Thursday، June 25، 2009

کتاب مقدّس (14)

باب 18

دیدار سه فرشته

و خداوند در بلوطستان ممری، بر وی ظاهر شد، و او در گرمای روز به در خیمه نشسته بود. 2 ناگاه چشمان خود را بلند کرده، دید که اینک سه مرد در مقابل او ایستاده‌اند. و چون ایشان را دید، از در خیمه به استقبال ایشان شتافت، رو به زمین نهاد 3 و گفت: «ای مولا، اکنون اگر منظور نظر تو شدم، از نزد بندۀ خود مگذر. 4 اندک آبی بیاورند تا پای خود را شسته، در زیر درخت بیارمید، 5 و لقمۀ نانی بیاورم تا دلهای خود را تقویت دهید و پس از آن روانه شوید، زیرا برای همین، شما را بر بندۀ خود نظر افتاده است.»

گویا خدا همیشه در قالب ِ مرد بر اولیای‌اش ظاهر می‌شود و این نشانه‌ی قدر ِ والای مردان است.

زبان ِ کتاب مقدّس فوق‌العاده خوشایند است. این زبان برخلاف ِ آن‌چه تصور می‌شود، چندان بی‌نقص هم نیست. بعضی جمله‌های مبهم و نارسای این ترجمه را در پست‌های قبلی مثال زدم. حذف نهاد ِ جمله و گم‌کردن ِ مرجع ِ ضمیر، جزء موراد عادی ِ زبان ِ مترجم یا مترجمان است. در آیه‌ی 3 عبارت ِ ”از نزد بندۀ خود مگذر“ با عبارت ِ ”اگر منظور نظر تو شدم“ تناسبی آوایی و شاعرانه دارد. (”منظور ِ نظر“ شبیه است به ”منظر ِ نظر“ در مصراع: «وجه ِ خدا اگر شوَدَت مَنظر ِ نظر»). به خاطر ِ همین زبان ِ شاعرانه و غریب است که زبان ِ تعدادی از برجسته‌ترین شاعران ِ معاصر تحت تأثیر ِ کتاب مقدّس است. این مورد را هم ببینیم:

7 و ابراهیم به سوی رمه شتافت و گوسالۀ نازک ِ خوب گرفته، به غلام خود داد تا بزودی آن را طبخ نماید.

“گوسالۀ نازک ِ خوب“ از همان ترکیبات ِ غریب است که باز هم خیلی خوشایند است. ”نازک“ به جای ”ترد“ یا ”لطیف“ به کار رفته. بر اساس این مثال‌ها می‌توانم بگویم رعایت ِ الزامات ِ سبکی ِ یک متن، واجب‌تر از رعایت ِ دقیق ِ دستور زبان و فصاحت، و به حال ِ متنْ مفیدتر است.

9 به وی گفتند «زوجه‌ات ساره کجاست؟» گفت: «در خیمه است.» 10 گفت: «البته موافق زمان حیات، نزد تو خواهم برگشت، و زوجه‌ات ساره را پسری خواهد شد.» و ساره به در خیمه‌ای که در عقب او بود، شنید. 11 و ابراهیم و ساره سالخورده بودند، و عادت زنان از ساره منقطع شده بود. 12 پس ساره در دل خود بخندید و گفت: «آیا بعد از فرسودگی‌ام مرا شادی خواهد بود، و آقایم نیز پیر شده است؟» 13 و خداوند به ابراهیم گفت: «ساره برای چه خندید و گفت: آیا فی‌الحقیقه خواهم زایید و حال آنکه پیر هستم؟ 14 مگر هیچ امری نزد خداوند مشکل است؟ در وقت موعود موافق زمان حیات، نزد تو خواهم برگشت و ساره را پسری خواهد شد.» 15 آنگاه ساره انکار کرده، گفت: «نخندیدم»، چونکه ترسید. گفت: «نی، بلکه خندیدی.»

در آیه‌ی ِ 10 ”موافق زمان حیات“ معنی ندارد، و معادل ِ ترجمه‌ی ِ انگلیسی ِ (according to the time of life) و به جای ”در زمان معین“ یا ”در زمان مناسب“ به کار رفته است.

تصور ِ پرتی دارم که با پررویی عنوان‌اش می‌کنم. تصور می‌کنم هرچند جمله‌های این متن، گاه گنگ اند، و گاه سلیس نیستند، ولی چون داریم متنی عتیق را می‌خوانیم، این سبک نگارش، واقعی‌تر و و خوشایندتر به نظر می‌سد. یعنی اگر این متن را با زبانی سلیس‌تر بنویسیم، از سبک ِ اثر ـ که تلقین‌کننده‌ی عتیقه‌گی ِ متن هم هست ـ دور می‌شویم. مثل این است که بخواهیم تاریخ بیهقی را با ”نحو“ ِ امروز، بازنویسی کنیم. متن ِ ترجمه‌ی ِ قدیم ِ کتاب مقدّس، ترکیبی از زبان ِ فارسی ِ کهن، با زبان ِ دویست سال پیش (زمان ِ ترجمه‌ی اثر) است. مطلب ِ پیچیده‌ای نیست. منتها من نفهمیدم این زبان، دقیقن تحت تأثیر ِ کدام متن ِ ادبی ِ قدیم یا جدید است. متن‌های قدیمی ِ زیادی در دسترس‌ام نیست، ولی چند نمونه از قرن چهار، هفت، و هشت را که نگاه کردم، شباهت ِ چندانی به متن ِ کتاب مقدّس نداشتند و از آن دشوارتر بودند، و درست‌تر است که بگوییم تأثیر ِ زبان ِ دو سده‌ی پیش در متن ِ ترجمه نمودارتر است. زبان ِ بعضی از آثار ِ دوره‌ی قاجار هم (شرح زندگانی من) از این روان‌تر است. به نظرم باید ردّ این زبان را به طور مشخص در بعضی آثار ِ قرن یازده و دوازده خورشیدی پیدا کنیم.

پنج‌شنبه 4/ 4/ 1388

Sunday، June 21، 2009

یادداشت 41

«با چیرگی استبداد بر آزادی، دوره‌ی حکومت ِ دهشت از نو آغاز گردید. جمعی از آزادگان به زنجیر افتادند، عده‌ای به دست دژخیمان ِ باغِشاه جان سپردند و دسته‌ای نیز به رنج ِ تبعید گرفتار آمدند. از آزادگان، میرزا جهانگیرخان ِ صوراسرافیل را کشتند. محمدعلی ‌شاه دشمنی‌های ِ ملک‌المتکلمین را نیز که از جانب ِ ظل‌السلطان سود ِ مادی می‌برد نبخشود و آن خطیب ِ زبردست را به‌طرز ِ وحشتناکی معدوم ساخت. قاضی قزوینی را مسموم کردند؛ او در نـَزْع ِ تدریجی به‌سختی جان داد.

رئیس ِ انجمن ِ آذربایجان که خود مُنادی ِ شورش بود از روز ِ قبل از حادثه که قشون ِ ملی آماده‌ی کارزار می‌گردید در خفا می‌زیست و روز ِ بمباران ِ مجلس که افراد ِ انجمن ِ آذربایجان با دیگر ملّیونْ علیه قزاقانْ مردانه می‌جنگیدند، او به مجلس نرفت و از خفیه‌گاهْ به سفارت ِ انگلستان پناه برد. در این دقایق ِ حسّاس که محک ِ تجربه است و منش ِ واقعی ِ افراد ظاهر می‌شود، آزادمردان ِ راست‌کردار ِ باصفتْ راه و رسم ِ دیگری داشته‌اند. انقلابی که سران ِ آن در بزنگاهْ سنگر خالی کنند محکوم ِ شمشیر ِ بیدادگری است. این نکته خالی از ریشخند نیست که آقای تقی‌زاده پس از نیم‌قرن که از آن روزگار می‌گذرد از روی تعمق می‌نویسد: ”آزادی به معنی ِ حقیقی ِ آن، بی وجود ِ شهامت ِ افراد و مردانگی و مردی و استقلال ِ فکر و سرافرازی و شجاعت ِ اخلاقی و استقامت و استواری و مقاومت در برابر ِ ارباب ِ قدرت و جرئت و صراحتْ که این همه را می‌توان در لفظ ِ خودمانی ِ ”صفت“ و لفظ ِ فرنگی ِ ”کارکتر“ خلاصه کرد وجود پیدا نمی‌کند و آن همانست که ... شخص بتواند ”نه“ بگوید و اهل تسلیم و زبونی و باز به قول ِ خودمان ”بی‌صفت“ نباشد... .“»

«فکر ِ آزادی و مقدّمۀ نهضت مشروطیت»
فریدون ِ آدمیت

***

دیروز ساعت ِ پنج و نیم ِ عصر، در میدان ِ انقلاب و همه‌ی چهارراه‌ها، نظامیان ِ گارد ِ ویژه در دسته‌های ده‌نفری و بیش‌تر، به داخل ِ جمعیت هجوم می‌بردند و مردم را به بخش‌های ِ کوچک‌تری تقسیم می‌کردند؛ این‌طوری کنترل ِ جمعیت، کار ِ آسان‌تری بود. جمعیتْ مثل ِ روزهای ِ قبل نبود. شاید هم در آن ساعت زیاد شلوغ نبود. در ورودی ِ خیابان ِ آزادی، جلوی ِ ما را گرفتند و گفتند برگردید. من از کارگر جنوبی به سمت ِ پایین رفتم و برگشتم خانه.

لازم نیست ”نه“، همیشه نتایج ِ بزرگی داشته باشد. گاهی ”نه“ برای ِ اثبات ِ فردیت و شخصیت ِ آدم است. اثبات ِ شخصیتْ‌ در برابر ِ کسی که تو را هیچ و پوچ می‌انگارد. کسانی که در تظاهرات ِ دیروز بودند، وجود ِ مغرور ِ خود را به همه‌گان اثبات کردند.

یک‌شنبه 31/ 3/ 1388

Tuesday، June 16، 2009

یادداشت 40

دیروز ناپرهیزی کردم و با اُمت ِ اسلام، قدم به خیابان گذاشتم. اتفاق ِ فوق‌العاده‌، حضور ِ جمعیتی صدهاهزار نفری (بلکه بیش‌تر) بود که تا‌به‌حال ندیده بودم. در شدید‌ترین درگیری‌های ِ سال‌های اخیر، جمعیت ِ معترضْ معمولن از ده- بیست‌هزار نفر بیش‌تر نمی‌شد؛ و ده- بیست هزار نفر را به‌راحتی می‌شد سرکوب کرد. فرجام ِ همه‌ی اعتراضات ِ ما، از تیر ِ 78 به بعد، آش ِ نخورده و دَهَن ِ ... بود؛ به‌علاوه‌ی گِله از امت ِ اسلام، که ”چرا از ما دانشجوها حمایت نمی‌کنید؟“

دیروز، ملتْ در نهایت ِ آرامش به خودنمایی پرداختند. میدان ِ انقلاب تا میدان ِ آزادی کیپ‌تا‌کیپ پر از جمعیت بود. کسی شعار ِ چرت و پرت نمی‌داد؛ مثلن شعار ِ «می‌کـُشم، می‌کـُشم، آن‌که برادرم کشت» از آن شعارهای مزخرفی ست که بین ِ مردم و به‌خصوص دانشجوها مُد شده و مثل این که نمی‌خواهند ازش دست بردارند. البته «الله اکبر»ی که ملت سرمی‌دادند، دستِ‌ کمی از آن یکی نداشت. فی‌الواقع اگر مرا اعدام کنند، همچین شعاری نمی‌دم. گویا مسلمانان نیاز به واردات ِ مقادیری شعار ِ اورجینال و آدمیزادی دارند.

حرکت ِ جمعیت به سمت ِ میدان ِ آزادی، از ساعت چهار ِ بعدازظهر و از جلوی ِ "دانشگاه ِ تهران" شروع شد. مدت ِ چهل دقیقه‌ی تمام، من و محمد و اکبر، روبه‌روی ِ دانشگاه، حرکت ِ جمعیت را تماشا می‌کردیم. وقتی دیدیم این جریانْ انتهایی ندارد، ما هم راه افتادیم. دختر و پسر و زن و مرد و حتا بچه‌ها، آرام و با خنده و شوق راه‌پیمایی می‌کردند. هر چند دقیقه، صدای ِ ”هیس“ از جمعیت بلند می‌شد. منظور این بود که: ساکت باشید، شعار ندهید، کف نزنید... . ”هیســـــــــــــــــــــــــــــــــس!“ این واژه بارها تکرار ‌شد. انگار کلّ ِ امت ِ اسلام داشتند پنهانی از میان ِ جنگل ِ سیاه می‌گذشتند، و مواظب بودند که "جادوگر ِ بدجنس" را از خواب بیدار نکنند.

در طول ِ مسیر، تعداد پلیس‌های ِ ویژه (با لباس‌های سیاه)، خیلی کم بود. چندبار با اکبر رفتیم روی سقف ِ اتوبوس‌های ِ بی‌.‌آر.تی و روی ِ پل‌های ِ هوایی، بلکه سر و ته ِ جمعیت را ببینیم، که ندیدیم. در این بین و بساط، یکی از دانش‌آموزهای ِ دوازده‌ساله‌ی ِ امسالم را دیدم که پوستر ِ بزرگی از موسوی در بغل، کنار ِ مادرش ـ که یکی‌- دو بار دیده‌ بودم‌اش ـ حرکت می‌کرد. زود صورتم را برگرداندم، چون از آن دانش‌آموزهای درس‌نخوان و شر بود که در طول ِ سال و پایان ِ سال، دو- سه تا نمره‌ی پانزده‌، شانزده در کارنامه‌ش کاشته بودم و دوست نداشتم خبرهای ِ ناگواری به‌ مادرش بدهم.

در طول ِ مسیر، و با حرکت ِ کندی که داشتیم، از سکوت و بی‌کاری خسته شدیم. یکی می‌گفت: «کاش شاهنامه با خودمون آورده بودیم می‌خوندیم». اون یکی به امت ِ فیلم‌بردار می‌گفت: «آقا فیلم نگیر!» و یکی دیگه می‌گفت: «بذار بگیره. این‌جوری مُفتی یه فیلم بازی می‌کنیم!». یکی از بین ِ جمعیت رد می‌شد و می‌گفت: «فردا 5 عصر، خیابان ِ ولی‌عصر». و یکی جواب می‌داد: «باشه زنگ بزن یادم بنداز».
تعدادی از ملت کاغذهایی به دست گرفته بودند که روی‌اش نوشته شده بود:

where is my vote

و هر پنجاه، صد متر، روی ِ کاغذی بزرگ نوشته بودند: سکوت

تا جلوی "دانشگاه ِ شریف" هیچ شعاری در میان نبود. آن‌جا فهمیدیم "مهدی کروبی" مشغول ِ سخنرانی ست. از شانس، بلندگو نداشت، وگرنه من نمی‌توانستم نخندم. فی‌الواقع این هم‌زبان ِ من، کاملن لری حرف می‌زند. از آن‌جا به بعد شعارها شروع شد. شعارها بیش‌تر «موسوی، موسوی، رأی ِ ما رو پس بگیر» بود. بعدش هم این: «خس و خاشاک تویی، دشمن ِ این خاک تویی». گویا روز ِ قبل، اعلام فرموده بودند که این تظاهر‌کننده‌ها مُشتی خس و خاشاک‌اند.

تا به میدان ِ آزادی برسیم، امت ِ اسلام، به انداز‌ه‌ی کافی گشنه و تشنه شده بودند که به‌دو، بروند خانه.
ما ناظر ِ درگیری‌ها و تیراندازی‌های پایانی نبودیم. احتمالن علت ِ وقوع ِ حادثه این بود که ملت، در پایان ِ خط، نظم و کنترل ِ خود را از دست دادند و شروع به شعارپراکنی کردند.

اگر این تظاهرات ِ عظیم، توسط ِ مدعیان ِ قدرت (کاندیداها و سیاستمداران) دیده شود، نتایج ِ مفیدی به بار می‌آوَرَد. اگر هم ملت را ندیدند، غمی نیست؛ این تجربه‌ای ست برای گام‌های ِ بعدی. در مقابل ِ یک جمعیت ِ میلیونی ِ هدایت‌شده و هدفدار، هر قدرتی ناچیز است. این جمله‌ی آخر جزو ِ واردات ِ غیبی‌م بود.

سه‌شنبه 26/ 3/ 1388

Thursday، June 11، 2009

یادداشت 39

فردا روز ِ انتخابات ِ ریاست جمهوری ِ اسلامیه. اُمت ِ اسلام، با هیجانْ راجع به انتخابات حرف می‌زنن. چند روز ِ گذشته و دیروز، در خیابان‌های تهران، آزادی برقرار بود. ملتْ سالی چندروز از هفت دولت آزادن.
خیلیا فکر می‌کنن فردا خبریه. من می‌دونم که خبری نیس، اما برای عمل به تکلیف شرعی و اجتماعی‌م، امشب تا انتهای ِ شب، 24 می‌بینم و فردا می‌خوابم. سعی می‌کنم کلّ ِ فردا رو بخوابم.

پیشاپیش، پیروزی ِ اسلام رو به همه تبریک می‌گم. صد ساله انتخابات این‌طور بوده، صدسال ِ دیگه هم به همین سالا!
خوش باشین!
پنج‌شنبه 21/ 3/ 1388

Saturday، June 06، 2009

خاطرات ِ زندگی

نویسنده: هرمان هسه (1962- 1877)
مترجم: عبدالحسین شریفیان
انتشارات اساطیر
چاپ اوّل 1379
قطع رقعی، 430 صفحه
4200 تومان

«خاطرات زندگی» ِ "هرمان هسه" در بخش‌هایی به‌ سبکِ زندگی‌نامه، و بخشی‌هایی دقیقن خاطره‌نگاری است. این خاطرات به صورت ِ پیوسته و در یک زمان نگارش نیافته‌اند، در نتیجه‌، کتاب ِ حاضر آن یک‌دستی و روایت ِ پیوسته‌ی کتاب‌های ِ این نوع (ژانر) را ندارد.

بخش‌های دوازده‌گانه‌ی این کتاب، که دوران ِ مختلف ِ زندگی ِ هسه را روایت می‌کند، فراز و نشیب ِ زیادی ندارند. اتفاقات ِ شگفت، یا توجه ِ دقیق به بخشی از جزئیات ِ جذاب ِ یک زندگی، چیزی نیست که در این کتاب بتوان یافت. در واقع، اگر قرار بود بر اساس ِ این کتاب، شخصیت ِ هرمان هسه، یا کارنامه‌ی نویسندگی‌اش را ارزیابی کنیم، نمره‌ی خوبی به این نویسنده نمی‌دادیم.

آشنایی ِ من با آثار ِ هرمان هسه، به کتاب ِ «با یونگ و هسه» محدود می‌شود، و همان کتاب نیز، شوق ِ آشنایی ِ بیش‌تر با نویسنده را در من برانگیخت. هسه، چند رمان نوشته که شاید مشهورترین‌شان «گرگ بیابان»، «سیذارتا»، و «دمیان» باشد. چون هیچ‌کدام از این کتاب‌ها را نخوانده‌ام، پس قضاوت ِ قطعی درباره‌ی "هسه"‌ی نویسنده یا روان‌شناس را به بعد موکول می‌کنم.

کتاب ِ «خاطرات ِ زندگی» را به عنوان ِ یک اثر ِ بیوگرافیک، یا اتوبیوگرافی، در نظر می‌گیرم، و سعی می‌کنم بگویم که نویسنده در نگارش ِ این زندگی‌نامه، چه‌قدر موفق بوده است.

***

بخش ِ نخست ِ کتاب با این عنوان آغاز می‌شود: ”کودکی ِ جادوگر“.

این متن در 1923، یعنی حدود 46 سالگی ِ هسه نوشته شده و بهترین بخش‌ ِ کتاب است. عنوان ِ این بخش وسوسه‌انگیز است، اما در حقیقت، هسه شروع به توصیف ِ کودکی‌ای می‌کند که چندان دور از انتظار یا پیچیده یا پرحادثه نیست. بسیاری چیزها که ما در کودکی تجربه کرده‌ایم، برای ”جادوگر“ اتفاق افتاده. راوی می‌گوید:

«هرگاه که به گذشته می‌نگرم چنین به نظرم می‌ر‌سد که تمام دوران زندگی‌ام تحت ِ تأثیر ِ علاقه به داشتن ِ قدرت ِ جادوگری گذشته است.»

زندگی ِ مرفه و محیط ِ موافق، کتاب‌خانه‌ی بزرگ و خانواده‌ی تحصیل‌کرده، راوی را به دنیای ِ نویسندگی کشانده است. در این میان، بخش‌های زیبای ِ این نوشته، همان چیزی ست که ”دنیای ِ کودکی“ نام دارد، و توصیف‌گر ِ ذهن ِ همه‌ی بچه‌ها ست:

«در کتاب‌خانه‌ی بزرگ پدربزرگم کتاب ِ خیلی بزرگ و حجیمی وجود داشت: من اغلب آن را ورق می‌زدم، به آن نگاه می‌کردم و بعضی فصول ِ آن را می‌خواندم. این کتاب ِ پُرمایه عکس‌های شگفت‌انگیز ِ زیادی داشت. بعضی وقت‌ها به‌مجردی که کتاب را باز می‌کردید و آن را ورق می‌زدید این عکس‌ها را می‌دیدید که زیبا، درخشان و جالب توجه بودند. ولی بعضی وقت‌ها دیربازی جست‌وجو می‌کردید و آن‌ها را اصلاً نمی‌یافتید، همه ناپدید شده بودند و به طرز افسونگرانه‌ای غیب‌شان زده بود، گویی که اصلاً وجود نداشته‌اند.»

نویسنده در روایت ِ این بخش‌‌، گاهی چنان موفق است که راوی ِ چهل‌وشش ساله جای‌اش را به کودکی خیالباف می‌دهد که خواننده را به دنیای ِ خیالی ِ خویش می‌کشد.

بخش بعدی با عنوان «یادی از دوران مدرسه»، در سال 1926 نوشته شده. هسه با این که هوش ِ کافی و امکان ِ لازم را برای تحصیل داشته، هیچ‌وقت تن به تحصیلات ِ رسمی نداده و دوران ِ ناتمام ِ مدرسه‌اش با کلی آشفتگی و بی‌انضباطی توأم بوده است. هسه نظر خوبی نسبت به آموزش ِ رسمی ندارد و بهترین علتی که برای این قضیه می‌آوَرَد، خشک بودن ِ برنامه‌ها و معلم‌های عبوس‌اش است. او بعدها که تحصیل ِ دوره‌ی دبیرستان را رها می‌کند، با در کتاب‌خانه‌ی پدربزرگ‌اش و با کار در کتاب‌فروشی، این فرصت را پیدا می‌کند تا آن‌چه را که باید در مدرسه می‌آموخت، در خلوت ِ خود بیاموزد. پس، از این نظر، وی با ترک تحصیلْ چیزی را از دست نمی‌دهد.

در نوشته‌ی سوم، «درباره‌ی پدربزرگ» توضیح می‌دهد و این که شخصیت ِ او، چه تأثیر ِ ماندگاری در وجود ِ راوی به جا گذاشته است.

در بخش چهارم، «خلاصه‌ی داستان ِ زندگی» نقل می‌شود. این بخش، لطف ِ چندانی ندارد. شاید برای کسانی که آثار ِ هسه را خوانده‌اند، این بخش، یا بخش‌های دیگر ِ این کتاب، اهمیت ِ فراوانی داشته باشند، اما این متن‌ها را نمی‌توان نمونه‌ها‌ی یک زندگی‌نامه‌ی موفق به حساب آورد. به هر حال، زندگی‌نامه حاوی ِ جزئیات و جذابیت‌هایی‌ است که به همین راحتی نمی‌توان ندیدشان گرفت، چرا که همان ویژگی‌ها زندگی‌نامه‌ها را به آثاری داستانی و خواندنی تبدیل می‌کنند و اگر متنی بیوگرافیک، فقط حاوی ِ انتقال ِ اطلاعات به مخاطب، و از ظرافت‌های ادبی خالی باشد، نمی‌توان از آن لذت برد.

در بخش‌های آینده، نویسنده از سفر به هند و آشنایی‌اش با دنیای شرق می‌گوید. جالب است که در این بخش‌ها ما چنان آشنایی ِ عمیقی با شرق را در نوشته‌های ِ هسه مشاهده نمی‌کنیم. مسلم است که سفر به شرق می‌تواند هیجان‌انگیز باشد، ولی این سفر را نمی‌توان منشأ دانشی فوق‌العاده به ‌حساب آورد. جذب ِ طبیعت و مردمان ِ هند شدن، نشانی از روحیه‌ی تنوع‌طلب ِ هسه است، اما چه نشانه‌ای وجود دارد که آشنایی و دانش ِ وی درباره‌ی شرق را چیزی ”متفاوت“ بینگاریم؟ من دلیل ِ چندانی در این باره پیدا نکردم. شاید چنین چیزی را باید در «سیذارتا» جست‌وجو کرد.

قضاوت ِ هسه درباره‌ی شرقی‌ها همراه با تساهل و تحسین است و او زندگی ِ آینده‌اش را بر اساس ِ همین تأثیرها شکل می‌دهد و توصیف می‌کند. شاید همین نظارت ِ تحسین‌آمیز ِ نویسنده به هند، نگاه ِ وی را از نگاه ِ یک عادیْ متمایز می‌کند؛ اما باز هم نباید زیاد خوش‌بین بود و هسه را به دلیل ِ این سفرها، صاحب ِ کرامت پنداشت. به هر حال، همان‌طور که خودش می‌گوید، او یک غربی بوده که با فرهنگ ِ غرب بزرگ شده، و نباید تصور کرد که آن‌چه درباره‌ی شرق و هند می‌گوید، چیز ِ علاحده‌ای است.

در بخش‌هایی، هسه به اقامت‌اش در یک چشمه‌‌ی آب معدنی در "بادِن"ِ سوئیس اشاره می‌کند و از نوعی تجربه‌ و درک ِ متفاوت ِ زندگی صحبت می‌کند که در دوران ِ تن‌آسانی در چشمه‌ می‌اندوزد. در این بخش‌ها‌ هسه را آدمی غیر اجتماعی و با توقعات ِ بالا می‌یابیم که مرتب از این و آن ناله می‌کند و از سرنوشت ِ بشر و بی‌فایدگی ِ مقاومت در برابر ِ آن سخن می‌گوید.

تصویر ِ هسه، در ذهن ِ خواننده‌ی این کتاب، تصویر ِ یک غربی ِ مرفه است که از سر ِ دلبستگی‌ها، آزادی و رفاه ِ دوران ِ کودکی، و تنوع‌خواهی ِ همیشگی، به زیارت ِ شرق می‌رود، بعد به دنیای خود برمی‌گردد، مدتی را به مثل ِ آدمیزاد زندگی می‌کند، و باز از سر ِ همان تنوع‌خواهی، خانواده و فرزند ِ خود را رها می‌کند، و این بی‌مسئولیتی را تا پایان ِ عمر ادامه می‌دهد. جالب است که وقتی نویسنده از ”خانه‌”اش حرف می‌زند، از در و دیوار و شیشه و چشم‌انداز و هزار تا چیز ِ دیگر و تأثیرات ِ روانی ِ هر یک از این‌ها سخن می‌گوید؛ وقتی از شروع ِ جنگ ِ اول حرف می‌زند، از ”وظایف ِ رسمی ِ ناشی از جنگ“‌اش حرف می‌زند، اما وقتی نوبت ِ صحبت از خانواده و بچه‌‌ای که از نظر ِ قانون و اخلاق، مسئولیت‌ش بر عهده‌ی او ست می‌رسد، سر و ته ِ مطلب را در یکی دو پاراگراف به هم ‌می‌آورد و ابدن از تأثیر ِ روانی و غیره صحبتی نمی‌کند.

این یک تصویر ِ ناخوشایند و منفی از هرمان هسه است، ولی این چیزی ست که از نوشته‌های خودش نشأت می‌گیرد. آیا هرمان هسه را باید یک مرید ِ احساسات و یک طرفدار ِ زندگی ِ غریزی به حساب بیاوریم؟ نویسنده از این برداشتْ زیاد بدش نمی‌‌آید. در طول ِ این کتاب بارها سعی می‌کند برای ِ وقایع ِ عادی ِ زندگی، دلایل ِ روانی و عرفانی بیابد. این نوعی خرافه‌گرایی ست. درست است که در عرصه‌ی هنر، بسیاری چیزها مُجاز و با ارزش است، اما پی‌گیری ِ این تمایلات در زندگی ِ عادی، باعث ِ زحمت ِ دیگران است. گرایشی که در هنر ِ مدرن ِ غربی (به‌ویژه با سوررئالیست‌ها) به دنیای ِ عرفانی ِ شرق پدید آمد، البته که تأثیرات ِ فوق‌العاده‌‌ای به جا گذاشت، اما نمی‌توان به نام ِ هنر و اندیشه همه نوع رفتاری را توجیه کرد.

هسه در بخش ِ «کودکی ِ جادوگر» از دنیای ِ کودکان و ارزش ِ چیزهایی از این قبیل صحبت می‌کند. این صحبت‌ها پیش‌زمینه‌‌ی کارآمدی ست برای رفتارهای کودکانه و آینده‌‌ی ِ آشفته‌ی ِ نویسنده. تا این‌جای ِ قضیه اشکالی ندارد. اما اگر هسه در بزرگ‌سالی، کودکان را به هیچ گرفت، آن‌وقت دیگر نمی‌توان به‌سادگی به‌ حرف‌های‌اش اعتماد کرد. من از اخلاق دفاع نمی‌کنم، چرا که ”اخلاق“ را نمی‌‌توان چیزی به نفع هنر تعبیر کرد. اما نویسنده باید آن‌قدر باهوش باشد که در مسیرش دچار ِ چنان تناقضات ِ ویرانگری نشود. عجیب نیست که هر چه هسه مشهورتر می‌شود (به گفته‌ی خودش) از ادبیاتْ دلزده‌تر می‌شود، چرا که او بیش‌تر به آزادی‌ها علاقه دارد تا مسئولیت‌ها.

هرچند هنوز تصور می‌کنم که هسه نوشته‌های خوبی باید داشته باشد (همان رمان‌هایی که نام بردم)، با این حال مطمئن نیستم او یک نویسنده‌ی توانا و یک انسان ِ مدرن ِ شهری باشد. گیرم که او دارای ِ استعداد ِ ادبی باشد، و چیزهایی از نمادگرایی و چیزهای بیش‌تری از روان‌شناسی بداند، اما چشم‌انداز ِ نویسندگی‌اش با توجه به کتاب ِ حاضر، چندان امیدبخش نیست. کتاب ِ حاضر، دید ِ مثبتی از ”هسه‌‌ی نویسنده“ به ما نمی‌دهد. بیش از این در این باره قضاوت نمی‌کنم، و روی این قضاوت هم تأکیدی ندارم، چرا که مشتاقم در «دمیان» و «گرگ ِ بیابان» چیزهایی خلاف ِ انتظار و عجیب بیابم.

شنبه 16/ 3/ 1388

Tuesday، June 02، 2009

کتاب مقدّس (13)

سِفر ِ پیدایش

باب 17
عهد ختنه

نمادها اجزایی از زندگی ِ بشرند که سابقه‌ی دراز و نامعلومی دارند. نمی‌دانم استفاده‌ی آگاهانه از نمادها از کِی بین ِ ابنای ِ بشر رایج شده، اما ”نمادسازی“ از یک دیدگاه، تزیین ِ واقعیت، و یک حرکت ِ هنرمندانه است.

”زبان“ خودْ یک مجموعه نماد و نشانه‌ است، و علما معتقدند که پیشینه‌ی ”زبان“ به پانصدهزار تا یک‌میلیون سال قبل برمی‌گردد، پس نتیجه می‌گیرم که نماد‌سازی‌های ِ «کتاب مقدّس» را نباید چیزی عجیب و بی‌سابقه پنداشت، چرا که نگارش ِ این کتاب، مربوط به چندهزار سال ِ اخیر است (چندهزار سال ِ اخیر!). به نظرم، نمادهای ِ ”عهد عتیق“ حرکتی در راستای کاربرد ِ هرچه‌بیش‌ترْ ادبی ِ نمادها ست؛ روشن‌تر بگویم: نمادها از صدهاهزار سال پیش وجود داشته‌اند، ولی مدت ِ زیادی نمی‌گذرد که کاربردی ادبی پیدا کرده‌اند. در پُست‌های قبل به برخی از این نمادسازی‌ها اشاره کردم (باب 8، آیه‌ی 11/ باب 9، آیه‌ی 12).

در باب 17، از ”ختنه“ به عنوان ِ یک ”عهد“ یاد شده، و راستی که نماد ِ بسیار بدیع و خنده‌داری است.
در ابتدای ِ این باب برای چندمین بار خداوند به ابرام قول می‌دهد که نسل ِ او را بارور کند:

1 و چون ابرام نود و نه ساله بود، خداوند بر ابرام ظاهر شده، گفت: «من هستم خدای قادر مطلق. پیش روی من بخرام و کامل شو. 2 و عهد خویش را در میان خود و تو خواهم بست، و تو را بسیاربسیار کثیر خواهم گردانید.
5 و نام تو بعد از این ابرام خوانده نشود بلکه نام تو ابراهیم خواهد بود، زیرا که تو را پدر امت‌های بسیار گردانیدم.

فکر می‌کنم که راوی ازبس این قضیه‌ی تکثیر ِ نسل ِ ابراهیم را تکرار کرده، به‌ناچار در آیه‌ی 2 از قید ِ ”بسیاربسیار“ استفاده کرده. وقتی وعده‌ای را زیاد تکرار کنیم، در تکرارهای بعدی ناچاریم چیزی به آن بیفزاییم، و در این‌جا وعده و وعید ِ خدا هی اغراق‌آمیزتر می‌شود. یادمان باشد که خدا مرتب به ابرام وعده‌ی باروری می‌دهد، و از آن‌طرف، سارای زن ِ ابرام بارور نمی‌شود.

نام ِ ابرام از باب یازده ِ سفر ِ پیدایش پدیدار شد، و از باب ِ دوازده‌ تا شانزده، خدا چهاربار به ابراهیم وعده‌ی تداوم ِ نسل می‌دهد و جالب این که سارایْ زن ِ ابرام، حامله نمی‌شود و ابراهیم برای ِ بقای نسل، متوسل به کنیزش می‌شود.
چیزی که الآن به ذهنم رسید این است که با توجه به ماجراهایی که ابراهیم در باب‌های آینده تجربه خواهد کرد، این وعده‌های مکرر ِ خدا، و این اصرار و ابرام ِ ابراهیم بر تداوم ِ نسل را می‌توان یک توطئه‌ی تمام عیار ِ داستانی تلقی کرد و این چیزی ست که اوّلین بار است متوجه‌اش می‌شوم.
در حقیقت داستان ِ ”ترس و لرز“ ِ ابراهیم، بدون ِ این پیش‌زمینه‌ها، آن تأثیر و غنای ِ فوق‌العاده را ندارد. ابراهیم ِ همیشه فرمان‌بُردار، آرزوی ِ همیشگی‌اش داشتن ِ فرزندی از سلاله‌ی خویش است و وقتی نودونه ساله می‌شود و خدا باز به او وعده‌ی اولاد می‌دهد، در محضر ِ خدا، واکنش ِ جالبی از خود نشان می‌دهد:

17 آنگاه ابراهیم به روی درافتاده، بخندید و در دل خود گفت: «آیا برای مرد صد ساله پسری متولد شود و ساره در 90 سالگی بزاید؟»

این صحنه را باید به صورت ِ یک صحنه‌ی کارتونی به تصور درآورْد تا طنز قضیه آشکارتر شود.

***

10 این است عهد من که نگاه خواهید داشت، در میان من و شما و ذریت تو بعد از تو هر ذکوری از شما مختون شود، 11 و گوشت قـَلــَفۀ خود را مختون سازید، تا نشان آن عهدی باشد که بین من وشماست. هر پسر هشت روزه از شما مختون شود...
13 هر خانه‌زاد و هر زرخرید تو البته مختون شود تا عهد من در گوشت شما عهد جاودانی باشد. 14 و اما هر ذکور نامختون که گوشت قـَلــَفۀ او ختنه نشود، آن کس از قوم خود منقطع شود، زیرا که عهد مرا شکسته است.»

فی‌الواقع، این عهد و این نشان، قوی‌تر و پایدارتر از عهد ِ ازدواج است، چرا که حلقه‌ی ازدواج یک چیز ِ مصنوعی ست و حلقه‌ی فوق‌الذکر، مثل ِ یک عهد ِ سرخ‌پوستی با گوشت و خون ِ آدم امضا می‌شود.

هر خط ِ عهد ِ عتیق آن‌قدر جالب و عجیب است که شایسته‌ی تفسیر ِ کلمه‌به‌کلمه است. از این نظر، من به علما حق می‌دهم تمام ِ عمرشان را صرف ِ تفسیر ِ این آیات بکنند.
یکی از آروزهای فعلی‌م داشتن ِ تعدادی کتاب‌های صوتی (Audio Books)، قاموس‌، کتاب‌های مصور، کارتون‌ها و نقاشی‌هایی از «عهد عتیق» است. این کتاب یک گنجینه است و امت ِ اروپایی و غربی، خوش‌اقبال‌اند که چنین متنی را از کودکی در اختیار دارند.

سه‌شنبه 12/ 3/ 1388