به: م. م
The Land of Green Plums
نویسنده: هرتا مولر
مترجم: غلامحسین میرزاصالح
چاپ اول 1380
انتشارات: مازیار
قطع رقعی، جلد شومیز
255 صفحه
1400 تومان
«پس ما همه روستایی هستیم. سرهای ما ممکن است زادگاهمان را ترک گفته باشد، اما پاهای ما درست وسط دهکدهی دیگری ایستاده است. هیچ شهری در سایهی دیکتاتوری رشد نمیکند؛ چون هر چیزی که زیر نظر گرفته شود، حقیر و کوچک میماند.» ص 54
"هرتا مولر" نویسندهای از اقلیت ِ آلمانیزبان ِ کشور ِ رومانی، در دهکدهای واقع در منطقهی بَنـِت ِ Banat)) رومانی متولد شد. او ولایتاش را برای تحصیل ِ ادبیات ِ آلمانی و رومانیائی، ترک کرد. در دانشگاه، به عضویت ِ گروهی ادبی متشکل از نویسندهگان ِ ایدهآلیست ِ رومانی- آلمانی درآمد که در نظام ِ توتالیتر ِ نیکلای چائوشسکو، به دنبال ِ آزادی ِ بیان بودند. مولر پس از پایان ِ تحصیلات، بهعنوان ِ مترجم، در یک کارخانه مشغول به کار شد، ولی به علت ِ عدم ِ همکاری با پلیس مخفی، از کارش اخراج شد. در این زمان او داستانهای ِ کوتاهی نوشت که مجموعهی «Niederungen» [باتلاق؟] را شکل داد، اما کتاب با تیغ ِ سانسور مواجه شد. این کتاب مگر با تغییرات ِ اساسی، تا سال 1982 منتشر نشد. مولر دو سال پس از ”باتلاق“ رمان ِِOppressive Tango را نوشت. در این دو کتاب، مولر به توصیف ِ تزویر ِ زندگی ِ روستایی، و فشار ِ بیوقفه علیه دگراندیشان پرداخت. او منش ِ فاشیستی، تعصب، و فساد ِ اقلیت ِ آلمانی را به تصویر کشید. تعجبی ندارد که وی به خاطر ِ ویرانسازی ِ تصویر ِ پاک ِ زندهگی ِ دهقانی ِ اقلیت ِ آلمانی، در وطناش بهسختی مورد ِ انتقاد قرار گرفت.
هنگامی که نسخهی سانسورنشدهی «باتلاق»، به صورت ِ قاچاقی به آلمان منتقل، منتشر، و باعث ِ تحسین ِ بیدرنگ ِ منتقدان شد، مولر در رومانی معلم بود. پس از سفر به نمایشگاه ِ کتاب ِ فرانکفورت، و سخنرانی ِ آشکار علیه ِ دیکتاتوری ِ رومانی، نشر ِ آثار ِ مولر در رومانی ممنوع شد. او به نوشتن ادامه داد، هرچند موقعیتاش بیشتر و بیشتر غیر قابل تحمل میشد. سرانجام در سال 1987 وی به همراه ِ شوهرش "ریچارد واگنر" به غرب مهاجرت کرد. از آن پس، او در برلین زندهگی میکند.
برخی آثار ِ مولر، جنبههایی ِ از گذشتهی ِ خودش را بازتاب میدهند. «پاسپورت»، شرح ِ تلاش ِ یک خانوادهی روستایی ِ رومانی- آلمانی برای گرفتن ِ پاسپورت برای ترک ِ کشور است. همچون کارهای ِ پیشیناش، این قصّه با بهتصویرکشیدن ِ این موضوع که چهگونه مقامات ِ رسمی، از ”رئیس ِ پُست“ گرفته تا ”کشیش“، از کسانی که تقاضای ِ ترک ِ کشور را دارند، رشوه، یا ”درخواستهای ِ جنسی“ ِ بیشتری طلب میکنند، به فاشساختن ِ فساد ِ وحشیانهی (حیوانی) روستا میپردازد. این کتاب، زمانی نگارش یافت که مولر منتظر ِ اجازهی مهاجرت به غرب بود.
رمان ِ «قلب ِ حیوانی» (1994) [1]، تا به حال، غنیترین تصویر ِ مولر از زندهگی در رومانی ِ تحت ِ سلطهی دیکتاتوری بوده که در آن، وی فشار ِ دوران ِ کودکی ِ راویاش را به فشار ِ بیرحمانهی دولتی پیوند زده است.
***
«سرزمین ِ گوجههای ِ سبز» یا «قلب ِ حیوانی»، روایتی تلخ از زندهگی ِ بردبارانه تحت ِ نظام ِ ستم و سکوت است؛ زندهگی در سرزمین ِ قدکوتاهان، دهاتیها، پاسداران، و فرمانبُرداران؛ ”گوجهها“ی سبز و سیاه، نماد ِ ”سرنوشت ِ سیاه ِ“ مردمانی ست که آنها را میبلعند: «آنها مرگ ِ خویش را میبلعند.» رمان با حضور ِ پنهان و آشکار ِ مرگ آغاز میشود:
«تا به امروز نتوانستهام از گوری عکس بگیرم؛ اما از کمربند، پنجره، فندق، و طناب، عکس میگیرم. از نظر من هر مرگی شبیه یک کیسه است.»
«به نظر من هر کسی میمیرد، کیسهای لبریز از کلمات، از خودش به جا میگذارد... .»
کمربند، فندق، طناب، و پنجره، هر یک یادآور ِ مرگهایی هستند که در طول ِ داستان اتفاق میافتند.
روایت ِ رمان چندان پیوسته نیست. یک روایت ِ رئال نیست. شاعرانهگی نه فقط در جملهها، که در ناپیوستهگی ِ پاراگرافها و قطع ِ سریع ِ موضوعها، جاری ست.
ده پاراگراف ِ اول ِ رمان، نمونهای ست از این روایت؛ ترکیبی از دیالوگ، روایت ِ رئال ِ یک موقعیت، جملههایی شاعرانه و خطابهمانند، دوباره روایت ِ عادی، دوباره دیالوگ، دوباره بیان ِ شاعرانه، و کاربُرد ِ متناوب هر یکی از این قالبهای کلامی:
«ادگار گفت: ”وقتی لب فرو میبندیم و سخنی نمیگوییم، غیر قابل تحمل میشویم و آنگاه که زبان میگشاییم، از خود دلقکی میسازیم.“
مدتی بود که کف اتاق نشسته بودیم و خیره به عکسها مینگریستیم. پاهایم به خاطر ِ نشستن خواب رفته بود.
کلام در دهانمان همانقدر زیانبار است که ایستادن بر روی سبزهها؛ هرچند سکوتمان نیز چنین است.
ادگار ساکت بود.
تا به امروز نتوانستهام از گوری عکس بگیرم؛ اما از کمربند، پنجره، فندق، و طناب، عکس میگیرم. از نظر من هر مرگی شبیه یک کیسه است.
ادگار گفت: ”به هر کسی این را بگویی، فکر میکند دیوانه شدهای.“
به نظر من هر کسی میمیرد، کیسهای لبریز از کلمات، از خودش به جا میگذارد؛ و همینطور آرایشگران و ناخنگیرها را که من همیشه به آنها فکر میکنم؛ چون مُرده دیگر احتیاجی به آرایشگر و ناخنگیر ندارد. مردگان دگمههایشان را هم هرگز گم نمیکنند.
ادگار گفت: ”شاید آنها احساس میکردند که دیکتاتور هم مثل ما به شکلی مرتکب خطا شده است.“
آنان برای کارشان حجت ِ کافی داشتند، چون ما حتی خودمان را خطاکار میدانستیم. مگر نه این که مجبور بودیم در این مملکت ِ ترس و وحشت راه برویم، غذا بخوریم، بخوابیم و عشق بورزیم تا این که بار ِ دیگر دوران آرایشگران و ناخنگیرها فرا رسد.
ادگار گفت: ”خطای ِ آن کسی که قدم میزند، میخورد، میخوابد و عشق میورزد، و بعد گورستان برپا میکند، بزرگتر از ماست؛ خطایی است درجهی یک؛ گناهی است کبیره.“
سبزهها در اندرون ِ ذهن ما قد میکشند. وقتی ما لب میگشاییم، سرشان چیده میشود؛ حتی زمانی که لب فرو بستهایم چنین است. بعد در دومین و سومین بلوغ ِ بهارانه به دل ِ خود قد میکشند؛ حتی در آن زمان نیز ما از نیکبختانیم.»
***
راوی ِ رمان یک دانشجو ست؛ اول شخص ِ مفرد؛ نماد ِ تفرد و یگانهگی؛ کسی که خود را قاطی ِ گلهی ِ پرولتاریا و حزب نمیکند؛ کسی که هوشاش به وی اجازه میدهد خطوط ِ دهاتی ِ گوشهی لبهای ِ ”لولا“، و ردّ ِ چوپانها، گوسفندها، هندوانهها، درختان ِ توت و فقر و فلاکت را تشخیص بدهد. این دختر میتواند همان هرتا مولر باشد، با نگاهی ریزبین و زنانه، که در عصر ِ حکومت ِ کمونیستی، عمق ِ فلاکت ِ دختران ِ دانشجو را در خوابگاه ِ دولتی، تصویر میکند:
«در زیر ِ هر تختخواب، چمدانی بود؛ مملو از جورابهای نخی ِ در هم گوریده. در همه جای مملکت، آنها را جورابهای بافت ِ وطن میخواندند؛ جورابهایی زمخت و بدشکل؛ برای دخترانی که در حسرت ِ جورابهای نرم و نازک، اسپری مو، ریمل چشم، و لاک ناخن بودند.
در زیر ِ بالش ِ رختخوابها شش ریملدان بود. شش دختر توی ریملدان تف میکردند و دوده را با خلالدندان هم میزدند تا مایهی سیاهرنگ سفت شود. آنگاه چشمانشان را کاملاً باز میکردند و خلالدندان را بر مژههایشان میکشیدند. مژهها سیاه و سفت میشد، اما ساعتی بعد فاصلههایی خاکستری روی مژهها پدید میآمد؛ و پس از خشک شدن ِ آب ِ دهان، دودهها به روی گونههایشان میریخت.»
این نگاه ِ ناتورالیستی، در تمام ِ کتاب جاری ست. در واقع در زیر ِ چکمهی پاسداران ِ دیکتاتور، و مردمانی که خون ِ خوک میخورند، و دخترانی که با چنین مردمانی میخوابند، جهان نمیتواند چنان زیبا باشد. این امری اثبات شده است که تحت ِ نظامهای تمامیتخواهی چون حکومت ِ نیکلای چائوشسکو، کار ِ پسرفت به جایی میکشد، که ملت به عصر حجر برمیگردند، گرسنه و وحشی میشوند، و بیش از همهی اینها، میترسند. عرصه چنان به شخص تنگ میشود، که ناچار است یا با حکومت همکاری کند، یا این که بمیرد، یا از وطن بگریزد. هرتا مولر پس از تهدید به مرگ از رومانی میگریزد. همانطور که راوی ِ «سرزمین ِ گوجهها...» میگریزد. اینها همه به خاطر ِ ”قلب ِ حیوانی“ ِ دیکتاتور است.
به تـَبَع ِ زبان ِ شاعرانه، زنجیرهای از استعارههایی بدیع در طول ِ رمان شکل میگیرند، که بهتدریج به هم وصل میشوند. اگر دقت نکنیم، این استعارهها برایمان بیمعنی و گیجکننده میشوند. ”گوجههای سبز“، ”درختان ِ توت“، ”گوسفندان ِ پاقرمزی“، ”پنجره“، ”طناب“، ”مرغ ِ قصاب“، ”سرما“، ناخنگیر“، ”سنگها“، ”اسباب ِ شکنجهی جوجه“، و ”قلب ِ حیوانی“ ِ دیکتاتور:
«... او از بیماری رنج میبُرد و برای زندهماندن، گوشت ِ بدن ِ حیوان ِ سالمی را دزدیده بود.
قلب ِ حیوانیاش را میدیدم که خسته و پیچیده به دور لامپ ِ چراغ آرمیده بود. در ِ یخچال را محکم بستم، چون قلب ِ حیوانی به سرقت نرفته بود. آن قلب تنها به او تعلق داشت؛ قلبی زشتتر از تمام ِ اعضای ِ بدن ِ حیوانات ِ جهان.» ص 72
لحن ِ این جملهها، جای ِ خالی ِ توصیفات ِ پیوسته و مستدل، و تعلیق و طرح ِ پیچیده را پر میکند. لحن ِ شاعرانه موظف به توضیح ِ دقیق و مستدل ِ همهچیز نیست؛ جملات ِ خطابهمانند با ”لحنی شاعرانه“، با کنایه و استعاره، ”احساس“ ِ یک نویسنده را، بازتاب میدهد. وقتی ناامیدی چنان به قلبها چنگ انداخته که حتا بهترین دوستان، توان ِ پاکیزه سخنگفتن، دوستانه سخنگفتن را ندارند، احساسْ به زبان میآید، واژهها بیپروا بیرون میریزند:
«ما میدانستیم که ترس ِ هر یک از ما کجاست، چون مدتها بود که همدیگر را میشناختیم. گاه قادر به تحمل ِ یکدیگر نبودیم، چون تنها خودمان را داشتیم. چارهای نبود جز آن که سر به سر ِ همدیگر بگذاریم:
ـ تو هم برو با اون خنگی ِ سوابیائیت [”سوابیا“ اسم ِ مکانی ست]
ـ تو دیگه چی میگی سوابیائی ِ هفت ماهه.
ـ خودت چی، گیوه گشاد.
ـ تو دیگه خفه چُسخور ِ سوابیائی.
ـ هِرّی! با اون سکسکههای (عطسههای) سوابیائیت.
ـ تو دیگه برو با اون جورابهای (یا پیراهنهای) سوابیائیت.
ـ هی سوابیائی کلهکلمی! هی سوابیائی آشغال!
رمان، روایت ِ بیکاری، ناکامی، ترس، بازجویی، فرار و مرگ است. همراهان ِ راوی، "لولا"، "کورت"، "گئورک"، "ترزا"، همه همدانشگاهی، همهگی عمری زیسته در زیر ِ بال ِ ترس، عمری به دنبال ِ تغییر، در پایانْ کم میآورند، به کارهای پست و مبتذل رو میآورند، حقیر میشوند، خودکشی میکنند، کشته میشوند؛ فقط و فقط به خاطر ِ این که زودتر نمیگریزند. به خاطر ِ این که تحمل میکنند؛ چیزی که در پایان، پس از آن که مهلت ِ نجات پایان یافت، متوجه ِ بیهودهگیاش میشوند. قلب ِ حیوانی ِ قدرت، خواهناخواه نسلی را به گروگان میگیرد و قربانی میکند. چه کسی در این میان بازنده است؟ چه چیزی را میتوان نجات داد؟
راوی جزء ِ نسلی ست که میباید تاوان ِ کار ِ پدران را پس بدهد؛ مگر نه این که ما همه تاوان ِ کار ِ پدران را پس میدهیم:
«پدرْ هرگز مجبور نبود فرار کند. او سرودخوانان به سوی جهان رژه رفته بود. پدر، در آن روزگارانْ گورستانها برپا کرده و با شتاب از آنها گریخته بود. یک اس.اس ِ جنگباختهی از صحنهی ِ کارزار بازگشته، با پیراهنی اوتوکشیده در کمد ِ لباس، و سری که موهایاش خاکستری نشده.
پدرْ گورستانها را در عمق ِ گلویاش حفظ میکند؛ بین یقه و چانهاش- نزدیک ِ سیب ِ آدم. سیب آدم ِ او درشت است و دربسته. بنابراین، گورستانها هرگز نمیتوانند از میان ِ لباناش بگذرند. دهاناش عرق سگیای مینوشد که از سیاهترین گوجهها گرفته میشود و آوازهایاش برای پیشوا، گوشخراش و مستانه است.»
«ترس ِ ما از فرار باعث شد که هر یک از مسافرتهای ِ دیکتاتور به خارج، به یک مداوای پزشکی بدل گردد. آب و هوای شرق ِ دور، برای درمان ِ سرطان ِ ریه مناسب بود، ریشهی غلیون برای شفای سرطان حنجره، کرست ِ الکتریکی برای مداوای سرطان ِ روده، و حمام برای فلج، اما گفته میشد که بیماری ِ دیگری هست که دیکتاتور مجبور نیست برای درمان ِ آن به خارج سفر کند؛ او میتوانست خون ِ تازهی بدن ِ کودکان را، که درمان ِ سرطان ِ خون است، همینجا در کشورش به دست آورَد. این خون در کلینیک ِ ویژهی زایمان ِ مادران، به وسیلهی سرنگهای ساخت ِ ژاپن، از سر ِ نوزادان کشیده میشد.»
در طول ِ رمان، گویا عشقی پنهان، همجنسخواهانه، و در لفافه، بین ِ راوی و ترزا به وجود میآید که چندان به آن پرداخته نمیشود؛ آنجا که این عشق ویران میشود، آنگاه راوی از ”عشق“ سخن میگوید (ص 160 تا 165). نمیدانم ابهام ِ این عشق، محصول ِ کار ِ نویسنده است یا محصول ِ سانسور ِ اسلامی. ترزا، دختری که رفتاری آزاد چون پرنده دارد، کسی که یکبار کلّ ِ حزب را به تمسخر میگیرد، کسی که راویْ را پناه میدهد، در نهایت به او خیانت میکند. در نظام ِ توتالیتر، حتا عشق هم چیزی آزادانه نیست. سگ ِ نگهبان، "سروان پجله"، عشق ِ دانشجویان را کنترل میکند، دختران را لخت میکند که برایاش آواز بخوانند. ترزا را، عشق ِ راوی را، به تملک ِ خودش درمیآورَد، تا هر چه بیشتر دشمنان ِ خلق را خرد کند.
***
نمیدانم تصویر ِ تلهویزیونی ِ "هرتا مولر" را دیدید یا نه. چهرهی ِ نگران، و حرکتهای ِ سریع ِ چشم و سر، اضطراب ِ خانم ِ نویسنده را آشکار میکرد. میتوانید این را برداشتی شخصی و تخیلی تلقی کنید، ولی من اندام ِ شکنندهاش را دیدم، که از روی ِ عادت، ناخودآگاه، با هوشی غریزی، برای پرهیز از چنگال ِ حیوانی مستبدْ خود را مدام مچاله و جمع و جور میکرد. یک جایزهی ادبی، ابدن پاسخگوی ِ چیزی نیست که سرایندهی ِ «قلب ِ حیوانی» تجربه کرده است.
پنجشنبه 23/ 7/ 1388
-----------------------------------------------------------------
[1] «سرزمین ِ گوجههای ِ سبز» عنوان ِ ترجمهی انگلیسی ِ «قلب ِ حیوانی» ِ هرتا مولر است.

10 Comment:
thanks
m.m
درود آقا
چه خبر...
مدرسه با آقای میرزاخانی خوش میگذره...
آقا این انتشارات "مازیار" کجاست...
ارادتمند...
بدرود
سلام
آره جای تو خالی.
انتشارات ِ مازیار، پیش ِ خودمه.
ببینیمت.
سلام
قالب جدید مبارک. این یکی خوشگلتره.
اون چیزایی رو هم که میخواستی، به زودی، بهت میرسونم.
قربانت
مبارکه قالب ِ جدید. الان با گوگل کروم تصویر را هم می بینم. با اکسپلورر هم دیدم. مشکلی نیست. موفق!
محمد.م.
درود
خاکستری سنگین تره...
اینترنت این ماه...
خیلی پر برکت شد...
یه 330 دقیقه ای...
از "بروک" دانلودیدم...
نمیدونم دارید یا نه...
ارادتمند...
بدرود
ای امت ِ مسلمان،
برسونید فیلما و انیمیشنا رو.
به خصوص تو، بیسکوئیت ِ سبز.
مرسی.
من دیروز یک کامنت اینجا گذاشتم و درباره چگونگی ترجمه واژه Herztier به قلبِ حیوانی پرسیدم. نمی دونم دریافت کرده اید یا نه. به هر حال جالب است که توضیح شما رو بشنوم.
الان متوجه شدم که طبیعتا دریافت نکرده اید. پرسیده بودم که آیا نباید چیزی به مفهوم حیوانی که قلب دارد یا حیوان رئوف یا چیزی از این دست به عنوان ترجمه این واژه بیاید. پیشنهاد جایگزین مناسبی ندارم و البته کتاب را هم نخوانده ام. صرفا از روی شکل دستوری کلمه و آشنایی کمی که با دستور زبان آلمانی دارم می فهمم که در اصل اسم مورد نظر حیوان است و قلب به شکل اضافه با آن می چسبد. گمانم باید یک ترکیب ابتکاری برایش ارائه شود. البته طبیعتا باید مفهوم را به نسبت متن سنجید.
سلام به یگانه
واقعیتاش این که من اصلن با زبان ِ آلمانی آشنا نیستم و این واژه رو از مقدمهی کتاب برداشتم، یعنی این که واژه ساخت ِ مترجمه. ولی جالبه که مترجم ِ انگلیسی اسم ِ کتاب رو عوض کرده. حتمن واژه به همین سادهگی ترجمه نمیشده و به قول ِ شما، باید یه معادل براش ساخت. حالا این «قلب ِ حیوانی» چه اشکالی داره؟ «حیوانی» میتونه هم صفت و هم اسم باشه. صفت مثل ِ «رفتار ِ حیوانی»؛ اسم مثل ِ «گونهی ِ حیوانی».
حالا اگه «حیوان» اسم ِ اصلی باشه و «قلب» صفت باشه، یعنی اصل ِ ترکیب یه چیزی مثل ِ «حیوان ِ صاحبقلب» باشه، و اگر این اسم استعاره از «آدم ِ حیوانصفت» باشه، اونوقت فکر کنم میشه «قلب ِ حیوانی» رو به جاش به کار برد.
مرسی از توجهتون
ارسال يک نظر