Tuesday، June 16، 2009

یادداشت 40

دیروز ناپرهیزی کردم و با اُمت ِ اسلام، قدم به خیابان گذاشتم. اتفاق ِ فوق‌العاده‌، حضور ِ جمعیتی صدهاهزار نفری (بلکه بیش‌تر) بود که تا‌به‌حال ندیده بودم. در شدید‌ترین درگیری‌های ِ سال‌های اخیر، جمعیت ِ معترضْ معمولن از ده- بیست‌هزار نفر بیش‌تر نمی‌شد؛ و ده- بیست هزار نفر را به‌راحتی می‌شد سرکوب کرد. فرجام ِ همه‌ی اعتراضات ِ ما، از تیر ِ 78 به بعد، آش ِ نخورده و دَهَن ِ ... بود؛ به‌علاوه‌ی گِله از امت ِ اسلام، که ”چرا از ما دانشجوها حمایت نمی‌کنید؟“

دیروز، ملتْ در نهایت ِ آرامش به خودنمایی پرداختند. میدان ِ انقلاب تا میدان ِ آزادی کیپ‌تا‌کیپ پر از جمعیت بود. کسی شعار ِ چرت و پرت نمی‌داد؛ مثلن شعار ِ «می‌کـُشم، می‌کـُشم، آن‌که برادرم کشت» از آن شعارهای مزخرفی ست که بین ِ مردم و به‌خصوص دانشجوها مُد شده و مثل این که نمی‌خواهند ازش دست بردارند. البته «الله اکبر»ی که ملت سرمی‌دادند، دستِ‌ کمی از آن یکی نداشت. فی‌الواقع اگر مرا اعدام کنند، همچین شعاری نمی‌دم. گویا مسلمانان نیاز به واردات ِ مقادیری شعار ِ اورجینال و آدمیزادی دارند.

حرکت ِ جمعیت به سمت ِ میدان ِ آزادی، از ساعت چهار ِ بعدازظهر و از جلوی ِ "دانشگاه ِ تهران" شروع شد. مدت ِ چهل دقیقه‌ی تمام، من و محمد و اکبر، روبه‌روی ِ دانشگاه، حرکت ِ جمعیت را تماشا می‌کردیم. وقتی دیدیم این جریانْ انتهایی ندارد، ما هم راه افتادیم. دختر و پسر و زن و مرد و حتا بچه‌ها، آرام و با خنده و شوق راه‌پیمایی می‌کردند. هر چند دقیقه، صدای ِ ”هیس“ از جمعیت بلند می‌شد. منظور این بود که: ساکت باشید، شعار ندهید، کف نزنید... . ”هیســـــــــــــــــــــــــــــــــس!“ این واژه بارها تکرار ‌شد. انگار کلّ ِ امت ِ اسلام داشتند پنهانی از میان ِ جنگل ِ سیاه می‌گذشتند، و مواظب بودند که "جادوگر ِ بدجنس" را از خواب بیدار نکنند.

در طول ِ مسیر، تعداد پلیس‌های ِ ویژه (با لباس‌های سیاه)، خیلی کم بود. چندبار با اکبر رفتیم روی سقف ِ اتوبوس‌های ِ بی‌.‌آر.تی و روی ِ پل‌های ِ هوایی، بلکه سر و ته ِ جمعیت را ببینیم، که ندیدیم. در این بین و بساط، یکی از دانش‌آموزهای ِ دوازده‌ساله‌ی ِ امسالم را دیدم که پوستر ِ بزرگی از موسوی در بغل، کنار ِ مادرش ـ که یکی‌- دو بار دیده‌ بودم‌اش ـ حرکت می‌کرد. زود صورتم را برگرداندم، چون از آن دانش‌آموزهای درس‌نخوان و شر بود که در طول ِ سال و پایان ِ سال، دو- سه تا نمره‌ی پانزده‌، شانزده در کارنامه‌ش کاشته بودم و دوست نداشتم خبرهای ِ ناگواری به‌ مادرش بدهم.

در طول ِ مسیر، و با حرکت ِ کندی که داشتیم، از سکوت و بی‌کاری خسته شدیم. یکی می‌گفت: «کاش شاهنامه با خودمون آورده بودیم می‌خوندیم». اون یکی به امت ِ فیلم‌بردار می‌گفت: «آقا فیلم نگیر!» و یکی دیگه می‌گفت: «بذار بگیره. این‌جوری مُفتی یه فیلم بازی می‌کنیم!». یکی از بین ِ جمعیت رد می‌شد و می‌گفت: «فردا 5 عصر، خیابان ِ ولی‌عصر». و یکی جواب می‌داد: «باشه زنگ بزن یادم بنداز».
تعدادی از ملت کاغذهایی به دست گرفته بودند که روی‌اش نوشته شده بود:

where is my vote

و هر پنجاه، صد متر، روی ِ کاغذی بزرگ نوشته بودند: سکوت

تا جلوی "دانشگاه ِ شریف" هیچ شعاری در میان نبود. آن‌جا فهمیدیم "مهدی کروبی" مشغول ِ سخنرانی ست. از شانس، بلندگو نداشت، وگرنه من نمی‌توانستم نخندم. فی‌الواقع این هم‌زبان ِ من، کاملن لری حرف می‌زند. از آن‌جا به بعد شعارها شروع شد. شعارها بیش‌تر «موسوی، موسوی، رأی ِ ما رو پس بگیر» بود. بعدش هم این: «خس و خاشاک تویی، دشمن ِ این خاک تویی». گویا روز ِ قبل، اعلام فرموده بودند که این تظاهر‌کننده‌ها مُشتی خس و خاشاک‌اند.

تا به میدان ِ آزادی برسیم، امت ِ اسلام، به انداز‌ه‌ی کافی گشنه و تشنه شده بودند که به‌دو، بروند خانه.
ما ناظر ِ درگیری‌ها و تیراندازی‌های پایانی نبودیم. احتمالن علت ِ وقوع ِ حادثه این بود که ملت، در پایان ِ خط، نظم و کنترل ِ خود را از دست دادند و شروع به شعارپراکنی کردند.

اگر این تظاهرات ِ عظیم، توسط ِ مدعیان ِ قدرت (کاندیداها و سیاستمداران) دیده شود، نتایج ِ مفیدی به بار می‌آوَرَد. اگر هم ملت را ندیدند، غمی نیست؛ این تجربه‌ای ست برای گام‌های ِ بعدی. در مقابل ِ یک جمعیت ِ میلیونی ِ هدایت‌شده و هدفدار، هر قدرتی ناچیز است. این جمله‌ی آخر جزو ِ واردات ِ غیبی‌م بود.

سه‌شنبه 26/ 3/ 1388