در باب 30، راوی، برای آدرس‌دهی، از چنین الفاظی استفاده کرده، که گاهی واقعن گیج‌کننده است.
لابان دو دختر دارد. یکی "راحیل" که جوان‌تر و زیباتر است؛ و "لیه" که چشمان‌اش ”ضعیف“ است. یعقوب از لابان قول می‌گیرد که در ازای ِ هفت سال خدمت، راحیل را به همسری بگیرد. پس از هفت سال، عروسی برگزار می‌شود، و لابان با زرنگی، لیه را به یعقوب قالب می‌کند. اولین صبح ِ زنده‌گی ِ تازه چنین می‌گذرد:
25 صبحگاهان دید، که اینک لیه است! پس به لابان گفت: «این چیست که به من کردی؟ مگر برای راحیل نزد تو خدمت نکردم؟ چرا مرا فریب دادی؟»
لابان پاسخ می‌دهد که: بابا بی‌خیال! در ولایت ِ ما رسم نیست که دختر ِ کوچک‌تر را زودتر به شوهر دهند. هفت سال ِ دیگر خدمت کن تا راحیل را هم به تو بدهم.
این اتفاق، معقول نیست، چرا که یعقوبْ بچه‌زرنگ بود، و نمی‌باید این‌طوری گول می‌خورْد. در هر حال هفت سال ِ دیگر خدمت می‌کند و راحیل را هم می‌ستاند. او عاشق راحیل است.
نکته‌ی ِ قابل ِ ذکر ِ دیگر این که، گویا در غرب، ازدواج با دختردایی جزو مُحَرّمات است، و من نمی‌دانم امت ِ مسیحی و یهودی، این قضایا را چه‌طور برای فرزندان‌شان توضیح می‌دهند. احتمالن این بخش‌های کتاب مقدّس را سانسور می‌کنند. یکی این قضیه را برای من توضیح بدهد.
ادامه‌ی باب 29، مربوط به پسران ِ یعقوب است، که در باب 30 هم ادامه می‌یابد.
یاهو!
سه‌شنبه 29/ 10/ 1388
---------------------------------------------------------------
[1]
جمله‌هایی از یک رمان ِ مدرن را درباره‌ی محدودیت ِ شیوه‌های ِ مرسوم ِ رمان‌نویسی بخوانید:
«من گفتم:
ـ من هم همین‌طور، من آلکساندر دوما را دوست دارم. با این همه از اینکه تقریباً همه‌ی رمان‌هایی که تا به حال نوشته شده‌اند، زیاده از حد تابع قواعد و وحدت عمل هستند، تأسف می‌خورم. منظور من آن است که در مغز و هسته‌ی آن‌ها سلسله‌ی واحدی از کنش‌ها و رویدادها وجود دارد که به طور علـّی به هم مربوطند. این رمان‌ها مثل خیابان تنگی هستند که کسی شخصیت‌هایش را به ضرب تازیانه به جلو می‌راند. تنش دراماتیک، بلا و مصیبت واقعی رمان است، زیرا این تنش همه چیز را تغییر می‌دهد؛ حتی زیباترین صفحه‌های رمان، حتی حیرت‌انگیزترین صحنه‌ها و مشاهدات را به صورت مرحله‌‌های ساده‌ای درمی‌آورد که به نتیجه‌ی نهایی منتهی می‌شوند، و در همین نتیجه‌ی نهایی است که معنی هر چیزی که قبلاً ذکری از آن شده است، متمرکز می‌شود. رمان در آتش تنش خود، مثل یک بغل کاه می‌سوزد.» (جاودانه‌گی، میلان کوندار، ترجمه‌ی حشمت‌الله کامرانی، ص 313)
[2] همچنین این توضیح ِ متفاوت ِ میلان کوندار، در باره‌ی ”تکرار“ را بخوانید:
«یک شخص و به معنایی گسترده‌تر، یک شخصیت در یک داستان، مگر بنا به تعریف، یک وجود واحد و تقلیدناپذیر نیست؟ پس چه‌گونه ممکن است من با دیدن ِ حرکت ِ یک شخص، حرکتی که مال او بود و مشخص‌کننده‌ی شخصیتش بود و بخشی از فریبندگی فردی‌اش بود، در عین حال، جوهر ِ شخص ِ دیگر و جوهر رؤیاهای من درباره‌ی او بشود؟ شایسته است کمی در آن اندیشه کنیم.
اگر سیاره‌ی ما حدود هشتاد میلیارد نفر به خود دیده باشد، مشکل است تصور کنیم که هر مرد یا زنی دارای مجموعه‌ای از حرکات ِ منحصر به خود باشد. از نظر ِ علم حساب این امکان‌پذیر نیست. بدون کم‌ترین شکی، در جهانْ تعداد ِ حرکاتْ به مراتب از تعداد ِ افرادْ کم‌تر است. این دریافتْ ما را به این نتیجه‌گیری ِ تکان‌دهنده سوق می‌دهد: حرکتْ از یک فردْ فردی‌تر است. می‌توانیم آن را به صورت این عبارت کوتاه درآوریم: مردم ِ زیاد، حرکات ِ کم.» (همان، ص 8)
***
دو بند ِ بالا، یک توضیح ِ مختصر برای ِ هر نوع تکرار و حرکت ِ تکراری ِ انسان است. اگر ”تکرار“ را، در دنیای داستان در نظر بگیریم، می‌بینیم که ”شخصیت ِ تکراری“، و ”اتفاقات تکراری“ در داستان‌ها، تا حدی با محدودیت ِ تعریف‌شده در دو بند ِ بالا، توجیه می‌شوند. شباهت‌های ِ تصادفی، بخشی از ”تکرار“ اند.
اما آیا ”تصادف“ هم مانند ِ ”تکرار“ است؟ از یک جهت بله، و از جهتی خیر.
آن‌جا که شباهت‌های ِ تصادفی را داریم (یک عمل ِ تصادفن مشابه؛ یک شخصیت ِ مشابه)، می توانیم بگوییم که با ”تکرار“ مواجه ایم. نمونه‌اش برخی وقایع ِ مشابه در «سفر ِ پیدایش»، (مثلن زن‌گرفتن ِ اسحاق و یعقوب) از این مقوله ‌اند.
اما آن‌جا که صحبت از بی‌منطقی ِ یک روی‌داد (تصادف) می‌شود، قضیه، ”تکرار“ نیست؛ قضیه، بی‌توجهی به ”منطق ِ رایج“ است.
می‌توان پرسید: آیا کوچک‌شدن و محدودیت ِ دنیای ِ داستان، یا دنیای ِ واقعی، ”منطق‌های ِ رایج“ را به هم نمی‌زند؟ البته که به هم می‌زند. منتها نه به طور ِ مطلق، و نه خیلی دل‌بخواهی.
از سطرهای بالا این نتیجه را می‌گیرم، که افزایش ِ مجال ِ ”اتفاق“ در دنیای ِ واقعی و به تبع ِ آن در دنیای ِ داستان، این فرصت را به نویسنده می‌دهد، که گاهی (فقط گاهی)، منطق‌ها را نادیده بگیرد، و داستان را با تصادف پیش ببرد. موفق شدن در این شگرد، بسته‌گی به ذوق و هنر ِ نویسنده دارد.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

این بار 22 بهمن سبز؛ زمان: 10 صبح، مکان: تمام طول خیابان های انقلاب و آزادی، هدف: آزادی

این بار 22 بهمن در راه است. 22 بهمنی که یاد نداها و سهراب­ها را در خاطره­ها زنده خواهد کرد. 22 بهمنی که دوباره ندای آزادی­خواهی این ملت را پس از 31 سال خواهد شنید. 22 بهمن 1388 روز سرنوشت­ساز دیگری در تاریخ ایران زمین خواهد بود.
به منظور هر چه بهتر برگزار شدن گردهمایی دوباره سبزها، و بر اساس تجربیات تظاهرات گذشته پیشنهاداتی به صورت زیر مطرح می­شود:
1-باید به همگان خاطر نشان کنیم که حکومت در این روز قدرت سرکوب نخواهد داشت. در این روز به علت حکومتی بودن تظاهرات، حامیان حکومت (هر چند اندک) نیز در مسیرهای راهپیمایی شرکت خواهند کرد (همانند روز قدس)؛ در صورت سرکوب، حکومت چهره واقعی خود را به اندک طرفداران باقی مانده نشان خواهد داد، و این طرفداران نیز که اغلب انسان­های ساده­ای هستند، ریزش خواهند کرد و حکومت اندک پایگاه اجتماعی خود را نیز از دست خواهد داد.
2- تجربه روزهای عاشورا و 13 آبان به ما نشان داد که در صورت اعلام یک مکان خاص به منظور تجمع، باعث حضور گسترده نیروهای امنیتی در آن محل، و در نتیجه عدم شکل­گیری هسته اولیه برای تظاهرات می­شود. به همین جهت پیشنهاد می­شود به علت طول وسیع خیابان انقلاب و عدم کنترل کامل آن توسط نیروهای امنیتی، در روز 22 بهمن از ساعت 10 صبح در تمام طول مسیر خیابان­های انقلاب و آزادی وارد شده و به سمت آزادی پیش برویم.
3- حتما نمادهای سبز به همراه داشته باشیم. البته به علت حفظ مسائل امنیتی بهتر است تا قبل از اطمینان از حضور چند هزار نفری سبزها در کنار خود از این نماد ها استفاده نکرد.
4- احتمالا حکومت سناریوهایی نظیر پاره کردن عکس امام یا حرمت شکنی! در روز عاشورا را برنامه ریزی خواهد کرد. یکی از سناریوهای احتمالی، احتمالا سعی در ایجاد درگیری و بخشونت کشیدن تظاهرات مسالمت آمیز سبزها خواهد بود. تنها نکته­ای که می­توان متذکر شد، تاکید بسیار بر مسالمت آمیز بودن تظاهرات و عدم آغاز خشونت توسط سبزهاست. این را به یاد داشته باشیم که معنای مسالمت آمیز بودن، حداکثر تلاش برای عدم خشونت خواهد بود و نه عدم دفاع از خود. پس هوشیار باشیم تا افراد نفوذی از ابتدای تظاهرات جو را به سمت خشونت نبرند.
و به خاطر داشته باشیم در صورتی که با یاد نداها و سهراب­ها، بصورت میلیونی در روز 22 بهمن به خیابان بیاییم، هیچ نیرویی جلودار ما نخواهد بود