باب 21
تولد اسحاق
تولد اسحاق
2 و ساره حامله شده، از ابراهیم در پیریاش، پسری زایید، در وقتی که خدا به وی گفته بود. 3 و ابراهیم، پسر مولد خود را، که ساره از وی زایید، اسحاق نام نهاد.
... 6 و ساره گفت: «خدا خنده برای من ساخت، و هر که بشنود، با من خواهد خندید.»
در باب هجده، وقتی خدا به ابراهیم ِ سالخورده، و سارای ِ پیر و اجاقکور ”وعدهی فرزند“ داد، سارای خندهاش گرفت، ولی وقتی دید خدا عصبانی شد، خندهاش را انکار کرد. در اینجا (آیهی 6) سارای پس از به دنیا آمدن ِ فرزند، دوباره از خندهدار بودن ِ قضیه صحبت میکند. آیهی 6 را فقط به این طریق میتوان فهمید، اگر نه من نتوانستم معنی دیگری ازش دربیاورم. تازه جملهی فارسیاش هم نامعمول و تا حدّی نامفهوم است.
ترجمهی انگلیسی ِ جمله این است:
And Sarah said, God hath made me to laugh, so that all that hear will laugh with me
فکر کنم «خدا خنده برای من ساخت»، باید بشود: «خدا مرا به خنده انداخت». مفعول ِ جملهی انگلیسیْ ”من“ (me)، و مفعول ِ ترجمهی فارسی، ”خنده“ است. به نظرم جملهی انگلیسی درست است.
پس از به دنیا آمدن ِ اسحاق، ساره بنای ناسازگاری با هاجر را میگذارد:
9 آنگاه ساره، پسر هاجر مصری را که از ابراهیم زاییده بود، دید که خنده میکند. 10 پس به ابراهیم گفت: «این کنیز را با پسرش بیرون کن، زیرا که پسر کنیز با پسر من اسحاق، وارث نخواهد بود.»
خدا این خواست ِ ساره را تأیید میکند و ابراهیم بهناچار هاجر و پسرش را با نان و مَشکی آب، از خانه بیرون میکند. هاجر در بیابان سرگردان میشود:
15 و چون آب مشک تمام شد، پسر را زیر بوتهای گذاشت. 16 و به مسافت تیر پرتابی رفته، در مقابل وی بنشست، زیرا گفت: «موت پسر را نبینم.» و در مقابل او نشسته، آواز خود را بلند کرد و بگریست. 17 و خدا آواز پسر را بشنید و فرشتۀ خدا از آسمان، هاجر را ندا کرده، وی را گفت: «ای هاجر، تو را چه شد؟ ترسان مباش، زیرا خدا آواز پسر را در آنجایی که اوست، شنیده است. 18 برخیز و پسر را برداشته، او را به دست خود بگیر، زیرا که از او اُمّـتی عظیم بوجود خواهم آورد.»
آیهی 17 وجه تسمیهی نام ِ اسماعیل است. نکتهی دیگر این که این ”بیرونانداختن ِ زن و بچه“، انگار چیز ِ مرسومی بوده، اگر نه احتمالن راوی کمی نق و نوق میکرد و برایاش دلیل میتراشید. هرچند، موارد ِ مشابهی داریم که راوی لازم ندیده چیزی را توضیح دهد.
در پایان ِ همین باب، دعوای ابراهیم با اَبیمَلِک روایت میشود، که قضیه آخرش با مبادلهی چند گاو و گوسفند فیصله مییابد. همینجا نمونهای دیگر از تاریخچهنویسی برای نام ِ مکانها (وجه ِ تسمیهسازی)، داریم. راوی در این زمینه استعداد ِ زیادی دارد، و به نظرم موردْ قابل ِ بررسی است.
شنبه 31/ 5/ 1388
0 Comment:
ارسال يک نظر