Thursday، January 29، 2009

یادداشت 29: نمایش ِ «دیوار ِ چین»

نمایش ِ «دیوار ِ چین» نوشته‌ی "ماکس فریش" و به کارگردانی ِ "مریم معترف"، که فعلن در تالار ِ مولوی (واقع در خیابان شانزده آذر) روی صحنه است، مضمونی کاملن به‌روز و مطابق با شرایط ِ میهن ِ ما دارد. نمی‌دانم آیا اصل ِ نمایش هم به همین اندازه سیاسی است یا نه، اما مسلم است که چیزی که فعلن در حال ِ اجرا است، ایرانی‌شده و هدفدار است. تصور می‌کنم اگر این نمایش در سالن‌ اصلی «تئاتر شهر» اجرا می‌شد، جنجال‌ها برمی‌انگیخت.

مضمون ِ نمایش، حول ِ این مفاهیم است: تقابل ِ دموکراسی و حکومت ِ زور، روشنفکر و دیکتاتور، تعهد و عدم تعهد، حقیقت و دروغ.
صحنه‌ها و شخصیت‌های برجسته‌ی تاریخ (و تاریخ به روایت ِ ادبیات) یکایک بر صحنه می‌آیند:
پیلاطس، فرمانروای ِ چین، کلئوپاترا، ناپلئون، و... . یک روشنفکر ِ آسمان‌جُل، راوی ِ این تاریخ است. او با اشباح ِ تاریخ‌ساز دیدار می‌کند، با آن‌ها سخن می‌گوید، شگردهای همیشگی ِ این جباران را رو می‌کند، سقوط ِ یکایک ِ آنان را تذکر می‌دهد، و در نهایت خودش هم قربانی ِ این تاریخ می‌شود.

گفتم که مضمون ِ نمایش وصف ِ حال ِ ماست. مگر غیر از این است که ما هر روزمان را با این پرسش‌ها سر می‌کنیم که: «چگونه باید از شر دیکتاتور خلاص شد؟»، «نقش ِ روشنفکر در یک جامعه‌ی بسته چیست؟»، «تجربه‌ی تاریخی به چه درد می‌خورَد، و چی به ما می‌آموزد؟»، و آخر این که «با جهالت ِ توده‌های مردم چه می‌توان کرد؟». اگر این پرسش‌ها را پرسش‌های اساسی ِ پیش ِ روی ِ خود بدانیم، پس می‌توان گفت، نمایش ِ دیوار ِ چین، سعی در طرح ِ این پرسش‌ها دارد؛ گیرم که (به نظرم) راهِِ چندان نوید‌بخشی به مخاطب نشان نمی‌دهد.

«دیوار ِ چین» یک مفهوم ِ نمادین است. نمادی همچون "دیوار ِ برلین"، یا "پرده‌ی آهنین" در دوره‌ی جنگ ِ سرد. دیواری که برای جلوگیری از نفوذ ِ دیگری، و جلوگیری از حضور ِ آزادی کشیده شده است. فلسفه‌ی وجودی ِ دیوار، حفظ ِ خود در برابر ِ آینده است. حفظ ِ آن کسی است که دیوار را بالا می‌بَرَد، و دیوار، نشان ِ هراس‌ از آینده است.

در متن ِ نمایش، نماد ِ "دیوار" توصیف و تشریح می‌شود. روشنفکر ِ داستان، همه چیز را توضیح می‌دهد. شیوه‌ی دیکتاتور در توجیه ِ جنایت‌هایش را توضیح می‌دهد. او از قول ِ امپراطور می‌گوید که: ما دیوار را عَلـَم می‌کنیم، چون ما خوبیم، و باید خوبی‌مان را پاسداری کنیم؛ چون کسان ِ آن‌سوی ِ دیوار وحشی‌اند، و ما متمدنیم؛ چون حق با ماست نه با آن‌ها. این حرف‌ها، حرف‌های همیشه‌ی همه‌ی دیکتاتور‌ها و جلاد‌هایی است که دنیای ِ انسان‌ها را محدود می‌کنند، مردم را به بند می‌کشند، و به بهانه‌ی حفظ ِ کشور، آزادی را به صُلابه می‌کشند. "دیوار" یعنی آزادی ِ در زنجیر.

روشنفکر می‌چرخد و می‌چرخد؛ مثل ِ داستان‌های علمی ـ تخیّلی، در تاریخ‌های مختلف می‌چرخد.* با دیکتاتورها بحث می‌کند، و همچون یک پیشگوی ِ واقعی، سقوط ِ حتمی‌شان را به آنان گوشزد می‌کند. ولی کو گوش ِ شنوا؟ هرگاه که روشنفکرْ رو در روی ِ دیکتاتور، حقیقتی را می‌گوید، خنجری بُرّان گلویش را خراش می‌دهد و او را وادار به سکوت یا گفتن ِ حرف‌های متفاوتی می‌کند. این شگردی همیشگی است. این تنها مختص ِ حکومت‌های کمونیستی نیست که محکوم را وادار می‌کردند، چیزی علیه خود و مرام ِ خود بگوید؛ این سنّتی به قدمت ِ دیوار ِ چین است. سنّتی که نویسنده را وادار می‌کند به کنایه و استعاره متوسل شود؛ دیوار استعاره است.

در طول ِ نمایش، امپراطور ِِ چین، به دنبال ِ مردی است که می‌گویند «صدای ِ مردم» است، و کسی است که دارد علیه ِ او توطئه می‌کند. این شخص یک "لال" است. کنایه‌ی جالبی است. "صدای ِ مردم" لال است. روشنفکر رو به تماشاچیان می‌گوید: اصلن لازم نیست که روشنفکر جماعت، صدای ِ مردم ِ جامعه‌ی خویش باشد؛ "صدای ِ مردم"، این موجود ِ "لال"، دیکتاتور را وادار می‌کند که خود همه‌ی صفات ِ خویش را به اطلاع ِ جهانیان برساند. در صحنه‌ای "صدای ِ مردم" دستگیر می‌شود. امپراطور برای ِ محاکمه‌ی او، نیاز به اقرارش دارد. ولی این شخص ِ همیشه لال، چه می‌تواند بگوید؟ آن وقت دیکتاتور شروع به توصیف ِ صفات ِ خود می‌کند. به لال می‌گوید: مگر تو معتقد نیستی که من آدم‌کش‌ام، جلادم، و... صفاتِ خود را می‌شمارد. این شیوه‌ی همیشگی ِ نویسندگان، برای توصیف ِ ناگفتنی‌ها بوده است. نگفتن، نوعی گفتن است؛ سکوت و خفقان، دلیلی بر حضور ِ جنایت است.

در پایان، روشنفکر ِ داستان، در مقابل ِ خواست ِ تماشاگر، در برابر ِ خواست ِ توده‌ی مردم، در برابر ِ نظریه‌ی رایج در باب ِ تعهد، تسلیم می‌شود. او دست از کنایه برمی‌دارد. او مستقیم به دیکتاتور می‌گوید که تو دیکتاتوری. ولی هیچ اتفاقی نمی‌افتد. این نویسنده آن‌قدر کوچک و تنهاست که امپراطور او را می‌بخشد، آزادش می‌کند، و مضحکه‌اش می‌کند. چه کسی گفته که روشنفکران می‌توانند حکومتی را سرنگون کنند؟ امپراطور می‌داند که این روشنفکر ِ یک‌لا‌قبا در آن حدّ و حدودی نیست که چنان خطری برایش بیافریند؛ پس او را دلقک می‌نامد و آزادش می‌کند. این عین ِ واقعیت است که روشنفکرْ جماعت، عامل و فاعل ِ یک عمل ِ عظیم ِ سیاسی همچون انقلاب نیست. انقلاب به دست ِ توده به انجام می‌رسد، و روشنفکر چیزی بیش از یک ناظر نیست.

نویسنده‌ی نمایش ِ دیوار به ما می‌گوید: حالا گیرم که انقلاب هم شد؛ بعد چه؟ فکر می‌کنید چه گلی (به کسر یا ضَم ِ گ) به سر ِ خودتان می‌زنید؟ نویسنده، این انقلاب را برای ما به نمایش می‌گذارد.

در پایان، توده‌های جاهل و وحشی‌ ِ انقلابی را می‌بینیم که همه کس را نابود می‌کنند. کسانی‌اند که هیچ منطق و زبانی سرشان نمی‌شود. این صحنه‌ها، برای ایرانیانی که منتظر ِ انقلاب‌اند بسیار نوید‌بخش است. کارگردان و نویسنده به‌وضوح به مخاطب می‌گویند: ببین! آهای تو که دایم می‌پرسی چرا دیکتاتورها از تاریخ درس نمی‌گیرند، خودت چه‌قدر درس گرفته‌ای؟

اجرای ایرانی‌ شده‌ی «دیوار چین» هرچند ابَدَن نه در بازی، و نه در کارگردانی، اجرا، بازیگری، گریم، و...، در حدّ و حدود ِ همین نمایش‌هایی که از تله‌ویزیون (ماهواره) می‌توان دید نیست (و نباید چنان انتظاری داشت)، با این‌حال لذت‌بخش است و حدیث ِ حال ِ ماست. بارها به هنگام ِ اجرای ِ نمایش، بازیگرها برمی‌گردند با مخاطبان، با تماشاچیان حرف می‌زنند. این، واقعیت ِ ماجرا را برجسته‌تر می‌کند. به هنگام ِ اجرا، جناب ِ فیاضی (؟) بازیگر ِ نقش ِ امپراطور، گاهی بعضی از تماشاگران (بازیگران ِ مشهور ِ حاضر در سالن) را به نام، مخاطب قرار می‌داد. این برای تأکید بر واقعی بودن، و امروزی بودن ِ مضمون ِ نمایش است. در پایان ِ نمایش، شورشی‌ها یا انقلابیون با شلوارهای استتار ِ لجنی (همین‌ها که خواننده‌های رَپ می‌پوشند و پلیس‌های ایرانی می‌پوشند و چریک‌های فلسطینی می‌پوشند) بر صحنه حاضر می‌شوند. این باز به‌نوعی، بومی کردن ِ نمایش است.

باید آرزو کرد، به جای ِ شعارهای ِ رایج و احساساتی ِ روز، بتوانیم اجراهایی حرفه‌ای از نمایش‌هایی این‌چنینی را در گستره‌ای وسیع‌تر ببینیم، تا بلکه آن تغییر ِ موعود، در ذهن ِ ما اتفاق بیفتد. باید ببینیم، تا بدانیم که این فقط دیکتاتورها نیستند که از تاریخ عبرت نمی‌گیرند. مردمْ تاریخ‌سازان‌اند، و همه‌چیز به آنان برمی‌گردد.

پنج‌شنبه 10/ 11/ 1387

---------------------------------------------------------------------------
واقعیت این که من تا پس از خواندن ِ این یادداشت نفهمیدم که چهره‌های تاریخی، به مراسم ِافتتاحیه‌ی دیوار چین دعوت شده‌اند. این شاید به خاطر ِ روایت ِ ضعیف ِ نمایش باشد. شاید هم محصول ِ بی دقتی ِ من است.

Thursday، January 22، 2009

کتاب مقدّس (7)

در ادامه‌ی باب ِ نـُه‌ام که درباره‌ی پسران ِ نوح بود، راوی ِ«سفر ِ پیدایش»، بخشی دیگر از روایت ِ عظیم ِ خود درباره‌ی جهان را می‌آوَرَد. این راوی دو کار را هم‌زمان ادامه‌ می‌دهد: اوّل، روایت ِ داستان‌هایی شگفت درباره‌ بشر، دوم، روایت ِ تاریخ ِ جهان. روایت ِاین دو موضوع، هم‌زمان صورت می‌گیرد، و همان‌طور که قبلاً گفتم، گویا هدف ِ اساسی ِ راوی، همان روایت ِ جهان و آفرینش است، و "قصّه‌"‌ها فرع ِ مسأله‌اند. با این حال، این روایت ِ تاریخ ِ جهان، عمیقاً با روایت‌های داستانی درآمیخته است، و این به‌نظرم نشانه‌ی قدرت شگفت و بی‌همتای ِ "قصّه"، در جهان ِ کهن است.

اهل ِ دین، و دین‌سازان، بزرگ‌ترین مدعیان ِ حق و حقیقت در تمام تاریخ‌اند. این جماعت چنان تأکیدی بر حقانیت و صداقت خود دارند، که بشارت ِ راه ِ درست، و سعادت ِ کشف ِ حقیقت را، ملک ِ طلق ِ خود می‌دانند. حال چه چیزی موجب می‌شود که این جماعت، در کتاب‌های ِ مقدس‌شان، روایت ِ سرشار از صداقت و حقانیت ِ خود در باب ِ انسان را، با یکی از نیرومندترین جلوه‌های تخیّل ِ بشر، یعنی "قصّه"ـ که چیزی عمیقاً انتزاعی است، و هرچه کم‌تر علمی و قابل ِاستناد است ـ بیامیزند، این را باید به تأثیر ِ خارق‌العاده‌ و لایزال ِ قصّه و داستان بر بشر تعبیر کرد. این‌جاست که می‌توان گفت: بشر اعتقاد ِ تام و تمامی به تخیّل و کلام ِ مُخَـیّــَـل دارد. این اعتقاد هم‌پای ِ عمیق‌ترین اعتقادات ِ دینی است و بهتر است بگویم عظیم‌تر از آن است که وصف شود. این‌جاست که اعتقاد به "متن" و "کتاب" را می‌توان عمیق‌ترین اعتقاد ِ بشر دانست. و شاید بر همین اساس است که فرموده: «در ابتدا کلمه بود».

20 و نوح به فلاحت زمین شروع کرد، و تاکستانی غرس نمود. 21 و شراب نوشیده، مست شد، و در خیمۀ خود عریان گردید.

در ادامه‌ی این آیات آمده که نوح برهنه خواب‌اش می‌بَرَد، و "حام" پدر ِ کنعان، پدر ِ برهنه‌ی خود را می‌بیند و برادران ِ خود را خبر می‌کند که بشتابید ببینید پدر در چه حالی است. پسران ِ دیگر ِ نوح، یعنی "سام" و "یافث" ردایی برداشته، به خیمه‌ی پدر می‌روند، و برای این که چشم‌شان چیز ِ بدی نبیند، دنده عقب می‌روند و به نوح نزدیک می‌شوند و ردا را روی او می‌اندازند. وقتی نوح از خواب بیدار می‌شود، می‌گوید: «کنعان ملعون باد! برادران ِ خود را بندۀ بندگان باشد.»

و به این ترتیب پسر ِ بیچاره‌ی حام، به گناه ِ پدرش، ملعون می‌شود.

باب ِ دهم: نسل نوح

در این‌جا نسل ِ باقی‌مانده از پسران ِ نوح، به‌حضور معرفی می‌شوند. این کار ِ راوی در راستای ِ روایت ِ تاریخ ِ جهان است. این باب ِ یک‌صفحه‌ای، با 32 آیه، سرشار از اَعلام است. حدود 100 اسم ِ خاص در این 1 صفحه آمده است. ببینید چه نام‌های والا، و چه استعدادهای درخشانی (برای داستان‌های آینده) در این باب ِ یک‌صفحه‌ای آمده:
جومر [یأجوج؟]، مأجوج، اشکناز، نِمرود، سبا، صیدون، عیلام، آشور، بابل، اکد، نینوا، سُدُوم، عَمورَه، اَرام، و... .
نام‌های ِ "یأجوج" و "مأجوج" در قرآن هم آمده، و امت اسلام، اعتقاد ِ کاملی به وجود ِ این قوم داشته و دارند. این قوم گویا جزء شروران ِ روزگارند. حضرت فردوسی درباره‌ی ایشان فرموده:

ز یأجوج و مأجوج خسته‌دلیم
چنان شد که دل‌ها ز تن بگسلیم

و دلاور ِ دورانْ ناصرخسرو قبادیانی فرموده:

ز یأجوج و مأجوج‌مان باک نیست
که ما بر سر سدّ اسکندریم

در مورد ِ این دو نام، شاهد و مثال‌های زیادی در واژه‌نامه‌ی دهخدا هست. خودتان رؤیت کنید.

فی‌الواقع، در این باب، بدون ِ توسل به هیچ‌گونه روایت ِ داستانی، نقشه‌ی عظیمی (بلکه توطئه‌ی عظیمی) برای آینده‌ی بشر طراحی شده. راوی می‌تواند حالا حالاها از این همه نام استفاده کند، و فکر کنم استفاده کرده است.

پنج‌شنبه 3/11/ 1387

Wednesday، January 14، 2009

یادداشت 28


Nicole Kidman: Part of Stanley's legacy on my life is that if you believe in something you passionately believe in something, devote yourself to it completely, utterly and don't apologize for doing it

Monday، January 12، 2009

ظلمت در نیمروز


نویسنده: آرتور کستلر
مترجم: اسدالله اَمرایی
انتشارات نقش و نگار
چاپ اوّل، 1380
قطع رقعی، 240 صفحه
قیمت: 1650 تومان

وقتی حیات ِ مسیحیت به خطر می‌افتد، از تبعیت ِ قیود ِ اخلاقی رها می‌شود. وقتی هدفْ وحدت است، استفاده از هر وسیله‌ای مُجاز است، حتی نیرنگ، خیانت، خشونت، زندان و مرگ. زیرا همه‌ی فرمان‌ها برای حفظ ِ اجتماع است، و فرد باید در راه ِ منافع ِ جمع قربانی شود.[1]

دیتریش فون نیهیم
«اسقف وردن» 1411 بعد از میلاد

***

* پیلاطس از او پرسید: «آیا تو پادشاه ِ یهود هستی؟» او در جواب ِ وی گفت: «تو می‌گویی.» * و چون رؤسای کهنه ادّعای بسیاری بر او می‌نمودند،* پیلاطـُس باز از او سؤال کرده، گفت: «هیچ جوابی نمی‌دهی؟ ببین چقدر بر تو شهادت می‌دهند!»* امّا عیسی باز هیچ جواب نداد، چنانکه پیلاطـُس متعجّب شد...
* و چون ساعت ششم رسید، تا ساعت نهم تاریکی زمین را فرو گرفت.* و در ساعت ِ نهم، عیسی به آواز ِ بلند ندا کرده گفت: «ایلوئی ایلوئی، لَماَ سَبَقـْتـَنی؟» یعنی «الهی الهی چرا مرا واگذاردی؟»[2]

***

حکایت ِ انقلاب ِ کمونیستی، کمونیسم و کمونیست‌ها، دیگر کهنه شده است، اما نه لزوماً برای ما ایرانی‌ها.
وقتی کتاب‌ ِ قدیمی ِ «ظلمت در نیمروز» را می‌خوانیم [3]، از شباهت‌ ِ وضعیت ِ گذشته و امروز حیرت می‌کنیم؛

«نیکلاس سلمانویچ روباشوف» یکی از فرزندان ِ انقلاب ِ کمونیستی ِ شوروی در ابتدای قرن ِ بیست است. از نسل ِ اوّل ِ انقلابیون. آن‌ها که در راه ِ آرمانی، دست به عمل زدند، و خود و دیگری را قربانی کردند. داستان با بازداشت ِ رفیقْ روباشوف آغاز می‌شود. وقتی که در بستر ِ خواب، کابوس ِ بازداشت ِ خودْ توسط ِ پلیس ِ سیاسی را می‌بیند:

«یک ساعت قبل که دو مأمور از کمیسریایی خلق در امور داخلی در ِ خانه‌ی روباشوف را می‌کوبیدند، تا او را توقیف کنند، روباشوف خواب می‌دید که توقیف شده است... مثل ِ همیشه خواب می‌دید که در به صدا در‌آمد. سه مرد ِ پشت ِ در آمده بودند که او را بازداشت کنند. می‌توانست از پشت ِ در ِ بسته آن‌ها را ببیند، که چنان به چارچوب ِ در می‌کوبند که انگار می‌خواهند آن را از پاشنه درآورند. یونیفرم‌های آن‌ها افراد ِ گارد ِ ویژه‌ی دیکتاتوری ِ آلمان را به خاطر می‌آورد و روی کلاه و آستین‌های‌شان صلیب ِ مُضَرَس نقش بسته بود، که تجاوزگری را در نظر ِ آدم مجسم می‌کرد... .»
کابوس ِ همیشگی ِ دستگیری، و ذهن ِ ترس‌خورده، ویژگی ِ ذاتی ِ انسان‌های تحت ِ سلطه‌ی نظام‌های ِ کمونیستی بوده است. حتی برای کمیسر خلق هم امنیت و آرامشی وجود ندارد. زمان ِِ هر کس بالأخره یک روز فرا می‌رسد؛ آسیا به نوبت!

داستان در دهه‌ی 1930 می‌گذرد. زمان، زمان ِ تصفیه‌های سیاسی ِ استالین است. نسل ِ اول ِ انقلاب مُرده‌‌ و گروه ِ تازه‌کاری روی کار آمده که چندان اعتقادی به آرمان‌های اولیه ندارد، شاید اصلاً از آن اطلاع ندارد، ولی روش ِ سرکوب و اطاعت ِ کورکورانه را خوب یاد گرفته است. نسلی که فقط پای‌بندی به حزب، و فرمان‌بَری را می‌شناسد. خدمت و اطاعت، بدون ِ هیچ‌گونه ملاحظه‌ی اخلاقی. یکی از همین تازه به دوران رسیده‌ها برای بازداشت ِ روباشوف آمده. او هیچ احترام و ارزشی برای فرزند ِ انقلاب و گذشته‌ی انقلاب قائل نیست، چرا که حتی خود ِ روباشوف هم می‌داند که دوران‌اش به پایان رسیده است:

«گارد ِ قدیم مُرد. ما آخرین بازمانده هستیم و به زودی نابود می‌شویم... سعی کرد آهنگ ِ “بیا به غبار بپیوندیم” را به خاطر آوَرَد، ولی فقط کلمات به خاطرش رسید؛ مجدداً تکرار کرد گارد قدیمی مُرد. سعی کرد قیافه‌ی آن‌ها را مجسم کند. فقط سه‌ چهارتا از آن‌ها را به خاطر آورد. مثلاً اولی رییس اول انترناسیونال بود، که به اتهام خیانت اعدام شد، فقط منظره‌ی جلیقه‌ی چهارخانه و شکم گوشتالویش را به یاد آورد... دومی نخست‌وزیر دولت انقلابی بود که اعدام شد. عادت داشت در موقع خطر ناخن‌های‌ش را بجود. روباشوف فکر کرد، تاریخ تو را تبرئه خواهد کرد. ولی نتوانست خودش را کاملاً متقاعد کند؛ تاریخ از ناخن‌جویدن چه می‌داند؟»

بخش ِ اعظم ِ داستان، توسط ِ دانای ِ کل ِ محدود به ذهن ِ روباشوف روایت می‌شود. هدفْ توضیح ِ ذهن و شخصیت ِ مردی است که روزگاری آرمان‌گرای ِ بزرگی بوده. کسی که روزگاری با "شخص ِ اوّل"، با رفیقْ استالین، همراه و هم‌سنگر بوده.
روزگاری روی ِ دیوار ِ اتاق‌های ِ تمام ِ ساختمان‌های اداری، قابی آویزان بود که همین انقلابیون ِ نخستین، و "شخص اوّل" را در خود جای داده بود؛ نمایندگان ِ اولین کنگره‌ی حزب کمونیست. «ولی حالا عکس ِ دسته‌جمعی را پایین کشیده بودند».
«جمع ِ آن‌ها، در آن زمان انسان‌های طرازنوینی به نظر می‌رسید: فیلسوف‌های مسلّح، زندان‌های اروپا را به خوبی می‌شناختند. دوست داشتند قدرت را به دست گیرند، هدف ِ آن‌ها محو ِ قدرت بود. می‌خواستند برای مردم حکومت کنند و مانع از سلطه بر مردم شوند. افکارشان محقق شد و رؤیاها به حقیقت پیوست. اکنون کجا هستند؟ مغزهایی که جریان ِ تاریخ را تغییر داد با گلوله‌ای از سرب پُر شد. فقط دو یا سه‌تاشان جان ِ سالم به در بردند و خسته و وامانده در اطراف جهان آواره شدند. خود ِ او و شخص ِ اوّل هم جزو زنده‌ها بودند.»

در لابه‌لای این سرگذشت‌ها‌ و خاطره‌ها، چیزهای دیگری هم روایت می‌شود: سرگذشت ِ کسانی که روباشوف زندگی‌شان را به باد داده؛ زندگی ِ انقلابیون ِ دیگر کشورها که به کشور ِ شوراها دل بسته بودند؛ زندگی ِ کارگران ِ چشم و گوش‌بسته‌ای که به حرف ِ رهبران ِ حزب گوش دادند؛ سرگذشت ِ منشی ِ روباشوف، دختری که روباشوف دوست‌اش داشت و بی‌خیال ایستاد تا دخترک اعدام شد. این‌ها همه روایت می‌شوند، اما به اشاره.

چه‌گونه یک انقلاب نابود می‌شود؟ چه‌گونه روباشوف، روباشوف می‌شود؟ این یکی از محورهای ِ اساسی ِ داستان است. تحلیل ِ چندجانبه‌ی شخصیت ِ یک انقلابی ِ صادق، مراحل ِ تغییر و تبدیل ِ او از انقلابی‌ به ضدّ انقلابی، از وجودی پولادین و باایمان، به موجودی حقیر و وارفته؛ از “فردیتی فعال” به وجودی دچار ِ کیش ِ شخصیت و فناشده در حزب؛ تبدیل ِ عدالت‌طلب به شکنجه‌گر به شکنجه‌شونده، خدمت‌گزار ِ خلق به دشمن ِ خلق؛ و تغییر ِ ماهیت از انسانیت تا سبعیت، سطرهای آغاز تا پایان ِ داستان را پر کرده است. می‌توان گفت که راوی با نگاهی بی‌طرف و بی‌غرض به شخصیت‌های داستان‌اش نگاه کرده، یا بهتر بگویم آن‌ها را بی‌طرفانه ساخته و پرداخته است.

نویسنده‌ی یهودی ِ «ظلمت در نیمروز»، زندگی پرماجرایی داشته. او متولد بوداپست (مجارستان)، و از 1931 تا 1938 به مدت ِ هفت سال عضو ِ حزب ِ کمونیست بوده. پس آن‌قدر با “رُفـقا” دَمخور بوده که بداند درباره‌ی چه چیزی می‌نویسد. وی بعداً به یک ضدّ کمونیست تبدیل می‌شود. به هنگام ِ تحصیل ِ روان‌شناسی در دانشگاه ِ ویَن، کوستلر رئیس انجمن ِ دانشجویان ِ صهیونیست بوده و سال‌هایی را هم در فلسطین ِ تحت ِ اشغال ِ بریتانیا زندگی کرده است. پیش از جنگ دوم، حین ِ فعالیت‌های ژورنالیستی‌اش، به اسارت ِ فالانژیست‌های اسپانیایی درمی‌آید، که این تجربه بعدها به رمان ِ «ظلمت در نیمروز» تبدیل می‌شود. رمانی که حول ِ ذهن و شخصیت ِ یک زندانی می‌چرخد. کوستلر به هنگام ِ "جنگ دوم"، در لژیون ِ خارجی‌های ِ ارتش ِ فرانسه خدمت می‌کند، سپس به انگلستان می‌گریزد، و مدتی خبرنگار ِ بی‌بی‌سی، و همچنین سرباز ِ ارتش ِ انگلستان می‌شود، تا این‌که بالأخره به تابعیت انگلستان درمی‌آید. پس از جنگ به فرانسه برگشته و مدتی با ژان پل سارتر و سیمون دوبوار دمخور می‌شود. کوستلر علاوه بر آلمانی و زبان ِ مادری‌اش ، به زبان‌های انگلیسی و فرانسه مسلط بوده و مقداری هم عبری و روسی می‌دانسته. هرچند او، بخش عمده‌ای از آخرین کارهایش را به زبان انگلیسی نگاشته است، ولی در نتیجه‌ی این تنوع ِ زبانی، بهترین آثار ِ خود را به زبان‌های متفاوتی نوشته است: «گلادیاتور» به زبان مجارستانی، «ظلمت در نیمروز» به آلمانی، و «ورود و خروج» به زبان به انگلیسی.[4]

ــ «بدعت‌های دستور زبانی»

وقتی روباشوف در سلول ِ سرد ِ انفرادی، و هم‌ردیف ِ دیگر زندانیان ِ سیاسی قرار می‌گیرد، آهسته توهم‌اش فرو می‌ریزد. در سلول‌های مجاورش کسانی زندانی‌اند، که روباشوف تا دیروز دشمن ِ خلق می‌شمردشان. حالا خودش یکی ازهمان ضدّ انقلاب‌هاست. طنز ِ تلخی‌ست. بلشویک‌های ِ قدیمی، فرزندان ِ اصلی ِ انقلاب، یکی یکی اعدام می‌شوند. نه به خاطر ِ خلق، نه به خاطر ِ انقلاب، به خاطر ِ دشمنی با خلق و دولت ِ خلقی! کسی که سال‌ها در حزب ذوب شده بود، "فردیت" و "من" ِ خود را فراموش کرده بود، و فقط از "ما" (کمونیست‌ها) و از "حزب ِ ما" صحبت می‌کرد، حالا یک‌دفعه حساب دست‌اش آمده که هیچ پیوندی با آن جمع ِ گوش‌به‌فرمان ندارد. در نتیجه، به هنگام ِ بازجویی، روباشوف از "من" حرف می‌زند. حساب ِ خود را از حزب، جدا می‌کند. بین ِ “خود” و “آن‌ها” خط ِ تفریق می‌کشد.

نویسنده این عمل ِ روباشوف را، این بازگشت به فردیت و اخلاق و قضاوت ِ فردی را، به صورت ِ استعاری، "بدعت ِ دستو ِ زبانی" می‌نامد (ص 108). فی‌الواقع، در مرام ِ کمونیستی، صحبت از "من"، یک بدعت است. نویسنده این استعاره را گسترش می‌دهد:

زندگی ِ کمونیستی یک دستور ِ زبان ِ (یا قانون) ِ سفت و سخت و منحصر‌به‌فرد دارد. هرگاه اعضا رفتاری خارج از نـُرم انجام دهند، این دستور زبان را زیر پا گذاشته‌اند. هر گاه روباشوف، کاری خلاف ِ عادت‌های ِ کمونیستی‌اش انجام می‌دهد، یک بدعت ِ دستور زبانی محسوب می‌شود. این نوع پرداختن ِ به موضوع، از ابداعات ِ نویسنده است. «ظلمت در نیمروز» اثر ِ به‌نسبت ساده و کلاسیکی است. شاید اهمیت‌اش، بیش‌تر به خاطر ِ محتوای‌اش است. ولی توسل به این نوع تکنیک، داستان را از حالت ِ یک سرگذشت ِ صِرف خارج می‌کند.

همچنین، نویسنده سعی کرده که روایت ِ داستان‌اش خطی نباشد. در زندان، روباشوف، گذشته و حبس‌های قبلی‌اش را به خاطر می‌آوَرَد. و در بخش‌های آخر، نویسنده، داستان ِ روباشوف را با نقل‌ قول‌هایی از آثار دیگر روایت می‌کند. جملاتی از انجیل نقل می‌شود، و سرگذشت ِ زندانی و سرگذشت عیسی به صورت ِ موازی روایت می‌شود.

***

در پایان ِ داستان، روباشوف حاضر می‌شود، که به آخرین خواست ِ حزب عمل کند، توبه‌نامه‌ای بنویسد، و در آن خود را تحقیر کند. قبل‌تر، رفقای‌اش در یادداشتی مخفیانه از او خواسته بودند که: «بمیر ولی حرف نزن». مخاطب منتظر است که در این دم ِ آخر، روباشوف کاری خلاف قاعده انجام دهد. ولی دادگاه ِ علنی برگزار می‌شود و روباشوف، خود و هم‌مسلکان‌اش را به باد تحقیر می‌گیرد. این حرکت، با تغییر ِ روحیه‌ی ِ کمیسر ِ خلق (که در صفحات قبل اتفاق افتاد)، ناسازگار است.

در واقع، روباشوف، دیر از هیپنوتیزم ِ "شخص ِ اوّل" نجات می‌یابد. در واقع، دیر می‌فهمد که چه کرده است. پس در آخرین قدم، او خود را مجازات می‌کند. مجازات ِ کسی که سال‌های سال، دیگران را با اتهامات واهی مجازات کرده چیست؟ روباشوف سخت‌ترین مجازات را برای خود انتخاب می‌کند: او همان تحقیری را که بر دیگران هموار داشته، بر خود تحمیل می‌کند. در دادگاه ِ علنی لـَه‌لـَه می‌زند که رو در روی ِ دادگاه و "شخص ِ اوّل" بایستد و آن‌ها را رسوا کند. ولی چنان در هم شکسته و تحقیر شده که از پس ِ چنین عملی برنمی‌آید:

«وسوسه‌ای به جانش چنگ می‌زد که از گذشته حرف بزند، فقط یک‌بار به گذشته برگردد و توری را که "ایوانف" و "گلتکین" بر تن ِ او تنیده بودند بدرد و مانند "دانتون" بر سر مُفتریان ِ خود فریاد زند:

ـ شما بر زندگی من دست گذاشته‌اید، باشد که این زندگی به‌پاخیزد و شما را به خاک بیندازد... .
سخنان ِ دانتون را در دادگاه ِ انقلابی چه خوب به خاطر داشت. کلمه به کلمه‌اش را حفظ کرده بود. در کودکی آن را به خاطر سپرده بود:

شما می‌خواهید جمهوری را در خون خفه کنید. تا کِی باید گام‌های آزادی اسیر ِ سنگ قبر باشد؟ استبداد برپاست. نقاب ِ خود را دریده و سرش را بالا می‌گیرد و بر اجساد مردگان می‌تازد.

کلمات زبان را می‌سوزانـْد، اما وسوسه فقط لحظه‌ای دوام آورد، پس از آن وقتی آخرین دفاع را آغاز کرد، زنگ ِ سکوت را زدند. می‌دانست که دیگر خیلی دیر است. راه ِ برگشت به گذشته نبود، گام زدن ِ دوباره بر گور ِ رد پایش دیر بود. از کلمات کاری برنمی‌آمد.
خیلی دیر شده بود.»[5]

دوشنبه 23/ 10/ 1387

---------------------------------------------------------------------------
[1] در نقل ِ قول‌های نوشته‌ی حاضر، رسم‌الخط ِ مترجم را، به نفع ِ جدانویسی تغییر داده‌ام. کتاب، ویرایش ِ درست و دقیقی ندارد و مترجم، یا ناشر، خیلی راحت نشانه‌‌های سجاوندی را تغییر داده‌اند (بهتر است بگویم نشانه‌گذاری‌های نادرستی به کار برده‌اند). در نتیجه در نقل قول‌ها هر جا لازم دیدم، نشانه‌گذاری‌ها را تغییر دادم. متن ِ زیر نمونه‌ای از تغییراتی است که در متن و در نشانه‌گذاری صورت گرفته است. قصدم فقط توجیه کار ِ خودم است و نه این که بگویم اثرْ خیلی بد ترجمه شده. اتفاقاً ترجمه‌ی این کتاب بدک نیست، ولی در بعضی موارد، حتماً نیاز به ویرایش دارد. ترجمه‌ی زیر، کار ِ اسدالله امرایی است. نقل قولی را که در ابتدای این پُست آوردم، از روی همین ترجمه بازنویسی کردم.

When the existence of Church is threatened, she is released from the commandments of morality. With unity as the end, the use of every means is sanctified, even cunning, treachery, violence, simony, prison, death. For all order is for the sake of the community, and the individual must be sacrificed to the common good
DIETRICH VON NIEHEIM

وقتی حیات کلیسا به خطر می‌افتد از تبعیت قیود اخلاقی رها می‌شود.
خلاصه کلام وقتی هدف وحدت است، استفاده از هر وسیله‌ای جایز است حتی مکر و خیانت، حقه‌بازی، شدت عمل، زندان و مرگ، زیرا همه برای حفظ نظم اجتماع است و فرد را باید در برابر منافع جمع قربانی کرد.

[2] این آیات از باب ِ پانزده ِ «انجیل ِ مَرقـُس» است (از بین ِ آیات 2 تا 34) که مصلوب شدن و مرگ ِ عیسی را روایت می‌کند. نویسنده در پایان ِ کتاب بعضی از همین آیات را در ذهن ِ شخصیت‌های داستان تداعی می‌کند. شماره‌ی آیات را برای جلوگیری از آشفتگی ِ متن و قاطی شدن‌شان با شماره‌ی پانویس‌ها حذف کردم. مشخصات ِ کتاب مقدس مورد ارجاع هم این است: «کتاب ِ مقدّس»، انتشارات ایلام، چاپ سوم 2002، انگلستان.
[3] تاریخ اولین انتشار ِ کتاب، سال 1940 است.
[4] منبع اطلاعات درباره‌ی زندگی ِ نویسنده، Wikipedia است.
[5] درباره‌ی عنوان ِ کتاب مترجم چنین نوشته است:
ظلمت در نیمروز اصطلاحی سیاسی است که از کتاب عهدین [کتاب مقدس] گرفته شده و به موقعیتی اطلاق می‌شود که در آن کسی به گناه ِ ناکرده دم ِ تیغ برود.
ــ نکته‌ی درخور ِ ستایشی که لازم می‌دانم ذکر کنم این است که کتاب، در سال 1380 به قیمت ِ 1650 تومان چاپ شده، و در حال ِ حاضر، همین چاپ ِ اوّل که گویا روی دست ِ ناشرْ باد کرده، در یک “حراجی ِ کتاب” در ضلع ِ جنوب ِ غربی ِ میدان ِ انقلاب (خ کارگر جنوبی)، به قیمت 400 تا 600 تومان به فروش می‌رسد. خواستم همین‌جا به نمایندگی از آرتور کوستلر، و [با اجازه] مترجم، و ناشر، تشکر و تقدیر ِ صمیمانه‌ی خود را به امت ِ اسلام تقدیم کنم.

Sunday، January 04، 2009

یادداشت 27

مرام، فقط مرام ِ سرپیکو.

روی تابلو نوشتم «درود بر سرپیکو». دانش‌آموزا داشتن امتحان می‌دادن. البته امتحان نمی‌دادن. بی‌کار نشسته بودن و منو نگا می‌کردن. طبق قوانین مدرسه باید اجباراً یک ساعت و ربع سر ِ جلسه‌ی آزمون بشینن. اینم برا خودش مزخرفیه. خلاصه نشسته بودن منو نگا می‌کردن. نباید سوژه دست‌شون داد. نباید باهاشون حرف زد. نباید، نباید، نباید... . چرا؟ چون که منتظر ِ یه فرصتی‌ان تا از این یک ساعت و ربعْ مَلال و علافی نجات پیدا کنن. می‌دونم نباید سوژه دست‌شون داد، ولی چی‌کار کنم؟ خودم هم خسته می‌شم. هر کی باشه خسته می‌شه. این بود که پای تابلو نوشتم: درود بر سرپیکو.

یکی پرسید این چیه؟ سَرپیکو؟ بعد انگلیسی‌ش رو به خط شکسته‌ی نستعلیق روی تابلو نوشتم. یکی دیگه پرسید: آقا این چیه؟ گفتم سرپیکو یه آدمی بود که تقلب نمی‌کرد. یکی گفت: آقا یعنی شما خودتون تقلب نمی‌کردین؟ گفتم: وقتی آدم متوجه ِ غلط بودن ِ یه چیزی شد نباید ادامه‌ش بده.

خب با این حرفا جلسه‌ی امتحان رو به گند کشیدم دیگه. پس کرم از خود درخته. بعد اومدم توضیح بدم که آل‌پاچینو کیه و داستان چیه، یعنی اومدم داستانو تعریف کنم که کلاس به هم ریخت و بی‌جنبه‌‌ها شروع کردن به شلوغ‌بازی و پریدن تو حرفم و آخرش این شد که به یکی گفتم: خفه شو لطفاً!

مرام، فقط مرام ِ سرپیکو.

توی دفتر نشسته بودیم. چهار پنج تا از معلمای دیگه هم نشسته بودن. گفتم: آره آقا جون، ما اگه به امید این ناظم و این مدیر و... بشینیم، روز‌به‌روز وضع بدتر می‌شه. باید کارمونو خودمون انجام بدیم. گفتم: چرا می‌ذاریم دانش‌آموز رو بی‌هوا از کلاس ِ درس ببَرَن بیرون؟ چرا به دانش‌آموز اجازه می‌دیم راحت از کلاس غایب شه؟ نگا کنید! این پسره ظرف ِ دوهفته‌ی گذشته، سه جلسه غیبت داشته. این یکی‌ام همین‌طور، و این و این و این.
ملت پوزخند می‌زدن. گفتم: چرا سر ِ هر زنگ، صد بار می‌آن مزاحم ِ کلاس می‌شن که اعلامیه و بیانیه و چی و چی بدن؟ چرا اون‌جا که مدیر می‌گه فلان کنید بهمان کنید و همه می‌دونیم که داره غلط می‌گه، هیچ‌کی چیزی نمی‌گه. من چن بار اعتراض کردم، مدیر برگشت گفت: «من هفتاد و پنج نفر پرسنل دارم، چرا فقط شما هی اعتراض می‌کنی؟» خب راس می‌گه دیگه. وقتی هیچی نمی‌گی، یارو فکر می‌کنه داره دُرُس می‌گه.
یکی از معلما برگشت گفت: ای بابا ما هم وقتی مث تو صفر‌کیلومتر بودیم، از این حرفا می‌زدیم. بی‌خودی چرا اعصاب خودت رو خراب می‌کنی؟

می‌گم مرام، فقط مرام ِ سرپیکو.

می‌گم وقتی یارو داره مزخرف می‌گه باید راس تو روش بگی: چرا مزخرف می‌گی؟ باید بگی، تا یارو خیال نکنه هالویی. اعصابت خراب می‌شه؟ بشه! نتیجه‌ای نداره؟ به دَرَک!
می‌گم آقای زندی، این امت ِ اسلام رو می‌بینی؟ یه چیزی تو مرام‌شون هس به اسم تقیه. یعنی هر جا به نفعت بود، دروغ بگو. یعنی مث سگ دروغ بگو. آدم نباید دروغ بگه، نه به خاطر این که گناه داره یا چی داره یا کوفت داره. نباید دروغ بگه چون که دروغْ آدمو کوچیک می‌کنه. اگه تو روی ِ مدیر یه چیزی می‌گم فقط به خاطر خودمه؛ نه به خاطر ِ آفتاب، نه به خاطر ِ حماسه، به خاطر ِ مرام ِ سرپیکو شاید.

می‌گم این آموزش و پرورش ِ ما که پُکیده، علت‌ش همین معلمان. همین ملتی که همه‌چی رو توجیه می‌کنن. همینایی که می‌گن: «ای بابا، مدرسه‌ی غیر ِ انتفاعی همینه، چرا خودتو اذیت می‌کنی».

مرام فقط مرام ِ تو ای سرپیکوی ِ من!

آدم وقتی توی خلایی می‌اُفته، همه‌جوره خودش رو با خلا تطبیق می‌ده، همه‌جوره همه‌چی رو توجیه می‌کنه. این تخصص ِ آدمه. نمی‌فهمه که سوسک ِ سوسک ِ سوسک شده. نمی‌بینی ملت سوسک شدن؟
توی ِ کتابای راهنمایی و دبیرستان گیر می‌کنی. توی حقوق ِ چهارصد پونصد هزار تومن گیر می‌کنی، توی جمع ِ بی‌سواد ِ بی‌مرام ِ بی‌وجودْ گیر می‌کنی و یکی از همون موجودات ِ نفرت‌انگیز می‌شی؛ یکی از همون گوسفندا می‌شی که می‌گن:
«ما خر در چمنی هستیم و پدران ِ ما خر در چمنی بوده‌اند، زمین گرد است مانند گلوله، سام پسر ِ نریمان فرمانروای سیستان و بعضی ولایات دیگر بوده. هر که خر است ما پالانیم! هر که در است ما دالانیم! خدا کند که میان این خر تو خر ما از چریدن ِ علف نیفتیم.»

مرام فقط مرام ِ خودت ای سرپیکوی ِ من!

یک‌شنبه 15/ 10/ 1387