دیشب خواب دیدم که آغاز سال تحصیلیه و روز اوّلیه که میریم کلاس. معلوم نبود من معلّمام یا محصّل. قدّ و قوارهم اندازهی دانشآموزا بود (شاید یهکم بزرگتر) و قاطی بقیهی دانشآموزا بودم و منتظر بودیم بگن بیاید برید کلاس. با بچههای دیگه شلوغ میکردیم و حرف میزدیم و... . بعدش رفتیم کلاس. همه رفتن الّا من و یکی از دوستام. یادم نیست کی بود. ما دو نفر بعد از همه وارد کلاس شدیم. یه معلّم ِ دراز و ریشوی دینی یا قرآن نصیبمون شده بود که معلوم بود تو ایام سال دهنمون رو آسفالت میکنه. از همون جلسهی اول یعنی همون لحظهای که من ودوستام بهعنوان آخرین نفرات رفتیم کلاس، داشت به یه نفر گیر میداد. البته من با اعتمادبهنفس نشستم سر کلاس چون ناسلامتی لیسانس داشتم. فکر میکردم بههرحال دَرسا رو بلدم.
یه صحنهی دیگه پیش معلّما بودم و تو دفتر مدرسه راجع به دانشآموزای امسال حرف میزدیم؛ که امسال دانشآموزا بدک نیستن و از این حرفا. در تمام ِ مدت ِ خواب من فکر میکردم که چرا دوباره رفتم سر کلاس دوم راهنمایی. اونقد حواسم جمع نبود که بتونم یه نتیجهی درست از قضیه بگیرم. یه وقت به نظرم رسید که دانشآموز ِ ردّی ِ سال پیشم و به همین دلیل درسا رو بلدم. یه وقت هم فکر کردم که من دوباره دارم درس میخونم که یه مدرک دیگه بگیرم. این فکرْ قویتر بود. به نظرم می رسید که قصد دارم یه لیسانس دیگه بگیرم و در نتیجه از راهنمایی تا دبیرستان رو باید دوباره بخونم. زَهلـَم گـِت میش! فکر کردم که چهقدر از عمرمو باید تلف کنم تا از این درسای تکراری راهنمایی خلاص بشم و... .
الآن خوابه برام تعبیر شد. به نظرم میرسه معلم شدن، مساوی با دانشآموز شدن ِ دوبارهس. یعنی من دوباره اون حس ِ نفرتانگیز ِ دانشآموز بودن و تحت ِ اجبار بودن رو دارم تجربه میکنم. چهقدر این درسا تکراری و مزخرف بودن! چهقدر این درسا تکراری و مزخرفن! چهقدر این درسا بیحاصل و مزخرفن! اگه هزار بار دیگه هم تکرار کنم نمیتونم بگم که این درسا چه عمری از آدم هدر میدن. همهی معلومات ادبی ِ دوزاده سال تحصیل ِ ابتدایی تا دبیرستان رو میشه یه ساله به یه آدم معمولی یاد داد. بهشرطی که تو شرایط و موقعیت مناسب این کارو بکنی. تمام چیزی رو که برای تدریس ِ ادبیات ِ راهنمایی لازم داشتم، بعد از لیسانس یاد گرفتم. یعنی تمام اون معلومات ِ دوازده سال ِ تحصیل بیحاصل بودن. تو مدرسه آدم هیچی یاد نمیگیره. هیچی. این مدارس ِ اسلامی ما بدجور پُکیدن. من از وقتی که وبلاگ مینویسم فهمیدم "جمله" چیه و "ویرگول" چیه و "پاراگراف" چیه. خدا وکیلی تو مدرسه آدم هیچی یاد نمیگیره. امکان نداره یه معلّم رو بتونید پیدا کنید که بتونه یه صفحه متن ِ بدون ِ غلط بنویسه. فقط یه صفحه. پیدا نمیشه جان ِ شما!
یه صحنهی دیگه پیش معلّما بودم و تو دفتر مدرسه راجع به دانشآموزای امسال حرف میزدیم؛ که امسال دانشآموزا بدک نیستن و از این حرفا. در تمام ِ مدت ِ خواب من فکر میکردم که چرا دوباره رفتم سر کلاس دوم راهنمایی. اونقد حواسم جمع نبود که بتونم یه نتیجهی درست از قضیه بگیرم. یه وقت به نظرم رسید که دانشآموز ِ ردّی ِ سال پیشم و به همین دلیل درسا رو بلدم. یه وقت هم فکر کردم که من دوباره دارم درس میخونم که یه مدرک دیگه بگیرم. این فکرْ قویتر بود. به نظرم می رسید که قصد دارم یه لیسانس دیگه بگیرم و در نتیجه از راهنمایی تا دبیرستان رو باید دوباره بخونم. زَهلـَم گـِت میش! فکر کردم که چهقدر از عمرمو باید تلف کنم تا از این درسای تکراری راهنمایی خلاص بشم و... .
الآن خوابه برام تعبیر شد. به نظرم میرسه معلم شدن، مساوی با دانشآموز شدن ِ دوبارهس. یعنی من دوباره اون حس ِ نفرتانگیز ِ دانشآموز بودن و تحت ِ اجبار بودن رو دارم تجربه میکنم. چهقدر این درسا تکراری و مزخرف بودن! چهقدر این درسا تکراری و مزخرفن! چهقدر این درسا بیحاصل و مزخرفن! اگه هزار بار دیگه هم تکرار کنم نمیتونم بگم که این درسا چه عمری از آدم هدر میدن. همهی معلومات ادبی ِ دوزاده سال تحصیل ِ ابتدایی تا دبیرستان رو میشه یه ساله به یه آدم معمولی یاد داد. بهشرطی که تو شرایط و موقعیت مناسب این کارو بکنی. تمام چیزی رو که برای تدریس ِ ادبیات ِ راهنمایی لازم داشتم، بعد از لیسانس یاد گرفتم. یعنی تمام اون معلومات ِ دوازده سال ِ تحصیل بیحاصل بودن. تو مدرسه آدم هیچی یاد نمیگیره. هیچی. این مدارس ِ اسلامی ما بدجور پُکیدن. من از وقتی که وبلاگ مینویسم فهمیدم "جمله" چیه و "ویرگول" چیه و "پاراگراف" چیه. خدا وکیلی تو مدرسه آدم هیچی یاد نمیگیره. امکان نداره یه معلّم رو بتونید پیدا کنید که بتونه یه صفحه متن ِ بدون ِ غلط بنویسه. فقط یه صفحه. پیدا نمیشه جان ِ شما!
یه بار معلّم ِ علوم ِ مدرسه داشت برگههای آزمون ِش رو تصحیح میکرد، به شوخی به من گیر داد گفت: «تو به این بچهها چی یاد میدی؟ این دانشآموز فلان لغت رو اینجوری نوشته». برگه رو از دست معلّم علوم گرفتم. پنجتا سؤال با خط خرچنگقورباغهی خودش داده بود. چهارتا غلط املایی و دستوری تو پنجتا سؤال ِش بود. به جان خودم! بش گفتم.
این معلومات ِ معلّماس، وای به حال ِ دانشآموزا. چهقد ما برای این درسای بیحاصل وقت گذاشتیم و بازم باید بذاریم؟
این معلومات ِ معلّماس، وای به حال ِ دانشآموزا. چهقد ما برای این درسای بیحاصل وقت گذاشتیم و بازم باید بذاریم؟
13/ 1/ 1388
1 Comment:
عالی بود!اگه اجازه هست لینکت میکنم!
دوستت دارم.دلم برات تنگ شده،یاد اون روزا میفتم...!
چه قدر باحال بود کلاس ادبیات ما... .
فقط اول راهنمایی ادبیات بهم حال داد!سال دوم که جناب هر چه توی کتابهای تاریخ خونده بودن رو به جای ادبیات می کردن توی مخمون.سال سوم هم خوب بود اما بچهها معلممون رو دوست نداشتن.در کل دلم برات تنگ شده.امیدوارم دوباره ببینمت :)
ارسال يک نظر