شونزده سال پیش بود. هفتهی آخر اسفندو همهش کار میکردیم. باغ میکـَندیم. قلمههای "مو" میکاشتیم. هوا همیشه گرفته و برفی بود. شب و روز گرفته بود. اون وقتا بهار با برف میرسید. قبل و بعد ِ عید هم برف میبارید. و ما زیر ِ برف باغ میکندیم. با ایوب و داوود (داداشام) و پدر ِ معظّم، روی دو جریب زمین کار میکردیم. چاله میکندیم قدّ ِ خودمون. بازی ِ بامزهای بود. اونقد زمینو میکندیم و چاله رو بزرگ میکردیم که خودمون کامل توش جا میشدیم.
زیر برف هم کار میکردیم. دستور ِ پدر ِ گرامی بود. ما سه برادر بدجور شاکی بودیم! چه معنی داشت وقتی همه منتظر ِ عید بودن، ما زیر ِ برف کار کنیم؟ تلهویزیون و برنامه کودک و خونهی گرم چیزایی نبودن که بشه با چیزی عوضشون کرد.
ساعت سه و چهار بعدازظهری که فرداش عید بود، برف شروع کرد به باریدن، و ما زیر ِ دونههای ِ ریز و آرام ِ برف کارمون رو میکردیم. همینطور که سرد و سردتر میشدیم، چالهها گود و گودتر میشدن. بعد قلمههای یک متری یا کوتاهتر ِ "مو" رو توی چاله میکاشتیم و چاله رو پر میکردیم. بعد هم یه دَبّه آب پای قلمه میریختیم تا کِی سبز بشه.
اینطرف، کوه ِ خاکستری ِ تیره بود که سیاه و سفید بود، و اونطرف در چشمانداز ِ دورتر، جادهای بود که تک و توک ماشینهایی ازش رد میشدن. تنابندهای تو بیابون نبود. و ما لج کرده بودیم که باید کارمونو بکنیم. هیچوقت زیر ِ برف کار نمیکردیم ولی اون روز لج کرده بودیم. ما که نه، بابام لج کرده بود؛ و ما هم با همهچی لج داشتیم. هرچی تندتر کار میکردیم، کمتر سردمون میشد. بعد دیدیم برف بند نمیآد. رفتیم توی خونهی صحرایی که تنگ و تاریک بود و چراغ ِ نفتی ِ علاءالدین گرم ِش کرده بود. یخ زده بودیم. من دستامو روی چراغ گرفتم که از کرختی دربیاد. اصلن گرمایی حس نمیکردم. بعد یواشیواش دستام وَرَم کرد و اندازهش دو برابر شد. تا اونوقت همچو اتفاقی برام نیفتاده بود. دستامو از رو چراغ کشیدم و به داوود نشون دادم. خندید و تعجب کرد. گفت: نباید بگیریش رو آتیش. دیگه نگرفتم. بعد سوار دوچرخههای بیست و هشت شدیم و برگشتیم خونه.
باغ سبز شد. هر سال "مو"های بیشتری توش کاشتیم. موهایی رو که نگرفته بودن (خشک شده بودن) درآوردیم و دوباره یه دونه شاخهی زنده جاش کاشتیم. بعد ِ پنج سال، باغ سبز بود و انگور داشت. و روزای ِ خوبی رسید که شب و روز کنار ِ اون برگهای سبز و پهن زندگی میکردم.
خوشههای کشمش بعضی وقتا از پنجاه سانتیمتر هم بزرگتر میشدن. دروغ نمیگم. همهی تابستونامو رو پشت بوم ِ اون خونهی صحرایی و کنار ِ باغ ِ سبز ِ خودم گذروندم. روزایی که میتونستم هر قدر که میخوام کتاب بخونم.
بعد ِ چند سال، وقتی از باغ جدا شدم، وقتی که ادبیات میخوندم، دیوونهی داستانای روسی شدم. دنبال ِ برف و سرما، همهی کارای روسی رو زیر و رو کردم. شاید برف ِ زیادی گیرم نیومد ولی هر چی بود تو همون کتابای روسی بود. بعدشم نوبت ِ فیلما رسید؛ فیلمایی که توی سرما و برف میگذرن.
حالا زمستون و بهار خبری از برف نیس و سالهاست که باغ رو ندیدم و سالها میگذره تا دوباره ببینم ِش. داوود هم نمیتونه ببینه و ایوب هیچ علاقهای نداره که ببینه. سالهاست که رمانای روسی هم تموم شدن.
هنوزم از این که اون روز توی برف کار میکردیم شاکیام، ولی هنوز حسرت ِ اون برف و سرما رو دارم. دلم میخواد اون چشمانداز تیره رو توی جیبام، توی سرم داشته باشم و همهجا با خودم ببرم ِش. هر کتاب و فیلمی که توی برف و سرما بگذره برام خاصیت ِ اون باغ و انگورای درشت و مستکنندهش رو داره.
هروقت دلتنگ بشم میرم سراغ «سمفونی مردگان» که پر از برف و سرماس، با پدر ِ معظّمی که پسراش رو توی سرما گم و گور میکنه، و کلاغایی که مدام جیغ میکشن: برف! برف!
جمعه 30/ 12/ 1387
0 Comment:
ارسال يک نظر