باب 11
برج بابل
برج بابل
تا به اینجا، علمای ِ قوم برای هدایت ِ پیروان، تاریخچهای برای پیدایش ِ جهان و بشر ساختند؛ جغرافیا و تاریخ ِ جهان را از ابتدای پیدایش توضیح دادند؛ علت ِ وضعیت ِ کنونی ِ بشر را توضیح دادند (اخراج از بهشت و ...)؛ تبار ِ انسان از آدم تا نوح را برشمردند و بازماندگان ِ توفان ِ بزرگ را پدران ِ بشر معرفی کردند؛ تا این که روایت رسید به سام و حام و یافث، و آنها اجداد ِ انسان ِ کنونی (بشر ِ همعصر با نگارندهگان ِ کتاب مقدّس) معرفی شدند.
قدم ِ بعدی توضیح ِ جزئیات ِ بیشتری در ادامهی همین روایت است؛ این که چرا زبان ِ ابناء بشر، متفاوت شد؟
پاسخ ِ کتاب ِ مقدّس این است:
1 و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود.
4 و گفتند: «بیایید شهری برای خود بنا نهیم، و برجی را که سرش به آسمان برسد، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم، مبادا بر روی زمین پراکنده شویم.»
راوی میگوید که خدا از آسمان نزول کرد تا برج ِ رعایایاش را ملاحظه کند:
6 و خداوند گفت: «همانا قوم یکی است و جمیع ِ ایشان را یک زبان و این کار را شروع کردهاند، و الآن هیچ کاری که قصد آن بکنند ممتنع نخواهد شد. 7 اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند.»
میبینیم که این توجیه و تحلیلی که برای ِ ‘تفاوت ِ زبانها’ آورده شده، بسیار شبیه ِ همان توجیهی است که بندگان ِ همهی ادیان، در توضیح ِ عجایب ِ غیر ِ قابل ِ توضیح ِ دینشان میآورند. یعنی هرجا چیزی آشکارا ‘به خلاف ِ عدالت’ یا ‘خواستِ بندگان’ وجود داشت، توجیهی عرفانی برایاش میآورند و حکمتی الهی برایاش قائل میشوند. نمونهی این نوع ‘پرسش’ و ‘توجیه’ در بین ِ عامهی مردم، این است:
چرا انسان مثل ِ پرندگان بال ندارد؟ مسأله روشن است؛ بشر ِ دوپا با همین دست و پاها چه شرارتها که نکرده است. خدا خودش میدانسته که اگر بشر هم بال داشت، تمام جهان را به فساد میکشید و نابود میکرد. پس خدا از همان روز ِ اول، ما انسانهای دون و ضعیفالنفس را میشناخت که به ما بال نداد و این نشانهی حکمت ِ بیپایان ِ اوست. به عبارت ِ سادهتر: «خدا خـَرو میشناخت که بـِش شاخ نداد».
این سنت ِ توجیهگر، تا قرن 21 ادامه یافته و وقتی از پیروان ِ ادیان ـ که قائل به عدالت و حکمت ِ مطلق ِ خداوندی هستند ـ، در مورد ِ علت ِ وقوع ِ زلزله و جنگهای بیرحمانه و نابودی ِ بیدلیل ِ بچهها و انسانهای بیگناه پرسش کنیم، متوسل به حکمتهای ناشناختهی خداوندی میشوند. در روزگار ِ نگارش ِ عهد ِ عتیق، چنین توجیهی البته مقبول بوده، اما امروز چهطور؟ خیلی ساده باید گفت که عدهای در دنیای ِ عتیق ِ خود، زندگی میکنند؛ در عهد ِ عتیق ِ خصوصی ِشان.
8 پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر بازماندند. 9 از آن سبب آنجا را بابل نامیدند، زیرا که در آنجا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت. و خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده نمود.
***
ترجمهی انگلیسی ِ آیهی اوّل این باب چنین است:
And the whole earth was of one language, and of one speech
مترجم فارسی به جای واژهی language «زبان» را به کار برده، و به جای ِ speech «لغت» را. با وجود ِ مشابهت ِ معنای ِ دو واژه، به نظر تفاوتهایی جزئی در کاربرد ِ آنها وجود دارد. در فرهنگ ِ انگلیسی ـ فارسی ِ «پویا» واژهی speech گفتار، تکلّم، زبان، و گویش معنی شده. در فرهنگ ِ هزاره هم معادلها اینها هستند: تکلّم، گفتار، زبان، نطق، گویش. به نظرم speech بیشتر به وجه ِ گفتاری ِ زبان تکیه دارد و language بیشتر به ‘زبان’ با همهی اجزای ِ شاکلهاش. البته مترجم ِ کتاب مقدّس، «لغت» و «زبان» را بهعنوان مترادف به کار برده، ولی شاید واژهای مانند «گفتار» بهتر بتواند معنای speech را برساند.
یادم هست قدیمندیمها در بعضی کتابهای "ر. اعتمادی"، نویسنده در ابتدای یک داستان میفرمود: به هنگام خواندن ِ این داستان، آهنگ ِ «دیروز ِ من، دیروز ِ تو»ی گوگوش را گوش کنید.
محض عبرت، من هم پیشنهاد میکنم هنگام ِ خواندن ِ این پُست، موزیک ِ زیبای فیلم ِ «بابل» ِ ایناریتو را استماع بفرمایید تا به ماهیت ِ غمانگیز ِ تفاوت ِ زبان ِ انسانها، و زباننفهمبودن ِ بعضیها پی ببرید.
سهشنبه 20/ 12/ 1387
2 Comment:
درود آقا...
ولی جدا اینگونه که عهد عتیق رو میخونید...
احتمالا در حد همون رمانهای بسیار پربار اعتمادی...
این ر.اعتمادی هم همونیه که 6و5 تا از کتاباش فقط اسماش فرق می کنه...؟
پیشاپیش عیدتون(به قول جناب استادی شیوا، نوروزتان پیروز) مبارک...
میرزا اینا هم دوباره زدن تو خط گاهنامه...
خدا بیماران اسلام را شفا دهد...
ادارتمند...
بدرود...
محمد میرزاخانی
ربط تو با استاد دریدا چیه من نمی دونم. ولی یه مورد هست که باید بیاد (می اومد البته) پیشت شاگردی کنه. استاد دریدا یه کتابی داره درباره ی همین برج بابل. چند تاز جمله هایی که درباره ی همین نوشته ی دریدا هست این هاست:
Des Tours de Babel (The Towers of Babel)
Derrida (born 1930) is a French philosopher who critiques the literature, psychoanalysis and linguistics of Western philosophy. Derrida tries to analyze language in order to provide an alternative perspective which questions the basic notion of philosophical thesis. He refers to his method of reading philosophic texts as 'deconstruction'.
In Des Tours de Babel Derrida addresses the problem caused by translation. He is frustrated with the confusion of language and its various meanings, and chooses the biblical account of the Tower of Babel as an example of this confusion. He begins by breaking down (or deconstructing) the words in the title of his work and giving the different meanings they could have. For example, he ponders the question of whether 'Babel'; is to be taken as a proper name or as a common noun.
Today Babel is usually associated with confusion. However, if the word is translated and broken down, it has a different meaning. Ba means father and Bel means God. Babel signifies the holy city, or city of God. Derrida argues that the Ancients gave all of their capitals this name. This would mean that the biblical city was called Babel before the confusion occurred. Even so, the name Babel signifies confusion because of the confusion of the builders who could no longer understand each other and/or because the language was confused.
Derrida asks why does God punish the people? Is it because they wanted to build to the heavens or for wanting to accede to the highest and make a name for themselves? He suggests that God punishes them for wanting to assure a unique and universal genealogy by themselves. God causes deconstruction of the tower and scatters the genealogical filiation. This creates the need for language to be translated and simultaneously makes it impossible to be translated.
Derrida ends this writing with the overview of the impossibility of translating 'Babel'. Should it be considered proper or common? He says man is subjected to a law of translation that is necessary but also impossible. Translation becomes a debt and a duty. However, this duty cannot be carried out as it should be for no one knows for sure which meaning they should go by to make the correct interpretation.
It is obvious that the problem of translation will not go away. Just as Derrida faced the problems it presents, so do we all today. People will always be trying to translate different languages in order to find out what they mean. Then, as they try to translate, they will find it difficult to know what the correct meaning is and exactly how to interpret. So the legacy of confusion that began in the biblical city of Babel continues on
جالبه نه. نظریاتش به کشفیات جناب عالی نزدیکه. شاگرد خوبی تربیت کرده ای. تبریک
ارسال يک نظر