۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

قصر به قصر

نویسنده: لویی فردینان سلین
مترجم: مهدی سحابی
ناشر: نشر مرکز
چاپ ِ اول، 1388
قطع رقعی، جلد ِ سخت
483 صفحه
11800 تومان

۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

کتاب مقدّس (44): اِسْتِر و مُرْدِخای

کتاب‌های ِ عهد ِ عتیق، به نحو ِ شگفت‌انگیزی متنوع و متفاوت اند. گاهی بخش ِ اساسی ِ یک کتابْ حاوی ِ نام‌ها ست (کتاب اول تواریخ)، موضوع ِ کتابی آیین‌ها و قوانین ِ یهود (سفـْر ِ تثنیه)، و کتابی نیز صرفن مربوط به یک شخص است (کتاب ایوب). خلاصه در کتاب‌هایی متعدد، با روایت‌هایی با موضوعات و سبک‌هایی متفاوت مواجه‌ ایم. پس از بخش‌های ِ اولیه‌ی ِ عهد عتیق که روایت ِ نسبتن پیوسته‌تری دارند، نویسنده‌گان ِ کتاب‌های ِ پس از تورات (کتاب‌های ِ پنج‌گانه)، چندان خود را مُلزم به ادامه‌ی ِ روایت‌های ِ پیشینْ نمی‌دانند. این تنوع، البته محصول ِ تعدد ِ راویان، و دوره‌های ِ مختلف ِ نگارش ِ این متون، و باعث ِ غنای ِ فوق‌العاده‌ی ِ این متن‌ها ست.

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

کتاب مقدّس 43

دو قطعه‌ی کوتاه ِ زیر را از «سِفر ِ تثنیه» نقل می‌کنم. هم‌چین قطعه‌هایی را نمی‌توان دینی نامید بلکه صرفن قطعاتی باقی‌مانده از ذهن و رفتار ِ انسان ِ چند هزار سال پیش است و می‌توان دید این ذهن چه‌قدر به ذهن ِ مردمان ِ روستایی ِ امروز (به‌خصوص از نوع ِ ایرانی‌ش) نزدیک است. می‌توان گفت قطعه‌ی ِ اول نشان‌گر ِ روح ِ شاعرانه حتا در بین ِ معتقدترین پیروان ِ آیین ِ یهود و در لابه‌لای ِ اصیل‌ترین متن‌های‌ ِ دینی‌شان است. دهاتی بودن ِ متنْ آشکار است و شاعرانه‌گی ِ متن به همین خاطر است.

۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

کتاب مقدّس 42

باب 50
و یوسف بر روی پدر خود افتاده، بر وی گریست و او را بوسید. 2 و یوسف طبیبانی را که از بندگان وی بودند، امر فرمود تا پدر او را حنوط کنند. و طبیبان، اسرائیل را حنوط کردند. 3 و چهل روز در کار وی سپری شد، زیرا که این قدر روزها در حنوط کردن صرف می‌شد، و اهل مصر هفتاد روز برای وی ماتم گرفتند.

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

کتاب مقدّس 41

باب 49
برکت یعقوب به پسرانش
و یعقوب، پسران خود را خوانده، گفت: «جمع شوید تا شما را از آنچه در ایام آخر به شما واقع خواهد شد، خبر دهم. 2 ای پسران یعقوب جمع شوید و بشنوید! و به پدر خود، اسرائیل، گوش گیرید.»

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

کتاب مقدّس 40

باب 46
1 و اسرائیل با هر چه داشت، کوچ کرده، به بئرشبع آمد، و قربانی‌ها برای پدر خود، اسحاق، گذرانید. 2 و خدا در رؤیای شب، به اسرائیل خطاب کرده، گفت: «ای یعقوب! ای یعقوب!» گفت: «لبیک.» 3 گفت: «من هستم الله، خدای پدرت، از فرود آمدن به مصر مترس، زیرا آنجا امتی عظیم از تو به وجود خواهم آورد. 4 من با تو به مصر خواهم آمد و من نیز تو را از آنجا البته باز خواهم آورد، و یوسف دستان خود را بر چشمان تو خواهد گذاشت.»

۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

کتاب مقدّس 39

باب 43
بازگشت مجدد برادران
1 و قحط در زمین مصر سخت بود. 2 و واقع شد چون غله‌ای را که از مصر آورده بودند، تماماً خوردند، پدرشان بدیشان گفت: «برگردید و اندک خوراکی برای ما بخرید.» 3 و یهودا بدو متکلم شده، گفت: «آن مرد به ما تأکید کرده، گفته است هرگاه برادر شما با شما نباشد، روی مرا نخواهید دید. 4 اگر تو برادر ما را با ما فرستی، می‌رویم و خوراک برایت می‌خریم. 5 اما اگر تو او را نفرستی، نمی‌رویم، زیرا که آن مرد ما را گفت، هرگاه برادر شما با شما نباشد، روی مرا نخواهید دید.»

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

The Marquis De Sade

                                   

"مارکی دو ساد"، برای ِ ما فارسی‌زبانانْ ناشناخته است. هیچ‌یک از آثار ِ ساد، به فارسی ترجمه نشده (؟)، و چیزی بیش از چند مقاله ”درباره‌ی“ او در دسترس‌مان نیست. در مقایسه می‌توان گفت، اهمیت ِ ساد بر اندیشه و هنر ِ مدرن، شاید کم‌تر از فروید نباشد؛ همه‌ی ِ ما شاید چیزی از فروید خوانده باشیم – چرا که آثارش در دسترس است، اما مطمئنن چیزی از ساد نخوانده‌ایم. [1]

کتاب مقدّس (38)

باب 42
دیدار یوسف با برادران
و اما یعقوب چون دید که غله در مصر است، پس یعقوب به پسران خود گفت: «چرا به یکدیگر می‌نگرید؟» 2 و گفت: «اینک شنیده‌ایم که غله در مصر است، بدانجا بروید و برای ما از آنجا بخرید، تا زیست کنیم و نمیریم.»

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

کتاب مقدّس (37)

باب 41
تعبیر خواب فرعون
و واقع شد، چون دو سال سپری شد، که فرعون خوابی دید که اینک بر کنار نهر ایستاده است. 2 که ناگاه از نهر، هفت گاو خوب صورت و فربه گوشت بر آمده، بر مرغزار می‌چریدند. 3 و اینک هفت گاو دیگر، بد صورت و لاغر گوشت، در عقب آنها از نهر بر آمده، به پهلوی آن گاوان اول به کنار نهر ایستادند. 4 و این گاوان زشت صورت و لاغر گوشت، آن هفت گاو خوب صورت و فربه را فرو بردند. و فرعون بیدار شد.
5 و باز بخسبید و دیگر باره خوابی دید، که اینک هفت سنبلۀ پر و نیکو بر یک ساق بر می‌آید. 6 و اینک هفت سنبلۀ لاغر، از باد شرقی پژمرده، بعد از آنها می‌روید. 7 و سنبله‌های لاغر، آن هفت سنبلۀ فربه را فرو بردند. و فرعون بیدار شده، دید که اینک خوابی است.

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

کتاب مقدّس (36)

باب 40
تعبیر خواب ساقی و خباز فرعون
6 بامدادان چون یوسف نزد ایشان آمد، دید که اینک ملول هستند. 7 پس، از خواجه‌های فرعون که با وی در زندان آقای او بودند، پرسیده، گفت: «امروز چرا روی شما غمگین است؟» 8 و به وی گفتند: «خوابی دیده‌ایم و کسی نیست که آن را تعبیر کند.» یوسف بدیشان گفت: «آیا تعبیرها از آن خدا نیست؟ آن را به من بازگویید.»

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

کتاب مقدّس (35)

باب 39
یوسف در خانۀ فوطیفار
1 اما یوسف را به مصر بردند، و مردی مصری، فوطیفار نام که خواجه و سردار افواج خاصۀ فرعون بود، وی را از دست اسماعیلیانی که او را بدانجا برده بودند، خرید. 2 و خداوند با یوسف می‌بود، و او مردی کامیاب شد، و در خانۀ آقای مصری خود ماند. 3 و آقایش دید که خداوند با وی می‌باشد، و هر آنچه او می‌کند، خداوند در دستش راست می‌آورد. 4 پس یوسف در نظر وی التفات یافت، و او را خدمت می‌کرد، و او را به خانۀ خود برگماشت و تمام مایملک خود را بدست وی سپرد.

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

کتاب مقدّس (34)

باب 38
ماجرای ِ یهودا و تامار
و واقع شد در آن زمان که یهودا از نزد برادران خود رفته، نزد شخصی عَدُلّامی، که حیره نام داشت، مهمان شد. 2 و در آنجا یهودا، دختر مرد کنعانی را که مسمّی به شوعه بود، دید و او را گرفته، بدو درآمد. 3 پس آبستن شده، پسری زایید و او را عیر نام نهاد. 4 و بار دیگر آبستن شده، پسری زایید و او را اونان نامید. 5 و باز هم پسری زاییده، او را شیله نام گذارد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

کتاب مقدّس (33)

باب 37
رؤیای یوسف
1 و یعقوب در زمین غربت پدر خود، یعنی زمین کنعان ساکن شد. 2 این است پیدایش یعقوب. چون یوسف هفده ساله بود، گله را با برادران خود چوپانی می‌کرد. و آن جوان با پسران بلهه و پسران زلفه، زنان پدرش، می‌بود. و یوسف از بدسلوکی ایشان پدر را خبر می‌داد. 3 و اسرائیل، یوسف را از پسران خود بیشتر دوست داشتی، زیرا که او پسر پیری او بود، و برایش ردایی بلند ساخت. 4 و چون برادرانش دیدند که پدر ایشان او را بیشتر از همۀ برادرانش دوست می‌دارد، از او کینه داشتند و نمی‌توانستند با وی به سلامتی سخن بگویند. 5 و یوسف خوابی دیده، آن را به برادران خود باز گفت. پس بر کینۀ او افزودند.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

کتاب مقدّس (32)

باب 36
نسل عیسو
1 و پیدایش عیسو که ادوم باشد، این است: 2 عیسو زنان خود را از دختران کنعانیان گرفت: یعنی عاده دختر ایلون حتی، و اهولیبامه دختر عنی، دختر صبعون حوی، 3 و بسمه دختر اسماعیل، خواهر نبایوت.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

کتاب مقدّس (31)

باب 35
بازگشت یعقوب به بیت‌ئیل
و خدا به یعقوب گفت: «برخاسته، به بیت‌ئیل برآی و در آنجا ساکن شو و آنجا برای خدایی که بر تو ظاهر شد، وقتی از حضور برادرت عیسو فرار کردی، مذبحی بساز.»

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

کتاب مقدّس (30)

باب 34
ماجرای دینه
1 پس دینه، دختر لیه، که او را برای یعقوب زاییده بود، برای دیدن دختران آن مُلک بیرون رفت. 2 و چون شکیم بن حمور حِوی که رئیس آن زمین بود، او را بدید، او را بگرفت و با او همخواب شده، وی را بی‌عصمت ساخت. 3 و دلش به دینه، دختر یعقوب، بسته شده، عاشق آن دختر گشت، و سخنان دل‌آویز به آن دختر گفت.

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

کتاب مقدّس (29)

اشاره: همین ابتدا بگویم که یادداشت‌ها‌ی‌ام درباره‌ی ِ «کتاب مقدّس» تا پایان ِ ”سفر ِ پیدایش“ ادامه خواهد یافت. این عهدی است که من با یهوه، خدای ِ نوح و ابراهیم بستم. تا آن وقت، من احتمالن فرصت خواهم داشت بعضی کتاب‌ها را بخوانم، تا برای ِ خواندن ِ سه کتاب ِ دیگر مربوط به «کتاب مقدّس» آماده شوم. سه کتابی که خواندن‌شان به نظرم نیازمند ِ مقداری مقدمه است، «رمز ِ کل»، و «تحلیل ِ نقد» هر دو از نورتروپ فرای، و «قدرت ِ اسطوره» از جوزف کمبل است. بعد از پایان ِ سفر ِ پیدایش، به یاری ِ جی‌کوب، همه‌ی ِ کتاب مقدّس را ظرف ِ سه هفته خواهم خواند:
این است عهد ِ قدیم و عهد ِ جدید ِ من با ایل اولوهی، خدای ِ اسرائیل.

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

کتاب مقدّس (28)

باب 32
تدارک ملاقات با عیسو
و یعقوب راه خود را پیش گرفت و فرشتگان خدا به وی برخوردند. 2 و چون یعقوب ایشان را دید، گفت: «این لشکر خداست!» و آن موضع را «مَحنایم» نامید.

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

کتاب مقدّس (27)

باب‌ ِ 30
ازدیاد ِ گله‌های ِ یعقوب
اتفاقاتی که از آیه‌‌ی ِ 25 تا پایان ِ این باب رخ می‌دهد، بخشی دیگر از شخصیت ِ عجیب ِ یعقوب را شکل می‌دهد. یعقوب در سِفر ِ پیدایش، نقش ِ فوق‌العاده‌ای دارد. این نقش، هم به خاطر ِ غرابت ِ کارهای‌اش، و هم به خاطر ِ پیامدهای ِ اعمال ِ او ست.

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

کتاب مقدّس (26)

یکی نیست بپرسه تو این بین و بساط، چرا این‌قدر «کتاب ِ مقدّس» گرون شده. ترجمه‌ی ِ قدیم ِ کتاب، چاپ ِ قدیم‌اش، تو دست‌دوم فروشیای ِ انقلابْ از سی تا پنجاه هزار تومن فروخته می‌شه. چاپ ِ جدید ِ همین ترجمه، که توسط ِ انتشارات ِ ایلام (در انگلستان) چاپ شده، پانزده تا بیست‌وپنج هزار تومنه.

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

کتاب مقدّس (25)

باب‌های ِ 29/30
پسران یعقوب
در این باب، شرح ِ تولد ِ عجیب ِ پسران ِ مشهور ِ یعقوب آمده. این مقدمه‌ای ست بر سرگذشت ِ غریبی که این پسران خواهند داشت. آیا می‌توان گفت، این مقدمه، حساب‌شده، و به‌عمدْ عجیب است؟ و یا صریح‌تر می‌توان پرسید، آیا این مقدمه، شگردی داستانی ست؟
جواب را من نمی‌دانم.

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

کتاب مقدّس (24)

باب 29
لابان، یعقوب و زنانش
در باب پیش خواندیم، که یعقوب به توصیه‌ی ِ پدر، برای ِ زن‌گرفتن، به سوی ِ فدان ِ اَرام حرکت کرد. برخورد ِ اتفاقی ِ یعقوب با همسر ِ آینده‌اش، شباهت ِ زیادی به برخورد ِ خادم ِ اسحاق با رفقه (همسر ِ آینده‌ی اسحاق) در باب 24 دارد.

۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

کتاب مقدّس (23)

باب 28
1 و اسحاق، یعقوب را خوانده، او را برکت داده، و او را امر فرموده، گفت: «زنی از دختران کنعان مگیر. 2 برخاسته، به فَدّان اَرام، به خانۀ پدر ِ مادرت، بتوئیل، برو و از آنجا زنی از دختران لابان، برادر مادرت، برای خودت بگیر.