۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

کتاب مقدّس (18)

1 و واقع شد بعد از این وقایع، که خدا ابراهیم را امتحان کرده، بدو گفت: «ای ابراهیم!» عرض کرد: «لبیک.» 2 گفت: «اکنون پسر خود را، که یگانۀ توست و او را دوست می‌داری، یعنی اسحاق را بردار و به زمین موریا برو، و او را در آنجا، بر یکی از کوههایی که به تو نشان می‌دهم، برای قربانی سوختنی بگذران.»
در این باب، روایت ِ تورات از ماجرای ابراهیم و ”قربانی“‌اش آمده است. به روایت ِ قرآن کاری ندارم، اما تفاوت ِ آشکار ِ دو روایت، در هویت ِ ”قربانی“ است. در تورات، اسحاق، فرزند ِ ساره همسر ِ اول ِ ابراهیم، باید قربانی شود، اما در قرآن، قربانیْ اسماعیل است.
در این‌جا یادآوری می‌کنم که اسحاق بخشی از پاداش ِ موعودی است که خدا بارها و بارها به ابراهیم وعده داده بود، و اکنون درخواست ِ خدا برای قربانی ِ اسحاق، یک‌جور اذیت و آزار به نظر می‌رسد. جالب این که ابراهیم هیچ شکایتی نمی‌کند.
از ابتدای کتاب تا به این‌جا ما چنین چیزی نداشتیم که خدا نیاز به قربانی ِ یک انسان داشته باشد. در این حکایت، جنبه‌ی آئینی ِ روایت ِ عهد ِ عتیق، به اوج ِ خودش رسیده، و شاید پیدا کردن ِ نمونه‌ای این‌چنینی، در صفحات ِ آینده‌ی کتاب دشوار باشد. چند نکته‌ی قابل ِ تذکر ِ این حکایت به قرار زیر است:
1. درخواست ِ چنان حرکتی، آن هم از وفادارترین بنده‌، محصول ِ یک روایت ِ داستانی ِ طبیعی نیست. این درخواست، چیزی فراداستانی است. خدا به ابراهیم اعتماد داشت، و نیازی به آزمودن ِ او نداشت. ابراهیم، بارها فرمانبری ِ خود را اثبات کرده بود، و چنان رفتاری با وی، از نظر ِ داستانی، منصفانه و منطقی نیست. در داستان، قراردادن ِ شخصیت در موقعیتی چنان دشوار، به منزله‌ی دخالت ِ بی‌جای ِ نویسنده در سرنوشت ِ شخصیت‌ها محسوب می‌شود. سپردن ِ سرنوشت ِ شخصیت ِ داستان به ”تصادف“، از منطق ِ داستان می‌کاهد. حالا من نمی‌خواهم بگویم این روایت یک روایت ِ کاملن داستانی ست و باید قواعد ِ داستانی را رعایت کند. همچین ادعایی ندارم. برای نمونه وقتی در داستان ِ موسا، هنگام ِ عبور از دریا، برای فرار از موقعیت ِ دشوار، عنصری کاملن تخیلی و سوررئالیستی وارد ِ متن می‌شود، ما باید بفهم‌ایم که با حکایتی متفاوت، یا اساسن چیزی فراتر از حکایت سر و کار داریم.
2. برای نخستین بار است که در متن ِ کتاب مقدّس صحبت از ”امتحان“ِ الهی شده. این یک دلیل ِ دیگر است بر این که راوی با پیش‌زمینه‌ و هدفی مشخص این متن را نگاشته، وگرنه سنت ِ ”امتحان“ همین‌طور بدون ِ مقدمه در میان نمی‌آمد. وقتی راوی روایت‌اش را از ”پیدایش“ ِ هستی آغاز کرده، حتمن می‌بایست چنین چیزی [امتحان] را در صفحات ِ قبل توضیح می‌داد؛ نه؟
از حرف‌ام زیاد مطمئن نیستم. می‌توان این امتحان ِ عظیم را سرحلقه‌ی ِ سلسله‌ توجیهات ِ عظیمی شمرد که به نام ِ ”امتحان ِ الهی“ ثبت شده‌اند. شروع ِ ویرانگر و فوق‌العاده‌ای ست. برای ِ همه‌ی ادامه‌دهنده‌گان ِ سنت ِ دینی، برای همه‌ی مصیبت‌دیده‌گان، ضعیفان، و شکست‌خورده‌گان، این نسخه‌ی جاودانه‌‌ی توصیه‌ به بردباری است: وقتی ابراهیمْ عزیزترین‌اش را برای خدا فدا می‌کند، چه کسی حق ِ گله و شکایت در ناملایمات را دارد؟
3. آیا این علت ِ بی‌منطق [دستور ِ خدا] درام ِ این حکایت را افزوده می‌کند؟ البته. گیرم که این حکایت، در مقایسه با دیگر حکایات [مثلن حکایت‌های غیر مذهبی] روالی غیر منطقی و نامعمول‌تر داشته باشد. گیرم که دستور خدا (به عنوان ِ یکی از شخصیت‌ها) بی‌مقدمه و بی‌منطق صادر شده، اما ”چیزها“ی دیگری این ضعف را جبران می‌کند. این ”چیزها“، اوّل، پیش‌زمینه‌ی این حکایت در ِ کتاب مقدّس [به عنوان ِ یک متن ِ ادبی ِ روایی]، و دوم، تصور ما از کارکرد ِ فراادبی ِ این متن است.
در مورد ِ نخست، وقتی بچه‌دارشدن ِ ابراهیم چنان حکایت ِ طولانی و عجیبی داشته، می‌توان پذیرفت که سرنوشت ِ بچه هم چندان طبیعی نباشد. در واقع می‌توان تولد اسحاق را یکی از بخش‌های اساسی ِ حکایت ِ ابراهیم به حساب آورد، که در سلسله‌ رویدادادهای ِ زنده‌گی ِ ابراهیم، نقشی درماتیک ایفا می‌کند، و آن را به نقطه‌ی اوج ِ خود می‌رساند.
در مورد ِ دوم، اگر هدف ِ حکایتْ تبلیغ ِ دین و آئین ِ یهود یا آئینی کهن‌تر باشد، این رویداد ِ بی‌منطق، چندان هم بی‌منطق نیست، و هدف‌اش را به بهترین نحو ایفا می‌کند. در واقع اگر این حکایت به زیور ِ منطق‌های ادبی آراسته می‌شد، کارکرد و اهمیت‌اش کاهش می‌یافت یا کلن از دست می‌رفت. چرا؟
چون اگر خدا علت ِ کارش را توضیح می‌داد، در واقع ابراهیم توجیه‌شده بود و برای کارش دلیلی می‌یافت. اگر ابراهیم از پیش، از ”امتحان“ بودن ِ قضیه سردرمی‌آورد، از فداکاری‌اش کاسته می‌شد. ابراهیم بدون ِ اطلاع از پایان ِ ماجرا دست به کار شد. همه‌ی دلایلی که این حکایت را بی‌منطق ساخته، بر تنش ِ دراماتیک ِ حکایت افزوده است. همه‌ی این‌ ”حذف‌ ِ دلیل‌ها“ ابراهیم را غفلتن به لبه‌ی پرتگاهی رانده، که هستی‌اش را به کام ِ خود می‌کشد.
***
حکایت ِ ابراهیم، تا به ‌این‌جا، نه فقط به خاطر ِ قرائت‌های دینی یا فلسفی، بلکه فی‌نفسه به‌عنوان ِ یک متن ِ ادبی ِ جذاب ِ پرحادثه است. این حکایت، اگر مثلن توسط یکی از آن بابابزرگ‌های ِ نقال، و در یکی از آن شب‌های ِ تاریک ِ زمستان، برای ِ جمعی بچه‌ و نوجوان‌ نقل شود، همه را از ترس و هیجان زهره‌ترک می‌کند. قبول ندارید؟ پس تجربه نکرده‌اید.
دوشنبه 16/ 6/ 1388
-------------------------------------------------------------------
* شاید صحبت از ”درام ِ این حکایت“ چیز خنده‌داری است. ولی برای توصیف ِ حوادث ِ این حکایت همین واژه‌ی ”درام“ را با احتیاط و به همان معنی ِ ساده‌ و عام‌اش استفاده می‌کنم.

هیچ نظری موجود نیست: