Friday، September 25، 2009

کتاب مقدّس (19)

باب 23
مرگ ساره

1 و ایام زندگانی ساره، صد و بیست و هفت سال بود. این است سالهای عمر ساره. 2 و ساره در قریۀ اربع که حبرون باشد، در زمین کنعان مرد. و ابراهیم آمد تا برای ساره ماتم و گریه کند.

در این باب جزئیاتی دقیق از چه‌گونه‌گی ِ خریدن ِ قبر برای ِ ساره آمده است. این جزئیات زیاد ربطی به حکایت‌نویسی ندارند. در 20 آیه (تقریبن یک صفحه)، چانه‌زنی ِ ابراهیم با بنی حِت (sons of Heth) برای خریدن ِ قبر روایت شده است.

اول این که ”خرید ِ قبر“ در ایام ِ باستان چیز غریبی ست، و من فکر می‌کردم این از بدبختی‌های مدرن است. یک نکته‌ی جالب ِ دیگر، عمل ِ ابراهیم در این ماجرا ست. بنی حت می‌خواهند لطف کنند و زمین ِ مورد ِ نیاز ِ ابراهیم را به او ببخشند، ولی ابراهیم قبول نمی‌کند و به‌قولی سعی بر محکم‌کاری دارد، و با خواهش و تمنا صاحب ِ زمین را وامی‌دارد که پول ِ زمین را دریافت کند.

بنا بر تصور ِ عامیانه‌ی من از قوم یهود، حسابگری و مآل‌اندیشی یکی از ویژگی‌های ِ ذاتی ِ یهودیان است و عمل ِ ابراهیم که پدرجد ِ قوم یهود محسوب می‌شود، نشانه‌هایی از این زرنگی و کاسب‌کاری را به نمایش می‌گذارد. این بار ِ دوم است که چنین چیزی از ابراهیم سر می‌زند (مورد قبلی در باب ِ 21 بود).
دوم، یک نکته‌ی زبانی در این متن هست که به نظرم نشان‌دهنده‌ی هنر ِ مترجمان ِ فارسی ِ کتاب مقدّس است. غیر از نحو ِ زبان، واژه‌های غریبی در این متن هست که آن را تبدیل به یک متن ِ اورجینال می‌کند. آدم فکر نمی‌کند که این متنْ ترجمه است. این جمله‌ها را ببینید:
3 و ابراهیم از نزد میّت خود برخاست و بنی حِت را خطاب کرده، گفت: 4 «من نزد شما غریب و نزیل هستم. قبری از نزد خود به ملکیت من دهید، تا میت خود را از پیش روی خود دفن کنم.»

,And Abraham stood up from before his dead, and spake unto the sons of Heth, saying
I am a stranger and sojourner with you: give me a possession of a buryingplace with you, that I may bury
my dead out of my sight
واژه‌های برجسته‌شده‌ی این دو آیه، نمایشگر ِ تسلط ِ مترجم بر بافت ِ زبانی است که به کار برده است. ترجمه‌ی دقیق، یک چیز است، و ترجمه‌ی خوب احتمالن دو چیز. ترجمه‌ی خوب می‌تواند علاوه بر دقت، همچون متن ِ اصلیْ مؤثر باشد.

در آیه‌ی 6 هم یک مورد وجود دارد:

5 پس بنی حت در جواب ابراهیم گفتند: 6 «ای مولای من، سخن ما را بشنو. تو در میان ما رئیس خدا هستی. در بهترین مقبره‌های ما میت خود را دفن کن... .»

در این‌جا ”ای مولای ما“ درست است و ضمیرْ باید ”ما“ باشد. ترجمه‌ی انگلیسی هم مثل ترجمه‌ی فارسی ست، حتمن اصل‌اش هم همین است!

مترجم واژه‌ی مسامع (گوش‌ها) را به جای audience به کار برده، که گیج‌کننده است، و به نظرم واژه‌ی ”محضر“ مناسب‌تر باشد. جمله‌ی مورد نظر در این آیه است:

And he spake unto Ephron in the audience of the people of the land, saying, But if thou wilt give it, I pray thee, hear me: I will give thee money for the field; take it of me, and I will bury my dead there

[12 پس ابراهیم نزد اهل آن زمین تعظیم نمود،] 13 و عفرون را به مسامع اهل زمین خطاب کرده، گفت: «اگر تو راضی هستی، التماس دارم عرض مرا اجابت کنی. قیمت زمین را به تو می‌دهم، از من قبول فرمای، تا در آنجا میت خود را دفن کنم.»

جمعه 3/ 7/ 1388

Saturday، September 12، 2009

یادداشت 46



ساعت سه‌ و سی ‌دقیقه‌ی صبحه و وقت ِ سریال ‌دیدنه. تازه Hellsing و Hellsing Ultimate، و Devil may cry رو تموم کردم. داره خوشم می‌آد. این‌ انیمیشنا عمرن از تله‌وزیون ِ اسلامی پخش بشه. امشب Gungrave می‌بینم. همه‌ی اینا رو هادی رسونده، پس همین‌جا سپاس هادی جان! نه فقط به خاطر ِ لطف‌ات، به خاطر ِ دوستی ِ پایدارت.

هرچی سعی می‌کنم راجع به صاب‌خونه هیچی نگم نمی‌تونم. جدیدن یه هنر ِ دیگه به هنراش اضافه شده. امشب بعد ِ نشئه‌‌کردن، نشسته یه چیزی رو تیز می‌کنه. الان دوساعته نشسته تو حیات داره یه چیزیو تیز می‌کنه. شب و نصفه‌شب هم حالی‌ش نیس. این شب ِ عزیز، نشسته‌م به کار ِ این می‌خندم. حرکت‌اش خیلی خوفه! احتمالن می‌خواد گردن منو بزنه. چند ساعت پیش، نشسته بود تو حیات فیلم می‌دید. از تو حیات با صدای تودماغی ِ باحالی ـبا لهجه‌ی ترکی- داد زد: «بچه‌ها، ”کینه‌ی سه“.» دیدم نه بابا، استاد اهل ِ فیلمه.

محمد امشب زنگ زده بود می‌گفت: فکر نکن فقط خودت چیزخُلی و بیست‌وچهارساعته 24 می‌بینی. یکی از فامیلامون تو همدان چهل‌تا (؟) دی‌وی‌دی ِ جومونگ رو نشسته‌ یه‌کله دیده، پس‌اُفتاده، بردن‌اش بیمارستان.
”الله اکبر! (ما هم بعضی وقتا الله‌اکبر می‌گیم ها!) فی‌الواقع امت ِ اسلام می‌تون‌ان با علافای ِ سراسر ِ جهان، کـَل ِ سریال‌دیدن بندازن.

مجموعه‌ی Hellsing راجع به ”خون‌آشاما“ س. یه دختر ِ خون‌آشام به اسم ِ ویکتوریا تو داستانه که شبا دنبال ِ مأموریته و روزا می‌ره تو یه تابوت ِ تروتمیز می‌خوابه. فرق ِ این تابوت با تابوتای ِ قدیمی اینه که خودبه‌خود درش باز می‌شه تا دختره بخوابه توش، بعدم اتومات بسته می‌شه. می‌شه گفت یه تابوت ِ تمام‌اتوماتیکه.

فی‌الواقع مملکت ِ اسلامی شباهت ِ زیادی به این «تابوت ِ تمام‌اوتوماتیک» داره. تابوت‌اش حرف نداره. می‌شه توش خوابید، موزیک گوش کرد، فیلم دید و...؛ ولی زنده‌گی نمی‌شه کرد. به اونایی که هی دل‌شون برای این مملکت تنگ می‌شه می‌گم: قابل نداره هان! تابوت‌اش اصله! به قول ِ اون ”پدر“: «یکی بخر، دوتا ببر!» هرکی دل‌اش تنگ شد بیاد یه چندروزی این تو بخوابه حالش جا بیاد.

یا هو!

شنبه 21/ 6/ 1388

Monday، September 07، 2009

کتاب مقدّس (18)

باب 22
قربانی اسحاق

1 و واقع شد بعد از این وقایع، که خدا ابراهیم را امتحان کرده، بدو گفت: «ای ابراهیم!» عرض کرد: «لبیک.» 2 گفت: «اکنون پسر خود را، که یگانۀ توست و او را دوست می‌داری، یعنی اسحاق را بردار و به زمین موریا برو، و او را در آنجا، بر یکی از کوههایی که به تو نشان می‌دهم، برای قربانی سوختنی بگذران.»

در این باب، روایت ِ تورات از ماجرای ابراهیم و ”قربانی“‌اش آمده است. به روایت ِ قرآن کاری ندارم، اما تفاوت ِ آشکار ِ دو روایت، در هویت ِ ”قربانی“ است. در تورات، اسحاق، فرزند ِ ساره همسر ِ اول ِ ابراهیم، باید قربانی شود، اما در قرآن، قربانیْ اسماعیل است.
در این‌جا یادآوری می‌کنم که اسحاق بخشی از پاداش ِ موعودی است که خدا بارها و بارها به ابراهیم وعده داده بود، و اکنون درخواست ِ خدا برای قربانی ِ اسحاق، یک‌جور اذیت و آزار به نظر می‌رسد. جالب این که ابراهیم هیچ شکایتی نمی‌کند.

از ابتدای کتاب تا به این‌جا ما چنین چیزی نداشتیم که خدا نیاز به قربانی ِ یک انسان داشته باشد. در این حکایت، جنبه‌ی آئینی ِ روایت ِ عهد ِ عتیق، به اوج ِ خودش رسیده، و شاید پیدا کردن ِ نمونه‌ای این‌چنینی، در صفحات ِ آینده‌ی کتاب دشوار باشد. چند نکته‌ی قابل ِ تذکر ِ این حکایت به قرار زیر است:

1. درخواست ِ چنان حرکتی، آن هم از وفادارترین بنده‌، محصول ِ یک روایت ِ داستانی ِ طبیعی نیست. این درخواست، چیزی فراداستانی است. خدا به ابراهیم اعتماد داشت، و نیازی به آزمودن ِ او نداشت. ابراهیم، بارها فرمانبری ِ خود را اثبات کرده بود، و چنان رفتاری با وی، از نظر ِ داستانی، منصفانه و منطقی نیست. در داستان، قراردادن ِ شخصیت در موقعیتی چنان دشوار، به منزله‌ی دخالت ِ بی‌جای ِ نویسنده در سرنوشت ِ شخصیت‌ها محسوب می‌شود. سپردن ِ سرنوشت ِ شخصیت ِ داستان به ”تصادف“، از منطق ِ داستان می‌کاهد. حالا من نمی‌خواهم بگویم این روایت یک روایت ِ کاملن داستانی ست و باید قواعد ِ داستانی را رعایت کند. همچین ادعایی ندارم. برای نمونه وقتی در داستان ِ موسا، هنگام ِ عبور از دریا، برای فرار از موقعیت ِ دشوار، عنصری کاملن تخیلی و سوررئالیستی وارد ِ متن می‌شود، ما باید بفهم‌ایم که با حکایتی متفاوت، یا اساسن چیزی فراتر از حکایت سر و کار داریم.

2. برای نخستین بار است که در متن ِ کتاب مقدّس صحبت از ”امتحان“ِ الهی شده. این یک دلیل ِ دیگر است بر این که راوی با پیش‌زمینه‌ و هدفی مشخص این متن را نگاشته، وگرنه سنت ِ ”امتحان“ همین‌طور بدون ِ مقدمه در میان نمی‌آمد. وقتی راوی روایت‌اش را از ”پیدایش“ ِ هستی آغاز کرده، حتمن می‌بایست چنین چیزی [امتحان] را در صفحات ِ قبل توضیح می‌داد؛ نه؟

از حرف‌ام زیاد مطمئن نیستم. می‌توان این امتحان ِ عظیم را سرحلقه‌ی ِ سلسله‌ توجیهات ِ عظیمی شمرد که به نام ِ ”امتحان ِ الهی“ ثبت شده‌اند. شروع ِ ویرانگر و فوق‌العاده‌ای ست. برای ِ همه‌ی ادامه‌دهنده‌گان ِ سنت ِ دینی، برای همه‌ی مصیبت‌دیده‌گان، ضعیفان، و شکست‌خورده‌گان، این نسخه‌ی جاودانه‌‌ی توصیه‌ به بردباری است: وقتی ابراهیمْ عزیزترین‌اش را برای خدا فدا می‌کند، چه کسی حق ِ گله و شکایت در ناملایمات را دارد؟

3. آیا این علت ِ بی‌منطق [دستور ِ خدا] درام ِ این حکایت را افزوده می‌کند؟ البته. گیرم که این حکایت، در مقایسه با دیگر حکایات [مثلن حکایت‌های غیر مذهبی] روالی غیر منطقی و نامعمول‌تر داشته باشد. گیرم که دستور خدا (به عنوان ِ یکی از شخصیت‌ها) بی‌مقدمه و بی‌منطق صادر شده، اما ”چیزها“ی دیگری این ضعف را جبران می‌کند. این ”چیزها“، اوّل، پیش‌زمینه‌ی این حکایت در ِ کتاب مقدّس [به عنوان ِ یک متن ِ ادبی ِ روایی]، و دوم، تصور ما از کارکرد ِ فراادبی ِ این متن است.

در مورد ِ نخست، وقتی بچه‌دارشدن ِ ابراهیم چنان حکایت ِ طولانی و عجیبی داشته، می‌توان پذیرفت که سرنوشت ِ بچه هم چندان طبیعی نباشد. در واقع می‌توان تولد اسحاق را یکی از بخش‌های اساسی ِ حکایت ِ ابراهیم به حساب آورد، که در سلسله‌ رویدادادهای ِ زنده‌گی ِ ابراهیم، نقشی درماتیک ایفا می‌کند، و آن را به نقطه‌ی اوج ِ خود می‌رساند.

در مورد ِ دوم، اگر هدف ِ حکایتْ تبلیغ ِ دین و آئین ِ یهود یا آئینی کهن‌تر باشد، این رویداد ِ بی‌منطق، چندان هم بی‌منطق نیست، و هدف‌اش را به بهترین نحو ایفا می‌کند. در واقع اگر این حکایت به زیور ِ منطق‌های ادبی آراسته می‌شد، کارکرد و اهمیت‌اش کاهش می‌یافت یا کلن از دست می‌رفت. چرا؟

چون اگر خدا علت ِ کارش را توضیح می‌داد، در واقع ابراهیم توجیه‌شده بود و برای کارش دلیلی می‌یافت. اگر ابراهیم از پیش، از ”امتحان“ بودن ِ قضیه سردرمی‌آورد، از فداکاری‌اش کاسته می‌شد. ابراهیم بدون ِ اطلاع از پایان ِ ماجرا دست به کار شد. همه‌ی دلایلی که این حکایت را بی‌منطق ساخته، بر تنش ِ دراماتیک ِ حکایت افزوده است. همه‌ی این‌ ”حذف‌ ِ دلیل‌ها“ ابراهیم را غفلتن به لبه‌ی پرتگاهی رانده، که هستی‌اش را به کام ِ خود می‌کشد.
***

حکایت ِ ابراهیم، تا به ‌این‌جا، نه فقط به خاطر ِ قرائت‌های دینی یا فلسفی، بلکه فی‌نفسه به‌عنوان ِ یک متن ِ ادبی ِ جذاب ِ پرحادثه است. این حکایت، اگر مثلن توسط یکی از آن بابابزرگ‌های ِ نقال، و در یکی از آن شب‌های ِ تاریک ِ زمستان، برای ِ جمعی بچه‌ و نوجوان‌ نقل شود، همه را از ترس و هیجان زهره‌ترک می‌کند. قبول ندارید؟ پس تجربه نکرده‌اید.

دوشنبه 16/ 6/ 1388

-------------------------------------------------------------------
* شاید صحبت از ”درام ِ این حکایت“ چیز خنده‌داری است. ولی برای توصیف ِ حوادث ِ این حکایت همین واژه‌ی ”درام“ را با احتیاط و به همان معنی ِ ساده‌ و عام‌اش استفاده می‌کنم.