Thursday، April 30، 2009

یادداشت 37


نود گیگابایت Prison Break دیدم. این از افتخارات اسلامه!

حدودن هفتاد تا اپیزود، از قرار هر اپیزودْ چهل و چند دقیقه، می‌شه حدود 3000 دقیقه، تقسیم بر شَست، می‌شه نزدیک پنجاه ساعت، بلکه بیش‌تر، که اگه بکوب ببینی (مثلن روزی پونزده ساعت) می‌شه حدود چهار روز.
تازه رسیدم سر ِ اپیزود ِ هفده ِ سیزن ِ چهار. مصرف این همه وقت و انرژیْ فقط هنر ِ مردان ِ خداس. اعتراف می‌کنم که همه‌ش رو با لذت، رضایت، و در هشیاری کامل، و بدون هیچ‌گونه فشار فیزیکی یا روانی دیدم و مسؤلیتش هم به عهده‌ی خودمه.
چهار روز، زمان ِ لازم برای خوندن ِ یه رمان بالای ششصد صفحه‌ س. یه فیلم دو ساعته، به مدت دو ساعت، زندگی تعدادی پرسوناژ رو به نمایش می‌ذاره، و Prison Break تقریبن چهل برابر ِ یه فیلم، منو با تعدادی شخصیت درگیر کرده. اینم خاصیت ِ چیزی به اسم ِ سریاله.

به نحو عجیبی، یه سریال ِ طولانی، خیلی بیش‌تر از یه فیلم، تو رو با شخصیت‌ها و زندگی‌شون، مشغول می‌کنه. جزئیات ِ خیلی بیش‌تر، دیالوگ‌های بیش‌تر، ارتباطات ِ بیش‌تر، و دنیای گسترده‌تر. این امتیاز ِ یه سریاله. پس، از نظر زمانی، و از نظر ِ دنیایی که روایت می‌شه، یه سریال، بیش‌تر از یه فیلم به یه رمان نزدیکه. این رو با کشف و شهود فهمیدم، و زیاد نمی‌تونم ازش دفاع کنم. چون حجم ِ کار، تعیین کننده‌ی کیفیت ِ کار، و میزان ِ اطلاعاتی که به ذهن می‌ده نیست. پس همین‌جا کات.

قبل از دیدن ِ «فرار از زندان»، "محمّد گفت که یه یارویی تو این سریال بازی می‌کنه، که جوکر ِ "کریستوفر نولان" رو لوله می‌کنه، می‌کنه اون‌جاش. باور نمی‌کردم البته. ولی الان بعد از پنجاه و خرده‌ای ساعتْ تماشای ماجراهای «تئودور بَگ‌وِل»، داره یه جورایی باورم می‌شه که این شخصیت ِ محترم، واقعن می‌تونسته الگوی کار "نولان" باشه. باور نمی‌کنی نکن، ولی من رفیقت ام می‌گم باور کن.

دوباره رفتم بخش‌هایی از «شوالیه‌ی تاریکی» ِ نولان رو دیدم. چیز ِ خوش‌مزه این بود که در همون سکانس ِ آغازین ِ فیلم، برادر ِ معظّم، "الکساندر ماهونی" رو رؤیت کردم و خیالم کج شد که کریستوفر نولان، یه ارتباطی با «فرار از زندان» داره. اون زبون چرخوندنای جوکر و اون صدای ِ زیر، از شباهتای ِ دیگه‌ی پرسوناژاس. در این مورد زیاد اصرار نمی‌کنم؛ خودت برو ببین.
پنج‌شنبه 10/ 2/ 1388

Tuesday، April 28، 2009

کتاب مقدّس (11)

مقدّمه:
اوّل این که نمی‌دانم چه جمله‌ی ستایش‌آمیزی در باره‌ی چاپ ِ ”ایلام“ ِ کتاب ِ مقدّس بگویم. قبلن و در
این‌جا چند جمله گفتم و الآن تکرار می‌کنم که این، زیباترین چاپ ِ «ترجمه‌ی قدیم» ِ این کتاب در بازار ِ کتاب ِ ایران است.
نکته این است که این چاپ، چاپ ِ انگلستان است و وقتی امت اسلام، طی یک توطئه‌ی ازپیش‌ طراحی‌شده این کتاب را از من دزدیدند، آن وقت دچار ِ خماری ِ فجیعی شدم که تا همین هفته ادامه داشت. این هفته دوباره کتاب‌فروشی‌های انقلاب را گشتم و چاپ چهارم ِ کتاب را به قیمت چهارده‌ هزار تومان خریدم. حالا پرچم ِ اسلام بالاست.

دوم، کافی است یکی دو صفحه از چاپ ِ قدیم ِ ترجمه‌ی قدیم را بخوانیم و ببینیم که همه‌ی "می"‌، "به‌"، و "را" ها به واژه‌ها چسبیده‌اند. مثلن به شکل غریب این واژه‌ها نگاه کنید:

تاریکیرا، علفیکه، ستارگانرا، حیواناتیکه، بزنان، بحضورم، وروزنهای، جسدیرا، داخلشدند

این چسبندگی‌ها غیر از مواردی است که فاصله‌ی واژه‌ها به اشتباه، حذف شده است. در چاپ چهارم ِ ”ایلام“، بخش ِ اعظم ِ این اشکالات حذف شده و به‌علاوه، فونت ِ متن تغییر کرده، اشکالات ِ چاپیْ خیلی کم‌تر شده، و گویا اندازه‌ی فونت‌ها اندکی بزرگ‌تر شده، و در نهایت همه‌چیز به‌نفع ِ اسلام تغییر یافته است.

در پیشگفتار کتاب آمده که:
«اکنون چاپ چهارم این اثر تقدیم حضور می‌گردد.
باشد که خوانندگان این کتاب با مطالعه و اطاعت از آن، به برکات ابدی دست یابند.»

خدا رحمت کنه این انگیلیسا رو! که ما رو به برکت ابدی دچار کردن.

***

باب 14
نگاهی بکنیم به شیوه‌ی روایت ِ یک جنگ در کتاب مقدّس.

1 و واقع شد در ایام امرافل، مَلِک شنعار، و اریوک، ملک‌الاّسار، و کَدُرلاعُمر، ملک عیلام، و تدعال، ملک امّت‌ها، 2 که ایشان با بارع، مَلِک سَدُوم، برشاع ملک عموره، و شِناب، ملک ادمه، و شمئیبَر، ملک صبوئیم، و ملک بالع که صوغر باشد، جنگ کردند. 3 این همه در وادی سدّیم که بحرالمِلحْ باشد، با هم پیوستند

این روایت، غیر از جنبه‌ی روایی‌اش، ویژگی ِ داستانی ِ اندکی دارد. البته قرار نیست داستانی باشد چرا که متن ِ کتاب مقدّس تا به این‌جا، همه‌جوره است: توصیف ِ مختصر یا مفصّل ِ مطلب، استفاده از تخیّل و عناصر تخیّلی، پرداخت ِ جزئیاتی داستانی و غیر داستانی، روایت ِ اسطوره‌ای برای توجیه ِ واقعیات و مجهولات ِ جهان، شخصیت‌سازی ِ ساده‌ و شخصیت‌پردازی، و... .

چند آیه‌ی بالا، بیش‌تر به تاریخ‌نگاری سنتی شبیه است؛ چیزی شبیهِ وقایع‌نگاری ِ صِرف. البته این چند آیه کلی‌تر از آن است که وقایع‌نگاری تلقی شود.

در ادامه، راو‌ی می‌گوید که فلانی شکست خورد، و فلانی پیروز شد تا برسد به داستان خودش، یعنی داستان ابرام و لوط. در این سلسله جنگ‌ها، لوط اسیر می‌شود و ابرام به نجات او می‌شتابد و خدا هم به ابرام جایزه می‌دهد.

باب 15
عهد خدا با ابرام

1 بعد از این وقایع، کلام خداوند در رؤیا، به ابرام رسیده، گفت: ای ابرام مترس، من سپر تو هستم، و اجر بسیار عظیم تو.» 2 ابرام گفت: «ای خداوند یهوه، مرا چه خواهی داد، و من بی‌اولاد می‌روم، و مختار ِ خانه‌ام این العاذار دمشقی است؟»

چند نکته‌ی جالب در این آیه‌ها وجود دارد. اوّل، نخستین باری است که از گفت‌وگوی خدا با انسان، در ”رؤیا“، صحبت شده. در موارد قبلی، "آدم"، به صورت مستقیم با خدا سخن می‌گفت و "نوح" و "ابرام" نیز تلویحن به صورت مستقیم در گفت‌و‌گو با خدا بودند. خلاصه این که راوی در توصیف ِ ارتباط خدا با انسان، چنین احتیاطی نمی‌کرد.

خُب چه اتفاقی افتاده که این فاصله‌گذاری بین ِ انسان و خدا به وجود آمده؟ این فاصله به نظرم موضوع مهمی است. مطمئن نیستم که در صفحه‌های آینده ادامه پیدا کند، ولی این فاصله‌ بین ِ خالق ِ کبیر و انسان ِ حقیر، غالب‌ترین روایت ِ «ارتباط خدا و انسان» در روایت‌های مشهور ِ دیگر (از جمله روایت اسلامی) است. یکی از جنبه‌های جذاب «کتاب مقدّس»، همین حضور خدا و بشر، در کنار هم، در سپیده‌دم ِ ”پیدایش“ است.

دوم، راوی نمی‌گوید که ابرام کِی از ”رؤیا“ خارج می‌شود. واژه‌ی ”رؤیا“ را باید به معنی خیال و الهام و... بگیریم، چرا که در آیه‌ی 12 باز راوی می‌گوید که خوابی گران بر ابرام مستولی شد.[1]

گفت‌وگوی ابرام و خدا در رؤیا تا آیه‌ی 10 ادامه می‌یابد. پس از آیه‌ی 12 باز هم راوی نمی‌گوید که ابرام کی از خواب برمی‌خیزد. نکته‌ی جالبی است. چرا که در ادامه‌ی همین خواب، باز خدا با ابرام صحبت می‌کند. این‌ نوع روایت، دقیق و منطقی نیست. بالأخره باید معلوم باشد خدا در چه حالتی با ابرام صحبت می‌کند. تا به این‌جا، راوی بارها سعی کرده که همه‌چیز را منطقی نشان دهد. خب وقتی از خواب حرف می‌زند، باید از بیداری هم بگوید. حالا چه‌طور چنین چیزی را ندید می‌گیرد، اللّه اعلم!

در پایان باب 15 جمله‌ی جالبی هست که عنوان ِ این باب از آن گرفته شده، و باید نقل‌اش کنم:

18 و در آن روز، خداوند با ابرام عهد بست و گفت: «این زمین را از نهر مصر تا به نهر عظیم، یعنی نهر فرات، به نسل تو بخشیده‌ام... »
In that same day the Lord made a covenant with Abram, saying,Unto thy seed have I given this land, from the river of Egypt unto the great river, the river Euphrates
اگر این همان وعده‌ی معروف ِ «از نیل تا فرات» به قوم یهود باشد، من حقانیت‌اش را تأیید می‌کنم. فی‌الواقع، با وجود این نصّ صریح، تا ابد هم کوتاه نمی‌آمدم، چرا که این یک وعده‌ و عهد الهی است که فسخ‌شدنی نیست. فعلن از تأکید بر این حقّ مسلّم می‌گذرم، چرا که مطمئن نیستم این جمله، همان جمله‌‌ی معروف باشد.

سه‌شنبه 8/ 2/ 1388
---------------------------------------------------------------------------
[1] در نسخه‌ی انگلیسی، معادل ِ ”رؤیا“ واژه‌ی vision به کار رفته است. این واژه در فرهنگ «هزاره» این‌طور معنی شده:

(مَجازی) بینایی؛ رؤیا، خواب؛ خیال، تصور، وهم؛ مکاشفه؛

با این اوصاف، vision را می‌توان ”خواب“ معنا کرد. ولی مشکل این‌جاست که نمی‌شود در آیات ِ قبلی، ابراهیم خواب باشد، بعد هنوز بیدار نشده، دوباره در آیه‌ی دوازده به خواب برود. این‌طوری خواب‌به‌خواب می‌رود. یک تکّه‌ی بامزّه‌ی "بورخسی" است، ولی بعید می‌دانم با منطق «کتاب مقدّس» جور دربیاید، مگر این که بعدها نمونه‌ی چنین چیزی را در کتاب کشف کنم.

Friday، April 10، 2009

کتاب مقدّس (10)

باب سیزدهم


1 و اَبرام با زن خود و تمام اموال خویش و لوط از مصر به جنوب آمدند 2 و اَبرام از مَواشی [چهارپایان] و نقره و طلا بسیار دولت‌مند بود...5 و لوط را نیز که همراه اَبرام بود گله و رمه و خیمه‌ها بود 6 و زمین گنجایش ایشان را نداشت که در یک‌جا ساکن شوند زیرا که اندوخته‌های ایشان بسیار بود و نتوانستند در یک‌جا سکونت کنند 7 و در میان شبانان مواشیء اَبرام و شبانان مواشیء لوط نزاع افتاد و در آن هنگام کنعانیان و فـَرِزّیان ساکن زمین بودند 8 پس اَبرام به لوط گفت زنهار در میان من و تو و در میان شبانان تو نزاعی نباشد زیرا که ما برادریم 9 مگر تمام زمین پیش روی تو نیست ملتمس این که از من جدا شوی اگر به جانب چپ روی من به سوی راست خواهم رفت و اگر به طرف راست روی من به جانب چپ خواهم رفت


نکته‌ی همیشگی و تکراری‌ای که حکایات «کتاب مقدّس» را از «قصّه‌های قرآن» متفاوت می‌کند، همین جنبه‌ی ’زمینی‘، و در نتیجه، ’باورپذیرتر‘ بودن ِ شخصیت‌ها در کتاب مقدّس است. نمی‌دانم هاله‌ی تقدّسی که به گرد ِ شخصیت‌ ِ پیامبران در قرآن هست، آیا محصول ِ تربیت ِ مذهبی ِ من است یا این که واقعن در قرآن با پیامبران ِ مقدّس‌تری مواجه‌ایم. تردیدم به خاطر ِ این است که هنوز نمی‌خواهم به قرآن رجوع کنم. به نظرم شخصیت‌های این دو کتاب متفاوت‌اند و جنبه‌های قابل باور شخصیت‌ها در قرآن کم‌رنگ‌تر شده است. اعمالی که در «عهد عتیق» از پیامبران سر می‌زند، بسیار طبیعی‌تر و زمینی‌تر است. قبلن گفتم که همین اعمال، این متن را داستانی‌تر می‌کند.


هر قدر که شخصیت ِ داستانی ِ ما، مقدّس‌تر و شسته‌رفته‌تر باشد، محدودتر می‌شود، و در نتیجه نمی‌تواند هر عملی را مرتکب شود. در این‌جا لوط و اَبرام مثل دو مال‌دار ِ معمولی، بر سر ِ زمین و مال و اموال به مشکل برمی‌خورند و مثل آدم‌های معمولی درصدد ِ حلّ مشکل‌شان برمی‌آیند. این شیوه‌ی شخصیت‌پردازی، در داستان‌نویسی ِ امروز، کاربرد ِ بیش‌تری دارد.

از جهتی دیگر، تقدّس ِ شخصیت، می‌تواند او را تبدیل به موجودی ’عجیب‘ کند و ’عجیب‘ همان چیزی است که می‌تواند ادبیات و داستان ِ فوق‌العاده‌ای خلق کند. "شیطان" پدیده‌ای است که چندبار طعم ِ حضورش در داستان را چشیده‌ام و طعم ِ غریبی داشته است. «مرشد و مارگاریتا» نمونه‌ی دم ِ دست ِ این ادبیات ِ جادویی است.


با این تفاصیل، نمی‌توان با قاطعیت، به برتری ِ شخصیت‌پردازی ِ «کتاب مقدّس» نسبت به «قرآن» حکم کرد. می‌توان گفت که شیوه‌ی «کتاب مقدّس» امروزی‌تر است، و البته شیوه‌ی قرآن هم برای خودش عظمتی دارد. ما با دو متن ِ متفاوت سر و کار داریم که هر دو ارزش‌های خود را دارند؛ همان‌طور که در رمان قرن بیست، هم‌زمان دو اثر ِ بزرگْ مثل «پیر مرد و دریا» و «مرشد و مارگاریتا» را به عنوان نمونه‌های اعلای رمان واقع‌گرا و سوررئالیستی در اختیار داریم. بعید می‌دانم بشود یکی از دو اثر ِ یادشده را به دیگری ترجیح داد. پس تنها می‌گویم که شیوه‌ی واقع‌گرای ِ «عهد عتیق» (اگر این برداشتم درست باشد)، شاید مخاطب‌پسند‌تر و باورپذیرتر باشد. شاید البته.


در ادامه‌ی باب سیزده، اَبرام و لوط خرج‌شان را از هم جدا می‌کنند و خداوند به اَبرام التفات بیش‌تری می‌کند، و اَبرام هم طبق معمول، برای خدا ’مذبحی‘ دیگر بنا می‌کند:


14 و بعد از جداشدن ِ لوط از وی، خداوند به اَبرام گفت اکنون تو چشمان خود را برافراز و از مکانی که در آن هستی به سوی شمال و جنوب و مشرق و مغرب بنگر 15 زیرا تمام این زمین را که می‌بینی به تو و ذریّت تو تا به ابد خواهم بخشید


جمعه 21/ 1/ 1388

Sunday، April 05، 2009

قهوه و سیگار با جارموش

Jim Jarmusch: Interview, C 2001

Hertzberg, Ludvig


گردآورنده: لودویک هرتسبرگ

مترجم: مهرداد پورعلم

ناشر: اهورا

چاپ اول، 1384

قطع رقعی، 422 صفحه

3500 تومان


جیم جارموش، کارگردان ِ 56 ساله‌ی آمریکایی، متولّد ِ اوهایو، و از محبوب‌ترین کارگردانان ِ سینمای مستقل ِ آمریکا در دو دهه‌ی اخیر است. جارموش جزو معدود سینماگران ِ مستقل آمریکا ست، که تاکنون جذب ِ نظام ِ تجاری و استودیویی ِ هالیوود نشده، سعی کرده با تکیه به امکانات و استعداد ِ شخصی، بیان ِ هنری ِ خود را داشته باشد و از فرمول‌های تکراری ِ سینمایی پرهیز کند، تا به آن‌چه که در هنر، خلاقیت ِ فردی و آزادی ِ هنرمند گفته می‌شود، وفادار باشد.


کتاب ِ حاضر، مجموعه‌ی هفده گفت‌وگو با جارموش، بین ِ سال‌های 1980 تا 2000 و حاوی گفته‌ها و اطلاعاتی در ارتباط با نخستین فیلم ِ بلند ِ او «تعطیلات ِ همیشگی»، تا «گوست‌ داگ» به عنوان ِ آخرین ساخته‌ی کارگردانْ پیش از سال 2000 است. در این مجموعه، مصاحبه‌کننده‌های مختلفی، بیش‌تر به مناسبت ِ اکران ِ فیلمی از جارموش، سعی در آشناساختن ِ مخاطب با شخصیت ِ جیم جارموش و ارائه‌ی توضیحاتی هرچند مختصر درباره‌ی پس‌زمینه‌ی فرهنگی و اندیشه‌گی فیلم‌های‌اش دارند. بعضی از این گفت‌وگو‌ها بسیار جذاب و مفیدند، به‌خصوص مصاحبه‌های "جاناتان رزنبام" که به‌طور گسترده با سینمای غیر آمریکایی آشناست.


همان‌طور که در کتاب اشاره شده، کسان ِ بسیاری، فیلم‌های جارموش را چیزی بین ِ سینمای آمریکا و سینمای هنری ِ اروپا قرار می‌دهند. جیم جارموش خودش از این نوع دسته‌بندی‌ها متنفر است و هر بار که صحبت از این می‌شود که در چه ژانر ِ سینمایی کار می‌کند، صریحن اعتراض می‌کند. در خلال این مصاحبه‌ها ما با جارموش به‌عنوان ِ یک علاقه‌مند ِ ادبیات و موسیقی آشنا می‌شویم، و همچنین به برخی زمینه‌های ادبی ِ آثار ِ او پی می‌بریم. در کل، خواندن ِ این گفت‌وگوها با این که کمی قدیمی شده‌اند، و هرچند مصاحبه‌کننده‌ها متفاوت‌اند و درنتیجه بخشی از مطالب‌ به‌ناچار تکرار می‌شود، باز هم لذت‌بخش است.


شاید بسیاری نمی‌دانند که جیم جارموش به مدت ِ سه سال در دانشگاه ِ کلمبیا ادبیات خوانده است. او ترم ِ آخر ِ دانشگاه را به پاریس می‌رود و به‌جای ِ خواندن ِ ادبیات، تمام وقت‌اش را در سینماتک و با فیلم‌های ِ ناب ِ تاریخ سینما می‌گذرانـَد. جارموش چون نمی‌تواند دانشگاه را تمام کند، در مدرسه‌ی فیلم‌سازی ِ نیویورک ثبت نام می‌کند. پس از چهارسال، به‌طور اتفاقی "نیکلاس ری" معلم ِ آن مدرسه می‌شود، و جیم جارموش را به‌عنوان ِ دستیار خود می‌پذیرد. جارموش از همین مدرسه هم بدون ِ مدرک بیرون می‌آید چرا که کمک هزینه‌ی تحصیلی ِ مدرسه را در راهی نامشروع، یعنی ساخت ِ اولین فیلم ِ بلندش به کار می‌بَرَد. مدرسه فیلم ِ او را به‌عنوان ِ پایان‌نامه‌ی تحصیلی نمی‌پذیرد و جارموش با پخش ِ فیلم‌اش در اروپا مشهور می‌شود.


جالب است بدانیم که جارموش چندسالی را در گروه‌های زیرزمینی ِمحل ِ تولدش، به طور غیر حرفه‌ای به نواختن ِ گیتار و کی‌برد اشتغال داشته. و دیگر این که او فیلم‌های اولیه‌اش را صرفن با الهام از دوستان و اطرافیان ِ اهل ِ موسیقی‌اش ساخته است. این‌ها همان بخش‌های پنهانی است که وقتی جارموش کارگران می‌شود، به‌صورت ِ گسل‌هایی کوچک و بزرگ از میان ِ آثارش سر بر می‌کنند؛ گیرم که از خلال گفته‌های جارموش، می توان دید که او گرایش ِ چندانی به پی‌جویی ِ شخصیت‌اش در فیلم‌های‌اش نشان نمی‌دهد. "جان لوری" بازیگر ِ «عجیب‌تر از بهشت» عضو یک گروه موسیقی بوده. «عجیب‌تر از بهشت»، دومین فیلم ِ بلند ِ جارموش بود و دوربین ِ طلای کن را نصیب کارگردان‌‌اش کرد. "تام ویتس" و "جان لوری"، بازیگران «دوستان اجباری» هر دو اهل موسیقی بودند. و جارموش پس از همکاری ِ "نیل یانگ" در «مرد مرده» یک فیلم ِ سه ساعته درباره‌ی گروه ِ Crazy Horse ساخت. جارموش می‌گوید که هنوز هم بخش ِ عمده‌ی دوستان‌اش موزیسین‌ها هستند. این‌ موارد می‌توانند بخشی از آن‌چه موزیک متنوع و زیبای «گوست ‌داگ» را می‌آفریند توضیح دهند.


محض ِ آشنایی با برخی از جنبه‌های کار ِ جیم جارموش، برخی ویژگی‌های برجسته‌ی آثارش را بر اساس مصاحبه‌های همین کتاب، دسته‌بندی می‌کنم.


یک.

آن‌چه در سینمای جارموش جلب توجه می‌کند، پرهیز ِ او از کلیشه‌های رایج ِ سینمایی است. جالب است بدانیم که جارموش نه تنها از فرمول‌های هالیوودی گریزان است، بلکه حتا از این که به سینمای‌اش انگ ِ "موج ِ نو" بزنند، عصبانی است.

«می‌خوام رو کارم کنترل داشته باشم و قدم به قدم جلو برم. نمی‌خوام وارد چیزی بشم که سربار ذهنم بشه. دلم نمی‌خواد با یه گروه رسمی کار کنم یا کسی باشه که بهم بگه فیلمم رو چه‌ طور تدوین کنم یا چه کسی باید تو فیلمم بازی کنه». (ص 51)

هر چی که مُد می‌شه جزیی از گذشته است که حالا تو رسانه‌ها پخش شده ـ اونا همیشه چند سال عقبن. من به هیچ چیزی که مُد یا باب روز باشه اطمینان نمی‌کنم. جان لوری و من اول ِ کار ِ «عجیب‌تر از بهشت»، قبل از اون که شروع به نوشتن کنم، گفتیم ما باید فیلمی بسازیم که شخصیت‌هاش شبیه شخصیت‌های موج نو نباشن، چون همه روی فیلم اولم این برچسب رو زده بودن، و همچنین فیلم‌های ایماس پو، و اریک میچل، و مایکل ابلویتس، و بت گُردن، ... و فیلم‌های نیک زد ـ اونا همه‌شون می‌گفتن: «این‌ها فیلم‌های موج نوی نیویورکی هستن». ما فقط می‌خواستیم چیزی بسازیم که برچسب «موج نو» بهش نزنن. فقط همین.


این حرف‌های جارموش مشابه همان حرف‌هایی است که از بزرگان ِ سینمای ِ موج ِ نو ِ فرانسه خوانده‌ایم. آن‌ها در زمانه‌ی تسلط ِ نظام ِ استودیویی می‌گفتند، ما‌ می‌خواهیم فیلمی بسازیم که توی استودیو نباشد.


دو.

هنر دیگر جارموش، نوعی دست‌انداختن ِ فرم‌های پیشین است. در «دوستان اجباری» فیلم‌های قراردادی ِ "فرار از زندان"، در «مرد مرده» ژانر وسترن، و در «گوست ‌داگ» ژانر گنگستری را هجو می‌کند. کسانی «مرد مرده»‌ی او را یک فیلم ضد وسترن می‌نامند. هم‌چنان که برخی گفته‌اند: «این فیلم، وسترنی است که "آندری تارکوفسکی" همیشه آرزوی ساخت‌اش را داشت». این جمله بیانگر ِ تفاوت ِ عمیق ِ این فیلم با دیگر فیلم‌های ژانر وسترن است. [1]


سه.

بخشی دیگر از کار جارموش، تلفیق ِ فرهنگ‌های مختلف در آثارش است. شاید در نگاه نخست، این علاقه به دیگر فرهنگ‌ها، یک گرایش ِ مد روز به نظر بیاید. اما با خواندن این مصاحبه‌ها می‌فهمیم که دانش ِ جارموش در این مورد، چیزی بیش از یک گرایش ِ رایج است:


از نظر شخصی، من از بودن در وضعیت سردرگمی و اغتشاش خوشم می‌یاد من الآن سه ماهه که تو برلین‌ام و و عمدن هیچی از آلمانی یاد نگرفتم. از رفتن به ژاپن لذت می‌برم چون اون‌جا حتا نمی‌تونم علائم خیابونا رو بخونم ـ این تخیل ِ منو به کار می‌ندازه، باعث می‌شه که من از موضوعات تفسیرهای غلط کنم، در وضعیتی زندگی کنم که خیلی به تخیلم وابسته باشم. حدود پونزده سال پیش وقتی مدت کوتاهی تو پاریس بودم یه بار یه آپارتمان با یه آمریکایی دیگه اجاره کردم. اون حتا از منم کم‌تر فرانسه می‌دونست ـ من ازش خواستم چند شعر از مالارمه رو از فرانسه به انگلیسی برگردونه، شعرهایی که اون نوشت خیلی قشنگ بودن، همه‌ی چیزا رو به اشتباه فهمیده بود، مثلن درخت شده بود یه قایق و غیره. یه چیز قوی تو ترجمه‌ی چیزی که نمی‌فهمی وجود داره. و بعدش یکی دو پاراگراف از کتاب مقدس رو به زبون فرانسه خوندیم، که واقعن کتاب محشری بود، اون موقع است که مجبوری نصف اون چیزی رو که می‌گه خودت تخیل کنی.


اون وضعیت فکری‌ای رو دوست دارم که زبونی رو نمی‌دونی و در این که اون فرهنگ رو می‌فهمی یا نه سردرگمی. من شاعرا رو از هنرمندای دیگه بیش‌تر ستایش می‌کنم، نمی‌شه کارشون رو ترجمه کرد، کاملن به خصوصیت فرهنگ و زبانشون بسته و مقیده. شعر یه چیز خیلی انتزاعیه، خیلی قبیله‌ای، چون قبیله‌ی اون شاعره که موسیقی کلامش رو درک می‌کنه... .


دقت کنیم که جارموش این حرف‌ها را مدت‌ها پس از تجربه‌ی جوانی‌اش نوشته. وجه ِ کنایی ِ باور به «غیر قابل ترجمه بودن ِ فرهنگ‌ها»، برخورد ِ محتاطانه‌تر با دیگر فرهنگ‌هاست. به این معنی است که ما هرچه کم‌تر باید درباره‌ی یک فرهنگ ’قضاوت‘ کنیم. این نوعی مدارای فرهنگی ِ مدرن است که در آثار اهل ِ ادبیات بیش‌تر به چشم می‌خورد. اگر به یاد داشته باشیم که قضاوت یک‌جانبه راجع به دیگر فرهنگ‌ها، در فیلم‌های هالیوودی، به چه سادگی اتفاق می‌افتد، آن وقت بیش‌تر به ارزش ِ نگاه ِ جارموش پی می‌بریم. حضور ِ آدم‌هایی با فرهنگ‌ها و زبان‌های مختلف در فیلم‌های جارموش بر پایه‌ی همین باور ِ اوست، و موفقیت ِ جارموش در این تعامل ِ فرهنگی، باز محصول ِ همین نگاه ِ فروتنانه است.


چهار.

وجهی دیگر از نگاه ِ جارموشی، همان چیزی است که فیلم‌های‌اش را غیر آمریکایی و بیش‌تر اروپایی ساخته است. او می‌گوید که همیشه خود را در آمریکا یک غریبه می‌بینید. نتیجه‌اش آن است که نگاه‌اش به آمریکا، نگاهی تازه، نگاه ِ یک آدم ِ بیرون از آن فرهنگ است. در فیلم «عجیب‌تر از بهشت» آمریکا از دید یک مهاجر اروپای شرقی روایت می‌شود. این نگاه، نگاه ِ ضدکلیشه‌ای به سرزمین ِ رؤیاهاست:


فیلم‌های نیک ری همیشه درباره‌ی بیگانه‌هاست. البته خودش هم همیشه گفته که اگه بخواد یه عنوان روی تمام کاراش بذاره اینه: «من خودم این جا یه غریبه‌ام.» در آمریکا چیزای زیادی مربوط به جاه‌طلبی وجود دارن. ما تمام عمرمون با عقده‌ی جاه‌طلبی و موفقیت تغذیه می‌شیم و رشد می‌کنیم. مطمئنن همه جا همین‌طوره ولی در ایالات متحده خیلی شدیدتره. چیزی که من اصلن بهش علاقه ندارم، چیزی که دوستش ندارم؛ تمام عمر بهم گفتن که باید به یه وضعیت مشخص و ثابت در مقیاس اقتصادی برسم. اهمیت افراد یا اشیاء همه بر مبنای این تفکر اقتصادی سنجیده می‌شه. من از صحبت با لوله‌کش‌ها و راننده‌های کامیون‌ بیشتر چیز یاد گرفتم تا سیاست‌مدارها و بانکدارها، که خیلی سطحی‌ان. جاه‌طلبی ِ اونا خیلی سطحیه، و من به هیچ آدم سیاسی‌ای اعتماد ندارم. همچنین خیلی بدبینم. وقتی جوون‌تر بودم ذهن سیاسی داشتم، خیلی ایدئالیست بودم، ولی حالا فکر می‌کنم که ما سیاره‌مون رو خراب کردیم. از روی حرص و طمع. چیزای زیادی رو خراب کردیم ـ مثلن پس از حادثه‌ی چرنـُبیل مردم چه طور می‌تونن هنوز به فکر استفاده از نیروی هسته‌ای باشن. هیچ خیال‌شون نیست چون فقط به زندگی خودشون فکرمی‌کنن. از یه جهت، همه چیز اون قدر برای این سیاره دیر شده که برای من ساده‌ترین چیزها مهم‌ترین‌شون می‌یان، مثل یه مکالمه، یا بیرون رفتن برای قدم زدن با کسی، یا شکل گرفتن یه ابر، یا نور آفتاب که روی برگ‌های یه درخت می‌افته، یا با کسی سیگار دود کردن. این چیزا برای من خیلی بیش‌تر از همه‌ی اون حرف‌های قلمبه سلمبه ارزش دارن. تا اندازه‌ای ناامیدکننده و بدبینانه‌اس. نمی‌خوام بگم که پوچ‌گرا هستم، ولی برای من این سیاره واقعن از بین رفته و نابود شده، واین خیلی غم‌انگیزه، ولی هنوز چیزای کوچیک و قشنگی هستن که شاید تا صدسال دیگه نباشن.

[گفت‌وگوی ششم 1987]


اپیزود‌های زیبای «قهوه و سیگار» را به یاد بیاوریم. این‌ها ثبت برخی دیالوگ‌ها، برخی چهره‌ها، ثبت جزئیات یک قهوه‌خوردن، جزئیات ِ داستانی ِ یک دیدار ِ کوتاه هستند. وقتی هر نوع کار ِ هنری، تبدیل به کالای ِ بازار می‌شود، پرداختن به جزئیات ِ پیش‌پا‌افتاده، نوعی راه حل است. اگر بتوان چیزی متفاوتی آفرید که خالی از حادثه، س ک س، خشونت، تعقیب و گریز، و ... باشد، چیزی که کالای بازار نباشد، اپیزودهای «قهوه و سیگار» می‌توانند همان چیز باشند.


پنج.

به‌تبع ِ شیوه‌ی کار ِ جیم جارموش، و به تبع ِ استقلال ِ کاری‌اش، فیلم‌ها و داستان‌های‌اش به‌گونه‌ی متفاوتی شکل می‌گیرند. شیوه‌ی رایج ِ ارائه‌ی یک طرح ِ داستانی ِ کلاسیک، مبتنی بر گره‌گشایی و گره‌افکنی، که میزان ِ لازمی از س ک س و اکشن نیز در خود دارد (که در ضمن هزینه‌ساز هم هست)، چیزی نیست که با کارهای مستقل چندان جور دربیاید. آن نوع فیلم‌نامه‌های شسته‌رفته و فرمالیته، ویژه‌ی نظامی تجاری ‌ست که از پیش، سود ِ خود را تضمین کرده است. پس وقتی نه بازیگرهای حرفه‌ای مورد استفاده‌اند و نه امکانات آن‌چنانی، فیلم‌نامه نیز به شیوه‌ای دیگر شکل می‌گیرد:


ــ می‌تونی انگیزه‌ی ساخت عجیب‌تر از بهشت رو شرح بدی؟

ــ چیزای زیادی باعثش بودن. هرچیزی که منو تکون بده یه جوری رو من تأثیر می‌ذاره. من از فیلم‌های اروپایی و ژاپنی و همچنین آمریکایی چیزای زیادی یاد گرفتم: شخصیت‌های فیلمم واقعن آمریکایی هستن. یه چیز خیلی آمریکایی درباره‌ی این فیلم هست و با این حال خیلی غیر معموله، به هر حال به روش سنتی نیست. اون موضوع از شیوه‌ی نوشتن من ناشی می‌شه، که وارونه است: به جای این که اول دنبال داستان باشم و بعدش جزئیات رو بهش اضافه کنم، جزییات رو جمع می‌کنم و بعدش سعی می‌کنم تا یه پازل یا یه داستان رو بسازم. من یه درونمایه و یه نوع حال و هوا و چند تا شخصیت دارم ولی خط داستانی مشخصی ندارم... .


فکر ِ داشتن ِ یک طرح داستانی مشخص در ابتدای کارْ منو می‌ترسونه. این جور کار کردن برام هیجان‌انگیزتره، چیزایی هست که تو خود ِ کار به وجود می‌یان. داستان یواش یواش خودشو برام تعریف می‌کنه، به جای این که من اونو تنظیم کنم.


شش.

آخرین وجه ِ برجسته‌ی فکر ِ جارموش، آن چیزی است که در «مَرد ِ مُرده» تجلی می‌یابد. «مرد مرده» علاوه بر آن که کاری است در هجو ژانر ِ وسترن، و علاوه بر شاعرانه‌گی‌اش، بازگشتی احترام‌آمیز است به فرهنگ ِ بومیان آمریکا. بازگشت به فرهنگی که نابود شده است:


«آمریکا رو خارجی‌ها ساختن. هزاران سال بود که بومی‌ها این جا زندگی می‌کردن، ولی بعدش سفیدپوستای اروپایی سعی کردن اونا رو قتل عام کنن. من یه دورگه‌ام، هم خون ایرلندی دارم، هم بوهمی، یه کم هم آلمانی. کل آمریکا یه مخلوط فرهنگیه، گرچه آمریکا این موضوع رو خیلی حاشا می‌کنه، واقعیت آمریکا همینه».


«مردم هر کاری می‌کنن تا وضع رو به همین صورت نگه دارن و تلوزیون‌ها و فیلم‌ها بهترین راه ِ احمق نگه‌داشتن ِ مردم و شست‌وشوی مغزی اوناس. راجع به «مرد مرده»، فقط می‌خواستم یه شخصیت سرخ پوست بسازم که نه الف) اون قدر وحشی باشه که باید کشتش، نیروی طبیعت که مسیر پیشرفت صنعتی رو سد می‌کنه و نه ب) بی‌گناه ِ شریفی که از سمت دیگه کلیشه باشه. می‌خواستم یه موجود انسانی پیچیده خلق کنم».


«داستان‌هایی از بومی‌ها خوندم که به اروپا برده شدن و مثل حیوون تو لندن و پاریس به نمایش گذاشته شدن. همچنین خوندم از رئیسایی که به شرق برده شدن و بعد از بازگشت به قبیله‌شون به خاطر داستانایی که از سفیدپوستا نقل می‌کردن به قتل رسیدن ـ که در فیلم بخشی از داستان نوبادی شده».


«اون قبایل شمال غربی هزاران سال وجود داشتن و بعد در عرض کم‌تر از صد سال محو شدن. اونا [سفیدپوستا] حتا از سلاح‌های بیولوژیکی استفاده کردن، با دادن پتوهای آلوده و این جور چیزا ـ هر جوری بود از شرّشون خلاص شدن. و بعد اونا از بین رفتن. فرهنگ‌شون فرهنگی بسیار غنی بود.»


ــ و تا حالا چند تا بومی «مرد مرده» رو دیدن؟

ــ تا این لحظه زیاد نه. ولی قراره در تائوس نمایشش بدن، و من می‌دونم که احتمالش خیلیه که بومی‌های زیادی برن و تماشاش کنن. "گری فارمر" یه نمایش خیریه تو کانادا داره و من می‌خوام فیلم رو سرانجام به اردوگاه‌های ماکا نشون بدم و بعدش من و گری می‌خوایم مطمئن شیم که نوارهای ویدیویی تو همه‌ی فروشگاه‌های ویدیویی‌ اردوگاه‌ها پخش می‌شه و ما می‌تونیم اون جا باشیم. این برای ما خیلی مهمه».

***

کارگردان ِ محبوب ِ ما، تحت تأثیر دوره‌ای تحصیل ِ ادبیات، بارها به آثار ادبی ارجاع می‌دهد؛ از بوکاچیو، چاوسر، فاکنر، و دوراس نام می‌بَرَد. خود را مقید به تحلیل آثارش نمی‌بیند چرا که تحت ِ تأثیر نظریه‌ی ’مرگ مؤلف‘، برداشت مخاطبان را مهم‌تر از برداشت آفریننده‌ی اثر می‌داند: «من بدترین کسی‌ام که می‌تونه کارام رو تحلیل کنه، من از این که به کار‌های قبلیم نگاه کنم بدم می‌یاد». از فیلم‌نامه‌نویسی ِ کلاسیک گریزان است چرا که سینمای هنری ِ اروپا، مبتنی بر داستان کلاسیک نیست. به خرده‌فرهنگ‌ها، مهاجرها، زبان‌ها و فرهنگ‌های دیگر می‌پردازد، چرا که این گرایش ِ غالب ِ روشنفکران ِ زمانه است و جارموش یکی از همین روشنفکرهاست. همه‌ی این مطالب را که با هم جمع بزنیم، می‌فهمیم که با هنرمندی طرفیم که با گرایشی روشنفکرانه، تنها سعی در ارائه‌ی تصویری از زندگی ِ انسان‌های اطراف‌اش دارد. نگرانی‌اش یک گیشه‌ی شلوغ و جوایز ِ مشهور و رکوردگذاری در فروش نیست؛ دغدغه‌ی اصلی‌اش ارائه‌ی دیدگاه ِ شخصی‌اش است. هر کس این دیدگاه ِ شخصی و اندکی روشنفکرانه را بپسندد، می‌تواند با آثار جارموش زندگی کند.

یک‌شنبه 16/ 1/ 1388

----------------------------------------------------------------

[1] منبع ِ نوشته‌های ِ این پُست، همین گفت‌وگوهای «قهوه و سیگار» است، ولی یکی دو جمله از این نوشته را کش رفتم. این متن، به صورت ِ مختصر و مفید، بسیاری از مطالب ِ پست ِ حاضر را در خود دارد.


Thursday، April 02، 2009

یادداشت 36

دیشب خواب دیدم که آغاز سال تحصیلیه و روز اوّلیه که می‌ریم کلاس. معلوم نبود من معلّم‌ام یا محصّل. قدّ و قواره‌م اندازه‌ی دانش‌آموزا بود (شاید یه‌کم بزرگ‌تر) و قاطی بقیه‌ی دانش‌آموزا بودم و منتظر بودیم بگن بیاید برید کلاس. با بچه‌های دیگه شلوغ می‌کردیم و حرف می‌زدیم و... . بعدش رفتیم کلاس. همه رفتن الّا من و یکی از دوستام. یادم نیست کی بود. ما دو نفر بعد از همه وارد کلاس شدیم. یه معلّم ِ دراز و ریشوی دینی یا قرآن نصیب‌مون شده بود که معلوم بود تو ایام سال دهن‌مون رو آسفالت می‌کنه. از همون جلسه‌ی اول یعنی همون لحظه‌ای که من ودوست‌ا‌م به‌عنوان آخرین نفرات رفتیم کلاس، داشت به یه نفر گیر می‌داد. البته من با اعتماد‌به‌نفس نشستم سر کلاس چون ناسلامتی لیسانس داشتم. فکر می‌کردم به‌هر‌حال دَرسا رو بلدم.

یه صحنه‌ی دیگه پیش معلّما بودم و تو دفتر مدرسه راجع به دانش‌آموزای امسال حرف می‌زدیم؛ که امسال دانش‌آموزا بدک نیستن و از این حرفا. در تمام ِ مدت ِ خواب من فکر می‌کردم که چرا دوباره رفتم سر کلاس دوم راهنمایی. اون‌قد حواسم جمع نبود که بتونم یه نتیجه‌ی درست از قضیه بگیرم. یه وقت به نظرم رسید که دانش‌آموز ِ ردّی ِ سال پیشم و به همین دلیل درسا رو بلدم. یه وقت هم فکر کردم که من دوباره دارم درس می‌خونم که یه مدرک دیگه بگیرم. این فکرْ قوی‌تر بود. به نظرم می رسید که قصد دارم یه لیسانس دیگه بگیرم و در نتیجه از راهنمایی تا دبیرستان رو باید دوباره بخونم. زَهلـَم گـِت میش! فکر کردم که چه‌قدر از عمرمو باید تلف کنم تا از این درسای تکراری راهنمایی خلاص بشم و... .

الآن خوابه برام تعبیر شد. به نظرم می‌رسه معلم شدن، مساوی با دانش‌آموز شدن ِ دوباره‌س. یعنی من دوباره اون حس ِ نفرت‌انگیز ِ دانش‌آموز بودن و تحت ِ اجبار بودن رو دارم تجربه می‌کنم. چه‌قدر این درسا تکراری و مزخرف بودن! چه‌قدر این درسا تکراری و مزخرفن! چه‌قدر این درسا بی‌حاصل و مزخرفن! اگه هزار بار دیگه هم تکرار کنم نمی‌تونم بگم که این درسا چه عمری از آدم هدر می‌دن. همه‌ی معلومات ادبی ِ دوزاده سال تحصیل ِ ابتدایی تا دبیرستان رو می‌شه یه ساله به یه آدم معمولی یاد داد. به‌شرطی که تو شرایط و موقعیت مناسب این کارو بکنی. تمام چیزی رو که برای تدریس ِ ادبیات ِ راهنمایی لازم داشتم، بعد از لیسانس یاد گرفتم. یعنی تمام اون معلومات ِ دوازده سال ِ تحصیل بی‌حاصل بودن. تو مدرسه آدم هیچی یاد نمی‌گیره. هیچی. این مدارس ِ اسلامی ما بدجور پُکیدن. من از وقتی که وبلاگ می‌نویسم فهمیدم "جمله" چیه و "ویرگول" چیه و "پاراگراف" چیه. خدا وکیلی تو مدرسه آدم هیچی یاد نمی‌گیره. امکان نداره یه معلّم رو بتونید پیدا کنید که بتونه یه صفحه متن ِ بدون ِ غلط بنویسه. فقط یه صفحه. پیدا نمی‌شه جان ِ شما!
یه بار معلّم ِ علوم ِ مدرسه داشت برگه‌های آزمون ِش رو تصحیح می‌کرد، به شوخی به من گیر داد گفت: «تو به این بچه‌ها چی یاد می‌دی؟ این دانش‌آموز فلان لغت رو این‌جوری نوشته». برگه رو از دست معلّم علوم گرفتم. پنج‌تا سؤال با خط خرچنگ‌قورباغه‌ی خودش داده بود. چهارتا غلط املایی و دستوری تو پنج‌تا سؤال ِش بود. به جان خودم! بش گفتم.
این معلومات ِ معلّماس، وای به حال ِ دانش‌آموزا. چه‌قد ما برای این درسای بی‌حاصل وقت گذاشتیم و بازم باید بذاریم؟

13/ 1/ 1388

Wednesday، April 01، 2009

نقاشی‌های علی روستاییان فرد


دوست ِ گرامی‌ام "علی روستاییان ‌فرد" (متولد تهران، 1354) تعدادی از نقاشی‌های‌اش را در «خانه‌ی هنرمندان ِ ایران» به نمایش می‌گذارد. چند سالی است که این جوان، مدام در حال ِ یادگیری و تجربه است. طرح و تصویرهای بسیاری کشیده که هنوز در جایی به نمایش درنیامده، و این سعادتی است که بالأخره کارهای‌اش را در مکانی مناسب، در معرض ِ دید ِ مخاطب قرار می‌دهد.

چندان با نقاشی آشنا نیستم و نمی‌توانم چیزی در معرفی کارهای علی ـ به‌خصوص کارهای تازه‌اش ـ بگویم. آخرین کارهایی که از او ـ به‌لطف ِ رفاقت ـ از نزدیک دیده‌ام، آثاری بود که که هم‌زمان آثار "ونگوک" و "ایران درودی" را در ذهن تداعی می‌کرد. این البته مربوط به چند سال پیش است. در مورد کارهای اخیرش چیزی نمی‌گویم چرا که نه از نزدیک دیدم‌شان و نه به‌عنوان ِ مخاطب ِ عادی آن‌‌چه را که دیده‌ام می‌توانم با تشبیه توضیح دهم.

مشتاق ِ دیدن ِ تصویرهای تازه‌ی "علی روستاییان فرد" هستم.

***پانزدهم ِ فروردین‌، ساعت 5 عصر، خانه‌ی هنرمندان ایران***


چهارشنبه 12/ 1/ 1388