ه‍.ش. ۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

کتاب مقدّس (22)

باب 26
اسحاق در جرار
این باب، با وقایعی تکراری، و جمله‌هایی تکراری، نوعی بازنویسی و تکرار ِ حکایت ِ «ابراهیم در جرار» است که در باب بیست آمده بود. همان اتفاقی که برای ابراهیم و زوجه‌اش افتاد، در این‌جا برای اسحاق رخ می‌دهد. بعضی از شخصیت‌های ِ این حکایت نیز همان شخصیت‌های ِ قبلی اند، به اضافه‌ی ِ مقداری جزئیات ِ متفاوت و کم‌اهمیت. بخش ِ جالب ِ ماجرای ِ اسحاق در باب ِ 27 اتفاق می‌افتد.
باب 27
برکت اسحاق
1 و چون اسحاق پیر شد و چشمانش از دیدن تار گشته بود، پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده، به وی گفت: «ای پسر من!» گفت: «لبیک.» 2 گفت: «اینک پیر شده‌ام و وقت اجل خود را نمی‌دانم. 3 پس اکنون، سلاح خود یعنی ترکش و کمان خویش را گرفته، به صحرا برو، و نخجیری برای من بگیر، و خورشی برای من چنانکه دوست می‌دارم ساخته، نزد من حاضر کن، تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را برکت دهد.»
رفقه زن ِ اسحاق، سخنان ِ اسحاق و عیسو را می‌شنود و در نبود ِ عیسو ترتیبی می‌دهد که ”یعقوب“ با لباس ِ مبدل، به حضور اسحاق رفته، خود را به جای ِ عیسو جا بزند و ”برکت“ ِ اسحاق را دریافت کند. دیالوگ‌های ِ این بخش واقعن درخشان اند:
11 یعقوب به مادر خود، رفقه، گفت: «اینک برادرم عیسو مردی مویدار است و من مردی بی‌موی هستم؛ 12 شاید که پدرم مرا لمس نماید، و در نظرش مثل مسخره‌ای بشوم، و لعنت به عوض برکت بر خود آورم.»
13مادرش به وی گفت: «ای پسر من، لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته آن را برای من بگیر.»
آدم باور نمی‌کند این دیالوگ‌ها چند هزار ساله اند.
اسحاق کور است، و گول می‌خورَد. دیدار ِ اسحاق با یعقوب و عیسو، هر دو فوق‌العاده است.
اول، یعقوب ِ متقلب:
18 پس نزد پدر خود آمده، گفت: «ای پدر من!» گفت: «لبیک، تو کیستی ای پسر من؟» 19 یعقوب به پدر خود گفت: «من نخست‌زادۀ تو عیسو هستم. آنچه به من فرمودی کردم، الآن برخیز، بنشین و از شکار من بخور، تا جانت مرا برکت دهد.» 20 اسحاق به پسر خود گفت: «ای پسر من! چگونه بدین زودی یافتی؟» گفت: «خدای تو به من رسانید.» 21 اسحاق به یعقوب گفت: «ای پسر من، نزدیک بیا تا تو را لمس کنم، که آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه.» 22 پس یعقوب نزد پدر خود اسحاق آمد، و او را لمس کرده، گفت: «آواز، آواز یعقوب است، لیکن دستها، دستهای عیسوست.» 23 و او را نشناخت زیرا که دست‌هایش مثل دستهای برادرش عیسو، موی‌دار بود. پس او را برکت داد.
تکرار می‌کنم که این سنت ِ قصه‌گویی، اگر بی‌نظیر نباشد، کم‌نظیر است. این جزئی‌نگاری، عناصر ِ ادبی و غیر ادبی‌ای را در خود دارد، که کاملن امروزی هستند. توطئه‌ی مادر و پسر برای غلبه بر پدر و برادر، درامی تمام‌عیار است. اگر در نظر بگیریم که یعقوبْ شخص ِ خوش‌تیپ ِ ماجرا ست - و کمی هم دست‌‌و‌دل‌باز باشیم - می‌توانیم این حکایت را به‌عنوان ِ یک نمونه‌ی اودیپی مطالعه کنیم. می‌توان اسحاق و عیسو را یک ضلع ِ مثلث فرض کرد، و دو ضلع ِ دیگر هم یعقوب و مادرش هستند. وقتی در حکایت گفته شده که اسحاق، زن‌اش را خواهر ِ خود معرفی می‌کند، ما هم می‌توانیم یعقوب و مادرش را با عناوین ِ دیگری بنامیم. آن‌وقت راحت‌تر می‌توان قضیه را به اودیپ ربط داد.
بخش ِ دیدار ِ عیسو و یعقوب یک کمدی ِ اورجینال است:
و واقع شد چون اسحاق، از برکت دادن به یعقوب فارغ شد، به مجرد بیرون رفتن ِ یعقوب از حضور پدر خود اسحاق، که برادرش عیسو از شکار باز آمد. 31 و او نیز خورشی ساخت، و نزد پدر خود آورده، به پدر خود گفت: پدر من برخیزد و از شکار پسر خود بخورد، تا جانت مرا برکت دهد.» 32 پدرش اسحاق به وی گفت: «تو کیستی؟» گفت: «من پسر نخستین تو، عیسو هستم.»
آن‌گاه دوزاری ِ اسحاق می‌افتد و عیسو را از آن‌‌چه بر او رفته با خبر می‌کند. گریه و زاری ِ عیسو دیدنی است:
34 عیسو چون سخنان پدر خود را شنید، نعره‌ای عظیم و بی‌نهایت تلخ برآورده، به پدر خود گفت: «ای پدرم، به من، به من نیز برکت بده!» 35 گفت: «برادرت به حیله آمد، و برکت تو را گرفت.» 36 گفت: «نام او را یعقوب بخوبی نهادند، زیرا دومرتبه مرا از پا درآورد. اول نخست‌زادگی مرا گرفت، و اکنون برکت مرا گرفته است.» پس گفت: «آیا برای من نیز برکتی نگاه نداشتی؟»...
38 عیسو به پدر خود گفت: «ای پدر من، آیا همین یک برکت را داشتی؟، به من، به من نیز ای پدرم برکت بده!» و عیسو به آواز بلند بگریست.
در پایان، عیسو خود را این‌طور دل‌داری می‌دهد:
41 و عیسو در دل خود گفت: «ایام نوحه‌گری برای پدرم نزدیک است، آنگاه برادر خود یعقوب را خواهم کشت.»
42 و رفقه از سخنان پسر بزرگ خود، عیسو آگاهی یافت.
منبع ِ این ”آگاهی“ ِ رفقه، بر خواننده فاش نمی‌شود. در واقع این نقصی در روایت است. چرا که آن جمله‌ی ِ آیه‌ی 41 برای ما روشن می‌کند که قضیه در «دل ِ عیسو» می‌گذرد. اگر آن جمله در متن نبود، آن‌وقت می‌شد قضیه را توجیه کرد.
مادر، پسر ِ دردانه‌اش را فراری می‌دهد.
یک‌شنبه 29/9/1388

۳ نظر:

ناشناس گفت...

درود آقا
چه خبر...
تعطیلات چه میکنید آقا...
این داستان یعقوب...
تازه داره پلیسی جذاب میشه...
راستی آقا چه سال مزخرفیست...
فعلا عرض ارادت...
بدرود

محمود گفت...

سال، سال ِ خره.
تعطیلات هم حال می کنیم.
تو چطوری؟
ببینیمت.
درود و بدرود!

ناشناس گفت...

درود
مشتاق دیدار...
حال هم افتضاح...
به مرحمت بزرگان سِلّاخ...
بازم به امید دیدار...
بدرود