فیالواقع دیروز پرچم ِمون تو گـُه بود.
پریشب مهمون ِ محمد ظفری بودم. قرار نبود برم ها! ولی مَمَد بعد از ظهری اومده بود خونه پیش ِ من، و بعدش گیرداد گفت بریم خونهی ما. منم با کلی افاده راضی شدم و رفتیم. ساعت ده شب ماکارونی خوردیم و بعدش هم کمی راجع به اسلام و مسلمین تفت دادیم و ساعت دو و سه صبح ِ چارشنبه خوابیدیم.
پریشب مهمون ِ محمد ظفری بودم. قرار نبود برم ها! ولی مَمَد بعد از ظهری اومده بود خونه پیش ِ من، و بعدش گیرداد گفت بریم خونهی ما. منم با کلی افاده راضی شدم و رفتیم. ساعت ده شب ماکارونی خوردیم و بعدش هم کمی راجع به اسلام و مسلمین تفت دادیم و ساعت دو و سه صبح ِ چارشنبه خوابیدیم.
تا اینجای قضیه اوضاع بر وفق ِ مراد بود. فرداش با هم رفتیم مغازه. چهار راه ِ اسلامبول. از تو منوچهری میاومدیم به سمت ِ فردوسی، به همین خاطر، محمد ماشین رو همون کنار عتیقهفروشای منوچهری پارک کرد. عتیقهفروشیا البته تعطیل بودن. امت اسلام رفته بودن عیددیدنی.
یهکم تو مغازه نشستیم. میخواستم برم خونه ولی باز محمد گیر داد و گفت بمون ناهار رو با هم بخوریم. خوردیم. بعد ازظهر بعد ِ صرف قیمه و آتشزدن ِ چند نخ سیگار (این آتیشبازی ِ عید ِ امسالام بود)، شروع کردم به انتخاب لباس و یه دونه پیرن و یه تیشرت ِ تیپ توپ ورداشتم و به نیت ِ خونه بساطمو جمع و جور کردم و چپوندم تو کیفم.
باز مَمَده گیر داد که بریم خونهی استاد میرزا. گفتم: بابا بیخیال! من با خودم قرار گذاشته بودم که تا پونزده فروردین از خونه بیرون نیام. خلاصه انقد اصرار کرد که خر شدم و موندم که شب بریم پیش حاجمیرزا.
شب ساعت حدود نه بساطو جمع کردیم و راه افتادیم. کیفم همچی باد کرده بود که انگار یه چند میلیونی اسکناس توشه. آخه پیرهنا رو چپونده بودم توش. خیابون منوچهری تاریک و خلوت بود. روزش خلوت بود، چه برسه به شبش. خلاصه همین که نشستیم توی ماشین من دیدم محمد صندلی ِ ماشین رو خوابوند. فکر کردم داره یه چیزی رو اون پشت دستکاری میکنه. بعد داد کشید: محمود بگیرش!
منو میگی، در عالم هپروت سیر میکردم. وقتی در ِ ماشین رو باز کردم و پیاده شدم، تازه دوزاریم افتاد یه نفر در ِ عقب رو باز کرده، کیف ِ قلمبه و نازنین منو ورداشته، با محمد درگیر شده، کیفو قاپیده و پریده رو موتور، حالا هم فحشای ِ محمد ِ عزیز، خیابون منوچهری رو داره گلبارون میکنه.
خب محض ِ لذت و عبرت از این واقعهی فجیع، خودم رو جای دزده میذارم ببینم چی کاسب شدم.
خارجی؛ شب؛ سوار ِ موتور
بعد ِ خلاصی از درگیری و دلهرهی فجیعی که نصیبم شده بود، سوار ِ موتور، فضا رو سیر میکردم. صدای فحشای یارو صاحب ِ دویست شیشه که وقتی کیفو برمیداشتم دَسامو گرفته بود، تا سر ِ سعدی میاومد. یارو یه ریز فحش میداد. چن بار عقبو نیگا کردم دیدم خبری نیس. هیچکی دنبالمون نبود. کیفو محکم تو بغل گرفته بودم. داشتم پرواز میکردم. وزن ِ ش همچین بگی نگی دلمو مالش میداد... . گفتم: مَمَد! پرچم ِمون بالاس!
داخلی، شب؛ اتاقی هشت متری و نیمهتاریک
کیف ِ سیاه ِ لپتاپو باز میکنم. اول از همه یه کیف ِ خالی ِ دیگه تقریبن عین همین کیف لپتاپه بیرون میآرم و توشو یه نگایی میکنم. خالیه مادر... . بعدش یه مُشمّای سیاهو در میآرم. لباس توشه. حتمن یارو رفته بوده خرید. بعد تند تند بقیهی چیزا رو میریزم بیرون. اَی خوارتو... . یه قرون پول توش نیس. همهچی رو می ریزم بیرون: یه کتاب جلد قرمز که روش نوشته «کتاب مقدّس»؛ یه قاب ِ کوچیک و قرمز مستطیلی که یه عینک توشه. پرتش میکنم اون طرف. یه برگه لای کتابهس که با خودکار آبی یه چیزایی روش نوشته. سند مَنَد نیس. اینا چیه خوار... .
جیبای کیفو میریزم بیرون. کارت ملی. اینم یه کارت ملی دیگه. کپی ِ همونه. اینم یه کارت پایان خدمت داغون. همهش مال یه یاروییه به اسم محمود حمیدی. آها این یه کارت اعتباری (نگارنده در اینجا ناچار به دخالت است و تذکر میدهد که در این کارت مبلغ شش هزار تومان وجود دارد که از دو سال پیش، تهماندهی حساب است و به هیچوجه قابل دریافت نیست وگرنه دریافت میشد).
دیگه چی؟ ها... ؟ هیچی خوار... .
رفیقم مَمَد همینجور که من این چیزا رو میریزم بیرون، دستشو گذاشته رو پیشونیش و همینجور یه ریز فحش میده. دستم میره و اون کتاب قرمزه رو ورمیدارم. صفحهی اولشو نگا میکنم. نوشته: عهد عتیق و عهد جدید. میگم ممد شانس ِ ... ما رو میبینی؟ پرچم ِمون تو گـُهه خوار... .
***
این داستان ِ به باد رفتن ِ آیههای مقدّس من بود. اون کاغذی هم که به باد رفت، پُست ِ جدیدم بود که یادداشت ِ نهم ِ کتاب مقدّس بود. شب رفتیم خونه حاجمیرزا و باقالیپلو با مرغ و تهچین ِ خوشمزه خوردیم و از به باد رفتن ِ اسلام (یعنی من) سخن راندیم. به محمد گفتم که همین دیروز صبح داشتم بخش ِ پایانی ِ حکایت ِ «ایوب» یعنی بخش ِ لِویاتان رو میخوندم. و فیالواقع امروز بخشی از چهرهی اهریمنی ِ اون وجود ِ متعال رو دیدم. وقت ِ برگشت، حاجمیرزا به جبران ِ از دسترفتن ِ آیههای الهی، آیههای شیطانی رو بـِم هدیه داد.
حالا باید در اسرع وقت یه عینک با قاب فانتزی (که مُد ِ روزه)، یه کیف ِ لپتاپ ِ پنجهزار تومنی (مدل ِ همون قبلی)، یه کتاب مقدس (یه دونه اورجینالشو خونه دارم ولی دوتاش خوبه)، یه دونه کارت ملی و یه دونه کپی کارت ملی تهیه کنم. بدتر از همه گرفتن ِ دوبارهی کارت ِ ملیه چون یکی دو روز علافی داره. فیالواقع باید بگم که امسال پرچم ِمون تو گهه.
پنجشنبه 6/1/ 1388
1 Comment:
عرفا می گن: مال دنیا مثل گوشت سگ حرامه. همون بهتر که این گوشت رو دیگران کوفت کنن.
فقها می گن: مال دنیا مال ِ خداست. دستِ بنده بودنش عاریتی یه. انگار یه نفر مال عاریتی ِ یکی رو گرفته بده به صاحاب ِ اصلیش.
رفقا می گن: به تخم ات، فدای تخم معظم ات.
جُهلا می گن: بابا خارشو... بی خیال داش.
مام می گیم: آیات شیطانی رو حالشو ببر. آیات الاهی همه جا ریخته.
ارسال يک نظر