ه‍.ش. ۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

کتاب مقدّس (16)

باب 20
ابراهیم در جرار
ابراهیم در ادامه‌ی سفر و ماجراجویی‌های‌اش، در جـِرار منزل می‌گیرد. او به مَلِک ِ جرار می‌گوید که "ساره" خواهرم است. این بار ِ دوم است که ابراهیم وقتی به جایی غریب می‌رود ”همسر“اش را ”خواهر“ می‌خوانـَد. او از ترس ِ جان‌اش این کار را می‌کند.
خدا در ”رؤیای ِ شب“ به مَلِک ِ جرار اخطار می‌دهد: به ساره نزدیک نشو!
گفت‌وگوی ِ خدا و ملک ِ جرار در خواب، خنده‌دار و قابل توجه است.
3 و خدا در رؤیای شب، بر اَبی‌مَلِک ظاهر شده، به وی گفت: «اینک تو مرده‌ای بسبب این زن که گرفتی، زیرا که زوجۀ دیگری می‌باشد.» 4 و ابی‌ملک، هنوز به او نزدیکی نکرده بود. پس گفت: «ای خداوند، آیا امتی عادل را هلاک خواهی کرد؟ 5 مگر او به من نگفت که ”او خواهر من است؟“ به ساده دلی و پاک دستی خود این را کردم.» 6 خدا وی را در رؤیا گفت: «من نیز می‌دانم که این را به ساده دلی خود کردی، و من نیز تو را نگاه داشتم که به من خطا نورزی، و از این سبب نگذاشتم که او را لمس نمایی. 7 پس الآن زوجۀ این مرد را رد کن، زیرا که او نبی است، و برای تو دعا خواهد کرد تا زنده بمانی، و اگر او را رد نکنی، بدان که تو و هر که از آن تو باشد، هر آینه خواهید مرد.»
در پایان ِ این حکایت، خداوند ابی‌ملک را این‌گونه پاداش می‌دهد:
17 و ابراهیم نزد خدا دعا کرد. و خدا ابی‌ملک، و زوجۀ او و کنیزانش را شفا بخشید، تا اولاد به هم رسانیدند، زیرا خداوند، رحم‌های تمام اهل بیت ابی ملک را بخاطر ساره، زوجۀ ابراهیم بسته بود.
***
یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های این حکایت ِ کوتاه، غالب بودن ِ ”گفت‌وگو“، و وجود چند عنصر برجسته‌ی داستانی در این متن ِ کوتاه است. سؤال:
1. دیالوگ‌نویسی ِ این کتاب به کدام منبع برمی‌گردد؟ دیگر این که کدام‌یک از کتاب‌های نثر گذشته‌ی فارسی این‌قدر گفت‌وگو دارند؟
2. وجود ِ ”سفر“، ”ماجرا“، ”اَعمال ِ مُحیّر‌العقول“، ”شخصیت‌های عجیب و غریب“، ”تخیّل“ و ”رؤیا“، و ”طنز“، آن هم فقط در یک صفحه، واقعن عجیب است. همه‌ی این‌ها، پتانسیل ِ یک ”متن“ را برای بقا، و خوانش‌ ِ مکرر، افزایش می‌دهد. نکته‌ی جالب این که، دست کم در این حکایت، تقریبن همه‌ی عناصرْ به نحوی طبیعی و قابل باور گرد هم آمده‌اند، و آدم احساس نمی‌کند نویسنده قصد ِ آوار ِ محتوایی عظیم را بر سر مخاطب داشته است.
3. گویا خدا از تکنیک‌های فوق ِ مدرن ِ ضد بارداری آگاه بوده: رحم‌های همه را سفت و محکم بسته بود. ببین تخیل تا کجا که نمی‌رود.
دوشنبه 19/ 5/ 1388

۱ نظر:

ناشناس گفت...

دیگه اگه قرار باشه تخیل خدا اندازه ی تو باشه که نمی شه. اینها تخیل رو باز میگذاشتند ـ یه چیز تو مایه ی همون تداعی آزاد که تو فروید هم گفتی هست. تو هم باز بذار تا ببینی چی می شه.
محمد