صابخونهم یه آدم ِ حدودن شست سالهی بیچاره س. فیالواقع اگه مجبور نبود، خونهش رو به من اجاره نمیداد، چون جای خودشون تنگه. این آقا رفیق ِ شبهای ِ تار ِ منه. چهطور؟ عرض میکنم.
من هر روز ساعت چهار- پنج بعدازظهر از خوابْ پا میشم (از یه آدم ِ بیعار چه انتظاری میشه داشت؟) در نتیجه شبا بیدارم. از ساعت دوازده شب تا شش صبح من جون میکـَنـَم با عرق ِ جبین فیلم میبینم و سریال میبینم، صابخونه هم تریاکشو میکشه. خیر و برکت!
یه ماه پیش، یه روز صبح زود، آقا، کولر رو خاموش کرد (کولرمون مشترکه). باد ِ کولر گرم شده بود و انگار درست کار نمیکرد. خلاصه آقا رفت بالا پشت بوم و چند دقیقه بعد برگشت پایین یه خرده با خانوماش حرف زد. من خوابم برد تا ساعت نه و ده صبح که با صدای ِ اهل و عیال ِ صابخونه بیدار شدم.
آقا رفته بود سر ِ کار، و همسر ِ صابخونه داشت با خنده برای دو تا دختر و یه پسرش ـ که همه زیر ِ دیپلم ان ـ تعریف میکرد که بله، «این دیوثْ پدر تا صبح نشسته تریاک کشیده، بعد صبح اومده به من میگه کار ِ خدا بود که تا صبح نخوابیدم؛ آب ِ کولر قطع شده بود و اگه خاموشاش نمیکردم پمپاش میسوخت.»
قصد نداشتم با این پست، حریم ِ خصوصی ِ کسی رو افشا کنم. فقط میخواستم امت ِ اسلام به کارای ِ خدا پی ببرن و ایمانشون قویتر بشه.
یا حق!
پس از تحریر:
همین الان، قبل از این که این پُست تموم بشه، مسلمونا یه کاسه آش رشتهی اورجینال برام آوردن. بوی سیر ِ رندهشده و نعناش مستم میکنه. آقاهه که آشو آورد گفت برای فاتحه س. عمرن فاتحه بفرستم. در واقع من با مسلمونا مشکلی ندارم، به شرطی که هم برام آش بیارن، هم این که ازم نخوان ”الله اکبر“ یا فاتحه بگم. امروز از وقتی بیدار شدم به جز یه لیوان شیر هیچی نخوردم. داشتم فکر میکردم که کی حوصلهی غذاپختن داره. غذاپختن نصف عمر آدمو تلف میکنه (نصفاش هم که به خواب میگذره). خلاصه خدا این آش رشته رو رسوند. اینم از اون کاراش بود ها!
مهدیه میگه: این چندوقت که تو فرانسه ملت در اعتصاب بودن، ما (دانشجوهای معترض) تو دانشگاه ولو میشدیم، مسؤولان ِ مربوطه برامون غذا و مشروب میآوردن، گل میگفتیم گل میشنیدیم.
میگه: دانشگاه ِ استراسبورگ یه کتابخونه داره این هوا. هشت طبقه. یه طبقه برا فیلم، یکی واسه بچهها، یکی برای ...؟ (برا چی؟ یادم نیس. هشت طبقه؟) کلید ِ یه اتاق رو بهت میدن، صبح برو فیلم بگیر تا شب بشین همونجا ببین.
میگه: دانشجوها میتونان با دوازده یورو، ماهی هشت تا کتاب امانت بگیرن، با دو تا فیلم دیویدی و نمیدونم چند تا سیدی. برای مردم عادی، مبلغ ِ ماهیانه دو برابره. یعنی یه آدم عادی هم میتونه با پرداخت سالی کمتر از دویستونود یورو، 96 تا کتاب امانت بگیره. درآمد ِ کارگر ساده تو اونجا ماهیانه بیشتر از هزار یوروئه، پس میشه 24 یورو رو پرداخت کرد.
محمد قائد میگه: حاج سيـّاح محلاتی وقتی پس از هجدهسال دوری از وطن در سال 1256 شمسی به ايران برگشت نوشت بختك حكومت و ”اقتدار و مداخل“ حكومتيان بزرگترين مشغوليات فكری مردم است: ”در ايران چون از علوم و اطلاعات عالم خبری نيست صحبت مردم منحصر به حكومت و كارهای اوست.“
میگم: اینجا اگه وُسعاش رو داشته باشی تا بیستوپنج-شش سالهگی، عمرت رو پشت ِ میزای خشک ِ مدرسه و دانشگاه میگذرونی، آخرش هیچی بلد نیستی. با این دستای ِ نازنینات هیچ کاری نمیتونی انجام بدی. خیر ِ سرشون زبون ِ عربی و انگلیسی یادت میدن. بعد ِ 25 سال میبینی هیچکدوم رو بلد نیستی. فقط کودنا و دیوانهها اینقدر مشکل دارن.
2 و ساره حامله شده، از ابراهیم در پیریاش، پسری زایید، در وقتی که خدا به وی گفته بود. 3 و ابراهیم، پسر مولد خود را، که ساره از وی زایید، اسحاق نام نهاد.
... 6 و ساره گفت: «خدا خنده برای من ساخت، و هر که بشنود، با من خواهد خندید.»
در باب هجده، وقتی خدا به ابراهیم ِ سالخورده، و سارای ِ پیر و اجاقکور ”وعدهی فرزند“ داد، سارای خندهاش گرفت، ولی وقتی دید خدا عصبانی شد، خندهاش را انکار کرد. در اینجا (آیهی 6) سارای پس از به دنیا آمدن ِ فرزند، دوباره از خندهدار بودن ِ قضیه صحبت میکند. آیهی 6 را فقط به این طریق میتوان فهمید، اگر نه من نتوانستم معنی دیگری ازش دربیاورم. تازه جملهی فارسیاش هم نامعمول و تا حدّی نامفهوم است.
ترجمهی انگلیسی ِ جمله این است:
And Sarah said, God hath made me to laugh, so that all that hear will laugh with me
فکر کنم «خدا خنده برای من ساخت»، باید بشود: «خدا مرا به خنده انداخت». مفعول ِ جملهی انگلیسیْ ”من“ (me)، و مفعول ِ ترجمهی فارسی، ”خنده“ است. به نظرم جملهی انگلیسی درست است.
پس از به دنیا آمدن ِ اسحاق، ساره بنای ناسازگاری با هاجر را میگذارد:
9 آنگاه ساره، پسر هاجر مصری را که از ابراهیم زاییده بود، دید که خنده میکند. 10 پس به ابراهیم گفت: «این کنیز را با پسرش بیرون کن، زیرا که پسر کنیز با پسر من اسحاق، وارث نخواهد بود.»
خدا این خواست ِ ساره را تأیید میکند و ابراهیم بهناچار هاجر و پسرش را با نان و مَشکی آب، از خانه بیرون میکند. هاجر در بیابان سرگردان میشود:
15 و چون آب مشک تمام شد، پسر را زیر بوتهای گذاشت. 16 و به مسافت تیر پرتابی رفته، در مقابل وی بنشست، زیرا گفت: «موت پسر را نبینم.» و در مقابل او نشسته، آواز خود را بلند کرد و بگریست. 17 و خدا آواز پسر را بشنید و فرشتۀ خدا از آسمان، هاجر را ندا کرده، وی را گفت: «ای هاجر، تو را چه شد؟ ترسان مباش، زیرا خدا آواز پسر را در آنجایی که اوست، شنیده است. 18 برخیز و پسر را برداشته، او را به دست خود بگیر، زیرا که از او اُمّـتی عظیم بوجود خواهم آورد.»
آیهی 17 وجه تسمیهی نام ِ اسماعیل است. نکتهی دیگر این که این ”بیرونانداختن ِ زن و بچه“، انگار چیز ِ مرسومی بوده، اگر نه احتمالن راوی کمی نق و نوق میکرد و برایاش دلیل میتراشید. هرچند، موارد ِ مشابهی داریم که راوی لازم ندیده چیزی را توضیح دهد.
در پایان ِ همین باب، دعوای ابراهیم با اَبیمَلِک روایت میشود، که قضیه آخرش با مبادلهی چند گاو و گوسفند فیصله مییابد. همینجا نمونهای دیگر از تاریخچهنویسی برای نام ِ مکانها (وجه ِ تسمیهسازی)، داریم. راوی در این زمینه استعداد ِ زیادی دارد، و به نظرم موردْ قابل ِ بررسی است.
ابراهیم در ادامهی سفر و ماجراجوییهایاش، در جـِرار منزل میگیرد. او به مَلِک ِ جرار میگوید که "ساره" خواهرم است. این بار ِ دوم است که ابراهیم وقتی به جایی غریب میرود ”همسر“اش را ”خواهر“ میخوانـَد. او از ترس ِ جاناش این کار را میکند.
خدا در ”رؤیای ِ شب“ به مَلِک ِ جرار اخطار میدهد: به ساره نزدیک نشو!
گفتوگوی ِ خدا و ملک ِ جرار در خواب، خندهدار و قابل توجه است.
3 و خدا در رؤیای شب، بر اَبیمَلِک ظاهر شده، به وی گفت: «اینک تو مردهای بسبب این زن که گرفتی، زیرا که زوجۀ دیگری میباشد.» 4 و ابیملک، هنوز به او نزدیکی نکرده بود. پس گفت: «ای خداوند، آیا امتی عادل را هلاک خواهی کرد؟ 5 مگر او به من نگفت که ”او خواهر من است؟“ به ساده دلی و پاک دستی خود این را کردم.» 6 خدا وی را در رؤیا گفت: «من نیز میدانم که این را به ساده دلی خود کردی، و من نیز تو را نگاه داشتم که به من خطا نورزی، و از این سبب نگذاشتم که او را لمس نمایی. 7 پس الآن زوجۀ این مرد را رد کن، زیرا که او نبی است، و برای تو دعا خواهد کرد تا زنده بمانی، و اگر او را رد نکنی، بدان که تو و هر که از آن تو باشد، هر آینه خواهید مرد.»
در پایان ِ این حکایت، خداوند ابیملک را اینگونه پاداش میدهد:
17 و ابراهیم نزد خدا دعا کرد. و خدا ابیملک، و زوجۀ او و کنیزانش را شفا بخشید، تا اولاد به هم رسانیدند، زیرا خداوند، رحمهای تمام اهل بیت ابی ملک را بخاطر ساره، زوجۀ ابراهیم بسته بود.
***
یکی از برجستهترین ویژگیهای این حکایت ِ کوتاه، غالب بودن ِ ”گفتوگو“، و وجود چند عنصر برجستهی داستانی در این متن ِ کوتاه است. سؤال:
1. دیالوگنویسی ِ این کتاب به کدام منبع برمیگردد؟ دیگر این که کدامیک از کتابهای نثر گذشتهی فارسی اینقدر گفتوگو دارند؟
2. وجود ِ ”سفر“، ”ماجرا“، ”اَعمال ِ مُحیّرالعقول“، ”شخصیتهای عجیب و غریب“، ”تخیّل“ و ”رؤیا“، و ”طنز“، آن هم فقط در یک صفحه، واقعن عجیب است. همهی اینها، پتانسیل ِ یک ”متن“ را برای بقا، و خوانش ِ مکرر، افزایش میدهد. نکتهی جالب این که، دست کم در این حکایت، تقریبن همهی عناصرْ به نحوی طبیعی و قابل باور گرد هم آمدهاند، و آدم احساس نمیکند نویسنده قصد ِ آوار ِ محتوایی عظیم را بر سر مخاطب داشته است.
در اواسط دههی 1980، سرویس ِ امنیتی ِ آلمان ِ شرقی ”اشتازی“[[Stasi(The Ministry for State Security)، یکی از قدرتمندترین سرویسهای جاسوسی و پلیس مخفی ِ دنیا، بیش از نودهزار پرسنل در اختیار داشت. بهعلاوه دست کم صدوهفتادهزار نفر از شهروندانْ همچون کارمندانی غیر رسمی، برای ”افتخار“، و درعمل برای ”بقای حکومت“، جاسوسی میکردند. بر اساس گزارشی از سرویس بیبیسی در سال 2007، در دههی هشتاد، به ازای هر هفت شهروند ِ آلمان شرقی، یک خبرچین/جاسوس وجود داشت. عیسی میگفت: همسایهات را همچون خودت دوست بدار. آلمان شرقی، از این گفته، نسخهی ویژهی خود را داشت: مراقب ِ همسایهات باش [کشیک ِ همسایهات را بکش]، بعد گوشی ِ تلفن را بردار.
فیلم با نماهای ِ بازجویی از یک متهم آغاز میشود. سپس میبینیم که کلاس ِ درسی برقرار است و یک مأمور امنیتی به نام ویسلر ((HGW XX/7، با استفاده از نوار ِ همان بازجویی، شیوهی اعترافگیری از متهمان را به دانشجویان یاد میدهد: بیدارنگهداشتن ِ متهم، تکرار ِ مکرر ِ یک پرسش، و اثبات ِ جرم بر اساس ِ پاسخهای ِ قالبی و ناگزیر ِ متهم.
در جمهوری ِ سوسیالیستی ِ آلمان شرقی، وزیر ِ فرهنگ ِ جدیدی سر ِ کار میآید که از همان آغاز ِ کار، به "گئورک درایمن" ِ نمایشنامهنویس تذکر میدهد که کارها و نوشتههایش محدود خواهد شد. "درایمن" به طعنه به او میگوید که اگر کسی یک سوسیالیست ِ واقعی باشد، اعتقاداتاش را با دیدن هیچ نمایشی از دست نخواهد داد. وزیر بهخنده حرف ِ او را تأیید میکند و میگوید: ”تو میتونی هر چی میخوای بنویسی؛ ولی مردم به این راحتی عقیدهشون رو تغییر نمیدن“. درایمن میگوید: ”مردم به وجدانشون توجه میکنان نه به طبیعت ِ[موقعیت] شغلیشون“.
درایمن یکی از معدود هنرمندان ِ غیرمعترض تلقی میشود، و ورود به حوزهی شخصی ِ او، حکایت از عمق ِ بیاخلاقی و بیقانونی ِ نظامی دارد، که به هیچ کس رحم نمیکند.
به دستور ِ وزیر ِ جدید، با نصب ِ یک سیستم ِ شنود ِ قوی در خانهی درایمن، دولت مثل ِ یک ویروس وارد ِ زندهگی ِ او میشود. از آن پس سراسر زندهگی هنرمند تحت نظارت سازمان امنیت درمیآید. وقتی یکی از همسایهها [یک پیرزن] از نصب ِ سیستم ِ شنود آگاه میشود، مأمورْ ویسلر به او تذکر میدهد که اگر چیزی را لو بدهد، دخترش از دانشگاه اخراج خواهد شد.
بهزودی مأمورْ ویسلر میفهمد که دلیل ِ واقعی ِ تحت نظر گرفتن ِ نویسنده، علاقهی وزیر ِ جدید به دوستدختر ِ درایمن است؛ در صورت ِ توقیف ِ درایمن، وزیر از شر ِ رقیب رها میشود. سوءاستفادهی وزیر از قدرتْ برای رسیدن به خواستههای ِ شخصیاش، مأمورْ ویسلر را که از معتقدان ِ واقعی ِ رژیم ِ سوسیالیستی است، از خوابْ بیدار میکند. با دخالت ِ مخفیانهی ویسلر، درایمن از رابطهی دوستدخترش "کریستا ماریا" با وزیر، باخبر میشود، و وقتی از او میخواهد که دیگر با وزیر دیدار نکند، زن به او جواب میدهد که ما هر دو برای ادامهی کار و زندگیمان، با رژیم همبستر شدهایم.
در دیدار ِ درایمن با یکی از کارگردانان ِ سالخوردهی آلمانی به نام "آلبرت جرسکا" (Jerska)، کارگردان از فضای خفقان گله میکند و از قصد ِ خود برای ترک ِ کشور میگوید: «دیگه نمیتونم بیشتر از این توی این کشور بمونم؛ نه حقوق بشری وجود داره، و نه آزادی ِ بیان. این سیستم منو دیوونه میکنه ... زندهبودن خیلی بیمعنی شده.»
چیزی از این ماجرا نگذشته که در جشن ِ تولد ِ درایمن، در گفتوگوی دوباره، جرسکا به درایمن میگوید:
«این مردم لیاقت ِ آزادی رو ندارن، نه؟» درایمن میگوید: «در چنین محیطی چیکار میتونیم بکنیم؟ مردم به هرچیزی عادت میکنان.» و جرسکا پاسخ میدهد: «بله. حالا میتونان به هرچیز غیر قابل تحملی عادت کنان.»
در همینجا بین درایمن و یکی از دوستاناش به نام "هاوزر" بحثی درمیگیرد. پنج سال است که کارهای هاوزر ممنوع شده است. هاوزر به درایمن میگوید:
«تو ایدهآلیست شدی، اینو میدونی؟ از کِی تا حالا از واقعیت فرار میکنی؟ اونا تو رو تغییر دادن. تو حالا به زندهگی تحت استبداد عادت کردی. اگه این درست باشه، تو حتا لیاقت زندهبودن رو نداری.»
سپس به درایمن هشدار میدهد تا زمانی که رفتارش را عوض نکرده، به دیدار ِ وی نرود، و مجلس ِ مهمانی را ترک میکند. درایمن هاوزر را تندرو میداند.
چندی بعد خبر خودکشی جرسکا منتشر میشود. این زنگ ِ بیداری درایمن است. او و چند هنرمند دیگر تصمیم میگیرند واکنشی به این مرگ نشان دهند. درایمن مقالهای مینویسد که در آن به بررسی آمار ِ بالای ِ خودکشیها در آلمان شرقی میپردازد. آمار ِ مرگهایی که از 1977 به بعد اتفاق افتادهاند، و خبرشان پخش نشده:
«اگر به سازمان امنیت زنگ بزنید و بپرسید که چند نفر خود را به خاطر ِ اتهام ِ ’ارتباط با آلمان‘ کشتهاند، آنها کلمهای به شما نمیگویند و فقط اسمتان را بهدقت یادداشت میکنند، و اینها همه به خاطر ِ ’امنیت ملی‘ است.»
مأمور ِ شنود ِ مکالمات ِ خصوصی ِ درایمن، از جرءبهجزء ِ فعالیتهای او مطلع است. او آرام آرام تحت تأثیر ِ رفتار و گفتار ِ هنرمند قرار میگیرد. او برشت میخوانـَد. از این به بعد سعی او بر این است تا هر چه بیشتر مانع ِ اطلاع ِ دستگاه امنیتی از فعالیتهای درایمن شود. او میداند که درایمن دارد آن مقالهی افشاگرانه را مینویسد، اما در گزارشاتاش میگوید که وی مشغول کار بر روی نمایش ِ جدیداش است.
وزیر ِ جدید کماکان از دوستدختر ِ درایمن ـ که بازیگر ِ تئاتر است ـ سوءاستفاده میکند. زن به خیال ِ ایجاد ِ حاشیهای امن برای درایمن، دَم برنمیآورد. درایمن به زن التماس میکند که به این کار تن ندهد. او میپذیرد.
مقالهی درایمن بدون ِ نام ِ مؤلف در مجلهی اشپیگل (در آلمان غربی) منتشر میشود. وزیر ِ ناکام، برای ارضای ِ حسادت و کینهاش، حکم بازداشت ِ دوستدختر ِ درایمن را صادر میکند تا او را وادار به اعتراف علیه نویسنده کند.
در صحنهی بعدی مأمورْ ویسلر در برابر چشمان مافوقاش دارد از دوستدختر ِ درایمن بازجویی میکند. او طرفدار ِ زن و درایمن است، ولی در عین حال باید نقش ِ بازجو را ایفا کند. او جلوی چشم ِ همکاراناش و با یک اشارهی ناچیز ِ سر و چشم، اعتماد ِ زن را جلب میکند و او را وامیدارد که بهظاهر علیه درایمن اعتراف کند.
سازمان امنیت به تکاپوی یافتن ِ ماشین تحریر، خانهی درایمن را جستوجو میکند. در این صحنه که با حضور مأموران و در خانهی درایمن میگذرد، زنْ تصور میکند که توسط ِ بازجو فریب خورده، و برای فرار از مواجهه با درایمن، خود را جلوی یک ماشین پرت میکند و میمیرد. مأمور xx/7 حیرتزده مرگ ِ عجولانهی زن را نگاه میکند و آخرین جملهی او را میشنود که میگوید: «هیچ وقت یادم نمیره با من چی کردی.»
در این تلاش و تقلا کریستا ماریا کشته میشود، اما مدرکی به دست پلیس نمیافتد، چرا که مأمور ِ xx/7 قبلن ماشین تحریر را از خانه خارج کرده. پروندهسازی ِ سازمان امنیت به جایی نمیرسد و مأمور ِ شنود نیز به یک کارمند ِ ردهپایین تنزل میکند.
سالها بعد درایمن به پروندهی شنودها دسترسی مییابد و از نقش ِ آن مأمور ِ مخفی در زندهگیاش مطلع میشود. آخرین سکانس فیلم، همان مأمور مخفی را نشان میدهد که وارد یک کتابفروشی میشود و کتاب جدید ِ درایمن را با عنوانThe Sonata from Good Manمیخرد. در ابتدای کتاب، نویسنده آن را به xx/7HGWتقدیم کرده است.
***
مأمور xx/7 نقش ِ یک مأمور ِ حرفهای را به بهترین نحو ایفا میکند: «ممکن است شما در خیابان از کنارش بگذرید، و حتا نگاهی هم به او نکنید. اما او به هر حال شما را شناسایی میکند و مشخصاتتان را در بایگانی ذهناش جای میدهد.» او با کمترین کلام، تغییر درونی خود را به نمایش میگذارد. چهرهی خونسرد و جذاب ِ او، از نمای نزدیک، شباهت زیادی به چهرهی "کوین اسپیسی" پیدا میکند. با ترکیب ِ چهره و اندام ِ لاغر، تقریبن همان متانت و تسلط به کار ِ اسپیسی، در بازی وی دیده میشود. تحول ِ شخصیت ِ این مأمور، یکی از محورهای فیلم است. در حقیقت فیلم دو قهرمان دارد: هنرمند ِ معترضْ درایمن، و مأموری که رستگار میشود.
بسیاری از صحنههای فیلم با رنگهای سرد و تیره (خاکستری) آمیخته است. این فضای سرد در نگاه اول چندان به چشم نمیآید ولی کمک مؤثری به توصیف ِ فضای ِ پلیسی ِ حاکم، و زندهگی ِ غمانگیز ِ مردم میکند.
موزیکی بیشترْ کلاسیک، با تمی غمانگیز، روایت ِ تصویری ِ زندهگی ِ شخصیتها را همراهی میکند. بهخصوص در تغییر ِ "درایمن" و "ویسلر"، که قرار است تغییری درونی به نمایش درآید، موزیک، جای ِ کلام را میگیرد، و در این تحول نقشی علّی و عملی دارد.
***
اسلاوُی ژیژک در مروری بر این فیلم، نوشته است، این مسأله که یک مخالف ِ نظام، رودرروی ِ وزیر فرهنگ بایستد و هیچ عواقبی برایاش نداشته باشد، نوعی کاستن ِ [تقلیل ِ] ظلم ِ حکومت جمهوری دموکراتیک آلمان است. ژیژک همچنین میگوید باورکردن ِ شخصیت ِ نمایشنامهنویس [درایمن] واقعن سادهلوحانه است، چرا که تحت ِ یک رژیم ِ شدیدن کمونیستی، کسی نمیتواند چنین فرمول ِ بامزهای از زندگی را به دست آورد: از سه خصیصهی درستکار بودن، اعتقاد ِ صادقانه به رژیم، و روشنفکری، تنها دو خصیصه ممکن است با هم جمع شوند، و نه هر سه تا. مشکل ِ ما با درایمن این است که، او همزمان همهی این سه خصیصه را دارد.
هرچند سکانس ِ آغازین ِ فیلم در زندان ِ Hohenschönhausen شروع میشود، اما فیلم در آن مکان ساخته نشده، زیرا مدیر ِ ساختمانْ با نام ِ Hubertus Knabe، از دادن ِ مجوز ِ ساخت ِ فیلم به کارگردان ِ «زندگی دیگران» خودداری کرد. او با ”تبدیل ِ مردان ِ سازمان امنیت (Stasi) به قهرمان“، مخالفت نمود، و سعی کرد که هنکل (کارگردان) را وادار به تغییر ِ فیلماش کند. هنکل «فهرست شیندلر» را به عنوان ِ نمونهای از امکان ِ بسط ِ طرح ِ داستان مورد استناد قرار داد. Knabeپاسخ داد: تفاوت دقیقن در همینجا ست. "شیندلر" واقعن وجود داشت، اما "ویسلر"ی وجود نداشته.
آنا فاندر (Anna Funder) نویسندهی کتابی دربارهی اشتازی، در مروری بر این فیلم در ”گاردین“ نوشت، برای یک مأمور اشتازی امکان نداشت که بتواند اطلاعات زیادی را از مافوقهای خود پنهان کند، چرا که کارکنان ِ اشتازی، خود تحت نظارت بودند و به صورت تیمی کار میکردند، و بهندرت بهتنهایی کار میکردند. او تذکر میدهد که "هنکل" در بیانیهی کارگردان نوشته: «بیش از هر چیز، ”زندهگی ِ دیگران“ یک درام ِ انسانی در زمینهی توانایی انسانها برای انجام ِ کار ِ درست است، فارغ از این که آنها چهقدر در گمراهی سقوط کردهاند.» فاندر پاسخ میدهد: این عقیدهای والا ست. اما آنچه بیشتر احتمال دارد ما را از سقوط ِ دوباره در ورطهی گمراهی نجات دهد، آگاهی بر این نکته است که چهگونه، آنجا که وجدانْ خاموش است، انسان میتواند به خدمت ِ اَشکال ِ ناشناختهی ِ ستم درآید. بااینحال، فاندر میگوید: فیلم یک شاهکار است، هرچند با واقعیت مطابقت ندارد.