Wednesday، March 18، 2009

یادداشت 32

چَن وقت پیش، جمعه‌روزی بود که بزرگراه ِ «یادگار ِ امام» رو به سمت ِ بالا می‌رفتم. منتظر تاکسی بودم که یه پژو آر. دی وایساد و سوارم کرد. راننده حدودن چهل‌ساله بود. نمی‌دونم راجع به چی حرف می‌زد که قضیه‌ی کـَن گرفتن ِ کیارستمی و دست‌ندادن ِش رو پیش کشید و تو بیش‌تر ِ مسیر، راجع به‌ش صحبت کرد. آخرش معلوم شد که نه طعم ِ گیلاس رو دیده و نه اون قضیه‌ی بوسیدن ِ کیارستمی رو و قضایا رو از رادیو اسرائیل شنیده.

آقاهه آخرش گفت که سوئد زندگی می‌کنه و موقتن ایرانه و من گفتم که فلان فیلم ِ سوسن تسلیمی رو دیدی، که ندیده بود، و من هم کشف کردم که طرف فقط دوست داره با یکی حرف بزنه و زیاد نباید بش گیر داد.

نکته‌ی عرفانی‌ای که آقاهه گفت این بود که: توی سوئد از ساعت ِ ده ِ شب به بعد، اگه سیفون رو بکشی ملت بت تذکر می‌دن و اگه تکرار کنی پلیسو می‌فرستن سروقتِ‌ت.

راست و دروغ ِ این حرف گردن ِ گوینده‌ش.

الآن که ساعت یک ونیم ِ صبح ِ چارشنبه‌س و پایتخت ِ باستانی ِ میهن ِ باستانی‌، از اجرای ِ یک آیین ِ باستانی فارغ شده، هر بیست دقیقه ـ نیم ساعت، چنان صدای انفجاری می‌آد که بچه‌ی آدم می‌افته.

فی‌الواقع زندگی ِ ما به زندگی ِ مردمان ِ بافرهنگ ِ دنیا خیلی شبیهه و نمونه‌ش هم همین آیین‌های باستانی‌مونه که فرهنگ ِ عتیقه‌مون رو نشون می‌ده. و فی‌الواقع‌تر، این فرهنگ رو باید به دنیا معرفی کرد تا همه ببین‌َن که ما نیز واسه خودمون مردمی هستیم. ایدون باد!

چهارشنبه 28/ 12/ 1387

1 Comment:

Era گفت...

درود آقا...
امسالم تباه شد رفت...
گندشم در اومده رفته...
سال بعد هم یحتمل همینجوریه...
قبلشم که نشد ببینیمتون...
حتما بعدش...
راستی آقا اون قضیه سیفون تو ایران هم صادقه...
فقط جای پلیس خودشون میان خدمتمون...
نوروز اگه شد پیروز...
ارادتمند...
بدرود...