Monday، March 30، 2009

کتاب مقدّس (9)

راوی از میانه‌ی ِ باب ِ یازده ـ که حکایت ِ برج ِ بابل بود ـ به برشمردن ِ تبار ِ انسان ِ پس از نوح پرداخته است. از آیه‌ی 10 تا پایان ِ آیه‌ی 28، دوازده نام ذکر می‌شود تا به شخصیت‌های اَبرام و لوط برسیم.

این که چرا راوی از بسیاری نام‌ها به سادگی می‌گذرد و فقط به سرگذشت ِ بعضی‌ها می‌پردازد جای ِ پرسش دارد. اگر ما با کتاب ِ داستان مواجه بودیم، می‌توانستیم بگوییم که این بسته به تشخیص ِ راوی است که درباره‌ی چه کسی مفصل بنویسد و در مورد چه کـَس به‌اشاره بگذرد. اما مدعیان ِ دین، داستانی بودن ِ این متن را قبول ندارند.

می‌توان این مورد را یکی دیگر از دلایل ِ داستانی بودن ِ متن دانست. و می‌توان این پرسش را هم اضافه کرد که آیا دلیل ِ خاصی داشته که راوی سرگذشت ِ "لوط" یا "ابرام" را ذکر می‌کند، و سرگذشت ِ "اَرفَکشاد" را خیر؟ و دیگر این که آیا سرگذشت ِ "لوط" آفریده‌ی «کتاب مقدّس» است یا آن که راوی دارد صرفن حکایتی قدیمی را نقل می‌کند؟ شاید بخشی از این پرسش‌ها با مراجعه به قدیمی‌ترین روایات تاریخی یا اسطوره‌ای درباره‌ی جهان، آشکار شود.

باب دوازدهم

1 و خداوند به ابرام گفت از ولایت خود و از مولد خویش و از خانه‌ی پدر خود به سوی زمینی که به تو نشان می‌دهم بیرون شو 2 و از تو امتی عظیم پیدا کنم و تو را برکت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو برکت خواهی بود.

باز راوی به جای لوط سراغ ِ ابرام می‌رود که البته این تشخیص ِ داستانی ِ اوست. و نکته‌ی بعدی ِ آیه‌ی اول، ترجمه‌ی نادرست ِ یک واژه است. در ترجمه ی فارسی خدا می‌گوید: از "ولایت" خود و "مولد" خویش و "خانه‌ی پدر" خود... بیرون شو.

ترجمه‌ی انگلیسی ِ آیه‌ی نخست این است:

Now the Lord had said unto Abram, Get thee out of thy country, and from thy kindred, and from thy father’s house, unto a land that I will show thee

می‌بینیم که در ترجمه‌ی انگلیسی، به جای ِ تکرار ِ واژه‌ی ’ولایت‘ و ’مولد‘، واژه‌ی ’خویشاوندان‘ یا ’بستگان‘ (kindred) به کار رفته که معقول‌تر و زیباتر است.
ترجمه‌ی فارسی در مواردی دیگر نیز دارای جمله‌هایی گمراه‌کننده و نارساست. قبلن یکی دو مورد را مثال زدم. آیه‌ی 7 همین باب یک نمونه‌ی دیگر است:

7 و خداوند بر اَبرام ظاهر شده گفت به ذریت تو این زمین را می‌بخشم و در آن‌جا مذبحی برای خداوند که بر وی ظاهر شده بود بنا نمود.

در دو جمله‌ی آخر، نهاد ِ جمله‌ها آشکار نیست و از روی جمله‌ی قبلی هم نمی‌توان نهاد را تشخیص داد. تنها مرجع ِ کمک‌کننده برای تشخیص ِ نهاد ِ این جمله، ذهن ِ خودمان است. حدّ اقل در خوانش ِ اوّل یا دوم ِ این جمله، این توهّم برای ما ایجاد می‌شود که گویا این ’مذبح‘ است که بر ’وی‘ (ابراهیم) ظاهر شده است. در صورتی که نهاد ِ جمله‌ی معترضه‌ی «که بر وی ظاهر شده بود» ’مذبح‘ نیست بلکه خداست.

اگر اشتباه نکنم، برخی از این اشکالات، در ویرایش ِ جدید ِ «کتاب مقدّس» که به وسیله‌ی انتشارات ایلام چاپ شده، برطرف شده است. فعلن که من آن چاپ را ندارم (چون به باد رفته) از همین چاپ قدیم ِ کتاب استفاده می‌کنم. ویرایش و نشانه‌گذاری‌های چاپ ِ جدید بسیار کامل‌تر است.

در آیه‌ی 8 همین باب باز گفته شده که ابراهیم در جایی دیگر برای خدا مذبحی به‌پا می‌کند. این نکته جالب است چون احتمالن از مقوله‌ی تبلیغ ِ آیین ِ قربانی در آیین ِ یهود است. احتمالن یکی از دلایل ِ مثبت بودن ِ شخصیت ِ ابرام، همین قربانی‌های او به درگاه ِ یهُوَه است.

در پایان ِ این باب، حکایت ِ جالبی درباره‌ی ابراهیم و زن‌اش ’سارای‘ داریم:

11 و واقع شد که چون نزدیک به ورود مصر شد به زن خود سارای گفت اینک می‌دانم که تو زن نیکومنظر هستی 12 همانا چون اهل مصر تو را ببینند گویند این زوجه‌ی اوست مرا بکُشند و تو را زنده نگه دارند 13 پس بگو که تو خواهر من هستی تا به خاطر تو برای من خیریت شود و جانم به سبب تو زنده ماند

راوی می‌گوید که سارا و ابراهیم به مصر می‌روند و فرعون سارای را در کنار می‌گیرد و به همین سبب ابراهیم به مال و منالی می‌رسد (خیر و برکت). بعد خدا به خاطر ِ این کار ِ فرعون، بلاهای زیادی بر سر او نازل می‌کند. معلوم نیست که فرعون از کجا می‌فهمد که دچار خشم ِ خدا شده (راویْ این جزئیات را توضیح نمی‌دهد) و به ابراهیم می‌گوید: چرا نگفتی که این همسر ِ توست و مرا دچار بلا کردی؟ حالا زنت را بردار و برو.

به‌عنوان ِ آخرین نکته، لازم به یادآوری است که اگر این حکایت و حکایات ِ دیگر ِ عهد ِ عتیق، آفریده‌ی شخص ِ راوی بود، وی می‌توانست این نکته‌ی غیر اخلاقی را از دامان ِ ابراهیم پاک کند. ولی به‌نظر می‌رسد او خود را متعهد به روایتی عتیق می‌داند و احتمالن دخل و تصرفات‌اش در حکایات ِ کهن، حدّ و حدودی دارد. و این به‌راستی نشانه‌ای است بر ارزش و کهنه‌گی ِ عهد ِ عتیق، اگر بینا باشید.

دوشنبه 10/ 1/ 1388

Thursday، March 26، 2009

یادداشت 34

فی‌الواقع دیروز پرچم‌ ِمون تو گـُه بود.

پریشب مهمون ِ محمد ظفری بودم. قرار نبود برم ها! ولی مَمَد بعد از ظهری اومده بود خونه پیش ِ من، و بعدش گیرداد گفت بریم خونه‌ی ما. منم با کلی افاده راضی شدم و رفتیم. ساعت ده شب ماکارونی خوردیم و بعدش هم کمی راجع به اسلام و مسلمین تفت دادیم و ساعت دو و سه صبح ِ چارشنبه خوابیدیم.

تا این‌جای قضیه اوضاع بر وفق ِ مراد بود. فرداش با هم رفتیم مغازه. چهار راه ِ اسلامبول. از تو منوچهری می‌اومدیم به سمت ِ فردوسی، به همین خاطر، محمد ماشین رو همون کنار عتیقه‌فروشای منوچهری پارک کرد. عتیقه‌فروشیا البته تعطیل بودن. امت اسلام رفته بودن عید‌دیدنی.

یه‌کم تو مغازه نشستیم. می‌خواستم برم خونه ولی باز محمد گیر داد و گفت بمون ناهار رو با هم بخوریم. خوردیم. بعد ازظهر بعد ِ صرف قیمه و آتش‌زدن ِ چند نخ سیگار (این آتیش‌بازی ِ عید ِ امسال‌ام بود)، شروع کردم به انتخاب لباس و یه دونه پیرن و یه تی‌شرت ِ تیپ توپ ورداشتم و به نیت ِ خونه بساطمو جمع و جور کردم و چپوندم تو کیفم.
باز مَمَده گیر داد که بریم خونه‌ی استاد میرزا. گفتم: بابا بی‌خیال! من با خودم قرار گذاشته بودم که تا پونزده فروردین از خونه بیرون نیام. خلاصه انقد اصرار کرد که خر شدم و موندم که شب بریم پیش حاج‌میرزا.

شب ساعت حدود نه بساطو جمع کردیم و راه افتادیم. کیفم همچی باد کرده بود که انگار یه چند میلیونی اسکناس توشه. آخه پیر‌هنا رو چپونده بودم توش. خیابون منوچهری تاریک و خلوت بود. روزش خلوت بود، چه برسه به شبش. خلاصه همین که نشستیم توی ماشین من دیدم محمد صندلی ِ ماشین رو خوابوند. فکر کردم داره یه چیزی رو اون پشت دستکاری می‌کنه. بعد داد کشید: محمود بگیرش!
منو می‌گی، در عالم هپروت سیر می‌کردم. وقتی در ِ ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، تازه دوزاری‌م افتاد یه نفر در ِ عقب رو باز کرده، کیف ِ قلمبه و نازنین منو ورداشته، با محمد درگیر شده، کیفو قاپیده و پریده رو موتور، حالا هم فحشای ِ محمد ِ عزیز، خیابون منوچهری رو داره گل‌بارون می‌کنه.

خب محض ِ لذت و عبرت از این واقعه‌ی فجیع، خودم رو جای دزده می‌ذارم ببینم چی کاسب شدم.

خارجی؛ شب؛ سوار ِ موتور

بعد ِ خلاصی از درگیری و دلهره‌ی فجیعی که نصیبم شده بود، سوار ِ موتور، فضا رو سیر می‌کردم. صدای فحشای یارو صاحب ِ دویست شیشه که وقتی کیفو برمی‌داشتم دَسامو گرفته بود، تا سر ِ سعدی می‌اومد. یارو یه ریز فحش می‌داد. چن بار عقبو نیگا کردم دیدم خبری نیس. هیچ‌کی دنبال‌مون نبود. کیفو محکم تو بغل گرفته بودم. داشتم پرواز می‌کردم. وزن ِ ش همچین بگی نگی دلمو مالش می‌داد... . گفتم: مَمَد! پرچم‌ ِمون بالاس!

داخلی، شب؛ اتاقی هشت متری و نیمه‌تاریک

کیف ِ سیاه ِ لپ‌تاپو باز می‌کنم. اول از همه یه کیف ِ خالی ِ دیگه تقریبن عین همین کیف لپ‌تاپه بیرون می‌آرم و توشو یه نگایی می‌کنم. خالیه مادر... . بعدش یه مُشمّای سیاهو در می‌آرم. لباس توشه. حتمن یارو رفته بوده خرید. بعد تند تند بقیه‌ی چیزا رو می‌ریزم بیرون. اَی خوارتو... . یه قرون پول توش نیس. همه‌چی رو می ریزم بیرون: یه کتاب جلد قرمز که روش نوشته «کتاب مقدّس»؛ یه قاب ِ کوچیک و قرمز مستطیلی که یه عینک توشه. پرتش می‌کنم اون طرف. یه برگه لای کتابه‌س که با خودکار آبی یه چیزایی روش نوشته. سند مَنَد نیس. اینا چیه خوار... .
جیبای کیفو می‌ریزم بیرون. کارت ملی. اینم یه کارت ملی دیگه. کپی ِ همونه. اینم یه کارت پایان خدمت داغون. همه‌ش مال یه یاروییه به اسم محمود حمیدی. آها این یه کارت اعتباری (نگارنده در این‌جا ناچار به دخالت است و تذکر می‌دهد که در این کارت مبلغ شش هزار تومان وجود دارد که از دو سال پیش، ته‌مانده‌ی حساب است و به هیچ‌وجه قابل دریافت نیست وگرنه دریافت می‌شد).
دیگه چی؟ ها... ؟ هیچی خوار... .
رفیقم مَمَد همین‌جور که من این چیزا رو می‌ریزم بیرون، دستشو گذاشته رو پیشونی‌ش و همین‌جور یه ریز فحش می‌ده. دستم می‌ره و اون کتاب قرمزه رو ورمی‌دارم. صفحه‌ی اولشو نگا می‌کنم. نوشته: عهد عتیق و عهد جدید. می‌گم ممد شانس ِ ... ما رو می‌بینی؟ پرچم‌ ِمون تو گـُهه خوار... .

***

این داستان ِ به باد رفتن ِ آیه‌های مقدّس من بود. اون کاغذی هم که به باد رفت، پُست ِ جدیدم بود که یادداشت ِ نهم ِ کتاب مقدّس بود. شب رفتیم خونه حاج‌میرزا و باقالی‌پلو با مرغ و ته‌چین ِ خوشمزه خوردیم و از به باد رفتن ِ اسلام (یعنی من) سخن راندیم. به محمد گفتم که همین دیروز صبح داشتم بخش ِ پایانی ِ حکایت ِ «ایوب» یعنی بخش ِ لِویاتان رو می‌خوندم. و فی‌الواقع امروز بخشی از چهره‌ی اهریمنی ِ اون وجود ِ متعال رو دیدم. وقت ِ برگشت، حاج‌میرزا به جبران ِ از دست‌رفتن ِ آیه‌های الهی، آیه‌های شیطانی رو بـِم هدیه داد.

حالا باید در اسرع وقت یه عینک با قاب فانتزی (که مُد ِ روزه)، یه کیف ِ لپ‌تاپ ِ پنج‌هزار تومنی (مدل ِ همون قبلی)، یه کتاب مقدس (یه دونه اورجینالشو خونه دارم ولی دوتاش خوبه)، یه دونه کارت ملی و یه دونه کپی کارت ملی تهیه کنم. بدتر از همه گرفتن ِ دوباره‌ی کارت ِ ملیه چون یکی دو روز علافی داره. فی‌الواقع باید بگم که امسال پرچم ِ‌مون تو گهه.
پنج‌شنبه 6/1/ 1388

Friday، March 20، 2009

کِی بود و چه‌گونه بود؟

شونزده سال پیش بود. هفته‌ی آخر اسفندو همه‌ش کار می‌کردیم. باغ می‌کـَندیم. قلمه‌های "مو" می‌کاشتیم. هوا همیشه گرفته و برفی بود. شب و روز گرفته بود. اون‌ وقتا بهار با برف می‌رسید. قبل و بعد ِ عید هم برف می‌بارید. و ما زیر ِ برف باغ می‌کندیم. با ایوب و داوود (داداشام) و پدر ِ معظّم، روی دو جریب زمین کار می‌کردیم. چاله می‌کندیم قدّ ِ خودمون. بازی ِ بامزه‌ای بود. اون‌قد زمینو می‌کندیم و چاله رو بزرگ می‌کردیم که خودمون کامل توش جا می‌شدیم.

زیر برف هم کار می‌کردیم. دستور ِ پدر ِ گرامی بود. ما سه برادر بدجور شاکی بودیم! چه معنی داشت وقتی همه منتظر ِ عید بودن، ما زیر ِ برف کار کنیم؟ تله‌ویزیون و برنامه کودک و خونه‌ی گرم چیزایی نبودن که بشه با چیزی عوض‌شون کرد.

ساعت سه و چهار بعدازظهری که فرداش عید بود، برف شروع کرد به باریدن، و ما زیر ِ دونه‌های ِ ریز و آرام ِ برف کارمون رو می‌کردیم. همین‌طور که سرد و سردتر می‌شدیم، چاله‌ها گود و گودتر می‌شدن. بعد قلمه‌های یک متری یا کوتاه‌تر ِ "مو" رو توی چاله می‌کاشتیم و چاله رو پر می‌کردیم. بعد هم یه دَبّه آب پای قلمه می‌ریختیم تا کِی سبز بشه.

این‌طرف، کوه ِ خاکستری ِ تیره بود که سیاه و سفید بود، و اون‌طرف در چشم‌انداز ِ دورتر، جاده‌ای بود که تک و توک ماشین‌هایی ازش رد می‌شدن. تنابنده‌ای تو بیابون نبود. و ما لج کرده بودیم که باید کارمونو بکنیم. هیچ‌وقت زیر ِ برف کار نمی‌کردیم ولی اون روز لج کرده بودیم. ما که نه، بابام لج کرده بود؛ و ما هم با همه‌چی لج داشتیم. هرچی تندتر کار می‌کردیم، کم‌تر سردمون می‌شد. بعد دیدیم برف بند نمی‌آد. رفتیم توی خونه‌ی صحرایی که تنگ و تاریک بود و چراغ ِ نفتی ِ علاءالدین گرم‌ ِش کرده بود. یخ زده بودیم. من دستامو روی چراغ گرفتم که از کرختی دربیاد. اصلن گرمایی حس نمی‌کردم. بعد یواش‌یواش دستام وَرَم کرد و اندازه‌ش دو برابر شد. تا اون‌وقت همچو اتفاقی برام نیفتاده بود. دستامو از رو چراغ کشیدم و به داوود نشون دادم. خندید و تعجب کرد. گفت: نباید بگیری‌ش رو آتیش. دیگه نگرفتم. بعد سوار دوچرخه‌های بیست و هشت شدیم و برگشتیم خونه.

باغ سبز شد. هر سال "مو"های بیش‌تری توش کاشتیم. موهایی رو که نگرفته بودن (خشک شده بودن) در‌آوردیم و دوباره یه دونه شاخه‌ی زنده جاش ‌کاشتیم. بعد ِ پنج سال، باغ سبز بود و انگور داشت. و روزای ِ خوبی رسید که شب و روز کنار ِ اون برگ‌های سبز و پهن زندگی می‌کردم.

خوشه‌های کشمش بعضی وقتا از پنجاه سانتی‌متر هم بزرگ‌تر می‌شدن. دروغ نمی‌گم. همه‌ی تابستونامو رو پشت بوم ِ اون خونه‌ی صحرایی و کنار ِ باغ ِ سبز ِ خودم گذروندم. روزایی که می‌تونستم هر قدر که ‌می‌خوام کتاب بخونم.

بعد ِ چند سال، وقتی از باغ جدا شدم، وقتی که ادبیات می‌خوندم، دیوونه‌ی داستانای روسی شدم. دنبال ِ برف و سرما، همه‌ی کارای روسی رو زیر و رو کردم. شاید برف ِ زیادی گیرم نیومد ولی هر چی بود تو همون کتابای روسی بود. بعدشم نوبت ِ فیلما رسید؛ فیلمایی که توی سرما و برف می‌گذرن.

حالا زمستون و بهار خبری از برف نیس و سالها‌ست که باغ رو ندیدم و سال‌ها می‌گذره تا دوباره ببینم‌ ِش. داوود هم نمی‌تونه ببینه و ایوب هیچ علاقه‌ای نداره که ببینه. سال‌هاست که رمانای روسی هم تموم شدن.

هنوزم از این ‌که اون روز توی برف کار می‌کردیم شاکی‌ام، ولی هنوز حسرت ِ اون برف و سرما رو دارم. دلم می‌خواد اون چشم‌انداز تیره رو توی جیبام، توی سرم داشته باشم و همه‌جا با خودم ببرم ِش. هر کتاب و فیلمی که توی برف و سرما بگذره برام خاصیت ِ اون باغ و انگورای درشت و مست‌کننده‌‌ش رو داره.

هروقت دل‌تنگ بشم می‌رم سراغ «سمفونی مردگان» که پر از برف و سرماس، با پدر ِ معظّمی که پسراش رو توی سرما گم و گور می‌کنه، و کلاغایی که مدام جیغ می‌کشن: برف! برف!

جمعه 30/ 12/ 1387

Wednesday، March 18، 2009

یادداشت 32

چَن وقت پیش، جمعه‌روزی بود که بزرگراه ِ «یادگار ِ امام» رو به سمت ِ بالا می‌رفتم. منتظر تاکسی بودم که یه پژو آر. دی وایساد و سوارم کرد. راننده حدودن چهل‌ساله بود. نمی‌دونم راجع به چی حرف می‌زد که قضیه‌ی کـَن گرفتن ِ کیارستمی و دست‌ندادن ِش رو پیش کشید و تو بیش‌تر ِ مسیر، راجع به‌ش صحبت کرد. آخرش معلوم شد که نه طعم ِ گیلاس رو دیده و نه اون قضیه‌ی بوسیدن ِ کیارستمی رو و قضایا رو از رادیو اسرائیل شنیده.

آقاهه آخرش گفت که سوئد زندگی می‌کنه و موقتن ایرانه و من گفتم که فلان فیلم ِ سوسن تسلیمی رو دیدی، که ندیده بود، و من هم کشف کردم که طرف فقط دوست داره با یکی حرف بزنه و زیاد نباید بش گیر داد.

نکته‌ی عرفانی‌ای که آقاهه گفت این بود که: توی سوئد از ساعت ِ ده ِ شب به بعد، اگه سیفون رو بکشی ملت بت تذکر می‌دن و اگه تکرار کنی پلیسو می‌فرستن سروقتِ‌ت.

راست و دروغ ِ این حرف گردن ِ گوینده‌ش.

الآن که ساعت یک ونیم ِ صبح ِ چارشنبه‌س و پایتخت ِ باستانی ِ میهن ِ باستانی‌، از اجرای ِ یک آیین ِ باستانی فارغ شده، هر بیست دقیقه ـ نیم ساعت، چنان صدای انفجاری می‌آد که بچه‌ی آدم می‌افته.

فی‌الواقع زندگی ِ ما به زندگی ِ مردمان ِ بافرهنگ ِ دنیا خیلی شبیهه و نمونه‌ش هم همین آیین‌های باستانی‌مونه که فرهنگ ِ عتیقه‌مون رو نشون می‌ده. و فی‌الواقع‌تر، این فرهنگ رو باید به دنیا معرفی کرد تا همه ببین‌َن که ما نیز واسه خودمون مردمی هستیم. ایدون باد!

چهارشنبه 28/ 12/ 1387

Tuesday، March 10، 2009

کتاب مقدّس (8)

باب 11
برج بابل

تا به این‌جا، علمای ِ قوم برای هدایت ِ پیروان، تاریخچه‌ای برای پیدایش ِ جهان و بشر ساختند؛ جغرافیا و تاریخ ِ جهان را از ابتدای پیدایش توضیح دادند؛ علت ِ وضعیت ِ کنونی ِ بشر را توضیح دادند (اخراج از بهشت و ...)؛ تبار ِ انسان از آدم تا نوح را برشمردند و بازماندگان ِ توفان ِ بزرگ را پدران ِ بشر معرفی کردند؛ تا این که روایت رسید به سام و حام و یافث، و آن‌ها اجداد ِ انسان ِ کنونی (بشر ِ هم‌عصر با نگارنده‌گان ِ کتاب مقدّس) معرفی شدند.

قدم ِ بعدی توضیح ِ جزئیات ِ بیش‌تری در ادامه‌ی همین روایت است؛ این که چرا زبان ِ ابناء بشر، متفاوت شد؟

پاسخ ِ کتاب ِ مقدّس این است:

1 و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود.
4 و گفتند: «بیایید شهری برای خود بنا نهیم، و برجی را که سرش به آسمان برسد، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم، مبادا بر روی زمین پراکنده شویم.»

راوی می‌گوید که خدا از آسمان نزول کرد تا برج ِ رعایای‌اش را ملاحظه کند:

6 و خداوند گفت: «همانا قوم یکی است و جمیع ِ ایشان را یک زبان و این کار را شروع کرده‌اند، و الآن هیچ کاری که قصد آن بکنند ممتنع نخواهد شد. 7 اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند.»

می‌بینیم که این توجیه و تحلیلی که برای ِ ‘تفاوت ِ زبان‌ها’ آورده شده، بسیار شبیه ِ همان توجیهی است که بندگان ِ همه‌ی ادیان، در توضیح ِ عجایب ِ غیر ِ قابل ِ توضیح ِ دین‌شان می‌آورند. یعنی هرجا چیزی آشکارا ‘به خلاف ِ عدالت’ یا ‘خواستِ بندگان’ وجود داشت، توجیهی عرفانی برای‌اش می‌آورند و حکمتی الهی برای‌اش قائل می‌شوند. نمونه‌ی این نوع ‘پرسش’ و ‘توجیه’ در بین ِ عامه‌ی مردم، این است:

چرا انسان مثل ِ پرندگان بال ندارد؟ مسأله روشن است؛ بشر ِ دوپا با همین دست و پاها چه شرار‌ت‌ها که نکرده است. خدا خودش می‌دانسته که اگر بشر هم بال داشت، تمام جهان را به فساد می‌کشید و نابود می‌کرد. پس خدا از همان روز ِ اول، ما انسان‌های دون و ضعیف‌النفس را می‌شناخت که به ما بال نداد و این نشانه‌ی حکمت ِ بی‌پایان ِ اوست. به عبارت ِ ساده‌تر: «خدا خـَرو می‌شناخت که بـِش شاخ نداد».

این سنت ِ توجیه‌گر، تا قرن 21 ادامه یافته و وقتی از پیروان ِ ادیان ـ که قائل به عدالت و حکمت ِ مطلق ِ خداوندی هستند ـ، در مورد ِ علت ِ وقوع ِ زلزله و جنگ‌های بی‌رحمانه و نابودی ِ بی‌دلیل ِ بچه‌ها و انسان‌های بی‌گناه پرسش کنیم، متوسل به حکمت‌های ناشناخته‌ی خداوندی می‌شوند. در روزگار ِ نگارش ِ عهد ِ عتیق، چنین توجیهی البته مقبول بوده، اما امروز چه‌طور؟ خیلی ساده باید گفت که عده‌ای در دنیای ِ عتیق ِ خود، زندگی می‌کنند؛ در عهد ِ عتیق ِ خصوصی ِ‌شان.

8 پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر بازماندند. 9 از آن سبب آنجا را بابل نامیدند، زیرا که در آنجا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت. و خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده نمود.

***

ترجمه‌ی انگلیسی ِ آیه‌ی اوّل این باب چنین است:
And the whole earth was of one language, and of one speech

مترجم فارسی به جای واژه‌ی language «زبان» را به کار برده، و به جای ِ speech «لغت» را. با وجود ِ مشابهت ِ معنای ِ دو واژه، به نظر تفاوت‌هایی جزئی در کاربرد ِ آن‌ها وجود دارد. در فرهنگ ِ انگلیسی ـ فارسی ِ «پویا» واژه‌ی speech گفتار، تکلّم، زبان، و گویش معنی شده. در فرهنگ ِ هزاره هم معادل‌ها این‌ها هستند: تکلّم، گفتار، زبان، نطق، گویش. به نظرم speech بیش‌تر به وجه ِ گفتاری ِ زبان تکیه دارد و language بیش‌تر به ‘زبان’ با همه‌ی اجزای ِ شاکله‌اش. البته مترجم ِ کتاب مقدّس، «لغت» و «زبان» را به‌عنوان مترادف به کار برده، ولی شاید واژه‌ای مانند «گفتار» بهتر بتواند معنای speech را برساند.

یادم هست قدیم‌ندیم‌ها در بعضی کتاب‌های "ر. اعتمادی"، نویسنده در ابتدای یک داستان می‌فرمود: به هنگام خواندن ِ این داستان، آهنگ ِ «دیروز ِ من، دیروز ِ تو»ی گوگوش را گوش کنید.

محض عبرت، من هم پیشنهاد می‌کنم هنگام ِ خواندن ِ این پُست، موزیک ِ زیبای فیلم ِ «بابل» ِ ایناریتو را استماع بفرمایید تا به ماهیت ِ غم‌انگیز ِ تفاوت ِ زبان ِ انسان‌ها، و زبان‌نفهم‌بودن ِ بعضی‌ها پی ببرید.

سه‌شنبه 20/ 12/ 1387

Tuesday، March 03، 2009

با یادهای عزیز ِ گذشته

ده نامه از مهدی اخوان ثالث (م. امید) به محمّد قهرمان
گرد‌آورنده: محمّد قهرمان
انتشارات زمستان
چاپ اوّل، 1384
قطع رقعی، 184 صفحه
1900 تومان

این کتاب را به امید خواندن ِ نامه‌های "اخوان" و محض ِ لذت‌بردن از نثر ِ زیبای او خریدم. پیش‌ترها، یکی از جذابیت‌های آثار اخوان برای‌ام، مقدمه‌ها و حواشی ِ آثارش بود. الان همچون علاقه و اعتقادی به آن مقدمه‌ها ندارم. از محمد قهرمان هم چیزی نخوانده‌ام، اِلّا این که احتمالن نام‌اش را در بعضی کتبِ اخوان دیده‌ام.

هفتاد صفحه‌ی نخست ِ کتاب، به خاطرات ِ محمد قهرمان اختصاص دارد. شاید مخاطب تصورکند ما با یک کتاب خاطرات سر و کار داریم. خاطرات، همیشه از جذاب‌ترین کتاب‌های بازار ِ نشر هستند و من از طرف‌داران ِ پر و پا قرص ِ کتاب‌های خاطرات‌ام. ولی کتاب ِ حاضر، حدّاقل ویژگی‌های یک ‘کتاب خاطرات’ را ندارد. به چند دلیل:

نخست این که نویسنده‌ی یک ‘کتاب‌ ِ خاطرات’، یا هنرمند ِ طراز اولی‌ است، یا سیاست‌مدار ِ برجسته‌ای است، یا در زمینه‌ای چنان اهمیت یا چنان اسرار ِ مَگویی دارد که مخاطبْ تشنه‌ی گفته‌های‌‌اش است. "محمد قهرمان" جزو دسته‌ی اوّل یا دوم نیست، و در مورد سوم هم هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد.

دوم، ویژگی ِ ‘کتاب ِ خاطرات’، پرداختن به جزئیات، و ثبت ِ چیزهای مهمی است که فراموش می‌شوند. خاطرات، مایه‌ی عمیق ِ داستانی دارند. پس چه به لحاظ ِ نحوه‌ی نگارش، و چه از نظر ِ محتوا، خاطره‌نگاری اندک ذوق و تخصصی لازم دارد. متأسفانه محمد قهرمان هیچ ذوقی در نگارش ِ خاطره ندارد.

سوم، محمد قهرمان معلوم نمی‌کند که چه‌چیز را می‌خواهد تعریف کند. آیا می‌خواهد خاطرات ِ مشترک‌اش با اخوان را تعریف کند؟ آیا قصد ِ نوشتن ِ زندگی‌نامه‌ی شخصی، و تاریخ ِ غزل‌نگاری‌های‌اش را دارد؟ نمی‌دانم، ولی این هفتاد صفحه که توسط نگارنده‌اش، «آش در هم جوش» نام گرفته، اساسن از هیچ اصولی پیروی نمی‌کند: حرف تازه‌ای ندارد، نگارش ِ جالبی ندارد، و به هیچ وجه، از کوچک‌ترین جاذبه‌ای برخوردار نیست.

***

محمد قهرمان رفیق دوران ِ مدرسه و دوران ِ جوانی ِ م. امید بوده است. او خاطرات‌اش را این‌گونه آغاز می‌کند:

«مدت‌هاست که می‌خواهم به یاد عزیزترین دوست از دست رفته‌ام، مهدی اخوان ثالث، قلم به دست بگیرم و خاطراتی را که هنوز از او در حافظه دارم بنویسم، ولی هجوم اندوه نمی‌گذارد.»

«هشت ماه پیش از امید، قدسی از جمع ما پا کشید و پس از امید، کمال و صاحبکار و قرائی و عماد به کاروان ِ رفتگان پیوستند. گاه از قول سلیم تهرانی با خود می‌گویم:

رفتند دوستان چو گل و لاله زین چمن/ چون سرو، از برای چه ما ایستاده‌ایم؟

از مرگ می‌ترسم. می‌کوشم خود را با گفته‌ی مسیح کاشی تسلّی ‌دهم، که:
در غربت ِ مرگ، بیم ِ تنهایی نیست/ یاران عزیز، آن طرف بیش‌ترند
ولی فایده ندارد. بغض گلویم را می‌فشارد. می‌خواهم بنویسم، ولی اشک چشمانم را تار می‌کند. به خود نهیب می‌زنم که پیرمرد! بنویس. فرصت از دست می‌رود.» (ص 7)
*
نویسنده تا به این‌جا، سه موضوع را برای نگارش در نظر گرفته:

اوّل، نویسنده گفت که قصد دارم خاطرات‌ام از آن عزیز را بنویسم. این طرز نگارش ِ پر سوز و گداز و پر از بیت و مصراع، تا هفتاد صفحه ادامه دارد.

دوم، «از اخوان، در طول چهل و سه سال دوستی، ده نامه‌ی تقریباً مفصّل با تاریخ‌های مشخّص در دست داشتم... به فکر افتادم که نامه‌ها را رونویس کنم و آن‌ها را بی‌هیچ مقدّمه‌ای، با کمک زردشت ِ گرامی ـ فرزند برومند امید ـ به چاپ برسانم... ولی بعد طبق نظر دو تن از دوستان عزیز و همچنین زردشت، قرار شد آن‌چه را هم که از آن رفیق ِ شفیق در یاد دارم به روی کاغذ بیاورم و ضمیمه‌ی نامه‌ها کنم.» (ص 8)

سوم، نویسنده به بیوگرافی خودش می‌پردازد و محض احتیاط می‌گوید که:

«گاه در این نوشته، حاشیه‌وار به گوشه‌هایی از زندگی ِ خودم هم پرداخته‌ام، می‌توان از آن‌ها سرسری گذشت.» (ص 10)

می‌دانید معنی ِ حاشیه از نظر نگارنده چیست؟ یعنی دو صفحه از خودش حرف می‌زند، یک بند از اخوان (نمونه، ص 10 تا 13).

نمونه‌ای از خاطرات نگارنده:

جمعه 16/ 11/ 1326 انجمن ادبی ـ آقایان نصرت، عقیلی، آزادی، دکتر رسا، اخوان و من و [ناصر] عاملی. دو غزل استقبالی را من و اخوان خواندیم. این بیت مرا:

کسی که عمر ابد خواست، بوسه زد به لبت/ که خضر در لب لعل تو آب ِحیوان ریخت

گفتند چنین تصحیح کن: مگر که خضر به لعل تو ... چون به آن شکل که بخوانیم، این‌طور معنی می‌دهد که خضر ددر لب تو آب حیوان ریخته است تأکید است که حتماً ریخته. گفتم پس باید مصراع اوّل را هم عوض کنیم. گفتند نخیر! به عقیده‌ی خودم که با این اصلاح، از اوّلش بدتر شده است.»

می‌بینیم که نویسنده، چه دُرّ‌هایی سفته‌ است. تا پایان، همین شیوه‌ی نظم و نگارش، و همین عبارات‌پردازی و پرت‌و‌پلاگویی‌ ادامه دارد. گاهی در یک صفحه‌ی کامل، شعری از محمد قهرمان نقل می‌شود. مرتب راجع به فلان غزل و فلان قصیده و این بیت و آن مصراع بحث می‌شود. محض تنوع، هر از گاهی نگارنده به گریه می‌‌افتد.

در پایان این خاطرات هم چنین آمده است:

«به هر حال، برای ضبط در تاریخ (!) توضیحاتی در مورد بعضی از عکس‌های ‘باغ بی برگی’ می‌دهم.»
نگارنده می‌گوید که تعدادی از عکس‌های ِ اختصاصی‌اش از اخوان را برای چاپ «باغ بی‌برگی» در اختیار ناشر قرار داده ولی «تنها سه عکس نام عکاس، یعنی مرا دارد.»

پس از خواندن ِ این هفتاد صفحه، یاد ِ نوشته‌ای از اخوان افتادم که به بهترین وجهی، کار ِ محمد قهرمان و ناشر ِ محترم این کتاب را توضیح می‌دهد. جایی اخوان خاطره‌ای تعریف می‌کند که خلاصه‌اش این است:

«یک شب در خانه‌ی دوستی مهمان بودم، مهمان دیگری هم بود. وقت خوابیدنْ میزبان خرّ و پفش بلند شد ولی من و آن مهمان دیگر خوابمان نمی‌بُرد. آهسته به او گفتم بیا تفنـّنی بکنیم هر کدام دو بیت بسازیم با واژه‌هایی که مال زمان سعدی باشد ... ولی سعدی از آن سر درنیاورَد...مهمان قبول کرد و گفت می‌دانی به این تفنـّن آخر شب و در عالم بیدارخوابی، رذالت ادبی هم می‌توان گفت... من این دو بیت را گفتم: ضد ضربه‌ست ساعتت، اما/ زیر پتکش نگستری، بهتر/ ضد آب است، لیک در حمّام/ زیر دوشش نیاوری، بهتر»[1]

چاپ ِ نامه‌های اخوان، توجیهی منطقی دارد. ولی خاطرات ِ محمد قهرمان با آن‌همه پرت‌گویی و بی‌ذوقی، انگار در عالم بیدارخوابی به او الهام شده و کار ناشر و گرد‌آورنده، در چاپ این مطالب، مصداق بارز ِ رذالت ِ ادبی به تعبیر ِ خود ِ اخوان است.

اما در خصوص نامه‌ها

فی‌الواقع این نامه‌ها چیز جدیدی در خود ندارند. نه اطلاعات ِ خاصی درباره‌ی "م. امید" (اصلن چه اطلاعاتی؟)، نه نوشته‌ای با ارزش از او، نه گره‌گشایی از ابهامی، و نه هیچ مطلب قابل توجهی. تاریخ ِ نگارش ِ نخستین نامه1330، و بیش‌ترشان در محدوده‌ی 1340 است. یک نامه هم اضافه چاپ شده که نامه‌ی اخوان به حسین رازی است. تنها ارزش ِ این نامه‌ها، تعلق‌شان به "م. امید" است و چاپ‌شان، برای ثبت در تاریخ ادبیات ضرری ندارد. در بیش‌تر این نامه‌ها، اخوان از اوضاع ِ بد ِ مالی گله می‌کند. از این که کتاب‌های‌اش ناشر ندارند.

در بعضی از این نامه‌ها، اخوان با فحش و بد و بی‌راه به استقبال معاصران می‌رود، و از ابتدا تا انتها، سخن‌اش ناامیدی و ناامیدی و ناامیدی ست. فی‌الواقع اخوان یاران ِ غاری داشته که ذهن و مرام ِ بسیار پرتی داشته‌اند، و مرتب برای هم غزل می‌سروده‌اند. محمد جان و عمادجان و جان‌جان‌هایی که از همان اوّل هم بی‌راهه می‌رفته‌اند و باز "اخوان" از همه‌ی‌شان سر بوده. کسانی که اکنون هیچ اثری از وجودشان نیست. با چنان همدمانی، چه‌طور ممکن است آدم رو به آینده داشته باشد و از امید حرف بزند و کار تازه‌ای بکند؟

اخوان در واقع از همان اوایل دهه‌ی چهل، بلکه پیش‌تر، در راهی کور قدم برمی‌داشت و همین باعث شد، در دهه‌ی شصت، آخرین و قطورترین کتاب‌اش، مبتذل‌ترین کار ِ ادبی‌‌اش باشد، و دوباره برگردد به قصیده‌گویی و هزل‌گویی و پرت‌گویی. اخوان را شاعر ِ شکست نام نهاده‌اند. [2] این شکست را به 1325 یا 1332 و شکست‌های پیاپی سیاسی و اجتماعی ِ ملت نسبت می‌دهند. گیرم این حرف‌ها درست باشد. ولی اگر اخوان آدم ِ روشن و مبارزی بود، چرا در نامه‌ها و زندگی ِ خصوصی‌اش، چنان آدم ِ مرتجعی است؟ با کدام منطق می‌توان هم، چنان مرتجع و محدود بود، و هم شاعر و هنرمندی پیش‌رو و سیاسی باقی ماند؟ برخلاف نظر رایج، ناامیدی ِ اخوان، و فرورفتن در لاک خود، صرفن نه به قصد ِ سیاسی ماندن، بلکه برای فرار از واقعیت و تن‌ندادن به حرکت یا مسؤولیتی جدید است. برای حفظ بهشت ِ خصوصی ِ غزل‌ها و قوافی، و معاشقه با سنت‌های منحط ِ بربادرفته است. نامه‌های اخوان، اندکی از آن دنیای خصوصی را بر ما می‌گشایند.

کتابْ با نگاهی بیرونی، و از منظری اجتماعی، شاهدی است بر تن‌دادن ِ تدریجی به انحطاط و سقوط. این که شاعری، کار دیگران و معاصران و واقعیات ِ پیرامون‌اش را انکار کند و فقط از درویشی و پاکی ِ خودش صحبت کند، این که هنرمندی به کار ِ خود ارج نگذارد و از شاگرد ِ خلف ِ نیما بودن، به قصیده‌گویی رجوع کند، این که نویسنده‌ یا ناشری به خود اجازه‌ی چاپ هفتادصفحه لاطائلات ِ آن‌چنانی را ذیل ِ نام ِ اخوان بدهد، همه نشانه‌هایی هستند بر زوال ِ تدریجی ِ کیفیتی از زندگی، که یارای ِ دوام در دنیای امروز را ندارد.
سه‌شنبه 13/ 12/ 1387

-------------------------------------------------------------------------------
[1] «سر ِ کوه ِ بلند»، مرتضی کاخی، انتشارات زمستان، 1375.

[2] نجف دریابندری در مقاله‌ای با عنوان «اخوان، شاعر ِ شکست» می‌گوید:

«اخوان یک شاعر عمیقاً سیاسی بود. پس از مرداد 32 او از جانب چپ رفته‌رفته به نوعی آنارشیسم و سپس به ناسیونالیسم گرایش پیدا کرد، ولی همیشه سیاسی باقی ماند.»
«کودتای 28 مرداد و پی‌آمدهای آن برای نسل اخوان بیش از یک شکست سیاسی بود. این شکست سرآغاز یک دوره‌ی طولانی وهن و خفـّت اخلاقی بود که بسیاری از افراد نسل جوان در معرض آن قرار گرفتند. شخص اخوان هم از این اهانت برکنار نماند.»
«بیعت با یزید کاری بود که بسیاری از افراد نسل اخوان در واقع کردند، ولی از خود او این کار ابداً ساخته نبود. اخوان آن اهانت تاریخی را هرگز نپذیرفت و در نوعی لاک ِ قهر و بغض فرو رفت و هرگز از آن لاک بیرون نیامد. بهترین اشعار او نشخوار اندیشه‌های تلخی است که در تنهایی و تاریکی ِ آن لاک از خاطر او می‌گذشت.»
اضافه می‌کنم، بهترین اشعار اخوان نشخوارهای‌اش نیستند بلکه شعرهایی هستند که به‌موقع و در گرماگرم ِ واقعه گفته است. نشخوارها همان چیزهایی هستند که پس از دوران ِ جوانی و پیش‌رفت‌اش سرود و همان‌ها نشانه‌ی مرگ ِ او بودند.
ــ مقاله‌ی دریابندری در این کتاب چاپ شده است:
باغ بی‌برگی، مرتضی کاخی، چاپ اوّل 1370