Friday، July 24، 2009

یادداشت 43

فی‌الواقع مسلمونا بیست‌و‌چهار ساعته دنبال ِ گنج می‌گردن. شوخی نمی‌کنم. پارسالا من یه مطلبی درباره‌ی «اسرار ِ گنج ِ دره‌ی جنـّی» نوشتم. از اون وقت تا حالا، تقریبن هر روز یا هر چند روز یه بار، جست‌و‌جوگر ِ گوگل، لینک ِ اون مطلب رو به ”جوینده‌گان ِ گنج“ معرفی می‌کنه. فکر می‌کنم با خوندن ِ اون مطلب‌، ملتْ حسابی از دست‌ام شاکی می‌شن.

برای کسایی که هیچ حرکت ِ رو به جلویی ندارن و هر حرکتی هم می‌کن ‌ان به دیوار می‌خورن، گنجْ یه آرزوی ِ شیرین و فانتزیه، و به همین دلیل، دنبال ِ گنج رفتن، همیشه و در همه‌ی عرصه‌ها یه راه ِ حله. وقتی کارکردن و خود را به آب و آتش زدن هیچ نتیجه‌ای نداره، راه ِ میان‌بر ِ خوشبختی همون گنجه.

اگه ”گنج“ رو به یه نماد تبدیل کنیم، اون‌وقت می‌بینیم که خیلیا دنبال‌اش ‌ان. وقتی هر جای ِ این مملکتو می‌کـَنی نفت در می‌آد، همه به خودشون می‌گن چرا باید کار کنیم؟ می‌بینیم که کارمندان ِ سرزمین ِ اهورایی چه موجودات ِ بی‌مصرفی‌ ان.

با کتاب‌فروشا زیاد سروکار داشتم. مثل عقاب چشا‌شونو تیز کردن که یه کتاب‌خونه‌ی بی‌صاحاب گیر بیارن. کتاب‌خونه‌هایی که به وارثا می‌رسه؛ کتاب‌خونه‌ی ِ کسایی که دارن از این مملکت می‌رن؛ کتاب‌خونه‌ی ِ کتاب‌فروشایی که ورشکست شدن. این‌جور کتاب‌خونه‌ها یه گنج واقعیه؛ دوهزارتا کتاب رو می‌خرن چندصد هزار تومن، و یه شبه می‌فروشن‌اش به یه کتاب‌فروش ِ دیگه ده میلیون تومن.

دوستای ِ رمان خوانی رو می‌شناسم، که حتا ده درصد ِ کتابای خوب ِ فارسی رو نخوندن، و سواد انگلیسی هم ندارن، ولی فکر و ذکرشون اینه که نسخه‌ی انگلیسی ِ «اولیس» رو بخون ان. اینم گنج ِ اینا س.

بنگاه‌های معاملات ِ ملکی، دنبال ِ زمینا و خونه‌هایی ان که امروز بخرن صد میلیون، و فردا بفروشن سیصد میلیون. این یکی از رایج‌ترین شیوه‌های پول‌در‌آوردن در چند سال اخیر بوده و هس. حتا رفقای خودم، تحصیل‌کرده‌ها، معلما، افتادن تو همین خط: یه زمین ِ پرت می‌خرن سی میلیون تومن، و شیش ماه بعدش می‌فروشن هشتاد میلیون. یه معلم ِ مفلوک، اگه چهل سال کار کنه، همه‌ی پس‌اندازش (پس‌انداز؟ زکی!) پنجاه میلیون نمی‌شه. گنج ِ واقعیْ زمینه، و گه خورده هر کی گفته: نابُرده رنج گنج میسر نمی‌شود... .

بی‌سواد و باسواد، دهاتی و شهری، متمدن و غیر متمدن، همه دنبال ِ گنج ِ خودشون ‌ان. تو اون ولایتی که من زنده‌گی می‌کردم، یه تپه‌ی چندصد متری کنار ِ دِه بود که ما هروقت بی‌کار می‌شدیم با بر و بچز می‌رفتیم فتح‌اش می‌کردیم. هربار که می‌رفتیم اون بالا، سوراخای ِ تازه‌ی یکی- دو متری رو می‌دیدیم که شبانه کنده شده بودن. بلوریا دنبال ِ گنج بودن. البته کسی چیزی پیدا نمی‌کرد وگرنه جوینده‌گان ِ بزرگ‌تری هم وجود داشتن.

یه عمویی دارم، که تا پنجم ِ ابتدایی بیش‌تر نخونده. حدّ اقل بیست ساله که من باش دوست‌ ام. مدت ِ زیادی، خوره‌ی کتاب‌جمع‌کردن بود. بیست ساله که دنبال ِ یه کتابیه به اسم ِ «گنج‌نامه». می‌گه نقشه‌ی تموم ِ گنجای شهرمون توشه.

عتیقه‌گی از در و دیوار ِ این مملکت می‌باره. این جغرافیا کـُلـَن عتیقه ‌س، یکی از عجایب ِ هفت‌گانه‌ س، باید موزه‌ش کن‌ ان و ازش پول دربیارن.

هفته‌ای یه دونه فندک می‌خرم. از سیصد تومن داره تا پنج هزار تومن. فندکای ِ این‌جا هفت روز کار می‌کن ان؛ سر ِ هفته باید بندازی‌شون دور. دیروز خسته شدم، به جای فندک، رفتم یه بسته کبریت ِ بی‌خطر خریدم. روی قوتی‌ کبریتا یه آگهی راجع به گنج‌یاب بود. گفتم: شانست گفته!

برای این که شادی‌مو با مسلمونا قسمت کنم، این آگهی رو در اختیار همه می‌ذارم. برید حالشو ببرید و فکر نکنید ما تک‌خوری می‌کنیم. ما مرام داریم داداش!


جمعه 2/ 5/ 1388