Saturday، August 01، 2009

The Lives of Others

Das Leben der Anderen

زنده‌گی ِ دیگران (The Lives of Others)، ساخته‌ی کارگردان ِ جوان ِ آلمانی Florian Henckel von Donnersmarck، برنده‌ی اسکار ِ بهترین فیلم ِ خارجی در سال 2007، و 59 جایزه‌ی دیگر، راویت ِ زنده‌گی هنرمند، تحت ِ نظام ِ پلیسی ِ ’جمهوری ِ دموکراتیک ِ آلمان‘ [آلمان شرقی/GDR] در 1984، پیش از فرو ریختن دیوار ِ برلین است.

در اواسط دهه‌ی 1980، سرویس ِ امنیتی ِ آلمان ِ شرقی ”اشتازی“[[Stasi (The Ministry for State Security)، یکی از قدرت‌مندترین سرویس‌های جاسوسی و پلیس مخفی ِ دنیا، بیش از نودهزار پرسنل در اختیار داشت. به‌علاوه دست کم صدوهفتادهزار نفر از شهروندانْ همچون کارمندانی غیر رسمی، برای ”افتخار“، و درعمل برای ”بقای حکومت“، جاسوسی می‌کردند. بر اساس گزارشی از سرویس بی‌بی‌سی در سال 2007، در دهه‌ی هشتاد، به ازای هر هفت شهروند ِ آلمان شرقی، یک خبرچین/جاسوس وجود داشت. عیسی می‌گفت: همسایه‌ات را همچون خودت دوست بدار. آلمان شرقی، از این گفته، نسخه‌ی ویژه‌ی خود را داشت: مراقب ِ همسایه‌ات باش [کشیک ِ همسایه‌ات را بکش]، بعد گوشی ِ تلفن را بردار.

فیلم با نماهای ِ بازجویی از یک متهم آغاز می‌شود. سپس می‌بینیم که کلاس ِ درسی برقرار است و یک مأمور امنیتی به نام ویسلر ((HGW XX/7، با استفاده از نوار ِ همان بازجویی‌، شیوه‌ی اعتراف‌گیری از متهمان را به دانشجویان یاد می‌دهد: بیدارنگه‌داشتن ِ متهم، تکرار ِ مکرر ِ یک پرسش، و اثبات ِ جرم بر اساس ِ پاسخ‌های‌ ِ قالبی و ناگزیر ِ متهم.

در جمهوری ِ سوسیالیستی ِ آلمان شرقی، وزیر ِ فرهنگ ِ جدیدی سر ِ کار می‌آید که از همان آغاز ِ کار، به "گئورک درایمن" ِ نمایشنامه‌نویس تذکر می‌دهد که کارها و نوشته‌هایش محدود خواهد شد. "درایمن" به طعنه به او می‌گوید که اگر کسی یک سوسیالیست ِ واقعی باشد، اعتقادات‌اش را با دیدن هیچ نمایشی از دست نخواهد داد. وزیر به‌خنده حرف ِ او را تأیید می‌کند و می‌گوید: ”تو می‌تونی هر چی می‌خوای بنویسی؛ ولی مردم به این راحتی عقیده‌شون رو تغییر نمی‌دن“. درایمن می‌گوید: ”مردم به وجدان‌شون توجه می‌کن‌ان نه به طبیعت ِ[موقعیت] شغلی‌شون“.

درایمن یکی از معدود هنرمندان ِ غیرمعترض تلقی می‌شود، و ورود به حوزه‌ی شخصی ِ او، حکایت از عمق ِ بی‌اخلاقی و بی‌قانونی ِ نظامی دارد، که به هیچ کس رحم نمی‌کند.

به دستور ِ وزیر ِ جدید، با نصب ِ یک سیستم ِ شنود ِ قوی در خانه‌ی درایمن، دولت مثل ِ یک ویروس وارد ِ زنده‌گی ِ او می‌شود. از آن پس سراسر زنده‌گی هنرمند تحت نظارت سازمان امنیت در‌می‌آید. وقتی یکی از همسایه‌ها [یک پیرزن] از نصب ِ سیستم ِ شنود آگاه می‌شود، مأمورْ ویسلر به او تذکر می‌دهد که اگر چیزی را لو بدهد، دخترش از دانشگاه اخراج خواهد شد.

به‌زودی مأمورْ ویسلر می‌فهمد که دلیل ِ واقعی ِ تحت نظر گرفتن ِ نویسنده، علاقه‌ی وزیر ِ جدید به دوست‌دختر ِ درایمن است؛ در صورت ِ توقیف ِ درایمن، وزیر از شر ِ رقیب رها می‌شود. سوءاستفاده‌ی وزیر از قدرتْ برای رسیدن به خواسته‌های ِ شخصی‌اش، مأمورْ ویسلر را که از معتقدان ِ واقعی ِ رژیم ِ سوسیالیستی است، از خوابْ بیدار می‌کند. با دخالت ِ مخفیانه‌ی ویسلر، درایمن از رابطه‌ی دوست‌دخترش "کریستا ماریا" با وزیر، باخبر می‌شود، و وقتی از او می‌خواهد که دیگر با وزیر دیدار نکند، زن به او جواب می‌دهد که ما هر دو برای ادامه‌ی کار و زندگی‌مان، با رژیم هم‌بستر شده‌ایم.

در دیدار ِ درایمن با یکی از کارگردانان ِ سال‌خورده‌ی آلمانی به نام "آلبرت جرسکا" (Jerska)، کارگردان از فضای خفقان گله می‌کند و از قصد ِ خود برای ترک ِ کشور می‌گوید: «دیگه نمی‌تونم بیش‌تر از این توی این کشور بمونم؛ نه حقوق بشری وجود داره، و نه آزادی ِ بیان. این سیستم منو دیوونه می‌کنه ... زنده‌بودن خیلی بی‌معنی شده.»

چیزی از این ماجرا نگذشته که در جشن ِ تولد ِ درایمن، در گفت‌وگوی دوباره، جرسکا به درایمن می‌گوید:

«این مردم لیاقت ِ آزادی رو ندارن، نه؟» درایمن می‌گوید: «در چنین محیطی چی‌کار می‌تونیم بکنیم؟ مردم به هرچیزی عادت می‌کن‌ان.» و جرسکا پاسخ می‌دهد: «بله. حالا می‌تون‌ان به هرچیز غیر قابل تحملی عادت کن‌ان.»

در همین‌جا بین درایمن و یکی از دوستان‌اش به نام "هاوزر" بحثی درمی‌گیرد. پنج سال است که کارهای هاوزر ممنوع شده ‌است. هاوزر به درایمن می‌گوید:

«تو ایده‌آلیست شدی، اینو می‌دونی؟ از کِی تا حالا از واقعیت فرار می‌کنی؟ اونا تو رو تغییر دادن. تو حالا به زنده‌گی تحت استبداد عادت کردی. اگه این درست باشه، تو حتا لیاقت زنده‌بودن رو نداری.»

سپس به درایمن هشدار می‌دهد تا زمانی که رفتارش را عوض نکرده، به دیدار ِ وی نرود، و مجلس ِ مهمانی را ترک می‌کند. درایمن هاوزر را تندرو می‌داند.

چندی بعد خبر خودکشی جرسکا منتشر می‌شود. این زنگ ِ بیداری درایمن است. او و چند هنرمند دیگر تصمیم می‌گیرند واکنشی به این مرگ نشان دهند. درایمن مقاله‌ای می‌نویسد که در آن به بررسی آمار ِ بالای ِ خودکشی‌ها در آلمان شرقی می‌پردازد. آمار ِ مرگ‌هایی که از 1977 به بعد اتفاق افتاده‌اند، و خبرشان پخش نشده:

«اگر به سازمان امنیت زنگ بزنید و بپرسید که چند نفر خود را به خاطر ِ اتهام ِ ’ارتباط با آلمان‘ کشته‌اند، آن‌ها کلمه‌ای به شما نمی‌گویند و فقط اسم‌تان را به‌دقت یادداشت می‌کنند، و این‌ها همه به خاطر ِ ’امنیت ملی‘ است.»

مأمور ِ شنود ِ مکالمات ِ خصوصی ِ درایمن، از جرءبه‌جزء ِ فعالیت‌های او مطلع است. او آرام آرام تحت تأثیر ِ رفتار و گفتار ِ هنرمند قرار می‌گیرد. او برشت می‌خوانـَد. از این به بعد سعی او بر این است تا هر چه بیش‌تر مانع ِ اطلاع ِ دستگاه امنیتی از فعالیت‌های درایمن شود. او می‌داند که درایمن دارد آن مقاله‌ی ‌افشاگرانه را می‌نویسد، اما در گزارشات‌اش می‌گوید که وی مشغول کار بر روی نمایش ِ جدیداش است.

وزیر ِ جدید کماکان از دوست‌دختر ِ درایمن ـ که بازیگر ِ تئاتر‌ است ـ سوءاستفاده می‌کند. زن به خیال ِ ایجاد ِ حاشیه‌ای امن برای درایمن، دَم برنمی‌آورد. درایمن به زن التماس می‌کند که به این کار تن ندهد. او می‌پذیرد.

مقاله‌ی درایمن بدون ِ نام ِ مؤلف در مجله‌ی اشپیگل (در آلمان غربی) منتشر می‌شود. وزیر ِ ناکام، برای ارضای ِ حسادت و کینه‌اش، حکم بازداشت ِ دوست‌دختر ِ درایمن را صادر می‌کند تا او را وادار به اعتراف علیه نویسنده کند.

در صحنه‌ی بعدی مأمورْ ویسلر در برابر چشمان مافوق‌اش دارد از دوست‌دختر ِ درایمن بازجویی می‌کند. او طرفدار ِ زن و درایمن است، ولی در عین حال باید نقش ِ بازجو را ایفا کند. او جلوی چشم ِ همکاران‌اش و با یک اشاره‌ی ناچیز ِ سر و چشم، اعتماد ِ زن را جلب می‌کند و او را وامی‌دارد که به‌ظاهر علیه درایمن اعتراف کند.

سازمان امنیت به تکاپوی یافتن ِ ماشین تحریر، خانه‌ی درایمن را جست‌وجو می‌کند. در این صحنه که با حضور مأموران و در خانه‌ی درایمن می‌گذرد، زنْ تصور می‌کند که توسط ِ بازجو فریب‌ خورده، و برای فرار از مواجهه با درایمن، خود را جلوی یک ماشین پرت می‌کند و می‌میرد. مأمور xx/7 حیرت‌زده مرگ ِ عجولانه‌ی زن را نگاه می‌کند و آخرین جمله‌ی او را می‌شنود که می‌گوید: «هیچ وقت یادم نمی‌ره با من چی کردی.»

در این تلاش و تقلا کریستا ماریا کشته می‌شود، اما مدرکی به دست پلیس نمی‌افتد، چرا که مأمور ِ xx/7 قبلن ماشین تحریر را از خانه خارج کرده. پرونده‌سازی ِ سازمان امنیت به جایی نمی‌رسد و مأمور ِ شنود نیز به یک کارمند ِ رده‌پایین تنزل می‌کند.

سال‌ها بعد درایمن به پرونده‌ی شنودها دسترسی می‌یابد و از نقش ِ آن مأمور ِ مخفی در زنده‌گی‌اش مطلع می‌شود. آخرین سکانس فیلم، همان مأمور مخفی را نشان می‌دهد که وارد یک کتاب‌فروشی می‌شود و کتاب جدید ِ درایمن را با عنوانThe Sonata from Good Man می‌خرد. در ابتدای کتاب، نویسنده آن را به xx/7 HGW تقدیم کرده است.

***

مأمور xx/7 نقش ِ یک مأمور ِ حرفه‌ای را به بهترین نحو ایفا می‌کند: «ممکن است شما در خیابان از کنارش بگذرید، و حتا نگاهی هم به او نکنید. اما او به هر حال شما را شناسایی می‌کند و مشخصات‌تان را در بایگانی ذهن‌اش جای می‌دهد.» او با کم‌ترین کلام، تغییر درونی خود را به نمایش ‌می‌گذارد. چهره‌ی خون‌سرد و جذاب ِ او، از نمای نزدیک، شباهت زیادی به چهره‌ی "کوین اسپیسی" پیدا می‌کند. با ترکیب ِ چهره‌ و اندام ِ لاغر، تقریبن همان متانت و تسلط به کار ِ اسپیسی، در بازی وی دیده ‌می‌شود. تحول ِ شخصیت ِ این مأمور، یکی از محورهای فیلم است. در حقیقت فیلم دو قهرمان دارد: هنرمند ِ معترضْ درایمن، و مأموری که رستگار می‌شود.

بسیاری از صحنه‌های فیلم با رنگ‌های سرد و تیره (خاکستری) آمیخته است. این فضای سرد در نگاه اول چندان به چشم نمی‌آید ولی کمک مؤثری به توصیف ِ فضای ِ پلیسی ِ حاکم، و زنده‌گی ِ غم‌انگیز ِ مردم می‌کند.

موزیکی بیش‌ترْ کلاسیک، با تمی غم‌انگیز، روایت ِ تصویری ِ زنده‌گی ِ شخصیت‌ها را همراهی می‌کند. به‌خصوص در تغییر ِ "درایمن" و "ویسلر"، که قرار است تغییری درونی به نمایش درآید، موزیک، جای ِ کلام را می‌گیرد، و در این تحول نقشی علّی و عملی دارد.

***

اسلاوُی ژیژک در مروری بر این فیلم، نوشته است، این مسأله که یک مخالف ِ نظام، رودرروی ِ وزیر فرهنگ بایستد و هیچ عواقبی برای‌اش نداشته باشد، نوعی کاستن ِ [تقلیل ِ] ظلم ِ حکومت جمهوری دموکراتیک آلمان است. ژیژک همچنین می‌گوید باورکردن ِ شخصیت ِ نمایش‌نامه‌نویس [درایمن] واقعن ساده‌لوحانه است، چرا که تحت ِ یک رژیم ِ شدیدن کمونیستی، کسی نمی‌تواند چنین فرمول ِ بامزه‌ای از زندگی را به دست آورد: از سه خصیصه‌ی درستکار بودن، اعتقاد ِ صادقانه به رژیم، و روشنفکری، تنها دو خصیصه ممکن است با هم جمع شوند، و نه هر سه تا. مشکل ِ ما با درایمن این است که، او هم‌زمان همه‌ی این سه خصیصه را دارد.

هرچند سکانس ِ آغازین ِ فیلم در زندان ِ Hohenschönhausen شروع می‌شود، اما فیلم در آن مکان ساخته نشده، زیرا مدیر ِ ساختمانْ با نام ِ Hubertus Knabe، از دادن ِ مجوز ِ ساخت ِ فیلم به کارگردان ِ «زندگی دیگران» خودداری کرد. او با ”تبدیل ِ مردان ِ سازمان امنیت (Stasi) به قهرمان“، مخالفت نمود، و سعی کرد که هنکل (کارگردان) را وادار به تغییر ِ فیلم‌اش کند. هنکل «فهرست شیندلر» را به عنوان ِ نمونه‌ای از امکان ِ بسط ِ طرح ِ داستان مورد استناد قرار داد. Knabe پاسخ داد: تفاوت دقیقن در همین‌جا ست. "شیندلر" واقعن وجود داشت، اما "ویسلر"ی وجود نداشته.

آنا فاندر (Anna Funder) نویسنده‌ی کتابی درباره‌ی اشتازی، در مروری بر این فیلم در ”گاردین“ نوشت، برای یک مأمور اشتازی امکان نداشت که بتواند اطلاعات زیادی را از مافوق‌های خود پنهان کند، چرا که کارکنان ِ اشتازی، خود تحت نظارت بودند و به صورت تیمی کار می‌کردند، و به‌ندرت به‌تنهایی کار می‌کردند. او تذکر می‌دهد که "هنکل" در بیانیه‌ی کارگردان نوشته: «بیش از هر چیز، ”زنده‌گی ِ دیگران“ یک درام ِ انسانی در زمینه‌‌ی توانایی انسان‌ها برای انجام ِ کار ِ درست است، فارغ از این که آن‌ها چه‌قدر در گمراهی سقوط کرده‌اند.» فاندر پاسخ می‌دهد: این عقیده‌ای والا ست. اما آن‌چه بیش‌تر احتمال دارد ما را از سقوط ِ دوباره در ورطه‌ی گمراهی نجات دهد، آگاهی بر این نکته است که چه‌گونه، آن‌جا که وجدانْ خاموش است، انسان می‌تواند به خدمت ِ اَشکال ِ ناشناخته‌ی ِ ستم درآید. بااین‌حال، فاندر می‌گوید: فیلم یک شاهکار است، هرچند با واقعیت مطابقت ندارد.

شنبه 10/ 5/ 1388

با استفاده از:

http://en.wikipedia.org/wiki/The_Lives_of_Others

http://www.newyorker.com/arts/critics/cinema/2007/02/12/070212crci_cinema_lane